"All this while I've been packing ice around my heart. How do I make it melt?"
و از اون شبهاست که همهچی به نظرم عجیبه. مثلاً یکهو فکر میکنم من دست دارم! بعد زل میزنم بهشون و با اینکه بیست و سهساله ازم آویزونن جزئیاتشون به نظرم جذابه. بعد به نفس کشیدنم دقت میکنم و شروع میکنم به بازی کردن. به موضوعات مختلف فکر میکنم و میبینم ضربان قلبم سر هر کدوم چهطوره. کی لبخند میزنم، کجا تلخ میشم. بعد که شدت گرفتن سردی پاهام حواسم رو پرت میکنه، انگشتهام رو تکون میدم و فکر میکنم پا داشتن هم چهقدر عجیبه. هوم؟ واقعاً همهچی عجیبه.
هیچکدوم از عکسهای قبر بوکوفسکی رو دوست ندارم. کاش خودم میتونستم ازش عکس بگیرم.
اعصابم خرد میشه توی این فراخوانها مینویسن مسلط به فلان و بیسار و بهمان. مسلط یعنی چی؟ انسان به هیچی نمیتونه مسلط باشه.