گلها به پروانه محبت میورزیدند✨🦋✨
بیچشمداشت، صادقانه، کنارش بودند.
از زیباییاش گرفته تا منش و کردارش، پروانه را دوست میداشتند...
و پروانه هم آنها را، حتی بیشتر...
اما بدبختیها چنان پروانه را درگیر خود کرده بودند
گویی در پیلهای زندانی بود
که دیگر جا برای نفس کشیدن نیز نبود
فرار از آن نیز ناممکن
و راهی جز پذیرش، نداشت.
پس هرچه گلها حرف میزدند یا میخواستند کاری کنند که حتی شده درصدی حال او بهتر شود.... حاصل چیزی جز همان که بود، نبود... هاج و واج از روزگار و احوال تارومارش شده بودند.
پروانه قدرشان را بیش از هرچیزی میدانست...لیک به مصائب مختلف بالهایش که شاید تمام او بودند، زخمی گشتند..
یکی، دوتا، سهتا...
قبل از آنکه زخم قبلی درمان شود، درد بعدی رسوخ میکرد
و با تمام اینها، به پرواز ادامه میداد، بیش از آنچه که از یک پروانه انتظار میرفت و شاید هم... نمی رفت؟!
حتی وقتی همه میگفتند الان لازم نیست این همه فشار را تحمل کنی...رها کن
گوشش بدهکار نبود
جنون وار خود را خسته میکرد، که مبادا در سر شور و سودایی بیفتد...
تلاش ها برای آرام کردن و شاد دیدنش و کمک کردنشان فایده نداشت.
پروانه خار گلی را چشیده بود،
تلخی روزگار را دیده بود،
و طبعاً جسمش هم در این میان دچار تحولات شیمیایی شده بود...ضعیف، خسته و بیمار.
در آخر، تنها چیزی که حال پروانه را خوب میکرد....
همان گل خاردار بود
همان که تند و تیز میبرید
اما دردش حداقل باعث میشد
دگر دردها ناچیز جلوه کنند.
شاید هم زمان بود که حالش را بهتر میکرد...
عقبگرد زمان، که...
هر دو؟ بس بعید
حتی در خواب هم محال مینمود
⚡1
Forwarded from AstroMuse | آسترو میوز
آریس، توی قایم کردن دردت دیگه هرکول شدی.
🥀ℭ𝒓𝒊𝒎𝒊𝒏𝒂𝒓𝒕🩸
این بوده که بزرگ میشی یادت میره
نه تنها یادتون نمیره بلکه تراپیتون با جمله ریشه در کودکی داره، شروع میشه
Something within me has perished... yet the real anguish is not knowing what?!
I find myself unable to even begin to search for it.
There's a profound sense of loss...
a depletion of the spirit, I'm acutely aware of a chasm opening up inside
yet... I remain blind to what I have truly....lost.
💋1
این شبی که میگن، شب
نیست!
امشب مثل هرشب، نیست.
⚡1🌚1