مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
1.17K subscribers
550 photos
42 videos
1 file
6 links
Download Telegram
دلم می‌خواست نام تمام درخت‌ها را بدانم و برایشان لالایی بخوانم. قبلش دوست داشتم تمام لالایی‌های دنیا را از بر باشم.
اسم شب:
لالا لا لا گل بی‌تاب هرجا هستی خدا همرات
.
ولی تا حالا این موقع شب آلاسکا خوردی مرد؟!
تا حالا وسط امتحان، موز یخ‌زده رو به شیرموز تبدیل کردی مرد؟
‏از اخرین امتحان هم خلاص شدم و وقتی به مخاوف و مضایق باقی‌مانده تا انتهای راه لیسانس فکر می‌کنم؛ دلم می‌خواد یه شکاف عمیق توی پهلوم ایجاد کنم.
Al Aylough
Collectif Medz Bazar
اما جان ما نمود سگ دارد؛ لذا با موزیک کذا ترکمنی می‌رقصم و بساط حنا کردن گیس‌هایم را آغاز می‌کنم.
@BeeBooBeeBooBe
Forwarded from مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟ (Ghazaleh Shahrivari)
در جواب بِهِتان، شماهایی که کباده چه و چه سر‌می‌کشید؛ باید بگم که؛ من هم قبل‌ترها-نه زیاد قبل، همین چندی پیش- یک سر داشتم و هزار سودا ولی الان پیر و کم‌ حوصله‌م و دیگه آهی در بساط ندارم که با ناله سودا کنم.
رادیو غزاله: هوای ارس بارانی است.
اسم شب:
عجیب است که گمان می‌کنند من آن کسی‌ هستم که راهِ ورود را بسته‌است؛ درحالیکه من، در اسارتِ خودم، راهِ خروج‌م سد شده‌است.
سرتون سلامت قربان. رحمم رو کَندم و دور انداختم، همان‌طور که فرمودید، قربان. اما هنوز هم نبضِ تهوع‌م رو توی گلوم می‌شنوم، بنظرتون از کم‌بودنِ همیشگیِ بنده‌ست که هیچ چاقویِ کُندی به سمتِ روده‌هام نشونه گرفته‌نشده، قربان؟ یا اینکه رنجوری، سرنوشت محتوم همگی ماست، بلانسبت شما، قربان؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انقد قلبم قبره که راز تو توش دفنه.
۲۲:.. بامداد بیست‌ و پنج تیر چهارصد خورشیدی.
اسم شب:
یادت نرود هر چه که شد، چشمانت را برایم زنده نگاه داری.
اسم شب:
[حتی دست‌های تو هم صحبت می‌کنند.]
یک نوع اضطراب داریم به نام اضطراب کاذب، که ناشی از کافئینه. یعنی پر و پوزه‌ت بی‌شکل میشه تا یادت بیاد هیچ کاری نکردی که بابتش اضطراب بگیری، درواقع صرفا به خاطر کافئین موجود در خونته.
حالا یک نوع سرخوشی هم داریم که ندانم بخاطر موجودیت چه در خون هستش، اهل علم می‌فرمایند:« فلانی نخورده مسته.» از صبح مشق می‌نویسم و به فاصله یک‌ربع، شیهه می‌کشم و هر نیم‌ساعت یکبار یورتمه می‌رم. با این حساب داخل خون‌م که ندانم چیه، چیزی هست که من رو نخورده می‌رقصانه. اتفاق جالب، بدیع و سازکننده افتاده؟ خیر. حتی حامل ملال بزرگی داخل سینه هستم.
کسی چه می‌دانه! شاید که داخل رگ‌هایم به جای خون، افیون جاری و واری‌ئه. شاید.
مادیان هم میشه خواند من رو.
اما قوت غالب این مادیون، بو داده‌ی ذرت، زیتون پرورده و ماحصل سایر نباتات می‌باشد.
اما این‌ها منفورند، باورم کنید، فرسودگیِ مغزم رو برداشته‌اند و دَم کرده‌اند، من البته به رویاهاشان دست بُرده‌ام و مقداری کاکوتیِ تازه‌خشک‌شده به ساییدگیِ خودم اضافه کرده‌ام. اگر قرار است رنج بکشم، به بویِ خوبِ کوه‌هایِ پشتِ سر می‌کِشم.
مفرحات روز. :))))) هیح.
‏من، احتمالِ پهن‌شده‌یِ گوشه‌ی گاردریل‌هایِ بزرگ‌راهِ مقعرِ مدفون در بوکه‌یِ شلوغیِ مردمانِ روشن‌م. من، در انتظارِ چرخشِ موزونِ سرانگشت‌هایِ جسارت‌م. من، هیاهویِ آدم‌های "حیف شد."ِ دورِ تَریِ جسمِ ازخستگی‌درآمده‌ام. من، آرزویِ "برایِ لحظه‌ای، حیف‌بودن‌م".