اون روزی که این کفشها پات بود و رها اینور اونور میدوییدی و ادای پرنسسها رو درمیاوردی میدونستی روزی قراره زندگی اینقدر واست سخت و غیرقابل تحمل باشه عزیز کوچکم؟
شمارمو داری، بلاکت نکردم، قِلقمو بلدی، میدونی از چه راهی باید بیای، میدونی دلم برات تنگ شده، اما کاری نمیکنی. چون یه دم دستی تر و easy تر میخوای که لازم نباشه واسش بجنگی.
ولی یه نفر هست که توش گیر میکنی، حتی بعد از رفتنش. شاید بهترین آدم زندگیت هم نبوده، حتی شاید بیشتر از همه بهت آسیب زده، اما بازم اون فرق داره. مووآن کردی حتی ولی انگار بخشی از تورو با خودش برده.