احساس میکنم بیست و چهارسالگی برای همهچی دیره. درس خوندن، ماجراهای عشقی، همهچی.
ببین «یهروز خوب میآد.» و «یهرو کارمون میگیره.» خیلی زور داشته باشن در حد پیادهروی برای من انگیزه ایجاد میکنن دیگه.
امروز دلم میخواست یکشی تزئینی گوشهای خلوت از جهان باشم که گاهی آدمها نگاهش میکنن و بعضیهاشون به جزئیاتش هم توجه میکنن. چیزی که هیچ توقعی جز زیبایی و سکون نمیشه ازش داشت.
انگار گیر کردم توی اون لحظهای که مربی میخواد دستم رو رها کنه و من مطمئن نیستم میتونم بی که به کسی وصل باشم با کفشهای اسکیت راه برم. میترسم، چون هنوز زخم هفتهی گذشتهی زانوم خوب نشده. و طبق معمول چهرهم شبیه ترسیدهها نیست. به روی خودم نمیآرم. هم میترسم و مستعد گریهام، هم میخوام که بتونم و تشویق بخرم.
نیازها و غمها و دلتنگیها رو باید رفع کرد. اما ما فقط میتونیم ازشون بنویسیم.
هرچی جز این.
انگار گیر کردم توی اون لحظهای که مربی میخواد دستم رو رها کنه و من مطمئن نیستم میتونم بی که به کسی وصل باشم با کفشهای اسکیت راه برم. میترسم، چون هنوز زخم هفتهی گذشتهی زانوم خوب نشده. و طبق معمول چهرهم شبیه ترسیدهها نیست. به روی خودم نمیآرم. هم میترسم…
این لحظه چرا باید توی سر کسی که اسکیت رو خیلی زود و خوب یاد گرفت اینقدر برجسته باشه؟
کاش کسی شهرام شیدایی میخوند برام امشب. و کاش میتونستم از پنجره ماه رو ببینم. و کاش مضطرب نبودم. و کاش کلمهها جمع نمیشدن توی کتفهام.