این چس ناله نیست اما حقیقتا نمیدونم چرا من حس تعلق به هیچ جا ندارم. یعنی تو هیچ جمع و مکانی حس نمیکنم اکی من به اینجا تعلق دارم و بودنم اینجا بین این آدما درسته.
من و اون آقایی که قراره خانومی نازش بشم:) و این عکس ترجیحا در یک پاییز بعد از شیفت، در راه بازگشت به خونه قشنگمون گرفته شده. توی مسیر درباره این حرف میزنیم که امشب چه فیلمی ببینیم، چه کتابی بخونیم و راجع به تاریخ و هنر کدوم یکی از مناطق جهان صحبت کنیم.
این روزا دارم روی بند باریک فروپاشی روانی راه میرم و دائم پام لیز میخوره میافتم. واقعا دوست ندارم با هیچکس حرف بزنم. بینهایت اضطراب دارم برای آینده.