از روزی که با گل به خودی مدافع مراکش، ایران پیروز از زمین بیرون آمد یک چیز خیلی توجهم را به خودش جلب کرده. تعداد خیلی زیادی از ورزشکارها، هنرپیشه ها، آدم حسابیها و سلبریتی های ایرانی با مدافع مراکشی همدردی و دلسوزی کردند و برایش نوشتند که مرد، سرت را بالا بگیر و قوی باش. نا خودآگاه از خودم پرسیدم، کجای تمام این سالها، یک ملت (که بعد از مدتها غم و غصه از ته ته دل سرمست پیروزی بود) اینهمه برای رقیبش غصه خورده؟ مایی که شادی برایمان حکم طلا دارد و کالایی کمیاب به حساب می آید، چطور اینهمه سخاوتمندانه شادیمان را در کنار اشکهای جوانی از مراکش قرار دادیم که تا دیروز حتی اسمش هم به گوشمان نخورده بود؟
ما مردم نجیبی هستیم...
شاید از بد حادثه گاهی آنقدر سرگردان میشویم
که به جان هم می افتیم
اما تصویر واقعی ما این است،
همین فراموش نکردن دلهره های جوان مراکشی
آنهم در شادترین لحظه های زندگیمان
کاش صدایم آنقدر بلند بود که این تصویر را به تمام دنیا نشان میدادم...
ما مردم نجیبی هستیم...
شاید از بد حادثه گاهی آنقدر سرگردان میشویم
که به جان هم می افتیم
اما تصویر واقعی ما این است،
همین فراموش نکردن دلهره های جوان مراکشی
آنهم در شادترین لحظه های زندگیمان
کاش صدایم آنقدر بلند بود که این تصویر را به تمام دنیا نشان میدادم...
📷 نام پوستر : Better Connection
✒ شعار کمپین : به دنیا وصل شو ( شعاری برای کمپین طراحی نشده و این Tagline می باشد )
🏙 نام کمپانی : موسسه گردشگری Better 4 Travel
کشور آلمان 🇩🇪
🚀 آژانس تبلیغاتی : Service Plan
💡 ایده : این موسسه گردشگری در کمپین تبلیغاتی خود ، در سه پوستر جداگانه ( تمام تصاویر را در صفحه اینستاگرام مشاهده کنید ) از تصاویر اشخاصی استفاده کرده است که در کشورهایشان ، #فرودگاه هایی به نام آنها وجود دارد . دو نفری که در هر تصویر حضور دارند ، ارتباط دوستانه ای باهم دارند ، در صورتیکه در زندگی واقعی آنها از مخالفان سرسخت یکدیگر بودند . دلیل این ارتباط خوب در تصویرها این است که با موتور جستجوی پروازهای " Better 4 Travel " تمام ارتباطات از هر فرودگاهی به هر فرودگاهی آسوده و راحت خواهد بود ! در واقع آنها می گویند که مشتری می تواند به راحتی در سایت شان #پروازهای سراسر دنیا ، بین هر فرودگاهی را به راحتی پیدا کند و از آن استفاده کند ...
✒ شعار کمپین : به دنیا وصل شو ( شعاری برای کمپین طراحی نشده و این Tagline می باشد )
🏙 نام کمپانی : موسسه گردشگری Better 4 Travel
کشور آلمان 🇩🇪
🚀 آژانس تبلیغاتی : Service Plan
💡 ایده : این موسسه گردشگری در کمپین تبلیغاتی خود ، در سه پوستر جداگانه ( تمام تصاویر را در صفحه اینستاگرام مشاهده کنید ) از تصاویر اشخاصی استفاده کرده است که در کشورهایشان ، #فرودگاه هایی به نام آنها وجود دارد . دو نفری که در هر تصویر حضور دارند ، ارتباط دوستانه ای باهم دارند ، در صورتیکه در زندگی واقعی آنها از مخالفان سرسخت یکدیگر بودند . دلیل این ارتباط خوب در تصویرها این است که با موتور جستجوی پروازهای " Better 4 Travel " تمام ارتباطات از هر فرودگاهی به هر فرودگاهی آسوده و راحت خواهد بود ! در واقع آنها می گویند که مشتری می تواند به راحتی در سایت شان #پروازهای سراسر دنیا ، بین هر فرودگاهی را به راحتی پیدا کند و از آن استفاده کند ...
"شعور و شهوت"
حتما حتما حتما با دقت تا آخرش بخونيد خيلى عاليه
"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد
و به تماشای انبوه مردم
که راه خود را از میان ا یستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند
مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت
که چهره ی او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا,
با برداشتن کتابی از قفسه
ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..
بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد,
که در حاشیه ی صفحات آن به چشم میخورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین
و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت
توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود
از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.
روز بعد جان سوار کشتی شد
تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن ,
آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود
که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد
و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد،
ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت
دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود :
" تو مرا خواهی شناخت
از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت
که قلبش را سخت دوست می داشت
اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من میآمد,
بلند قامت و خوش اندام
موهای طلاییاش در حلقههای زیبا ،
کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود
و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست
که جان گرفته باشد
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ,
کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را
بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم .
لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد
اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و
در این حال میس هالیس را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ..
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و
مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور می شد و
من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.
از طرفی شوق و تمنایی عجیب
مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواندو
از سویی علاقه ای عمیق به زنی
که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود
به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش
که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.
و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم.
با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم
و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.
از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم
و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم.
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم
از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد
و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت
و هم اکنون از کنار ما گذشت..
از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم
و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که
او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!
ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ،
ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ،
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ.ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،
ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘﺴﺖ ﺗﺮ...
@bestplus
حتما حتما حتما با دقت تا آخرش بخونيد خيلى عاليه
"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد
و به تماشای انبوه مردم
که راه خود را از میان ا یستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند
مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت
که چهره ی او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا,
با برداشتن کتابی از قفسه
ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..
بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد,
که در حاشیه ی صفحات آن به چشم میخورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین
و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت
توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود
از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.
روز بعد جان سوار کشتی شد
تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن ,
آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود
که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد
و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد،
ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت
دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود :
" تو مرا خواهی شناخت
از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت
که قلبش را سخت دوست می داشت
اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من میآمد,
بلند قامت و خوش اندام
موهای طلاییاش در حلقههای زیبا ،
کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود
و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست
که جان گرفته باشد
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ,
کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را
بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم .
لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد
اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و
در این حال میس هالیس را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ..
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و
مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور می شد و
من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.
از طرفی شوق و تمنایی عجیب
مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواندو
از سویی علاقه ای عمیق به زنی
که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود
به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش
که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.
و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم.
با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم
و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.
از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم
و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم.
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم
از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد
و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت
و هم اکنون از کنار ما گذشت..
از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم
و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که
او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!
ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ،
ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ،
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ.ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،
ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘﺴﺖ ﺗﺮ...
@bestplus
ادبیات کلامی و....
رفتگر جوان در حال جارو کشیدن خیابان بود و مادری او را به فرزندش نشان داد و گفت:
این را ببین اگر درس نخوانی مثل این خواهی شد.
آن طرف تر مادری دیگر همان رفتگر را به فرزندش نشان داد و گفت:
فرزندم درس بخوان تا آینده بهتری برای او بسازی.
آری...
هر دو مادر یک نفر را نشان فرزندانشان دادند و هر دو به فرزندانشان گفتند درس بخوان یکی با تهدید و دیگری با تشویق.
ادبیات کلامی بسیار شگفت انگیز و معجزه گر است.
سعی کنیم بهترین ها را یاد بگیریم، به کار ببندیم و به دیگران هم اموزش بدهیم....I
در دهه چهل، ریزعلی خواجوی معروف به دهقان فداکار با اقدام به موقع خود از تصادف قطار با ریزش کوه جلوگیری کرد و جان دهها انسان را نجات داد.
چند وقت پيش دریک استانی، دزدی پیچ و مهره های ریل قطار، باعت شد قطار از مسیر خود خارج گردیده و جان دهها مسافر به خطر افتد... گذر تاریخ به این شکل چقدر تاسف آور است !!!چه کرده ایم وچه جور انسانهایی را پرورش داد ه ایم ؟
کسی که داستان ریزعلی را خوانده پیچ ریل را باز میکند.!
اندیشمند بزرگ ، ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﻠﯿﻞ ﺟﺒﺮﺍﻥمیگوید :
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺗﻤﺪﻥ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻭﻝ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ , ﺩﻭﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻭ ﺳﻮﻡ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺴﺖ
برﺍﯼ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻣﻌﻠﻢ
و ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ و اسطوره ها.
رفتگر جوان در حال جارو کشیدن خیابان بود و مادری او را به فرزندش نشان داد و گفت:
این را ببین اگر درس نخوانی مثل این خواهی شد.
آن طرف تر مادری دیگر همان رفتگر را به فرزندش نشان داد و گفت:
فرزندم درس بخوان تا آینده بهتری برای او بسازی.
آری...
هر دو مادر یک نفر را نشان فرزندانشان دادند و هر دو به فرزندانشان گفتند درس بخوان یکی با تهدید و دیگری با تشویق.
ادبیات کلامی بسیار شگفت انگیز و معجزه گر است.
سعی کنیم بهترین ها را یاد بگیریم، به کار ببندیم و به دیگران هم اموزش بدهیم....I
در دهه چهل، ریزعلی خواجوی معروف به دهقان فداکار با اقدام به موقع خود از تصادف قطار با ریزش کوه جلوگیری کرد و جان دهها انسان را نجات داد.
چند وقت پيش دریک استانی، دزدی پیچ و مهره های ریل قطار، باعت شد قطار از مسیر خود خارج گردیده و جان دهها مسافر به خطر افتد... گذر تاریخ به این شکل چقدر تاسف آور است !!!چه کرده ایم وچه جور انسانهایی را پرورش داد ه ایم ؟
کسی که داستان ریزعلی را خوانده پیچ ریل را باز میکند.!
اندیشمند بزرگ ، ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﻠﯿﻞ ﺟﺒﺮﺍﻥمیگوید :
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺗﻤﺪﻥ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ:
ﺍﻭﻝ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ , ﺩﻭﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻭ ﺳﻮﻡ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎ .
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺴﺖ
برﺍﯼ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻣﻌﻠﻢ
و ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ و اسطوره ها.
📍تلنگری از دل تاریخ*
🔸«بخشى از وقت خود را به كسانى اختصاص ده كه به تو نياز دارند تا خود، به كار ايشان پردازى.
🔸در مجلس عمومى با آنان بنشين و در آن مجلس نزد خداى آفريننده خويش فروتنى پيشه كن.
🔸سربازان و يارانت را كه به نگاهبانى و حراستت موظفند، از سر راه ايشان دور دار تا سخنگوى آنان بدون اضطراب با تو سخن گويد؛ كه من در موارد گوناگون از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: «به پاكى ستوده نشود جامعه اى كه در آن، حق ضعيف، بدون اضطراب از نيرومند ستانده نشود»
*امام على(ع) خطاب به مالک اشتر نخعی
منبع: نهج البلاغه نامه ۵۳
🔸«بخشى از وقت خود را به كسانى اختصاص ده كه به تو نياز دارند تا خود، به كار ايشان پردازى.
🔸در مجلس عمومى با آنان بنشين و در آن مجلس نزد خداى آفريننده خويش فروتنى پيشه كن.
🔸سربازان و يارانت را كه به نگاهبانى و حراستت موظفند، از سر راه ايشان دور دار تا سخنگوى آنان بدون اضطراب با تو سخن گويد؛ كه من در موارد گوناگون از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: «به پاكى ستوده نشود جامعه اى كه در آن، حق ضعيف، بدون اضطراب از نيرومند ستانده نشود»
*امام على(ع) خطاب به مالک اشتر نخعی
منبع: نهج البلاغه نامه ۵۳
آيا زمستان سختی در پيش است⁉️
سرخ پوستان از رييس جديد پرسیدند: آيا زمستان سختی در پيش است؟
رييس جوان قبيله که نمی دانست چه جوابی بدهد گفت: برای احتياط برويد هيزم تهيه کنيد. سپس به سازمان هواشناسی زنگ زد:
آقا امسال زمستان سردی در پيش است؟
و پاسخ شنید: اينطور به نظر می آید.
پس رييس دستور داد که بيشتر هيزم جمع کنند، و بعد يک بار ديگر به سازمان هواشناسی زنگ زد:
شما نظر قبلی تان را تأييد می کنيد؟
و پاسخ شنید: صد در صد.
رييس دستور داد که همه سرخپوستان، تمام توانشان را برای جمع آوری هيزم بيشتر بکار ببرند. سپس دوباره به سازمان هواشناسی زنگ زد: آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردی در پيش است؟
و پاسخ شنید: بگذار اينطور بگویم؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر.
رييس پرسید: از کجا می دانيد؟
و پاسخ شنید: چون سرخ پوستها دارند دیوانه وار هيزم جمع میکنند!
برخی وقتها ما خودمان مسبب وقايع اطرافمان هستيم.
حالا بنظر شما خودرو، دلار، گوشت، مرغ و ... باز هم گران می شود!؟
کمتر هیزم جمع کنیم!
@bestplus
سرخ پوستان از رييس جديد پرسیدند: آيا زمستان سختی در پيش است؟
رييس جوان قبيله که نمی دانست چه جوابی بدهد گفت: برای احتياط برويد هيزم تهيه کنيد. سپس به سازمان هواشناسی زنگ زد:
آقا امسال زمستان سردی در پيش است؟
و پاسخ شنید: اينطور به نظر می آید.
پس رييس دستور داد که بيشتر هيزم جمع کنند، و بعد يک بار ديگر به سازمان هواشناسی زنگ زد:
شما نظر قبلی تان را تأييد می کنيد؟
و پاسخ شنید: صد در صد.
رييس دستور داد که همه سرخپوستان، تمام توانشان را برای جمع آوری هيزم بيشتر بکار ببرند. سپس دوباره به سازمان هواشناسی زنگ زد: آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردی در پيش است؟
و پاسخ شنید: بگذار اينطور بگویم؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر.
رييس پرسید: از کجا می دانيد؟
و پاسخ شنید: چون سرخ پوستها دارند دیوانه وار هيزم جمع میکنند!
برخی وقتها ما خودمان مسبب وقايع اطرافمان هستيم.
حالا بنظر شما خودرو، دلار، گوشت، مرغ و ... باز هم گران می شود!؟
کمتر هیزم جمع کنیم!
@bestplus
خطای تایید خود!
خطای تایید، ریشه در تمام تصورهای غلط ما دارد. تمایل به تفسیر اطاعات جدید، به گونه ای است
که با تئوری های موجود، باورها و اعتقادات ما هماهنگ باشد. به بیان دیگر، هر داده جدیدی را که با نظرهای کنونی ما تناقض داشته باشد فیلتر میکنیم اما شواهد متضاد و حقایق با نادیده گرفتن شدن از هستی ساقط نمیشوند«. این را آلدوس هاکسلی، نویسنده،گفته بود. با این حال، ما دقیقا همین کار را میکنیم، همان طور که وارن بافت می گوید »آن چه بشر بهتر از هر کار دیگری انجام میدهد، تفسیر اطلاعات جدید به شیوه ای است که نتیجه گیری های قبلی دست نخورده باقی بماند.
ما بیشتر اوقات با فرضیات سر و کار داریم و این فرضیات هر چه مبهم تر باشند خطای تایید قوی تر میشود. در زندگی خود، چه بر این باور
باشیم که فلان اعتقاد درست است و چه باور داشته باشیم فلان اعتقاد نادرست است ؛ هر روز مدارکی را پیدا میکنی که نظر تو را تایید کنند.
ذهن ما، اطلاعاتی را که به نفعش باشد مورد توجه قرار میدهد و از اطلاعاتی که با دانستهها و مفروضات فعلیاش در تضاد است، میگریزد.
خطای تأیید خود نوعی خطای شناختی است و بر همین اساس دیوید مک رانی (پژوهشگر و روزنامهنگار) استدلال خود را در بحث خطای تأیید خود چنین بیان میکند: ذهن انسان، بیشتر به دنبال امنیت میگردد تا واقعیت؛ و امنیت از تأیید دانستههای قبلی حاصل میشود و نه مواجه شدن با حقایق جدید درک شده از محیط پیرامونی.
@bestplus
خطای تایید، ریشه در تمام تصورهای غلط ما دارد. تمایل به تفسیر اطاعات جدید، به گونه ای است
که با تئوری های موجود، باورها و اعتقادات ما هماهنگ باشد. به بیان دیگر، هر داده جدیدی را که با نظرهای کنونی ما تناقض داشته باشد فیلتر میکنیم اما شواهد متضاد و حقایق با نادیده گرفتن شدن از هستی ساقط نمیشوند«. این را آلدوس هاکسلی، نویسنده،گفته بود. با این حال، ما دقیقا همین کار را میکنیم، همان طور که وارن بافت می گوید »آن چه بشر بهتر از هر کار دیگری انجام میدهد، تفسیر اطلاعات جدید به شیوه ای است که نتیجه گیری های قبلی دست نخورده باقی بماند.
ما بیشتر اوقات با فرضیات سر و کار داریم و این فرضیات هر چه مبهم تر باشند خطای تایید قوی تر میشود. در زندگی خود، چه بر این باور
باشیم که فلان اعتقاد درست است و چه باور داشته باشیم فلان اعتقاد نادرست است ؛ هر روز مدارکی را پیدا میکنی که نظر تو را تایید کنند.
ذهن ما، اطلاعاتی را که به نفعش باشد مورد توجه قرار میدهد و از اطلاعاتی که با دانستهها و مفروضات فعلیاش در تضاد است، میگریزد.
خطای تأیید خود نوعی خطای شناختی است و بر همین اساس دیوید مک رانی (پژوهشگر و روزنامهنگار) استدلال خود را در بحث خطای تأیید خود چنین بیان میکند: ذهن انسان، بیشتر به دنبال امنیت میگردد تا واقعیت؛ و امنیت از تأیید دانستههای قبلی حاصل میشود و نه مواجه شدن با حقایق جدید درک شده از محیط پیرامونی.
@bestplus
💥تجربه بخرید، نه کالا
فرض کنید مقداری پول دارید و دو راه جلوی رویتان است:
1️⃣ به مسافرتی خانوادگی بروید
2️⃣ یک گوشی تازه بخرید.
ممکن است فکر کنید که سفر تمام میشود و چیزی از آن نمیماند، اما از گوشی میتوانید مدتی طولانی استفاده کنید.
اما تحقیقات تازه در حوزۀ اقتصاد رفتاری نشان میدهد این فکر اشتباه است. یعنی برخلاف تصور ما، لذتِ سفر در ذهنمان میماند و لذتِ گوشی تازه خیلی زود فراموش میشود.
@bestplus
فرض کنید مقداری پول دارید و دو راه جلوی رویتان است:
1️⃣ به مسافرتی خانوادگی بروید
2️⃣ یک گوشی تازه بخرید.
ممکن است فکر کنید که سفر تمام میشود و چیزی از آن نمیماند، اما از گوشی میتوانید مدتی طولانی استفاده کنید.
اما تحقیقات تازه در حوزۀ اقتصاد رفتاری نشان میدهد این فکر اشتباه است. یعنی برخلاف تصور ما، لذتِ سفر در ذهنمان میماند و لذتِ گوشی تازه خیلی زود فراموش میشود.
@bestplus
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معماری بینظیر سقف یک بار و رستوران ساحلی در یونان!
روزهایی که وزش باد شدید و دریا طوفانی است تلاطم سقف هم بیشتر است و برعکس!
🆑 @bestplus
روزهایی که وزش باد شدید و دریا طوفانی است تلاطم سقف هم بیشتر است و برعکس!
🆑 @bestplus
یک شاهکار عکاسی٬
نمایی از یک هزارم ثانیه از یک قطره آب که در پس زمینه اش بر روی دیوار نقشه جهان بوده است!
@Bestplus
نمایی از یک هزارم ثانیه از یک قطره آب که در پس زمینه اش بر روی دیوار نقشه جهان بوده است!
@Bestplus
یک تبلیغ فوقالعاده خلاقانه پشت اتوبوس شهری برای نشان دادن عواقب اضافه وزن
@bestplus
@bestplus