دلم دوست داشتن میخواد، اما خیلی امیدی بهش ندارم. ته وجودم شاید پیدا بشه کمی. نمیدونم.
خاطرخواهها دو دستهان. اونهایی که نسبت به آدم شوق دارن، اونهایی که نسبت به آدم حرص دارن. دستهی دوم بیغایت اعصاب خرد کن و مسخره و هول و کثافت و احمقن. شب به خیر.
ممنون میشم اگر به ماسکارا ریمل، به مایع ظرفشویی ریکا، به پودر لباسشویی شوما، به نرمکنندهی لباس هاله و به ماءالشعیر دلستر نگید. دیگه واقعاً شب به خیر.
از هر حرکت و رفتار و حرف و وساطت و دخالتی که بهش میگن «دلسوزی» حالم به هم میخوره دیگه.
«بهارنارنج و زعفرون دم کردم، یادتون نره بخورید. خیلی خوابم میآد، تا ظهر بیدارم نکنید. حتی اگر برف بارید یا خونه آتیش گرفت.»
یکی پیام ناشناس داده و گفته که هروقت کانال رو چک میکنه حال من بده، خواستم بگم الآن خوبم، شیرینی مورد علاقهم دستمه و در حال ترانه زمزمه کردنم.
رفتنی که آدم همهش نگران آدمهاییه که ترکشون کرده و نگاهش به پشت سره هزاربار بدتر از موندن و تحمل کردنه. کاش میشد بری، بی که به جایی که ازش رفتی فکر کنی.