وسط فیلم حوصلهم سر میره و متوقفش میکنم. بعد یککتاب باز میکنم و بعد از چندصفحه خوندن میبندمش. بعد یکچیزی مینویسم و دو بند که میشه رهاش میکنم. بعد میرم چای میریزم و فقط نصفش رو میخورم. بعد سعی میکنم روی افکارم تمرکز کنم و قبل از اینکه به نتیجه برسم کلافه میشم. بعد موسیقی پخش میکنم و یکدقیقه ازش نگذشته میزنم بعدی. بعد همهی کارهای نصفهم دونه دونه یادم میآد. بعد گریه میکنم، کامل.
از صبح خانم فروغ در من میخونه:
«من از تصویر بیهودگی اینهمه دست
و از تجسم بیگانگی اینهمه صورت میترسم.»
«من از تصویر بیهودگی اینهمه دست
و از تجسم بیگانگی اینهمه صورت میترسم.»