با سادگیِ تمام بیصدا شکستیم ، چه زخمهایی که از عزیزان خوردیم اشکها را پشتِ لبخندی مخفی میکنیم که خیلی درد میکند و هیچ کس نمیفهمد ، ما را دردِ همین نفهمیدن میکُشد نه زخمها ...!
"من از نهایتِ شب حرف میزنم من از نهایتِ تاریکی و از نهایتِ شب حرف میزنم اگر به خانهی من آمدی برای من ای مهربان، چراغ بیاور، و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهی خوشبخت بنگرم..."