نیاز دارم شش یا هفتساله بشم، بشینم روی تاب روبهروی اتاقک و حواسم باشه که تا خلوت شد برم بلیت بخرم و بپرم توی استخر توپ. بعد هم با لپهای قرمز و موهای خیس از عرق بیام بیرون و جلوی اون پسر بزرگه که برای سرسرهها قانون بیخودی گذاشته، بچهها رو دستهبندی کرده و رئیسبازی درمیآره بایستم و بگم: «چرا نمیذاری هرکی هرجور میخواد بازی کنه؟»
زنگ زدم بهش، میگه: «لعنت بهت آلما. کی ببینمت؟ من همه رو میپیچونم، تو منو میپیچونی.» خندیدم و نگفتم که این روزها من خودم رو هم میپیچونم.
الآن اینقدر نازکم که میتونم چون کسی نیست بره شکلاتهام رو بیاره و باهام حرف بزنه گریه کنم.