بله؛ از اینکه با من بلدی چگونه به “باید” صحبت کنی، مسرورم.
ناخدا! کاش بیایی و من را میان دستان قدرتمندت بگیری و متراکمم کنی تا دچار فرایند تصعید یا ذوب شوم. یا که تن پراکندهم را از هم بگسلی تا به ذرات پودر قند تبدیل شوم و روی کیکی که میخوری بنشینم. دود سیگار داخل ریهات شوم، یکی از تار موهای سفید سرت، یا نمیدانم؛ ناخدا اصلا هرآنچه مربوط به توست را خواهانم؛ تصعید-ذوب-پودر قند-دود سیگار یا تار موی سفیدِ خداوارت.
گفت اسم شب:
حالا بلند شو و بگو که زندهایم.
حالا بلند شو و بگو که زندهایم.
از بیصحبتی من سوال میکنید، اینکه کجایم و چرا چیزی نمیگویم؛ میبایست عرض کنمتان که حیض بیمحتوایم کرده. تنها خبر درخورم، البته شاید نه برای شما، اینکه بامداد به وقت اینجا، یعنی تهران، راهی شمالام، کجای شمال را هم ندانم. باشد که رطوبت آن خطه گره از زبانم بگشاید.
اسم شب:
ماهْ خندان، چمنْ نرم! بر مخملِ این صندلی / رفتم فرو در خویشتن.
ماهْ خندان، چمنْ نرم! بر مخملِ این صندلی / رفتم فرو در خویشتن.
بله یار میگوید الله، دلدار میگوید الله.
Forwarded from Ghazaleh 𓃴
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در جهـان دیگـر نـه ظرفی وجود داشت/ زیرا ارتعاشات مرئی وقتی به اجسام اصابت میکنند تاثیرات به خصوصی از آنها استفاده خواهد کرد.
علاوه بر اینکه خوشگلها دیگه نمیرقصن، جدیدا اندوهی هم شدن سر دل آدم.
اسم شب:
[و برای مرد بودنت، دوست دارم شعر بگم، ترانه بخونم، برقصم، ببوسم، زن باشم، زنترین باشم.]
[و برای مرد بودنت، دوست دارم شعر بگم، ترانه بخونم، برقصم، ببوسم، زن باشم، زنترین باشم.]