تمام زندگیم مثل راه رفتن روی جدوله. همونقدر که میخوام نمیخوام، همونقدر که هستم نیستم، همونقدر که بدم خوبم. و امیدوارم این تعادل به هم بخوره بالاخره.
انگار جهانیان پشت در اتاق منتظر تو هستن. قدر منتظر بودن جهان معذبی و ذرهای در خودت توان تکون خوردن پیدا نمیکنی.
آخرش در حالی که پشت میز نشستم و از فکر کردن به زدن زیر میز کلافه شدم، رومیزی رو برمیدارم میکشم روی سرم و میرم زیر میز.