Forwarded from Luna shop میکاپ بگ
بستههاتون همین قدر نازنازی میان پیشتون. 🤍🌨❄️
من قوی نیستم. اگر حق انتخاب داشتم، از بدنم خارج میشدم و میگذاشتم تمام این چیزها را به تنهایی تحمل کند. اگر حق انتخاب داشتم، چشمهایم را میبستم و آنقدر میخوابیدم تا دیگر درد نکشم. حق انتخاب ندارم.
- خانه تاماریس. | ویرژنی گریمالدی.
- خانه تاماریس. | ویرژنی گریمالدی.
Forwarded from 𓇼 ⋆。˚ 𓆝⋆。˚ 𓇼
نمیدانم از کجا باید شروع کنم. شاید از یک عصر پاییزی، از بوی کاغذهای تازه، از قهوهای که کمی سرد شده یا از آن لحظههایی که آدم دلش میخواهد کسی باشد تا بتواند بیمقدمه بگوید: «بیا در موردش چای بخوریم.»
راستش، وقتی به چیزهایی که مینویسی فکر میکنم، تصویر آدمی به ذهنم میآید که دلش میخواهد زندگی را از نزدیک لمس کند؛ نه فقط یک جور زندگی را، که چندین زندگی را، با تمام جزئیات کوچک و دوستداشتنیشان. انگار دلت میخواهد هم میان گلها و خاک زندگی کنی، هم در جادهها گم شوی، هم موسیقی بنوازی، هم کتابفروشی کوچکی داشته باشی که آدمها در آن ساعتها بمانند و یادشان برود بیرون از آنجا چه خبر است. و شاید غمانگیزترین قسمت ماجرا همین باشد که آدم گاهی برای تمام چیزهایی که دوست دارد، فقط یک زندگی فرصت دارد.
گاهی به این فکر میکنم که چقدر عجیب است؛ اینهمه چیز برای دوست داشتن وجود دارد و ما چقدر محدودیم. چند شهر که دلمان میخواهد در آنها زندگی کنیم، چندین آدم که میتوانستیم باشیم، هزاران کتاب که هنوز نخواندهایم، کافههایی که قرار است روزی در آنها بنشینیم و خیابانهایی که شاید هیچوقت قدم زدن در آنها نصیبمان نشود. انگار همیشه چیزی بیرون از زندگی فعلیمان هست که آرام صدایمان میکند. نمیدانم اسمش حسرت است یا شوق، اما فکر میکنم هر دو میتوانند همزمان در دل آدم جا بگیرند.
بین تمام چیزهایی که اینجا نوشتهای، آنهایی را بیشتر دوست دارم که از لحظههای خیلی معمولی حرف میزنند. از قهوه خوردن با یک نفر، از هدیهای کوچک، از آهنگی که کسی فرستاده، از دفترهای قشنگ و کتابهایی که آدم دلش میخواهد برای همیشه نگهشان دارد. شاید چون این چیزها به نظرم شبیه تکههای کوچکی از زندگیاند که آدم بیسروصدا برای خودش جمع میکند. تکههایی که شاید برای هیچکس دیگری معنای خاصی نداشته باشند، اما یک روز، وسط یک عصر معمولی، میتوانند تمام چیزی باشند که آدم برای لبخند زدن لازم دارد.
مثلاً آن کسی که یک ماگ میبیند و یاد دو نفر میافتد. یا کسی که از لابهلای حرفهایت میفهمد کدام نویسنده را دوست داری. همیشه فکر کردهام چه اتفاق قشنگی است که آدم در ذهن کسی، به جز اسم و چهرهاش، از جزئیات کوچکی ساخته شده باشد؛ از چیزهایی که یک بار گفته، از آهنگی که دوست داشته، از رنگی که موقع دیدنش ذوق کرده است. انگار بخشی از تو، بیآنکه خودت بدانی، جایی در حافظه یک نفر زندگی میکند.
شاید برای همین است که مفهوم خانه در بعضی از نوشتههایت اینقدر برایم آشناست. خانهای که لزوماً دیوار و پنجره ندارد؛ گاهی یک نفر است، گاهی یک گفتوگوی طولانی، گاهی دستی که بیهوا روی شانهات مینشیند. جایی که لازم نیست برای ماندنت دلیلی بیاوری و سکوتت هم به اندازه حرف زدنت جا دارد. جایی که میتوانی از چیزهای بیاهمیت حرف بزنی، وسط حرفت موضوع را عوض کنی، از یک کتاب به یک خاطره برسی و بعد، بدون اینکه متوجه شده باشی، چند ساعت گذشته باشد.
البته شاید خانه همیشه هم جای آرامی نباشد. شاید گاهی همانجایی باشد که دلتنگی از آن شروع شده، یا آدمی که زمانی کنارش احساس امنیت میکردی و حالا فکر کردن به او چیزی را در دلت به هم میریزد. بعضی آدمها را میشود هم دوست داشت و هم از آنچه میانمان گذشته غمگین بود. میشود هنوز برایشان آهنگی در ذهن داشت و در عین حال، دیگر ندانست چطور باید به آنها نزدیک شد. نمیدانم چرا، اما فکر میکنم بعضی از غمها دقیقاً به این دلیل طولانی میشوند که هیچ احساس واحدی نمیتواند تمام چیزی را که اتفاق افتاده توضیح بدهد.
میان نوشتههایت گاهی به جملههایی میرسم که انگار از اتاقی دیگر آمدهاند؛ اتاقی تاریکتر، ساکتتر، جایی که آدم دیگر نمیداند دقیقاً چه چیزی ناراحتش کرده. جملههایی درباره گم شدن، درباره تغییر کردن، درباره فشردن دندانها و صبر کردن تا رسیدن به اتاقی که بشود در آن گریه کرد. نمیدانم این کلمات چقدر به روزهای خودت نزدیکاند و چقدر فقط از میان کتابها به اینجا رسیدهاند. اما هر بار که میخوانمشان، به این فکر میکنم که آدم میتواند همزمان عاشق برگهای پاییزی باشد و روزهای سختی را بگذراند؛ میتواند برای یک دفتر تازه ذوق کند و هنوز غمی را با خودش حمل کند که هیچکس از آن خبر ندارد.
شاید آدمها همینقدر پیچیدهاند. پر از چیزهایی که بهظاهر به هم ربطی ندارند، اما همگی به یک نفر تعلق دارند.
گاهی دلم میخواهد بدانم پشت این همه جمله، روزهایت چه شکلیاند. وقتی کتابی را میبندی و چند دقیقه به یک صفحه خیره میمانی، وقتی چایت را میریزی و یادت میرود بخوریش، وقتی یک آهنگ را چند بار پشت سر هم گوش میدهی، یا وقتی چیزی آنقدر خوشحالت میکند که دلت میخواهد همان لحظه برای کسی تعریفش کنی.
راستش، وقتی به چیزهایی که مینویسی فکر میکنم، تصویر آدمی به ذهنم میآید که دلش میخواهد زندگی را از نزدیک لمس کند؛ نه فقط یک جور زندگی را، که چندین زندگی را، با تمام جزئیات کوچک و دوستداشتنیشان. انگار دلت میخواهد هم میان گلها و خاک زندگی کنی، هم در جادهها گم شوی، هم موسیقی بنوازی، هم کتابفروشی کوچکی داشته باشی که آدمها در آن ساعتها بمانند و یادشان برود بیرون از آنجا چه خبر است. و شاید غمانگیزترین قسمت ماجرا همین باشد که آدم گاهی برای تمام چیزهایی که دوست دارد، فقط یک زندگی فرصت دارد.
گاهی به این فکر میکنم که چقدر عجیب است؛ اینهمه چیز برای دوست داشتن وجود دارد و ما چقدر محدودیم. چند شهر که دلمان میخواهد در آنها زندگی کنیم، چندین آدم که میتوانستیم باشیم، هزاران کتاب که هنوز نخواندهایم، کافههایی که قرار است روزی در آنها بنشینیم و خیابانهایی که شاید هیچوقت قدم زدن در آنها نصیبمان نشود. انگار همیشه چیزی بیرون از زندگی فعلیمان هست که آرام صدایمان میکند. نمیدانم اسمش حسرت است یا شوق، اما فکر میکنم هر دو میتوانند همزمان در دل آدم جا بگیرند.
بین تمام چیزهایی که اینجا نوشتهای، آنهایی را بیشتر دوست دارم که از لحظههای خیلی معمولی حرف میزنند. از قهوه خوردن با یک نفر، از هدیهای کوچک، از آهنگی که کسی فرستاده، از دفترهای قشنگ و کتابهایی که آدم دلش میخواهد برای همیشه نگهشان دارد. شاید چون این چیزها به نظرم شبیه تکههای کوچکی از زندگیاند که آدم بیسروصدا برای خودش جمع میکند. تکههایی که شاید برای هیچکس دیگری معنای خاصی نداشته باشند، اما یک روز، وسط یک عصر معمولی، میتوانند تمام چیزی باشند که آدم برای لبخند زدن لازم دارد.
مثلاً آن کسی که یک ماگ میبیند و یاد دو نفر میافتد. یا کسی که از لابهلای حرفهایت میفهمد کدام نویسنده را دوست داری. همیشه فکر کردهام چه اتفاق قشنگی است که آدم در ذهن کسی، به جز اسم و چهرهاش، از جزئیات کوچکی ساخته شده باشد؛ از چیزهایی که یک بار گفته، از آهنگی که دوست داشته، از رنگی که موقع دیدنش ذوق کرده است. انگار بخشی از تو، بیآنکه خودت بدانی، جایی در حافظه یک نفر زندگی میکند.
شاید برای همین است که مفهوم خانه در بعضی از نوشتههایت اینقدر برایم آشناست. خانهای که لزوماً دیوار و پنجره ندارد؛ گاهی یک نفر است، گاهی یک گفتوگوی طولانی، گاهی دستی که بیهوا روی شانهات مینشیند. جایی که لازم نیست برای ماندنت دلیلی بیاوری و سکوتت هم به اندازه حرف زدنت جا دارد. جایی که میتوانی از چیزهای بیاهمیت حرف بزنی، وسط حرفت موضوع را عوض کنی، از یک کتاب به یک خاطره برسی و بعد، بدون اینکه متوجه شده باشی، چند ساعت گذشته باشد.
البته شاید خانه همیشه هم جای آرامی نباشد. شاید گاهی همانجایی باشد که دلتنگی از آن شروع شده، یا آدمی که زمانی کنارش احساس امنیت میکردی و حالا فکر کردن به او چیزی را در دلت به هم میریزد. بعضی آدمها را میشود هم دوست داشت و هم از آنچه میانمان گذشته غمگین بود. میشود هنوز برایشان آهنگی در ذهن داشت و در عین حال، دیگر ندانست چطور باید به آنها نزدیک شد. نمیدانم چرا، اما فکر میکنم بعضی از غمها دقیقاً به این دلیل طولانی میشوند که هیچ احساس واحدی نمیتواند تمام چیزی را که اتفاق افتاده توضیح بدهد.
میان نوشتههایت گاهی به جملههایی میرسم که انگار از اتاقی دیگر آمدهاند؛ اتاقی تاریکتر، ساکتتر، جایی که آدم دیگر نمیداند دقیقاً چه چیزی ناراحتش کرده. جملههایی درباره گم شدن، درباره تغییر کردن، درباره فشردن دندانها و صبر کردن تا رسیدن به اتاقی که بشود در آن گریه کرد. نمیدانم این کلمات چقدر به روزهای خودت نزدیکاند و چقدر فقط از میان کتابها به اینجا رسیدهاند. اما هر بار که میخوانمشان، به این فکر میکنم که آدم میتواند همزمان عاشق برگهای پاییزی باشد و روزهای سختی را بگذراند؛ میتواند برای یک دفتر تازه ذوق کند و هنوز غمی را با خودش حمل کند که هیچکس از آن خبر ندارد.
شاید آدمها همینقدر پیچیدهاند. پر از چیزهایی که بهظاهر به هم ربطی ندارند، اما همگی به یک نفر تعلق دارند.
گاهی دلم میخواهد بدانم پشت این همه جمله، روزهایت چه شکلیاند. وقتی کتابی را میبندی و چند دقیقه به یک صفحه خیره میمانی، وقتی چایت را میریزی و یادت میرود بخوریش، وقتی یک آهنگ را چند بار پشت سر هم گوش میدهی، یا وقتی چیزی آنقدر خوشحالت میکند که دلت میخواهد همان لحظه برای کسی تعریفش کنی.
Forwarded from 𓇼 ⋆。˚ 𓆝⋆。˚ 𓇼
دلم میخواهد بدانم کدام خاطرهها را بیدلیل به خاطر میآوری و کدام روزها را دوست داری کمی بیشتر نگه داری؛ همان روزهایی که وقتی داری زندگیشان میکنی معمولیاند، اما بعدها، با فکر کردن به آنها، چیزی در دلت روشن میشود.
شاید هم بعضی از این لحظهها اصلاً قرار نیست اتفاق بزرگی باشند. شاید قرار نیست از دل هر روز، داستانی بیرون بیاید یا هر غمی در نهایت معنایی پیدا کند. بعضی روزها فقط میگذرند. بعضی آدمها میآیند و میروند. بعضی رؤیاها همانقدر دور میمانند که روز اول بودند. و گاهی آدم، بدون اینکه بداند دقیقاً چه چیزی عوض شده، دیگر آن آدم سابق نیست.
فکر میکنم در میان تمام این ناتمامیها، هنوز چیزهای کوچکی هستند که میشود به آنها دل بست. نه از آن دلبستنهای بزرگ و مطمئن، بیشتر شبیه امیدی آرام؛ مثل وقتی که صدای باران را میشنوی و برای چند لحظه همهچیز کمی قابلتحملتر میشود. مثل وقتی کسی آهنگی برایت میفرستد و متوجه میشوی در میان تمام چیزهایی که میتوانسته به آنها فکر کند، لحظهای به تو فکر کرده است. مثل وقتی کتابی را باز میکنی و جملهای پیدا میکنی که انگار مدتها منتظر بوده تو بخوانیاش.
شاید زندگی، با تمام بیمعناییها و غافلگیریهایش، گاهی همین باشد؛ مجموعهای از چیزهای کوچک که نمیتوانند همهچیز را درست کنند، اما برای چند لحظه، بودن در این دنیا را دوستداشتنیتر میکنند.
نمیدانم قرار است کدامیک از زندگیهایی را که دوست داری، واقعاً زندگی کنی. نمیدانم روزی صاحب آن کافه و کتابفروشی خواهی شد یا نه، یا چند بار دیگر در شهری ناآشنا قدم خواهی زد و دلت میخواهد همانجا بمانی. حتی نمیدانم چند نفر دیگر قرار است برایت شبیه خانه شوند و چند نفر، با تمام خاطراتشان، فقط در صفحات قدیمی زندگیات باقی بمانند.
اما وقتی به این چیزها فکر میکنم، دلم میخواهد روزی برسد که میان یک زندگی معمولی نشسته باشی؛ شاید کنار پنجرهای که باران روی شیشهاش میلغزد، با فنجانی نوشیدنی گرم و کتابی که نیمهکاره رهایش کردهای. شاید کسی هم آن طرف میز نشسته باشد و درباره چیزی بیاهمیت حرف بزند. و تو ناگهان، بیهیچ دلیل مشخصی، احساس کنی این لحظه را دوست داری.
نه چون همهچیز همانطور شده که میخواستی، نه چون دیگر هیچ غمی نداری؛ فقط چون برای چند دقیقه، دلت میخواهد همینجا باشی.
و شاید بعداً، وقتی به آن روز فکر میکنی، بفهمی که چقدر دوستش داشتهای.
نمیدانم این نامه قرار است چه چیزی را در تو عوض کند. شاید هم هیچچیز. شاید فقط شبیه یک یادداشت کوچک باشد که لابهلای صفحات دفترت پیدا میکنی؛ از آنها که نمیدانی چرا نگهشان میداری، اما دلت هم نمیآید دورشان بیندازی.
فقط دلم خواست بگویم که بعضی از چیزهایی که مینویسی، آدم را یاد زندگی میاندازند؛ همان زندگی عجیب و گاهی خستهکنندهای که در آن میشود همزمان دلتنگ بود، عاشق بود، ترسید، خندید و برای یک رول دارچینی ذوق کرد.
و من فکر میکنم این همه احساس، با تمام تناقضهایش، چیز کمی نیست.
امیدوارم روزهای زیادی داشته باشی که دلت بخواهد کمی بیشتر طول بکشند. قهوههای دونفرهای که ساعتها حرف از دلشان بیرون میآید، کتابهایی که گوشه صفحههایشان پر از یادداشت میشود، سفرهایی که عکسهایشان بعدها لبخند به لبت میآورند و آدمهایی که یک روز، وقتی ماگی میبینند یا آهنگی میشنوند، بیاختیار یاد تو میافتند.
و اگر روزی همهچیز کمی دور و تار شد، امیدوارم جایی، چیزی، کسی باشد که دوباره تو را به یکی از همین لحظههای کوچک برگرداند.
شاید یک آهنگ.
شاید بوی خاک خیس.
شاید یک صفحه از کتابی قدیمی.
شاید هم فقط صدای کسی که از آن طرف اتاق میپرسد:
«چایی میخوری؟»
و تو، برای چند لحظه، احساس کنی که همینجا بودن هم میتواند شکل قشنگی از زندگی باشد.
با مهر، از کسی که فکر میکند بعضی آدمها را باید از روی چیزهای کوچکی که دوست دارند شناخت؛ از روی کتابهایشان، آهنگهایی که میفرستند، برگهایی که جمع میکنند و رؤیاهایی که هنوز، با وجود تمام سختیهای دنیا، در دلشان زنده نگه داشتهاند.
برای محدثه.
شاید هم بعضی از این لحظهها اصلاً قرار نیست اتفاق بزرگی باشند. شاید قرار نیست از دل هر روز، داستانی بیرون بیاید یا هر غمی در نهایت معنایی پیدا کند. بعضی روزها فقط میگذرند. بعضی آدمها میآیند و میروند. بعضی رؤیاها همانقدر دور میمانند که روز اول بودند. و گاهی آدم، بدون اینکه بداند دقیقاً چه چیزی عوض شده، دیگر آن آدم سابق نیست.
فکر میکنم در میان تمام این ناتمامیها، هنوز چیزهای کوچکی هستند که میشود به آنها دل بست. نه از آن دلبستنهای بزرگ و مطمئن، بیشتر شبیه امیدی آرام؛ مثل وقتی که صدای باران را میشنوی و برای چند لحظه همهچیز کمی قابلتحملتر میشود. مثل وقتی کسی آهنگی برایت میفرستد و متوجه میشوی در میان تمام چیزهایی که میتوانسته به آنها فکر کند، لحظهای به تو فکر کرده است. مثل وقتی کتابی را باز میکنی و جملهای پیدا میکنی که انگار مدتها منتظر بوده تو بخوانیاش.
شاید زندگی، با تمام بیمعناییها و غافلگیریهایش، گاهی همین باشد؛ مجموعهای از چیزهای کوچک که نمیتوانند همهچیز را درست کنند، اما برای چند لحظه، بودن در این دنیا را دوستداشتنیتر میکنند.
نمیدانم قرار است کدامیک از زندگیهایی را که دوست داری، واقعاً زندگی کنی. نمیدانم روزی صاحب آن کافه و کتابفروشی خواهی شد یا نه، یا چند بار دیگر در شهری ناآشنا قدم خواهی زد و دلت میخواهد همانجا بمانی. حتی نمیدانم چند نفر دیگر قرار است برایت شبیه خانه شوند و چند نفر، با تمام خاطراتشان، فقط در صفحات قدیمی زندگیات باقی بمانند.
اما وقتی به این چیزها فکر میکنم، دلم میخواهد روزی برسد که میان یک زندگی معمولی نشسته باشی؛ شاید کنار پنجرهای که باران روی شیشهاش میلغزد، با فنجانی نوشیدنی گرم و کتابی که نیمهکاره رهایش کردهای. شاید کسی هم آن طرف میز نشسته باشد و درباره چیزی بیاهمیت حرف بزند. و تو ناگهان، بیهیچ دلیل مشخصی، احساس کنی این لحظه را دوست داری.
نه چون همهچیز همانطور شده که میخواستی، نه چون دیگر هیچ غمی نداری؛ فقط چون برای چند دقیقه، دلت میخواهد همینجا باشی.
و شاید بعداً، وقتی به آن روز فکر میکنی، بفهمی که چقدر دوستش داشتهای.
نمیدانم این نامه قرار است چه چیزی را در تو عوض کند. شاید هم هیچچیز. شاید فقط شبیه یک یادداشت کوچک باشد که لابهلای صفحات دفترت پیدا میکنی؛ از آنها که نمیدانی چرا نگهشان میداری، اما دلت هم نمیآید دورشان بیندازی.
فقط دلم خواست بگویم که بعضی از چیزهایی که مینویسی، آدم را یاد زندگی میاندازند؛ همان زندگی عجیب و گاهی خستهکنندهای که در آن میشود همزمان دلتنگ بود، عاشق بود، ترسید، خندید و برای یک رول دارچینی ذوق کرد.
و من فکر میکنم این همه احساس، با تمام تناقضهایش، چیز کمی نیست.
امیدوارم روزهای زیادی داشته باشی که دلت بخواهد کمی بیشتر طول بکشند. قهوههای دونفرهای که ساعتها حرف از دلشان بیرون میآید، کتابهایی که گوشه صفحههایشان پر از یادداشت میشود، سفرهایی که عکسهایشان بعدها لبخند به لبت میآورند و آدمهایی که یک روز، وقتی ماگی میبینند یا آهنگی میشنوند، بیاختیار یاد تو میافتند.
و اگر روزی همهچیز کمی دور و تار شد، امیدوارم جایی، چیزی، کسی باشد که دوباره تو را به یکی از همین لحظههای کوچک برگرداند.
شاید یک آهنگ.
شاید بوی خاک خیس.
شاید یک صفحه از کتابی قدیمی.
شاید هم فقط صدای کسی که از آن طرف اتاق میپرسد:
«چایی میخوری؟»
و تو، برای چند لحظه، احساس کنی که همینجا بودن هم میتواند شکل قشنگی از زندگی باشد.
با مهر، از کسی که فکر میکند بعضی آدمها را باید از روی چیزهای کوچکی که دوست دارند شناخت؛ از روی کتابهایشان، آهنگهایی که میفرستند، برگهایی که جمع میکنند و رؤیاهایی که هنوز، با وجود تمام سختیهای دنیا، در دلشان زنده نگه داشتهاند.
برای محدثه.
راهنمای مردن با گیاهان دارویی.
نمیدانم از کجا باید شروع کنم. شاید از یک عصر پاییزی، از بوی کاغذهای تازه، از قهوهای که کمی سرد شده یا از آن لحظههایی که آدم دلش میخواهد کسی باشد تا بتواند بیمقدمه بگوید: «بیا در موردش چای بخوریم.» راستش، وقتی به چیزهایی که مینویسی فکر میکنم، تصویر آدمی…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راهنمای مردن با گیاهان دارویی.
😩 Sticker
من بعد گذاشتن چهارتا پازل کنار هم:
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from خاطرات کتابی.
امیدوارم در نهایت متوجه بشم هیچ چیز انقدر که نگرانش بودم، نگران کننده نبود.