مجموعه آن شب
اپیزود #شاهد| قسمت #سوم
[هشت ماه قبل...]
برای نوشتن از زیبایی هایش چندین و چند صفحه کاغذ نیاز داشتم. چقدر در این لباس زیبا و با وقار بهنظر میآمد، اگز امکانش بود و میتوانستم، ساعت ها به او چشم دوخته و محو ظاهرش میشدم.
با ضربه آرام بهرام به پشت دستم از تماشایش دست کشیدم. لبخندی زد. فهمیدم متوجه نگاه عمیق و خیرهام شده بود. تک خنده ای کرد و گفت:
- این همون سایه نبود تو دانشگاه بهش پیشنهاد دادی قهوهایت کرد؟
نگاهِ پر از خشم و عصبانیتم فقط صدای خنده بهرام را بلند تر کرد. یادآوری خاطرات آن روز بدجور ناراحتم میکرد، نگاه های پر از تمسخر مردم، به قیافه خجالت زدهام و داد و بیدادهایش. خیلی سخت بود حتی یادآوری آن لحظات درآورد، مخصوصا در آن شرایط کانون توجه رهگذر ها شوی که بعضا تو را میشناسند. البته خودم هم به این فکر کرده بودم اگز به او پیشنهاد بدهم، ممکن است همچین برخوردی را از او ببینم. ولی خیلی بدتر از چیزی که در فکرو خیالم بود رخ داد، خیلی افتضاح تر از آن چیزی که فکرش را میکردم.
از خیالات فاصله میگیرم و به مهمانی بر میگردم، هنوز خنده بهرام ادامه داشت و خندهاش دست آخر به سرفه های متعدد تبدیل شد.
تحمل خنده های بهرام برایم سخت شد و به سمت سرویس بهداشتی که نزدیک ترین محل به صندلیِ من و بهترین مکان برای فرار از سیبل شوخی های کش دار بهرام بود، رفتم. درب را باز کرده و مقابل آینه ایستادم و به چهره آشفته خودم خیره شدم. شیر آب را باز کردم و دست هایم را پر از آب کردم و روی صورتم ریختم، بعد دست هایم را شستم. در حال خودم بودم که صدای چند نفر توجهام را جلب کرد و دنبال منبع صدا بودم که متوجه سه نفر در اتاق بغلی سرویس بهداشتی شدم. به خاطر نزدیکی راحت میتوانستم صدایشان را بشنوم…
- «امشب کارشو تموم میکنیم»
حرفهایشان برایم عجیب بود ولی بیخیال شدم و از سرویس خارج شدم، به سمت صندلی رفتم که متوجه بهرام شدم که مشغول گفتگو با یک دختر غریبه بود، از فکری که ناگهان به سرم زد لبخندی روی لبهایم نشست. بهترین فرصت برای اذیت تلافی کردن او بود. تا نشستم در اتاق بغل سرویس باز شد و آن سه نفر خارج شدند. موقع خارج شدن آنها فقط نفر آخر را شناختم که نگاهش به سایه بود، ناگهان ترسی عجیب بر من من قالب شد. احساس خوبی به این ماجرا نداشتم. سریعا به سمت بهرام رفتم و بی مقدمه میان حرف های او با آن دختر وارد شدم. بهرام با دیدن من کمی جا خورد و لبخندی زد و خواست مثلا من را به آن دختر معرفی کند.
- ایشون یکی از دوستان صمیمی من...
میان حرفش آمدم و همزمان دستش را کشیدم و به کناری بردم.
- عه... چته؟ دیونه شدی! ریدی به همه جی.
- عرفان بود..!
- چی؟ عرفان کدوم خریه؟ خل و چل...
- دوست پسر قبلی سایه.
- خب به درک، به من چه، به تو چه... احمق منو کشیدی کنار میگی عرفان بود؟ چیه نکنه فکر کردی رقیب عشقیته؟
باز هم صدای خندهاش بلند شد، با این تفاوت که خنده ای عصبی داشت. باز به سمت آن دختر غریبه رفت و شروع کرد به صحبت کردن و وقت گذراندن. اما من واقعا شوکه شده بودم، اتفاقات عجیبی درحال رخ دادن بود. خیلی وقت بود کسی عرفان را ندیده بود، بعد از بهم زدن با سایه برای چند مدت سایه را اذیت کرد و چند باری هم تهدید کرده بود اما دیگر اثری از او نبود، انگار که به کل غیبش زده بود و کسی حتی سراغی از او را نمیگرفت و از او خبری نداشت، تا امشب و در این مهمانی کذایی...
مسئله مهمی بود این موضوع را باید به سایه میگفتم. نفس عمیقی کشیدم و تصمیمم را گرفتم و به سمت سایه رفتم. نزدیکش که رسیدم، گرم در حال صحبت کردن با دوستانش بود. صدایش زدم، به دلیل بلند بودن صدای موزیک نشنید، نزدیک تر شدم و صدایم را بلند کردم و او را صدا زدم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #شاهد| قسمت #سوم
[هشت ماه قبل...]
برای نوشتن از زیبایی هایش چندین و چند صفحه کاغذ نیاز داشتم. چقدر در این لباس زیبا و با وقار بهنظر میآمد، اگز امکانش بود و میتوانستم، ساعت ها به او چشم دوخته و محو ظاهرش میشدم.
با ضربه آرام بهرام به پشت دستم از تماشایش دست کشیدم. لبخندی زد. فهمیدم متوجه نگاه عمیق و خیرهام شده بود. تک خنده ای کرد و گفت:
- این همون سایه نبود تو دانشگاه بهش پیشنهاد دادی قهوهایت کرد؟
نگاهِ پر از خشم و عصبانیتم فقط صدای خنده بهرام را بلند تر کرد. یادآوری خاطرات آن روز بدجور ناراحتم میکرد، نگاه های پر از تمسخر مردم، به قیافه خجالت زدهام و داد و بیدادهایش. خیلی سخت بود حتی یادآوری آن لحظات درآورد، مخصوصا در آن شرایط کانون توجه رهگذر ها شوی که بعضا تو را میشناسند. البته خودم هم به این فکر کرده بودم اگز به او پیشنهاد بدهم، ممکن است همچین برخوردی را از او ببینم. ولی خیلی بدتر از چیزی که در فکرو خیالم بود رخ داد، خیلی افتضاح تر از آن چیزی که فکرش را میکردم.
از خیالات فاصله میگیرم و به مهمانی بر میگردم، هنوز خنده بهرام ادامه داشت و خندهاش دست آخر به سرفه های متعدد تبدیل شد.
تحمل خنده های بهرام برایم سخت شد و به سمت سرویس بهداشتی که نزدیک ترین محل به صندلیِ من و بهترین مکان برای فرار از سیبل شوخی های کش دار بهرام بود، رفتم. درب را باز کرده و مقابل آینه ایستادم و به چهره آشفته خودم خیره شدم. شیر آب را باز کردم و دست هایم را پر از آب کردم و روی صورتم ریختم، بعد دست هایم را شستم. در حال خودم بودم که صدای چند نفر توجهام را جلب کرد و دنبال منبع صدا بودم که متوجه سه نفر در اتاق بغلی سرویس بهداشتی شدم. به خاطر نزدیکی راحت میتوانستم صدایشان را بشنوم…
- «امشب کارشو تموم میکنیم»
حرفهایشان برایم عجیب بود ولی بیخیال شدم و از سرویس خارج شدم، به سمت صندلی رفتم که متوجه بهرام شدم که مشغول گفتگو با یک دختر غریبه بود، از فکری که ناگهان به سرم زد لبخندی روی لبهایم نشست. بهترین فرصت برای اذیت تلافی کردن او بود. تا نشستم در اتاق بغل سرویس باز شد و آن سه نفر خارج شدند. موقع خارج شدن آنها فقط نفر آخر را شناختم که نگاهش به سایه بود، ناگهان ترسی عجیب بر من من قالب شد. احساس خوبی به این ماجرا نداشتم. سریعا به سمت بهرام رفتم و بی مقدمه میان حرف های او با آن دختر وارد شدم. بهرام با دیدن من کمی جا خورد و لبخندی زد و خواست مثلا من را به آن دختر معرفی کند.
- ایشون یکی از دوستان صمیمی من...
میان حرفش آمدم و همزمان دستش را کشیدم و به کناری بردم.
- عه... چته؟ دیونه شدی! ریدی به همه جی.
- عرفان بود..!
- چی؟ عرفان کدوم خریه؟ خل و چل...
- دوست پسر قبلی سایه.
- خب به درک، به من چه، به تو چه... احمق منو کشیدی کنار میگی عرفان بود؟ چیه نکنه فکر کردی رقیب عشقیته؟
باز هم صدای خندهاش بلند شد، با این تفاوت که خنده ای عصبی داشت. باز به سمت آن دختر غریبه رفت و شروع کرد به صحبت کردن و وقت گذراندن. اما من واقعا شوکه شده بودم، اتفاقات عجیبی درحال رخ دادن بود. خیلی وقت بود کسی عرفان را ندیده بود، بعد از بهم زدن با سایه برای چند مدت سایه را اذیت کرد و چند باری هم تهدید کرده بود اما دیگر اثری از او نبود، انگار که به کل غیبش زده بود و کسی حتی سراغی از او را نمیگرفت و از او خبری نداشت، تا امشب و در این مهمانی کذایی...
مسئله مهمی بود این موضوع را باید به سایه میگفتم. نفس عمیقی کشیدم و تصمیمم را گرفتم و به سمت سایه رفتم. نزدیکش که رسیدم، گرم در حال صحبت کردن با دوستانش بود. صدایش زدم، به دلیل بلند بودن صدای موزیک نشنید، نزدیک تر شدم و صدایم را بلند کردم و او را صدا زدم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍12❤10
📢 شما امکان استفاده از این ربات را ندارید اما می توانید عضو کانال آموزش زبان @iLearn شوید و از تخفیف ویژه اولین کاربران این ربات استفاده نمایید.
ربات iLearn چیست؟ ربات iLearn یک ربات مخصوص آموزش زبان می باشد که با کمک هوش مصنوعی ساخته شده و به زودی کار خود را آغاز خواهد کرد. برخی از قابلیتهای این ربات عبارتند از:
➖ آموزش گام به گام زبان انگلیسی از مقدماتی تا پیشرفته
➖ حاوی هزاران کلمه و مثال همراه با تلفظ
➖ امکان شرکت در آزمون تعیین سطح
➖ امکان شرکت در آزمونهای اختصاصی دروس همراه با ارزیابی دقیق
➖ قابلیت چت و رقابت آنلاین
هم اکنون عضو کانال @iLearn شوید.
ربات iLearn چیست؟ ربات iLearn یک ربات مخصوص آموزش زبان می باشد که با کمک هوش مصنوعی ساخته شده و به زودی کار خود را آغاز خواهد کرد. برخی از قابلیتهای این ربات عبارتند از:
➖ آموزش گام به گام زبان انگلیسی از مقدماتی تا پیشرفته
➖ حاوی هزاران کلمه و مثال همراه با تلفظ
➖ امکان شرکت در آزمون تعیین سطح
➖ امکان شرکت در آزمونهای اختصاصی دروس همراه با ارزیابی دقیق
➖ قابلیت چت و رقابت آنلاین
هم اکنون عضو کانال @iLearn شوید.
👍5
"قَلــبِمَن"
بِه این امید میتپد ڪه تو هَستی
تویی وجود دارد ڪه من میتوانم
او را ببینَم...
او را بِبوسم...
او را در آغوشِ خود بفشارَم...
و او را اِحساس ڪنم .!!!
#احمد_شاملو👌♥️
بِه این امید میتپد ڪه تو هَستی
تویی وجود دارد ڪه من میتوانم
او را ببینَم...
او را بِبوسم...
او را در آغوشِ خود بفشارَم...
و او را اِحساس ڪنم .!!!
#احمد_شاملو👌♥️
👍4
می توانم
قد یک "جمعه"
برایت باشم!؟
وقتی به "من" میرسی
خیالت راحت باشد
و همه چیز را "تعطیل" کنی
سرت را
روی شانه هایم بگذاری و
یک روز را "متعلق"
به من باشی...
#محسن_صفری
قد یک "جمعه"
برایت باشم!؟
وقتی به "من" میرسی
خیالت راحت باشد
و همه چیز را "تعطیل" کنی
سرت را
روی شانه هایم بگذاری و
یک روز را "متعلق"
به من باشی...
#محسن_صفری
👍1
چرا تنها تو...
از میان آدمیان
هندسهے حیات مرا
در هم میریزے....پا برهنه
به جهان ڪوچڪم وارد میشوے
در را میبندے و من
اعتراضی نمیڪنم..؟
چرا تنها تو را #دوستدارم"
و میخواهم ...؟
چرا تنها تو...
از میان آدمیان
هندسهے حیات مرا
در هم میریزے....پا برهنه
به جهان ڪوچڪم وارد میشوے
در را میبندے و من
اعتراضی نمیڪنم..؟
چرا تنها تو را #دوستدارم"
و میخواهم ...؟
👍2
چقدر زیبا شاملو تفاوت "عاشق" و "معشوق" رو در یکی از نامه هایش به آیدا بیان میکنه:
برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟
برای آنکه او "معشوق" است نه "عاشق".
برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟
برای آنکه او "معشوق" است نه "عاشق".
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باتمنّایتوازهردوجهانآزادیم :)
👍2
چقدر زیبا شاملو تفاوت "عاشق" و "معشوق" رو در یکی از نامه هایش به آیدا بیان میکنه:
برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟
برای آنکه او "معشوق" است نه "عاشق".
برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟
برای آنکه او "معشوق" است نه "عاشق".
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باتمنّایتوازهردوجهانآزادیم :)
❤1👍1
قلب من به این امید میتپد که تو هستی
تویی وجود دارد
که من میتوانم آن را ببینم
او را ببوسم
او را در آغوش خود بفشارم
و او را احساس کنم
#شاملو
تویی وجود دارد
که من میتوانم آن را ببینم
او را ببوسم
او را در آغوش خود بفشارم
و او را احساس کنم
#شاملو
❤4👍3
بعضی رابطه ها نه عادته نه عشق ، نه دوست داشتنه ،
یه چیزی فراتر از ایناست
و خوب میدونی که نه تو برای اون میمونی ، نه اون برای تو
ولی هردو هم بدون هم نمیتونید بمونید
و این دردناکترین رابطه های دنیاست
یه چیزی فراتر از ایناست
و خوب میدونی که نه تو برای اون میمونی ، نه اون برای تو
ولی هردو هم بدون هم نمیتونید بمونید
و این دردناکترین رابطه های دنیاست
👍10
دلم برای تو
تنگ شده است اما
نمی دانم چه کار کنم...
مثل پرنده ای لالم
که می خواهد آواز بخواند
و نمی تواند...
تنگ شده است اما
نمی دانم چه کار کنم...
مثل پرنده ای لالم
که می خواهد آواز بخواند
و نمی تواند...
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"عشــق" یعنی
وقت به آغوش کشیدنت
بوی تُو را بگیـرد
ذره ذرهیِ وجــودم...
وقت به آغوش کشیدنت
بوی تُو را بگیـرد
ذره ذرهیِ وجــودم...
👍5
👍4❤1
در الفبای عاشقی
نقش اول و آخر
دو حرف (تو)ست
باقی حروف
سیاهی لشگرند
نقش اول و آخر
دو حرف (تو)ست
باقی حروف
سیاهی لشگرند
بزرگتر که شدیم
مدادهایمان هم تکامل یافتند
تبدیل به خودکارهایی بیرحم شدند
تا یادمان بدهند
هر اشتباهی پاک شدنی نیست
مدادهایمان هم تکامل یافتند
تبدیل به خودکارهایی بیرحم شدند
تا یادمان بدهند
هر اشتباهی پاک شدنی نیست
👍11❤2
من حسودم،حسودی میکنم،
عصبانی میشم،قاطی میکنم،
ولی همیشه تو هر شرایطی کنارت میمونم..
هیچکس نمیتونه اونطوری که من نگات میکنم نگاهت کنه..
هیچکس نمیتونه قشنگ تر از من دوستت داشته باشه..
هیچکس نمیتونه مثل من برا خنده هات بمیره..
عصبانی میشم،قاطی میکنم،
ولی همیشه تو هر شرایطی کنارت میمونم..
هیچکس نمیتونه اونطوری که من نگات میکنم نگاهت کنه..
هیچکس نمیتونه قشنگ تر از من دوستت داشته باشه..
هیچکس نمیتونه مثل من برا خنده هات بمیره..
❤5👍5
آمدمت که بنگرم، گریه نمیدهد امان...
- هوشنگ ابتهاج |
- هوشنگ ابتهاج |
❤2