به اونهایی که تکلیفشون روشنه غبطه میخورم. تکلیفشون روشنه، هرچهقدر هم که جهان تاریک باشه.
همهش میارزه به لحظهای که بعد از بالا آوردن، صورتم رو آب میزنم و توی آینه به خودم نگاه میکنم و سبکم.
"All this while I've been packing ice around my heart. How do I make it melt?"
و از اون شبهاست که همهچی به نظرم عجیبه. مثلاً یکهو فکر میکنم من دست دارم! بعد زل میزنم بهشون و با اینکه بیست و سهساله ازم آویزونن جزئیاتشون به نظرم جذابه. بعد به نفس کشیدنم دقت میکنم و شروع میکنم به بازی کردن. به موضوعات مختلف فکر میکنم و میبینم ضربان قلبم سر هر کدوم چهطوره. کی لبخند میزنم، کجا تلخ میشم. بعد که شدت گرفتن سردی پاهام حواسم رو پرت میکنه، انگشتهام رو تکون میدم و فکر میکنم پا داشتن هم چهقدر عجیبه. هوم؟ واقعاً همهچی عجیبه.