هرچی جز این.
2.37K subscribers
44 photos
5 videos
19 links
«سرگشته‌ی پابرجا»

یواش: کپی کار زشتیه.
Download Telegram
امشب دوست داشتم بام دماوند باشم.
من روی زخم‌هایی که می‌زنم مرهم می‌ذارم.
یَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیرِ!
دلم برای حرف زدن تنگ شده. حرف زدن واقعی. دل‌تنگی؟ حریص شدم بهش.
امروز احساس زیبایی نمی‌کنم.
اهلی نشدم.
کلمات هم دارن حوصله‌م رو سر می‌برن.
چرا من درست اشتباه نمی‌کنم؟
امشب آروم می‌خوابم.
دلم می‌خواد اون‌قدر دلم برای کسی تنگ بشه که وقتی دیدمش بخوام قورتش بدم.
زنگ زدم بهش، می‌گه: «لعنت بهت آلما. کی ببینمت؟ من همه رو می‌پیچونم، تو منو می‌پیچونی.» خندیدم و نگفتم که این روزها من خودم رو هم می‌پیچونم.
We should be apart.
الآن این‌قدر نازکم که می‌تونم چون کسی نیست بره شکلات‌هام رو بیاره و باهام حرف بزنه گریه کنم.
مثل اون پست توی اکسپلور که حین رفرش کردن می‌بینیش و دیگه نمی‌تونی پیداش کنی.
چشم‌هام خسته شده بودن، دلم می‌خواست ببندمشون و کسی برام کتاب بخونه. کسی برام. کتاب صوتی نه.
افتخارش این بود که تا به حال «نه» نشنیده. در صورتی که هیچ‌وقت درخواستی نکرده.
بیم و امید رو با هم باید داشته باشیم.
خیلی وقت بود برای چیزی ذوق نداشتم.
خوبی تنها قدم زدن اینه که لازم نیست سرعتت رو با دیگری تنظیم کنی. چه‌قدر خوش‌بینم من.
نیاز دارم قهر کنم.
یک‌چیز زیاد می‌خوام. چیزی که در برم بگیره. و در صورتی که در برم گرفته، هیچ فشاری بهم وارد نشه.