ترس از دست دادن اینجوریه که بغلش میکنی و میبوسیش و باهاش میخندی و حالت خوبه ولی هر لحظه که نگاش میکنی تو دلت یه دختر بچه با گریه میگه :یعنی کِی میری؟تورو خدا نرو.
انقدر دانشگاه رفتن برام سخته که نیاز دارم بابتش ازم تشکر شه. اینجوری که "عزیزم ممنونم ازت که بیدار شدی، لباس پوشیدی، سختی مسیر دانشگاه رو تحمل کردی و با حضورت، کلاسها رو منور کردی." و بعدش بوس و شیرکاکائو.
دارک ترین سایدم اینه که میتونم دنیارو بهت بدم و به همون سرعت ازت پس بگیرم جوری که انگار از اول نبودی و انگار حتی نمیشناسمت. وفاداری من عمیقه ولی سلف ریسپکتم عمیق تر.