یه چیزی که فهمیدم و حتی خودم دچارش بودم اینه که؛ رنج برای ما ایرانیا افتخاره چون ما حس میکنیم وقتی رنج میکشیم استحقاق خودمون رو برا دستاوردامون نشون میدیم، در واقع ما در رنج، فضیلت میبینیم.
قسمت بدتر قضیه اینه که برا اکثر جاهای دیگه دنیا این مسخرهترین چیزیه که ممکنه یه آدم انجام بده، تازه نگم که یه ذائقه مزخرف دیگه هم که داریم اینه که با رنج لذت میبریم اصن، عاشق تروماییم، تو رابطه منتظر اینیم روز جدایی برسه فاز غم برداریم افسرده بشیم پستای افسرده اینستا لایک میکنیم واسه اونروز، ناخوداگاه رابطه رو میکشیم به اون سمت، آخرشم میشینیم غصه میخوریم که واااای ملت نشد، روزگار کثیفه ..
قسمت بدتر قضیه اینه که برا اکثر جاهای دیگه دنیا این مسخرهترین چیزیه که ممکنه یه آدم انجام بده، تازه نگم که یه ذائقه مزخرف دیگه هم که داریم اینه که با رنج لذت میبریم اصن، عاشق تروماییم، تو رابطه منتظر اینیم روز جدایی برسه فاز غم برداریم افسرده بشیم پستای افسرده اینستا لایک میکنیم واسه اونروز، ناخوداگاه رابطه رو میکشیم به اون سمت، آخرشم میشینیم غصه میخوریم که واااای ملت نشد، روزگار کثیفه ..
👍9
فردی که قانونی ناعادلانه را می شِکند
بیشترین احترام را به قانون گذاشته است!
👤مارتین لوترکینگ
بیشترین احترام را به قانون گذاشته است!
👤مارتین لوترکینگ
👍4👏3👌1
👏3❤2
رابینویچ به کافهای میرود، مینشیند و یک فنجان چای
و یک نسخه از روزنامهی پراودا سفارش میدهد.
گارسون با تعجب پاسخ میدهد:
«چای را میآورم،
اما روزنامهی پراودا دیگر منتشر نمیشود! رژیم کمونیستی روسیه سرنگون شده!»
پراودا، روزنامه رسمی حزب کمونیست شوروی بود.
رابینویچ با لبخند میگوید:
«خوب، فقط چای بیاور.»
روز بعد، او دوباره به همان کافه میرود و همان سفارش را میدهد. گارسون باز هم همان پاسخ را میدهد.
روز سوم، رابینویچ باز هم همان درخواست را تکرار میکند. این بار، گارسون که کلافه شده، با لحنی تند میگوید:
«آقا! شما که آدم باهوشی به نظر میرسید! سه روز است که روزنامهی پراودا را میخواهید و من هم سه روز است که میگویم رژیم کمونیستی سقوط کرده و این روزنامه دیگر منتشر نمیشود!»
رابینویچ آرام سرش را تکان میدهد و با لحنی رضایتبخش میگوید:
«میدانم، میدانم… فقط دوست دارم دوباره و دوباره این را بشنوم!»
چه روز قشنگی خواهد بود، روزی که…
ما هم روزنامهی کیهان را بخواهیم و
بشنویم که دیگر منتشر نمیشود!
در درازای تاریخ،
هر غیر ممکنی، ممکن است.
و یک نسخه از روزنامهی پراودا سفارش میدهد.
گارسون با تعجب پاسخ میدهد:
«چای را میآورم،
اما روزنامهی پراودا دیگر منتشر نمیشود! رژیم کمونیستی روسیه سرنگون شده!»
پراودا، روزنامه رسمی حزب کمونیست شوروی بود.
رابینویچ با لبخند میگوید:
«خوب، فقط چای بیاور.»
روز بعد، او دوباره به همان کافه میرود و همان سفارش را میدهد. گارسون باز هم همان پاسخ را میدهد.
روز سوم، رابینویچ باز هم همان درخواست را تکرار میکند. این بار، گارسون که کلافه شده، با لحنی تند میگوید:
«آقا! شما که آدم باهوشی به نظر میرسید! سه روز است که روزنامهی پراودا را میخواهید و من هم سه روز است که میگویم رژیم کمونیستی سقوط کرده و این روزنامه دیگر منتشر نمیشود!»
رابینویچ آرام سرش را تکان میدهد و با لحنی رضایتبخش میگوید:
«میدانم، میدانم… فقط دوست دارم دوباره و دوباره این را بشنوم!»
چه روز قشنگی خواهد بود، روزی که…
ما هم روزنامهی کیهان را بخواهیم و
بشنویم که دیگر منتشر نمیشود!
در درازای تاریخ،
هر غیر ممکنی، ممکن است.
❤7👏6⚡1
یکی از ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺯﻥ های ﺟﻬﺎﻥ یعنی مرلین مونرو، ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﺸﻘﯽ ﺁﺗﺸﯿﻦ ﺑﻪ ﻧﺎﺑﻐﻪ ﯼ ﺭﯾﺎﺿﯿﺎﺕ، ﻓﯿﺰﯾﮏ ﻭ ﻧﺠﻮﻡ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺟﻬﺎﻥ یعنی انیشتین ﻧﻮﺷﺖ: ﻓﻜﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻜﻦ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ کنیم؛ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﻦ ﻭ ﻫﻮﺵ ﻭ ﻧﺒﻮﻍ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﺤﺸﺮﯼ میشوند! ﺑﺎ ﻋﺸﻖ؛ ﻣﺮﻟﯿﻦ ﻣﻮﻧﺮﻭ.
ﭘﺎﺳﺦ انیشتین: ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻟﻄﻒ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﺒﺎﺯﯼ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺧﺎﻧﻢ، ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻫﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻏﻮﻏﺎﯾﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ! ﻭﻟﯽ ﺍین یک ﺭﻭﯼ ﺳﻜﻪ ﺍﺳﺖ، ﻓﻜﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻜﻨﯿﺪ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﻗﻀﯿﻪ ﺑﺮﻋﻜﺲ ﺷﻮﺩ، ﭼﻪ ﺭﺳﻮﺍﯾﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺮ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ! ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺯﺷﺘﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﻧﯽ ﺷﻤﺎ! ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ؛ ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﻧﯿﺸﺘﯿﻦ.
ﭘﺎﺳﺦ انیشتین: ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻟﻄﻒ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﺒﺎﺯﯼ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺧﺎﻧﻢ، ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻫﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻏﻮﻏﺎﯾﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ! ﻭﻟﯽ ﺍین یک ﺭﻭﯼ ﺳﻜﻪ ﺍﺳﺖ، ﻓﻜﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻜﻨﯿﺪ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﻗﻀﯿﻪ ﺑﺮﻋﻜﺲ ﺷﻮﺩ، ﭼﻪ ﺭﺳﻮﺍﯾﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺮ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ! ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺯﺷﺘﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﻧﯽ ﺷﻤﺎ! ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ؛ ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﻧﯿﺸﺘﯿﻦ.
❤3😁2👍1
🌱یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی میگفتند.
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل میگرفتی، حالم را میپرسیدی.
همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…
از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد!
سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
"یادمان باشد، سلاممان بوی نیاز ندهد!"
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل میگرفتی، حالم را میپرسیدی.
همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…
از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد!
سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
"یادمان باشد، سلاممان بوی نیاز ندهد!"
👍6👏1