زنگ زدم بهش، میگه: «لعنت بهت آلما. کی ببینمت؟ من همه رو میپیچونم، تو منو میپیچونی.» خندیدم و نگفتم که این روزها من خودم رو هم میپیچونم.
الآن اینقدر نازکم که میتونم چون کسی نیست بره شکلاتهام رو بیاره و باهام حرف بزنه گریه کنم.
مثل اون پست توی اکسپلور که حین رفرش کردن میبینیش و دیگه نمیتونی پیداش کنی.
چشمهام خسته شده بودن، دلم میخواست ببندمشون و کسی برام کتاب بخونه. کسی برام. کتاب صوتی نه.
افتخارش این بود که تا به حال «نه» نشنیده. در صورتی که هیچوقت درخواستی نکرده.
خوبی تنها قدم زدن اینه که لازم نیست سرعتت رو با دیگری تنظیم کنی. چهقدر خوشبینم من.
یکچیز زیاد میخوام. چیزی که در برم بگیره. و در صورتی که در برم گرفته، هیچ فشاری بهم وارد نشه.