اسم شب:
سگهای کنار جادهای دائما با حرکت کردن وسط جاده جسارتشون رو میسنجن. شاید هم دارن به ما میگن چیزی برای از دست دادن وجود نداره.
سگهای کنار جادهای دائما با حرکت کردن وسط جاده جسارتشون رو میسنجن. شاید هم دارن به ما میگن چیزی برای از دست دادن وجود نداره.
به این راه، یکگی خویشتنم، سکوت و شبگی مدت مدیدی بود محتاج بودم.
یک تن که تو را تعارفی بزند به نمردن. و تو نمیمیری —بدون اینکه تصور کنی قرار است لزوماً فردایی بهتر وجود داشته باشد.
بعنوان یک آدم، کارهای انسانی و جالبی نمیکنم. شاید در جوار پدر کمی رام و انسانی عمل کنم.
اسم شب:
در من بسیاری چیزها از بین رفتند که گمان میکردم تا ابد ماندگارند./”مارسل پروست”
در من بسیاری چیزها از بین رفتند که گمان میکردم تا ابد ماندگارند./”مارسل پروست”
صبح حوالی ساعت ۹.
تماس دیداری از حسینی دور و پیر.
اولین چیزی که با دیدن شاکلهی آلوده به خوابم بر زبان آورد “خرچهگاو” بود. گله کرد از نبودنم، از سکوتم، رفتارهای ناانسانی اخیرم در ارتباطش؛ گفتمش و گفتتم. دو ساعت. گفت: «غزاله، با خودم روراست باشم میبینم که واقعا آدم بدی نیستم.» آنچه بر زبان راندم این بود که: نه اتفاقا، تو یک پستفطرتی. لکن در دل گفتمش: من پنجتا آدم خوب تو زندگیم میشناسم؛ دوتاش تویی.
پرسید:« میدونستم ده سال هم اگر چیزی بهت نگم، زنگت نزنم، هیچی به هیچی. حالا غزاله واقعا اگر ده سال چیزی نمیگفتم، زنگت نمیزدم هیچی به هیچی؟» گفتم متاسفانه هیچی به هیچی. نه که نخوام، بلکه توان ندارم چیزی بگم. در آخر گفت:« غزاله! من هیشکی رو برا خودم نگه نداشتم. بس که اخلاقم گهیه هیشکی دیگه چشم دیدنم رو نداره. تو من رو میشناسی، میدونی. هرچی نشده برای من همون کوچیکخانوم ارسی، دوست کوچیک خودم دارمت. دارمت؟»
-(دلسوخته) آره بابا جان. داری. داری.
عصر حوالی ساعت ۵.
بابا: چیه دخترم؟ چرا ناخوشی؟
-فردا برمیگردم بابا. نیومده. سیر نیستم ازت ولی دارم برمیگردم.
+دور سرت بگردم. برمیگردی بابا. برمیگردی./ من با سودابه میریم بیرون. خرید داره سودابه. برگشتم یه سر میبرمت باغ.
شب،الان.
باغ، پدر، من.
این دومین باری است که به عشرت پدر فراخوانده شدهام. گفتتم:« بابا! هم چشات غم داره. هم امسال تولدت نبودی پیشم. هم فردا داری برمیگردی. امشب رو آوردمت تا هم غم چشات کم شه، هم هدیه تولدت رو بدم، هم کاری کنم امشب رو برای شبهای بعدت داشته باشی.
دخترم! اون مالی که بعد از من سهمت میشه ارزش زیادی برای شما نداره. ولی این شبهایی که با هم خوش سر میکنیم، یادگار ارزشمندیه.» توان ادای جمله یا حتی کلمهای را ندارم. چشمانم امان نمیدهند. ادامه میدهد:« میدونم بابا بد بودم منم. ولی بابا! اون وقتها که پیش همه سنگ من رو سینهت میکوبی، میگی خوبم انگار واقعا خوبم بابا.» پیالهی اول را به رسم ارادت به زیر پیالهی من کوبید و بسان بار گذشته تکرار کرد:« زنده باد دخترم، امیدم، نور چشمم، افتخارم.»
گفتم: بابا من پنجتا آدم خوبتر تو زندگیم میشناسم؛ هر پنجتا شمایی. همه شمایی.
در آخر هم بنویسید:
«بطریهای عرق برای ازدسترفتگان و بطریهای آبجو برای پرهیزگاران و کمدردها.»
تماس دیداری از حسینی دور و پیر.
اولین چیزی که با دیدن شاکلهی آلوده به خوابم بر زبان آورد “خرچهگاو” بود. گله کرد از نبودنم، از سکوتم، رفتارهای ناانسانی اخیرم در ارتباطش؛ گفتمش و گفتتم. دو ساعت. گفت: «غزاله، با خودم روراست باشم میبینم که واقعا آدم بدی نیستم.» آنچه بر زبان راندم این بود که: نه اتفاقا، تو یک پستفطرتی. لکن در دل گفتمش: من پنجتا آدم خوب تو زندگیم میشناسم؛ دوتاش تویی.
پرسید:« میدونستم ده سال هم اگر چیزی بهت نگم، زنگت نزنم، هیچی به هیچی. حالا غزاله واقعا اگر ده سال چیزی نمیگفتم، زنگت نمیزدم هیچی به هیچی؟» گفتم متاسفانه هیچی به هیچی. نه که نخوام، بلکه توان ندارم چیزی بگم. در آخر گفت:« غزاله! من هیشکی رو برا خودم نگه نداشتم. بس که اخلاقم گهیه هیشکی دیگه چشم دیدنم رو نداره. تو من رو میشناسی، میدونی. هرچی نشده برای من همون کوچیکخانوم ارسی، دوست کوچیک خودم دارمت. دارمت؟»
-(دلسوخته) آره بابا جان. داری. داری.
عصر حوالی ساعت ۵.
بابا: چیه دخترم؟ چرا ناخوشی؟
-فردا برمیگردم بابا. نیومده. سیر نیستم ازت ولی دارم برمیگردم.
+دور سرت بگردم. برمیگردی بابا. برمیگردی./ من با سودابه میریم بیرون. خرید داره سودابه. برگشتم یه سر میبرمت باغ.
شب،الان.
باغ، پدر، من.
این دومین باری است که به عشرت پدر فراخوانده شدهام. گفتتم:« بابا! هم چشات غم داره. هم امسال تولدت نبودی پیشم. هم فردا داری برمیگردی. امشب رو آوردمت تا هم غم چشات کم شه، هم هدیه تولدت رو بدم، هم کاری کنم امشب رو برای شبهای بعدت داشته باشی.
دخترم! اون مالی که بعد از من سهمت میشه ارزش زیادی برای شما نداره. ولی این شبهایی که با هم خوش سر میکنیم، یادگار ارزشمندیه.» توان ادای جمله یا حتی کلمهای را ندارم. چشمانم امان نمیدهند. ادامه میدهد:« میدونم بابا بد بودم منم. ولی بابا! اون وقتها که پیش همه سنگ من رو سینهت میکوبی، میگی خوبم انگار واقعا خوبم بابا.» پیالهی اول را به رسم ارادت به زیر پیالهی من کوبید و بسان بار گذشته تکرار کرد:« زنده باد دخترم، امیدم، نور چشمم، افتخارم.»
گفتم: بابا من پنجتا آدم خوبتر تو زندگیم میشناسم؛ هر پنجتا شمایی. همه شمایی.
در آخر هم بنویسید:
«بطریهای عرق برای ازدسترفتگان و بطریهای آبجو برای پرهیزگاران و کمدردها.»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ارس/آراز زیبای من. بار دیگر نه من دانم که چطور و چگون خواهمت دید نه تو.
#نقطهصفرمرزی
#نقطهصفرمرزی
واپسین لحظات خانه پدری به انضمام تورم *ورید دست.
آدم نبودم من
شعر بودم و هیچ کسی هم
هرگز نگفته بود مرا
*
دنبال هیچ دنبالهای نمیرفتم
چون نبودم و میدانستم
نیستم و نمیدانستم
چرا
شعر بریده از رضا زاهد
شعر بودم و هیچ کسی هم
هرگز نگفته بود مرا
*
دنبال هیچ دنبالهای نمیرفتم
چون نبودم و میدانستم
نیستم و نمیدانستم
چرا
شعر بریده از رضا زاهد
قضایای کلان زندگانی هرکس برایش کلان است؛ قضایای کلان زندگانی من برای من کلانتر.
دوست دارم بنویسم اما نوشتن با این کلماتِ سترون، حاشیهروی و رد گم کردنه. حاصلی جز پرت کردن موقتی حواس نداره. هر چه بگیم یا بنویسیم، مقصود اصلی ناگفته و ناشنیده باقی میمونه. نهایتاً مُشتی تقلاهای بیهوده، ناکامیها و فروخوردنها روی سینه سنگینی میکنه.
اسم شب:
تمایلم به درخودماندن است؛ آنقدر که یا پوست بیندازم یا بپوسم.
تمایلم به درخودماندن است؛ آنقدر که یا پوست بیندازم یا بپوسم.
انسان بعد از سوگ دوباره زندگی میکند، لبخند میزند، لکن با تغییر. تغییری که با شکستگی همراه است لکن باشکوه.