هرچی جز این.
2.37K subscribers
44 photos
5 videos
19 links
«سرگشته‌ی پابرجا»

یواش: کپی کار زشتیه.
Download Telegram
احساس می‌کنم بیست و چهارسالگی برای همه‌چی دیره. درس خوندن، ماجراهای عشقی، همه‌چی.
من لالایی‌خون بی‌خوابم.
ببین «یه‌روز خوب می‌آد.» و «یه‌رو کارمون می‌گیره.» خیلی زور داشته باشن در حد پیاده‌روی برای من انگیزه ایجاد می‌کنن دیگه.
آدم به ناامیدیش هم امیدواره.
امشب آغوشم.
امروز دلم می‌خواست یک‌شی تزئینی گوشه‌ای خلوت از جهان باشم که گاهی آدم‌ها نگاهش می‌کنن و بعضی‌هاشون به جزئیاتش هم توجه می‌کنن. چیزی که هیچ توقعی جز زیبایی و سکون نمی‌شه ازش داشت.
گاهی حوصله ندارم بفهمم.
انگار گیر کردم توی اون لحظه‌ای که مربی می‌خواد دستم رو رها کنه و من مطمئن نیستم می‌تونم بی که به کسی وصل باشم با کفش‌های اسکیت راه برم. می‌ترسم، چون هنوز زخم هفته‌ی گذشته‌ی زانوم خوب نشده. و طبق معمول چهره‌م شبیه ترسیده‌ها نیست. به روی خودم نمی‌آرم. هم می‌ترسم و مستعد گریه‌ام، هم می‌خوام که بتونم و تشویق بخرم.
اسم مربیم علی‌رضا بود و موهاش بلند بود.
نیاز‌ها و غم‌ها و دل‌تنگی‌ها رو باید رفع کرد. اما ما فقط می‌تونیم ازشون بنویسیم.
اگر این ماه نرم سفر خون به پا می‌کنم.
«و من او را
چون شاخه‌ای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست می‌داشتم.»
نیاز به سرازیری ممتد دارم.
کجایی؟
این‌که شغلم ربطی به دغدغه‌هام نداشته باشه اذیتم می‌کنه.
کاش کسی شهرام شیدایی می‌خوند برام امشب. و کاش می‌تونستم از پنجره ماه رو ببینم. و کاش مضطرب نبودم. و کاش کلمه‌ها جمع نمی‌شدن توی کتف‌هام.
«عجیب بودن دریا.
عجیب بودن ماه.
و همیشه در راه بودن یک‌خبر مهلک.»
«فکر نمی‌کردی که ترس در من آن‌قدر بزرگ شود
که نتوانم به چیزی پناه ببرم؟»