مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
1.17K subscribers
550 photos
42 videos
1 file
6 links
Download Telegram
یک نوع اضطراب داریم به نام اضطراب کاذب، که ناشی از کافئینه. یعنی پر و پوزه‌ت بی‌شکل میشه تا یادت بیاد هیچ کاری نکردی که بابتش اضطراب بگیری، درواقع صرفا به خاطر کافئین موجود در خونته.
حالا یک نوع سرخوشی هم داریم که ندانم بخاطر موجودیت چه در خون هستش، اهل علم می‌فرمایند:« فلانی نخورده مسته.» از صبح مشق می‌نویسم و به فاصله یک‌ربع، شیهه می‌کشم و هر نیم‌ساعت یکبار یورتمه می‌رم. با این حساب داخل خون‌م که ندانم چیه، چیزی هست که من رو نخورده می‌رقصانه. اتفاق جالب، بدیع و سازکننده افتاده؟ خیر. حتی حامل ملال بزرگی داخل سینه هستم.
کسی چه می‌دانه! شاید که داخل رگ‌هایم به جای خون، افیون جاری و واری‌ئه. شاید.
مادیان هم میشه خواند من رو.
اما قوت غالب این مادیون، بو داده‌ی ذرت، زیتون پرورده و ماحصل سایر نباتات می‌باشد.
اما این‌ها منفورند، باورم کنید، فرسودگیِ مغزم رو برداشته‌اند و دَم کرده‌اند، من البته به رویاهاشان دست بُرده‌ام و مقداری کاکوتیِ تازه‌خشک‌شده به ساییدگیِ خودم اضافه کرده‌ام. اگر قرار است رنج بکشم، به بویِ خوبِ کوه‌هایِ پشتِ سر می‌کِشم.
مفرحات روز. :))))) هیح.
‏من، احتمالِ پهن‌شده‌یِ گوشه‌ی گاردریل‌هایِ بزرگ‌راهِ مقعرِ مدفون در بوکه‌یِ شلوغیِ مردمانِ روشن‌م. من، در انتظارِ چرخشِ موزونِ سرانگشت‌هایِ جسارت‌م. من، هیاهویِ آدم‌های "حیف شد."ِ دورِ تَریِ جسمِ ازخستگی‌درآمده‌ام. من، آرزویِ "برایِ لحظه‌ای، حیف‌بودن‌م".
اسم شب:
Nothing interesting ever happens to me.
محمد رضا شجریان - دلبر برفت
Channel : @O2mag
رادیو غزاله برای شب‌داری شما صله‌ای درخور تقدیم می‌کند.
@BeeBooBeeBooBe
‏شماها هیچی نمی‌دونید. من هم حتّی سر نخ رو گرفته‌م و به ته‌ش نمی‌رسم. تنها، وسط‌هاش، به دیدنِ تلالویِ منزجرکننده‌یِ برّاق‌م در اشیای روشن‌تر، استفراغ می‌کنم.
دریا دریا دلم دامن و پیراهن بلند می‌خواهه پدر.
سردی زده‌ام؛ همیشه بوده‌ام. جوراب سبز به پا دارم. جوشانده با عسل را هم که استعمال کرده‌ام. عبایی دور خود دارم. دستبند داخل عکس را هم به دست. زن صاحب‌خانه معتقد است شبیه به قدیسه‌ها شده‌ام. من یک قدیسه‌ام و عکس کذا را چون با جورابی که الان به پا دارم هماهنگ است در معرض دید قرار می‌دهم. هاله‌ی دور سرم را که می‌بینید.
اسم شب:
هم در مقال نگنجد، هم من حوصله ندارم.
‏انسان غارنشین از میزان بدوی‌بودن سیستمِ گریزِ منشاگرفته‌ از منطق انزواسازی‌م در حیرت فرو می‌ره.
توالی مصائب، مسائل کلان و اخبار ناگوار، قلب‌م را می‌سوزاند. آتش گرفته‌ام.
اسم شب:
از این درد نامعلوم مستقرشده و بی‌ماهیت، پناه‌م به بی‌خبریِ ممتد و گُم‌شدن مردد پاپس‌کشیده از واقعی‌بودنه.
نه تنها صبح، بلکه در هر لحظه از روز و شب.
مسئله ادبیات است. یعنی اگر هم‌ادبیات هم نباشید، برای هم بمیرید هم فایده ندارد.
اما بالعکس ماجرا؛ یعنی هم‌ادبیاتی.
هم‌ادبیات هم که باشید بدون نیاز به گویش، برای هم می‌میرید. انسان هم‌ادبیات همیشه آشناست حتی اگر معدود‌بار دیده باشیدش. دو انسان هم‌ادبیات، فهیم هم خواهند بود. هم‌ادبیات خود را بیابید تا طعم فهمیده شدن و عافیت جان را فهیم شوید.