مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
1.17K subscribers
550 photos
42 videos
1 file
6 links
Download Telegram
آدمیزاد تنها موجودی‌ست که دچار قُرب و بُعد می‌شود . گاهی دچار دوری گاهی هم گرفتار نزدیکی؛ همین است که باعث دردسر می‌شود. خیلی از چیزهای دور و زیبا، وهم و سراب‌اند، خیلی از چیزها هم به قدری نزدیک‌ که به چشم دیده نمی‌شوند.
۲۵ دقیقه بامداد ۲۴ ساله‌ام. هاح.
اسم شب:
‏"آدمیزاد موجودی ست که به هر چیز خو می‌گیرد." ‏این را داستایوفسکی گفت، اما نگفت چگونه. ‏بر ما هم رَوا نیست پرسیدن، که واوَیلا ها دارد چگونه‌اش.
صبح ساعت ۸.
با متصدی تولد تماس گرفتم و اعلام کردم نخواهم آمد. تولد من را باشکوه بگیرید و میهمانان را یکی یک دانه بادکنک و شربت انگور مهمان کنید. تماس که پایان گرفت، دستگاه را به حالت اغما درآورده، به زیر پتو گرازیدم و خواب دین‌م، پدرم را دیدم. حال با تلّی از تماس‌ها‌ یک‌قُل دوقُل بازی می‌کنم.
به خیابان زدم و برای خود دامن‌ و پیراهن‌های زِیْبا گرفتم. می‌توانید اُمّ دامن بخوانیدم.
یازدهِ پنجِ چهارصد خورشیدی.
غروب‌تر که بود پدر برای بدرقه‌ی راه تماسم گرفتند، بمثابه‌ی هربار تکرار کردند “تو رو به خودت می‌سپارم بابا جانم.” برای پایان روز مهمان قهوه‌خانه‌ی زیبا لکن تصنعی هستم. فی‌الحال با گزاره‌ی پدر خوشم و با خیال اینکه ساعاتی بعد تن‌م در آغوشش پناه خواهد گرفت سازتر می‌شوم.
پسرم “اوژن” را برای بیست و چهارگی‌ام گرفتم. هاح. زن خوشحالی هستم.
اسم شب:
سگ‌های کنار جاده‌ای دائما با حرکت کردن وسط جاده جسارتشون رو می‌سنجن. شاید هم دارن به ما می‌گن چیزی برای از دست دادن وجود نداره.
به این راه، یکگی خویشتن‌م، سکوت و شبگی مدت مدیدی بود محتاج بودم.
‏یک تن که تو را تعارفی بزند به نمردن. و تو نمی‌میری —بدون اینکه تصور کنی قرار است لزوماً فردایی بهتر وجود داشته باشد.
اسم شب:

‏دارم هیمه‌ها را جمع می‌کنم، آقا.
‏دست‌ها در نقاشی‌های
‏Eduardo Kingman
بعنوان یک آدم، کارهای انسانی و جالبی نمی‌کنم. شاید در جوار پدر کمی رام و انسانی عمل کنم.
اسم شب:
در من بسیاری چیزها از بین رفتند که گمان می‌کردم تا ابد ماندگارند./‏”مارسل پروست”
صبح حوالی ساعت ۹.
تماس دیداری از حسینی دور و پیر.
اولین چیزی که با دیدن شاکله‌ی آلوده به خوابم بر زبان آورد “خرچه‌گاو” بود. گله کرد از نبودنم، از سکوتم، رفتارهای ناانسانی اخیرم در ارتباطش؛ گفتمش و گفتتم. دو ساعت. گفت: «غزاله، با خودم روراست باشم می‌بینم که واقعا آدم بدی نیستم.» آنچه بر زبان راندم این بود که: نه اتفاقا، تو یک پست‌فطرتی. لکن در دل گفتمش: من پنج‌تا آدم خوب تو زندگیم می‌شناسم؛ دو‌تاش تویی.
پرسید:« می‌دونستم ده سال هم اگر چیزی بهت نگم، زنگت نزنم، هیچی به هیچی. حالا غزاله واقعا اگر ده سال چیزی نمی‌گفتم، زنگت نمی‌زدم هیچی به هیچی؟» گفتم متاسفانه هیچی به هیچی. نه که نخوام، بلکه توان ندارم چیزی بگم. در آخر گفت:« غزاله! من هیشکی رو برا خودم نگه نداشتم. بس که اخلاقم گهیه هیشکی دیگه چشم دیدنم رو نداره. تو من رو می‌شناسی، میدونی. هرچی نشده برای من همون کوچیک‌خانوم ارسی، دوست کوچیک خودم دارمت. دارمت؟»
-(دل‌سوخته) آره بابا جان. داری. داری.

عصر حوالی ساعت ۵.
بابا: چیه دخترم؟ چرا ناخوشی؟
-فردا برمی‌گردم بابا. نیومده. سیر نیستم ازت ولی دارم برمی‌گردم.
+دور سرت بگردم. برمی‌گردی بابا. برمی‌گردی./ من با سودابه میریم بیرون. خرید داره سودابه. برگشتم یه سر می‌برمت باغ.

شب،الان.
باغ، پدر، من.
این دومین باری است که به عشرت پدر فراخوانده شده‌ام. گفتتم:« بابا! هم چشات غم داره. هم امسال تولدت نبودی پیشم. هم فردا داری برمی‌گردی. امشب رو آوردمت تا هم غم چشات کم شه، هم هدیه تولدت رو بدم، هم کاری کنم امشب رو برای شب‌های بعدت داشته باشی.‌
دخترم! اون مالی که بعد از من سهمت میشه ارزش زیادی برای شما نداره. ولی این شب‌هایی که با هم خوش سر می‌کنیم، یادگار ارزشمندیه.» توان ادای جمله یا حتی کلمه‌ای را ندارم. چشمانم امان نمی‌دهند. ادامه می‌دهد:« می‌دونم بابا بد بودم منم. ولی بابا! اون وقت‌ها که پیش همه سنگ من رو سینه‌ت می‌کوبی، میگی خوبم انگار واقعا خوبم بابا.» پیاله‌ی اول را به رسم ارادت به زیر ‌پیاله‌ی من کوبید و بسان بار گذشته تکرار کرد:« زنده باد دخترم، امیدم، نور چشمم، افتخارم.»
گفتم: بابا من پنج‌تا آدم خوب‌تر تو زندگیم می‌شناسم؛ هر پنج‌تا شمایی. همه شمایی.

در آخر هم بنویسید:
‏«بطری‌های عرق برای ازدست‌رفتگان و بطری‌های آبجو برای پرهیزگاران و کم‌دردها.»