•𝑽𝒆𝒔𝒕𝒊𝒈𝒆•
98 subscribers
25 photos
3 videos
•𝙏𝙝𝙚 𝙡𝙞𝙜𝙝𝙩 𝙗𝙚𝙡𝙤𝙣𝙜𝙨 𝙩𝙤 𝙮𝙤𝙪•❤️‍🔥

https://t.me/secret_harf_bot?start=jj3swdvc
Download Telegram
همیشه حق با متولدین تیره🎀
روزی او یک جنگجو است،
روزی دیگر یک آشفته و شکسته
بیشتر روزها،کمی از هر دو است،
اما هر روز او اینجاست
ایستاده، می‌جنگد، تلاش می‌کند
او من هستم.
دیگران میتوانستد وقایع را به مستی و شوخی بگذرانند؛ اما برای من همه چیز بیش از حد جدی بود من همیشه رنج ها و ترس ها را بیش از حد حس میکردم و این استعداد نحس راه را بر هرگونه آسودگی و سبک سری می بست.
من داشتم می‌سوختم که تو آمدی و مرا بابت بوی خاکستر مقصر دانستی.
فئودور داستایوفسکی
من وآرزوهام،
هردو غمگین،
برای تسکین،
چای می‌نوشیم.
💔
برای این زندگی ساخته نشده بود. هر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود. شناگر، موسیقی‌دان، فیلسوف، همسر، مسافر، یخچال‌شناس، خوش‌حال، محبوب؛ هیچ‌چیز. حتی نتوانسته بود عنوان «صاحب گربه» یا «استاد یک‌ساعتهٔ هفتگیِ پیانو» یا «انسانی با روابط‌عمومی متوسط» را برای خود حفظ کند.
کتابخانه نیمه شب – مت هیگ
۰۰:۰۰ :)🎂🎀♥️
روح قدرتمندی داشت، پر آشوب، اما قدرتمند.
- کتابخانه‌ی نیمه شب
Forwarded from MISS
قسم به نام قلم، به نام این واژه‌ی مقدسی که بر گستره‌ی عمرم شکفته‌ست...
در شبانگاهان، مَن هلهله نواز، مینویسم برایت
هر واژه، پاره‌ای از جانش را ورق می‌زند، خشت به‌ خشت انعکاس احساست است.
نگارا گویند که باید برایت بنگارم به واسطه‌ی زادروزت
نازنینا خبر رسیده که برای نازت بنوازم
اهن ربایِ قطب های ناهمنامِ رفاقت، باید که مهر را از تو بِرُبایم برای حیاتِ قلبم...
سروِ خرامانِ پهنه‌ی خاکیِ خداوند، باید برایت بِسُرایم
پرورده‌ی عشق، لازم است که بهرِ وجودت متنی بپرورانم که منتخبِ چشمانت باشد یا شاید هم خالقِ برقِ نگاهت
جوهرِ قلمِ همنشینِ سعدی، این بار سیاه، به رنگِ گیسوان ابشار مانندت نیست
یا به رنگِ آن خط چشم مشکینت که دنباله اش بی واسطه متصل میشود به روحم....
قهوه ای به رنگ چشمانِ دل‌فریبت نیست که به من رخصت نوشیدن قهوه ای را در کافه‌‌ی دنجِ قلبت بدهد
به راستی چه تصورِ دل انگیزی《نوشیدن قهوه‌ی چشمانت با صرفِ شکلاتِ شیرین زبانی هایت
درون مایه‌ی قلمم امشب قرمز به رنگِ لبانِ سرخ گون و گونه هایی به رنگِ غروبِ افتاب نیست
تو حکم کن، امشب تو بر فراز اسمان روی ماه بنشین و حکم کن تورا با چه رنگی توصیف کنم
قلموی توصیفِ زیباییت را در پالتِ گواشِ کدام نقاشِ برجسته رنگ ببخشم و تصویر ماهت را بر بومِ کدام نقاش بکشم
لئوناردو داوینچی یا شاید پیکاسو....
چگونه به ونسان ونگوگ بفهمانم که شبِ پرستاره، شبِ میلادِ توست که همه حصار بسته اند برایِ ماهِ دلبرِ امشب "تو"
کدام کلمه را از کتاب های البر کامو بدزدم و برایت راهی کنم
کدام واژه‌ی عاشقانه‌ی شاملو را از میان نامه هایش به آیدا وام بگیرم و رهسپارِ  تو کنم؟‌
به دیوانِ کدامیک از شاعرانِ پارسی گوی پناه ببرم که برای سرودنِ شعرِ زیباییِ بی دریغِ رویِ گلچهرَت قافیه هارا ردیف کنم.... خط به خط، مصراع به مصراع
قلمم امشب عاجزانه به هر واژه ای چنگ می‌زند تا برایت بنویسد، به هر تک بیتی می‌رسد ایست می‌کند و با تبسم برایت به نگارش می‌نشیند
کدام بیت را برایت بازگو کنم؟
از خالقِ شعرِ:
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشایِ نگاهت
》برایت  بخوانم یا از اثارِ شاعرِ بیتِ 《پاکشیدن مشکل است از خاک دامن‌گیر عشق
هرکه را چون سرو این‌جا پای در گل ماند، ماند

موسیقیِ چشمان جیران مانندت را از کدام خواننده قرض بگیرم؟
قربانی که میگوید:
[برایم چه داری در آن چشم ها
چه با خود میآری در آن چشم ها]
؟
یا ستار که میخواند:
[میشه با چشمِ تو رنگارو شناخت
میشه بهترین ترانه هارو ساخت
]
یا از تورج بگویم
[هنوزم چشمای تو مثلِ شبای پرستاره است]
لبانِ همسانِ انارِ باغ های خراسانِ تورا با کدام اهنگ به تصویر بکشم؟
از شاهرخ بگویم برایت
(گل آتیش روی لب هاته خوشگلی والا
عجب لب هایی داری والا لعبتی هزار ماشالا
)
یا چاووشیِ جان ها را یدک بکشم
(شیرینیِ آشورِ لبت قند فریمان
خلخال و خط و خال لبت خطه‌ی گیلان
)
لطافت صدایت را با کدام ساز به نمایش بگذارم؟
پیانوی یاماها برایت بنوازم یا ویولنسل
بی کلامِ غمگین بزنم برای زمانی که صدایت بغض دارد یا کلاسیک بزنم برای وقت هایی که احوالت خوب است؟

زیبا جانم! امشب از آنِ توست
اگر گهگاهی درد کشیدی در وادیِ این زُهم ها اما، هنوز نور نفس می‌کشد زندگی نفس می‌کشد
می‌شنوی کماکان صدای‌ لا‌لایی امیدش را، که باز می‌خواند برایمان از استقامت؟
تاب بیاور از امروز که چشم هایت پر ز اشک شد تا فرداهای پر نور و درخشانت
امید بسته ام به رویِ خوشِ روزگار برای تو
در داستانِ زندگی، نقشِ اول بمان
زیبا، استوار، مهربان تر از آبِ روان

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست...

از سمت و سوی دختری از تبارِ قلم به دستان، در گوشه ای از ایرانِ پابرجا، بهرِ شادباشِ تو، به مناسبت زادروز فرخنده ات🤍.فاطمه
:)چقدر زیبا بود🤍🌷🫶🏻
«اگر ذاتاً آرزوی چیزی را دارید، اول خودتان آن شوید. اگر باغ می‌خواهید، باغبان شوید. اگر عشق می‌خواهید، عشق را تجسم کنید. اگر تحریک ذهنی می‌خواهید، مکالمه را تغییر دهید. اگر صلح می‌خواهید، آرامش را بیرون بریزید. اگر می‌خواهید دنیایتان را با هنرمندان پر کنید، شروع به نقاشی کنید. اگر می‌خواهید ارزشمند باشید، به زمان خود احترام بگذارید. اگر می‌خواهید با شور و شوق زندگی کنید، شور و شوق را در درون خود بیابید. اینگونه است که آن را روز به روز، ذره ذره به درون خود بکشید.»
یجوری زندگی کنین که با هیچ حرکتی قلبتون نشکنه🩷
تمام طول تابستان هیچ کاری نکردم؛ تنها منتظر خودم بودم تا دوباره به خودم برگردم...