انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديّار و دیاری باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک! در دل من همه کورند و کَرند.
نه ز ياری نه ز ديّار و دیاری باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک! در دل من همه کورند و کَرند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینیستاگرام یادآورم شد یک سال پیش با اهلم در راه جنگلهای ارسباران بودیم.
کِی رسد آن روز و روزگار دگربار؟
کِی رسد آن روز و روزگار دگربار؟
تمرین کرده بودی که هیچ چیز نخوای و هیچ رنجی هم نبری؟ چطور فراموشش کردی؟
بد ماجرا اینجاست که شما فقط تا نوک دماغتون رو میبینید.
Rashid Khan
Pari Zangane
برای صبح امروز که حس میکنم زن جوان مطلوبی هستم.
@BeeBooBeeBooBe
@BeeBooBeeBooBe
دکتر سرگلزایی رو شناسید؟ یکی از بزرگان علم روانپزشکی و روانکاوی. وبینار دارند از امروز تا ۱۰ هفته آتی.
تا ۱۰ هفته با دُم، گردوشکنم.
مام جدیدم، بوی صابون بچهسالی و تمیزی میده. چپ میرم راست میرم خودم رو بو میکنم و بسان أمّ بزرگم خود را به آغوش میکشم. پیر دور و دورانم قصد دیدار کرده. با شراب شیرازه هم قصد کرده. مقالهای که دست استادم سپرده بودم، تایید شده. صحبت پدرم درمورد هجرت از این مملکت دوباره دَرَم قوت گرفته.
امّا…
امّا دوری از خانهم، والاتر از خدایم-پدرم، آغوشش، و مسائل کلان چند وقته، از من انسان زهرمار و نامناسبی ساخته. پس از هیچ کردهی من در ارتباطتان، تعجب نکنید.
تا ۱۰ هفته با دُم، گردوشکنم.
مام جدیدم، بوی صابون بچهسالی و تمیزی میده. چپ میرم راست میرم خودم رو بو میکنم و بسان أمّ بزرگم خود را به آغوش میکشم. پیر دور و دورانم قصد دیدار کرده. با شراب شیرازه هم قصد کرده. مقالهای که دست استادم سپرده بودم، تایید شده. صحبت پدرم درمورد هجرت از این مملکت دوباره دَرَم قوت گرفته.
امّا…
امّا دوری از خانهم، والاتر از خدایم-پدرم، آغوشش، و مسائل کلان چند وقته، از من انسان زهرمار و نامناسبی ساخته. پس از هیچ کردهی من در ارتباطتان، تعجب نکنید.
دانید که لزوما تغییر همهی عوامل بیرونی دست من و شما نیست؟ حکما بیشتر مراقب خودتان باشید.
آدمی که با الگوهای پیش پاافتادهٔ «خالهزنکانه» دراما بسازه و بخواد توجهم رو جلب کنه بهلحظه از چشمم میافته.
لالایی شیرین کرمانجی
@ghalamozhaan
شب به خیرتان.
@BeeBooBeeBooBe
@BeeBooBeeBooBe
خودت رو بیدِیْن و دین ادامه میدی، روزها رو با کارهای بسیار به شب میرسونی، مسیر زندگانیت رو درست طی میکنی، تا اینکه کسی که شناسته میبینتت و میگه:«چقدر تلختر و بیرمق شدی غزاله.» و واقعیت تالاپی میخوره تو سرت.
حسینی آمد.
حسینی آمد.
این یکروزه که آمده، متوجهم کرد که خیلی چیزها، خیلی چیزها در درون من. مقابلم صحبتم میکند، میکند، با سر تایید میکنم یا آره آره گویان منتظر باقی صحبتش میشوم. چیزی نگوید، نمیگویم، گویی که خالی از کلماتم. رفته رفته خالی از کلمات و عبارات شده و میشوم. سابقا یعنی سابقا کمی دور، هرچه صحبت بینمان گل میانداخت، بلبل آوازش میخواند. حالا؟ زبان برای گفتن که باز میکنم، گفتن را لااثر میدانم. تمایلم به حضور و سکوت کنارشان است، حضوری بیاضافات. جملات را ابتر و ناقص رها میکنم. بلوا میکند که آی چه بر سرت آمده؟ کجاست آن های و هوی و اولدورم بولدورمها؟ لبخنده میگویم حیلت نکن مرد حساب! من طوریم نیست. میگوید خودت را لای کتاب و دفتر و دستک و جستجوها پنهان کردی که کسی چیزی نگویدت؟ ولی من میگویم، عزیزم سرما به جانت رسوخ کرده. میگوید بار و بندیل ببند، شیراز ببرمت، بار دیگر شهری که دوستش میداری. میگویم ولی من که حال رفتن به هیچ نقطهای را ندارم، زمانش هم در دستم نیست. آب پشت سرت میبندم تا دوباره برگردیام رفیق گرانمایه.
گفت شعر “اینجا کسیست پنهان” را بخوانمش.
گفت شعر “اینجا کسیست پنهان” را بخوانمش.
بفرمایید تا ما خوش و لالیم، تا ما ناخوش و لالیم، تا به نعره حرف زمزمه نیفتادهایم بفرمایید جولان دهید، بفرمایید بلند بلند جوری صفتها و منشتان را به نقد بکشید که خودتان هم باورتان شود از خودتان حرف نمیزنید. حق دارید، مبرِا دانستن خود، خاطرجمعتر است.