انسان غارنشین از میزان بدویبودن سیستمِ گریزِ منشاگرفته از منطق انزواسازیم در حیرت فرو میره.
توالی مصائب، مسائل کلان و اخبار ناگوار، قلبم را میسوزاند. آتش گرفتهام.
اسم شب:
از این درد نامعلوم مستقرشده و بیماهیت، پناهم به بیخبریِ ممتد و گُمشدن مردد پاپسکشیده از واقعیبودنه.
از این درد نامعلوم مستقرشده و بیماهیت، پناهم به بیخبریِ ممتد و گُمشدن مردد پاپسکشیده از واقعیبودنه.
مسئله ادبیات است. یعنی اگر همادبیات هم نباشید، برای هم بمیرید هم فایده ندارد.
اما بالعکس ماجرا؛ یعنی همادبیاتی.
همادبیات هم که باشید بدون نیاز به گویش، برای هم میمیرید. انسان همادبیات همیشه آشناست حتی اگر معدودبار دیده باشیدش. دو انسان همادبیات، فهیم هم خواهند بود. همادبیات خود را بیابید تا طعم فهمیده شدن و عافیت جان را فهیم شوید.
اما بالعکس ماجرا؛ یعنی همادبیاتی.
همادبیات هم که باشید بدون نیاز به گویش، برای هم میمیرید. انسان همادبیات همیشه آشناست حتی اگر معدودبار دیده باشیدش. دو انسان همادبیات، فهیم هم خواهند بود. همادبیات خود را بیابید تا طعم فهمیده شدن و عافیت جان را فهیم شوید.
اسم شب:
بزن زیرِ آواز، شکلِ شب را بهم بریز
زیرِ آواز بزن، شکلِ شب را بهم بریز
بزن زیرِ آواز، بهم بریز شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بهم بریز شکلِ شب را
بزن زیرِ آواز، بریز بهم شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بریز بهم شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بریز شکلِ شب را بهم
“بزن زیر آواز، همه را فراموش کن!”
.
بزن زیرِ آواز، شکلِ شب را بهم بریز
زیرِ آواز بزن، شکلِ شب را بهم بریز
بزن زیرِ آواز، بهم بریز شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بهم بریز شکلِ شب را
بزن زیرِ آواز، بریز بهم شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بریز بهم شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بریز شکلِ شب را بهم
“بزن زیر آواز، همه را فراموش کن!”
.
تقریباً همه چیز خستهام میکنه. ممکنه مکالمه رو رها کنم چون دیگه حوصله ندارم فکم رو تکون بدم یا قرار رو کنسل کنم چون انرژی کافی برای عوض کردن لباسهام ندارم. یکباره توانم تموم میشه و خاموش میشم.
“کهولت”
.
“کهولت”
.
من، فاقد صلاحیت پایداریام؛ از ارزشجاموندهی بیشکوشبهه و تَرَکدار. راحت بگم؛ تعارف بیزخمی که هربار بعد تزلزلم، جاگذاشتهشدهام.
خودم خودم را جاگذاشتهام.
خودم خودم را جاگذاشتهام.
اسم شب:
چیزی در منتهیالیهِ ارگانهای بدنم تمایل به دریدن و رفتن داره. هرباره جمعش میکنم و در بیرون ریختنش رو میبندم، باز به سر برگردوندنی به تقلای حفاری راه فرار مشغول میشه، نمیدونم تا کِی میتونم توی متوقف کردنش موفق بمونم.
چیزی در منتهیالیهِ ارگانهای بدنم تمایل به دریدن و رفتن داره. هرباره جمعش میکنم و در بیرون ریختنش رو میبندم، باز به سر برگردوندنی به تقلای حفاری راه فرار مشغول میشه، نمیدونم تا کِی میتونم توی متوقف کردنش موفق بمونم.
Audio
برای من امروز هم ظهر جمعه است. قطعه زیر چندین روز پیش نواخته شده لکن الان که ظهر جمعه است از زیر پتو گوشداری میکنمش و در کمال سخاوت برای شما هم میفرستم.
@BeeBooBeeBooBe
@BeeBooBeeBooBe
اسم شب:
[قربانت برم که دستات از حقالنسا آخوند سفیدتره و چشمهات از بخت من سیاهتر.]
[قربانت برم که دستات از حقالنسا آخوند سفیدتره و چشمهات از بخت من سیاهتر.]
زیباییهای عریان سیرابم نمیکنند؛ اینکه تو تحسینش کنی و همزمان هزار ستایشگر دیگر نیز. زیباییِ پنهانی میخواهم که تنها کشف خودم باشد. که دیگران نبینند وُ تنها من ببینم وُ ستایشگرش باشم.
یادتان نرود! دیگران شاید بتانند آدم رو از دست دیگران نجات بدن ولی هیچکس نمیتانه آدم رو از دست خودش نجات بده.