شبهای بیقراری کم میشه، اما انگار آدم هربار از اول ضربه میخوره، به همون شدت، به همون دردناکی.
احساس تنهایی خیلی راحت آدم رو خفه میکنه. خفه میکنه بی این که بکشه. بارها و بارها خفه میکنه.
دم پنجره ایستاده بودم، منتظر بودم شیرینی کشمشیها گرم بشن، پرسید: «عاشق شدی؟»، گفتم: «فقط گرسنهام.»