یک نوع اضطراب داریم به نام اضطراب کاذب، که ناشی از کافئینه. یعنی پر و پوزهت بیشکل میشه تا یادت بیاد هیچ کاری نکردی که بابتش اضطراب بگیری، درواقع صرفا به خاطر کافئین موجود در خونته.
حالا یک نوع سرخوشی هم داریم که ندانم بخاطر موجودیت چه در خون هستش، اهل علم میفرمایند:« فلانی نخورده مسته.» از صبح مشق مینویسم و به فاصله یکربع، شیهه میکشم و هر نیمساعت یکبار یورتمه میرم. با این حساب داخل خونم که ندانم چیه، چیزی هست که من رو نخورده میرقصانه. اتفاق جالب، بدیع و سازکننده افتاده؟ خیر. حتی حامل ملال بزرگی داخل سینه هستم.
کسی چه میدانه! شاید که داخل رگهایم به جای خون، افیون جاری و واریئه. شاید.
مادیان هم میشه خواند من رو.
حالا یک نوع سرخوشی هم داریم که ندانم بخاطر موجودیت چه در خون هستش، اهل علم میفرمایند:« فلانی نخورده مسته.» از صبح مشق مینویسم و به فاصله یکربع، شیهه میکشم و هر نیمساعت یکبار یورتمه میرم. با این حساب داخل خونم که ندانم چیه، چیزی هست که من رو نخورده میرقصانه. اتفاق جالب، بدیع و سازکننده افتاده؟ خیر. حتی حامل ملال بزرگی داخل سینه هستم.
کسی چه میدانه! شاید که داخل رگهایم به جای خون، افیون جاری و واریئه. شاید.
مادیان هم میشه خواند من رو.
اما اینها منفورند، باورم کنید، فرسودگیِ مغزم رو برداشتهاند و دَم کردهاند، من البته به رویاهاشان دست بُردهام و مقداری کاکوتیِ تازهخشکشده به ساییدگیِ خودم اضافه کردهام. اگر قرار است رنج بکشم، به بویِ خوبِ کوههایِ پشتِ سر میکِشم.
من، احتمالِ پهنشدهیِ گوشهی گاردریلهایِ بزرگراهِ مقعرِ مدفون در بوکهیِ شلوغیِ مردمانِ روشنم. من، در انتظارِ چرخشِ موزونِ سرانگشتهایِ جسارتم. من، هیاهویِ آدمهای "حیف شد."ِ دورِ تَریِ جسمِ ازخستگیدرآمدهام. من، آرزویِ "برایِ لحظهای، حیفبودنم".
اسم شب:
Nothing interesting ever happens to me.
Nothing interesting ever happens to me.
محمد رضا شجریان - دلبر برفت
Channel : @O2mag
رادیو غزاله برای شبداری شما صلهای درخور تقدیم میکند.
@BeeBooBeeBooBe
@BeeBooBeeBooBe
Forwarded from مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟ (Ghazaleh Shahrivari)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شماها هیچی نمیدونید. من هم حتّی سر نخ رو گرفتهم و به تهش نمیرسم. تنها، وسطهاش، به دیدنِ تلالویِ منزجرکنندهیِ برّاقم در اشیای روشنتر، استفراغ میکنم.
دریا دریا دلم دامن و پیراهن بلند میخواهه پدر.
سردی زدهام؛ همیشه بودهام. جوراب سبز به پا دارم. جوشانده با عسل را هم که استعمال کردهام. عبایی دور خود دارم. دستبند داخل عکس را هم به دست. زن صاحبخانه معتقد است شبیه به قدیسهها شدهام. من یک قدیسهام و عکس کذا را چون با جورابی که الان به پا دارم هماهنگ است در معرض دید قرار میدهم. هالهی دور سرم را که میبینید.
اسم شب:
هم در مقال نگنجد، هم من حوصله ندارم.
هم در مقال نگنجد، هم من حوصله ندارم.
انسان غارنشین از میزان بدویبودن سیستمِ گریزِ منشاگرفته از منطق انزواسازیم در حیرت فرو میره.
توالی مصائب، مسائل کلان و اخبار ناگوار، قلبم را میسوزاند. آتش گرفتهام.
اسم شب:
از این درد نامعلوم مستقرشده و بیماهیت، پناهم به بیخبریِ ممتد و گُمشدن مردد پاپسکشیده از واقعیبودنه.
از این درد نامعلوم مستقرشده و بیماهیت، پناهم به بیخبریِ ممتد و گُمشدن مردد پاپسکشیده از واقعیبودنه.
مسئله ادبیات است. یعنی اگر همادبیات هم نباشید، برای هم بمیرید هم فایده ندارد.
اما بالعکس ماجرا؛ یعنی همادبیاتی.
همادبیات هم که باشید بدون نیاز به گویش، برای هم میمیرید. انسان همادبیات همیشه آشناست حتی اگر معدودبار دیده باشیدش. دو انسان همادبیات، فهیم هم خواهند بود. همادبیات خود را بیابید تا طعم فهمیده شدن و عافیت جان را فهیم شوید.
اما بالعکس ماجرا؛ یعنی همادبیاتی.
همادبیات هم که باشید بدون نیاز به گویش، برای هم میمیرید. انسان همادبیات همیشه آشناست حتی اگر معدودبار دیده باشیدش. دو انسان همادبیات، فهیم هم خواهند بود. همادبیات خود را بیابید تا طعم فهمیده شدن و عافیت جان را فهیم شوید.
اسم شب:
بزن زیرِ آواز، شکلِ شب را بهم بریز
زیرِ آواز بزن، شکلِ شب را بهم بریز
بزن زیرِ آواز، بهم بریز شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بهم بریز شکلِ شب را
بزن زیرِ آواز، بریز بهم شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بریز بهم شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بریز شکلِ شب را بهم
“بزن زیر آواز، همه را فراموش کن!”
.
بزن زیرِ آواز، شکلِ شب را بهم بریز
زیرِ آواز بزن، شکلِ شب را بهم بریز
بزن زیرِ آواز، بهم بریز شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بهم بریز شکلِ شب را
بزن زیرِ آواز، بریز بهم شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بریز بهم شکلِ شب را
زیرِ آواز بزن، بریز شکلِ شب را بهم
“بزن زیر آواز، همه را فراموش کن!”
.