حالا اگر احساس دلتنگی میکردم ناراحت بودم که چرا احساس دلتنگی میکنم. به هرحال هی خودم رو نیشگون میگیرم.
دیگه دنبالش نمیگردم. قبل هم به نظر نمیرسید که دنبالش میگردم، چون نشسته بودم و نگاه میکردم. حالا دیگه واقعاً دنبالش نمیگردم.
از دوستان عزیزم عذر میخوام، ولی بیش از همه دلم برای جنگل و درختان تنگ شده.
قرارهای فردا رو کنسل کردم، تلاشم برای خوشحالی شکست خورد و دارم متلاشی میشم.
وسط فیلم حوصلهم سر میره و متوقفش میکنم. بعد یککتاب باز میکنم و بعد از چندصفحه خوندن میبندمش. بعد یکچیزی مینویسم و دو بند که میشه رهاش میکنم. بعد میرم چای میریزم و فقط نصفش رو میخورم. بعد سعی میکنم روی افکارم تمرکز کنم و قبل از اینکه به نتیجه برسم کلافه میشم. بعد موسیقی پخش میکنم و یکدقیقه ازش نگذشته میزنم بعدی. بعد همهی کارهای نصفهم دونه دونه یادم میآد. بعد گریه میکنم، کامل.
از صبح خانم فروغ در من میخونه:
«من از تصویر بیهودگی اینهمه دست
و از تجسم بیگانگی اینهمه صورت میترسم.»
«من از تصویر بیهودگی اینهمه دست
و از تجسم بیگانگی اینهمه صورت میترسم.»