زنگ زدم بهش، میگه: «لعنت بهت آلما. کی ببینمت؟ من همه رو میپیچونم، تو منو میپیچونی.» خندیدم و نگفتم که این روزها من خودم رو هم میپیچونم.
الآن اینقدر نازکم که میتونم چون کسی نیست بره شکلاتهام رو بیاره و باهام حرف بزنه گریه کنم.
مثل اون پست توی اکسپلور که حین رفرش کردن میبینیش و دیگه نمیتونی پیداش کنی.
چشمهام خسته شده بودن، دلم میخواست ببندمشون و کسی برام کتاب بخونه. کسی برام. کتاب صوتی نه.