من تصور میکنم بهترین تعریفی که میتوان از انسان کرد این است:
انسان عبارت است از موجودی که به همه چیز عادت میکند.
انسان عبارت است از موجودی که به همه چیز عادت میکند.
داستایفسکی
🔥2🍓1
Forwarded from ༆ نگـاھ ࢪویـایے ༆
ولی عزیز من،
کوشش کن علاقه و محبتت را پیش از آنکه از دنیا برود، به او نشان بدهی؛
چون وقتی رفت، دیگر محبت و عشق تو او را زنده نمیسازد.
محبت را وقتی نشان بده که هنوز هست،
که هنوز نفس میکشد،
نه وقتی که فقط یک خاطره شود…
کوشش کن علاقه و محبتت را پیش از آنکه از دنیا برود، به او نشان بدهی؛
چون وقتی رفت، دیگر محبت و عشق تو او را زنده نمیسازد.
محبت را وقتی نشان بده که هنوز هست،
که هنوز نفس میکشد،
نه وقتی که فقط یک خاطره شود…
#پᭂـشـــــتون
🔥2🍓1
به سقف اتاق خیره شده بود!
در اندیشهی سوالهای بیپاسخ مینگریست، به سوالهایی که چرایش را نمیدانست!
یا میبایست از چراغ علی، راز آن را جویا شود، و لیکن این چراغ علی نیز، گویی افسانهای بیش نبود.
از خیره شدن به سقف، خسته شده و از جا برمیخیزد.
نخست چشمانش همه جا را تاریک و سیاه میبیند، گویی چشمانش به سیاهی گراییده است؛
اما به آن توجه نمیکند!
پاهایش از رمق رفته بود و با پاهای ایستاده، دوباره همه جا پیش چشمانش سیاه میشود.
و به زمین میافتد...
در حال افتادن، قلبش فشرده میشود و نفسش کم میآید.
اما چشمانش را به هم فشرده، دستانش را مشت کرده و با پاهای بیرمق، از دیوار محکم میگیرد و برمیخیزد.
اما! دوباره بر زمین میافتد. عرقهای سرد از جبینش بر زمین میریزد.
از سوی دیگر، صدای طنین آواز مادر، گوشهایش را نوازش میکند...
او نامش را برای کاری صدا میزند...
مادر او را به این حال نبیند!
تمام قوتش را در بازوهایش جمع کرده و از دیوار محکم میگیرد برمیخیزد
همین که دوباره پاهایش او را به زمین میخواهد بزند،
این بار از دیوار مستحکمتر محکم میگیرد!
نفس عمیق پیدرپی از سینهاش عبور میدهد. حال جسمش و روحش ویران بود.
از گودیهای چشمش و کبودیهای زیر آن، به وضوح فهمیده میشد.
اما میتوانست برای اینها بهانهای بیاورد...
صدای مادر دوباره طنین آواز گوشش شد!
سمت آب رفته و یک لیوان آب را با یک نفس از گلو عبور داد...
مادر نبیند او را با این حال و روز...
اما با تمام اینها، باز هم خوب بود... زیرا میخندید...
#_بِیتٰابْ 💌
در اندیشهی سوالهای بیپاسخ مینگریست، به سوالهایی که چرایش را نمیدانست!
یا میبایست از چراغ علی، راز آن را جویا شود، و لیکن این چراغ علی نیز، گویی افسانهای بیش نبود.
از خیره شدن به سقف، خسته شده و از جا برمیخیزد.
نخست چشمانش همه جا را تاریک و سیاه میبیند، گویی چشمانش به سیاهی گراییده است؛
اما به آن توجه نمیکند!
پاهایش از رمق رفته بود و با پاهای ایستاده، دوباره همه جا پیش چشمانش سیاه میشود.
و به زمین میافتد...
در حال افتادن، قلبش فشرده میشود و نفسش کم میآید.
اما چشمانش را به هم فشرده، دستانش را مشت کرده و با پاهای بیرمق، از دیوار محکم میگیرد و برمیخیزد.
اما! دوباره بر زمین میافتد. عرقهای سرد از جبینش بر زمین میریزد.
از سوی دیگر، صدای طنین آواز مادر، گوشهایش را نوازش میکند...
او نامش را برای کاری صدا میزند...
مادر او را به این حال نبیند!
تمام قوتش را در بازوهایش جمع کرده و از دیوار محکم میگیرد برمیخیزد
همین که دوباره پاهایش او را به زمین میخواهد بزند،
این بار از دیوار مستحکمتر محکم میگیرد!
نفس عمیق پیدرپی از سینهاش عبور میدهد. حال جسمش و روحش ویران بود.
از گودیهای چشمش و کبودیهای زیر آن، به وضوح فهمیده میشد.
اما میتوانست برای اینها بهانهای بیاورد...
صدای مادر دوباره طنین آواز گوشش شد!
سمت آب رفته و یک لیوان آب را با یک نفس از گلو عبور داد...
مادر نبیند او را با این حال و روز...
اما با تمام اینها، باز هم خوب بود... زیرا میخندید...
#_بِیتٰابْ 💌
🔥4🍓1
درونم جنگ است،
نه بین خیر و شر،
بلکه بین من و من،
بین کودکی ام که هنوز عشق می خواهد؛
و بالغی که یاد گرفته فقط دوام بیاورد . .
نه بین خیر و شر،
بلکه بین من و من،
بین کودکی ام که هنوز عشق می خواهد؛
و بالغی که یاد گرفته فقط دوام بیاورد . .
🔥7