انگار گیر کردم توی اون لحظهای که مربی میخواد دستم رو رها کنه و من مطمئن نیستم میتونم بی که به کسی وصل باشم با کفشهای اسکیت راه برم. میترسم، چون هنوز زخم هفتهی گذشتهی زانوم خوب نشده. و طبق معمول چهرهم شبیه ترسیدهها نیست. به روی خودم نمیآرم. هم میترسم و مستعد گریهام، هم میخوام که بتونم و تشویق بخرم.
نیازها و غمها و دلتنگیها رو باید رفع کرد. اما ما فقط میتونیم ازشون بنویسیم.
هرچی جز این.
انگار گیر کردم توی اون لحظهای که مربی میخواد دستم رو رها کنه و من مطمئن نیستم میتونم بی که به کسی وصل باشم با کفشهای اسکیت راه برم. میترسم، چون هنوز زخم هفتهی گذشتهی زانوم خوب نشده. و طبق معمول چهرهم شبیه ترسیدهها نیست. به روی خودم نمیآرم. هم میترسم…
این لحظه چرا باید توی سر کسی که اسکیت رو خیلی زود و خوب یاد گرفت اینقدر برجسته باشه؟
کاش کسی شهرام شیدایی میخوند برام امشب. و کاش میتونستم از پنجره ماه رو ببینم. و کاش مضطرب نبودم. و کاش کلمهها جمع نمیشدن توی کتفهام.
۲۳سال و ۱۱ماه و ۲۵روز گذشته. و این رو با ترس، تمایل به انکار و محکم بستن چشمهام مینویسم.
مثل معتادهای خمار که دنبال جا میگردن برای استعمال مواد، دنبال جا میگردم برای گریه.
بهش میگم آشپزخونهتراپی. ظرفها رو میشوری، وسایل رو جمع میکنی، سطوح رو تمیز میکنی، اشکهات هم تموم میشن، نفس عمیق میکشی و آروم میآی توی اتاق.