من بهم برمیخوره. و نمیگم که بهم برخورده. و گریه میکنم. و از اینکه گریه میکنم هم بهم برمیخوره.
سختمه چیزی رو با کسی شریک بشم. راحت میبخشم، تمام چیزی رو راحت تقدیم میکنم به دیگری، اما شریک شدن برام دشواره.
دیشب اگر از نجیبزادگان Victorian era بودم، امشب از جنبندگان Sexual revolution هستم.
باز کردن در قوطی نوشیدنی، زبون کشیدن روی دندونهای تمیز، نگاه کردن به آتیش، از حمام آب گرم اومدن توی اتاق سرد، جویدن تکههای گردوی کیک، خوابیدن زیر آفتاب، مرتب کردن کتابخونه، نشستن روی کابینت و لذتهای کوچیک دیگه.
من اکثر مواقع دوست دارم تنها قدم بزنم و اقل مواقع که دوست ندارم تنها قدم بزنم خیلی دوست ندارم تنها قدم بزنم.
دلم میخواست کسی رو داشتم که به خاطر شکستن لیوان مورد علاقهم با هم سوگواری کنیم.