"But I don't know how I'm going to live with myself, if I don't stay true to what I believe."
نصف حمامهای زندگیم برای این بوده که توقع داشتم حین اون بیست تا چهلدقیقه در دنیای بیرون حمام معجزهای اتفاق بیفته.
دلم برای شونه بالا انداختن و گفتن «حالا قرار نیست فاجعهای رخ بده.» تنگ شده.
سوپ تند، نور زرد، پنجرهی نیمهباز، بینی سرد، موبایل خاموش، اسپونینگ هاگ، صدای ممتد هرچیزی و موهیتو. همین دیگه.
اونها رو فراموش کنید. کارامل، کارامل، کارامل، کارامل، کارامل، کارامل، کارامل و کارامل.
دلم میخواد یکی دم گوشم حرف بزنه. بگه و بگه و بگه. و اگر یکهو زدمش هم ناراحت نشه.