دم پنجره ایستاده بودم، منتظر بودم شیرینی کشمشیها گرم بشن، پرسید: «عاشق شدی؟»، گفتم: «فقط گرسنهام.»
احساس اون سنگ کوچک نونوایی سنگک رو دارم که مونده روی نونی که یکپیرزن تنها روز آخر زندگیش خریده.
قرار بود این حفرهی روحی پر بشه، نه که یکحفرهی عمیقتر کنارش پدیدار بشه. باشه. هرچی شما بگی پروردگار.