بِی‌تٰابْ 💌
65 subscribers
728 photos
134 videos
5 files
31 links
‏«آتشین‌خویی مرا دیوانه کرد.»🔥
Download Telegram
چشمانش از اشک به سرخی جام شراب گراییده …..!
به آیینه که نگاه میندازد از خودش حس ترس میکند
خیلی پژمرده ژولیدهمسئولیت ها سرش تلمبار شده اند……..
حالا ها است که بی‌حوصله گی ها هم سراغش را گرفته اند….حیران سرگردان
همه چیز با با اندک گذشت به باد فراموشی میسپارد
همانند کهن سالان الزایمر گرفته است….!
پیر دوران در ظاهر جوان ..
عجیب خوفناک!……. حداقل کابوس هایش ردش را رها کرده بودند ….
این روز ها چشمانش هنگام از جا برخاستن سیاهی میکند
گوشهایش از خود صدای بینگ بینک تولید میکند …!
پاهایش بی‌رمق میشود …. اما استقامت میکند غیرت زنانگی اش اجازه این را نمیدهد. که پیش. همه عالم به زمین بیفتد ….با یک در قلب !
همین او بای این ها استقامت میکند …..
#_بِی‌تٰابْ 💌
❤‍🔥3🔥1🍓1
عجب غمی سراغش امده بود که !….
چنین حس نوشتن در وجودش رخنه کرده بود ….
با نوشتن که حال دلش سبک تر میشد …!
همه دارند به این فکر میکنند، چه ادم پرنشاط شوخی ….
اما چه کسی خواهد فهمیدم که روحش قلبش مغزش از این میدان نبردی که برپا شده
و اتمامی در کار ندارد خسته است….!
خسته ، زله ، نالان…..
تا بیکران ویران زله افسرده …..
از چشمانش غم میبارد…..
از لبانش لبخند دوروغین …..
#_بِی‌تٰابْ 💌
🔥2❤‍🔥1🍓1
ادم ها خیلی خسته ات میکنند ….
🔥4🍓1
هر که او بیدارتر، پُر دردتر

#مولانا
🔥3🍓1
Forwarded from Deleted Account
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها هجری و ،شمسی همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه‌ی خود هم بگریزند دمی
هرچه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهیوار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها، ثانیه ها
از همین روز همین لحظه، همین دم عیدند

#قیصر_امین_پور
🔥2🍓1
حیا سر تا سرش خیر است
🔥2🍓1
🔥2🍓1
🔥2🍓1
من تصور می‌کنم بهترین تعریفی که می‌توان از انسان کرد این است:
انسان عبارت است از موجودی که به همه چیز عادت می‌کند.
داستایفسکی
🔥2🍓1
خوشا‌صبری‌که‌پایانش‌تو‌باشی...🤍️
🔥2🍓1
بِی‌تٰابْ 💌
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا عشقی که پایانش تو باشی
🔥2🍓1
«🥹😅😉🤓🥴😮‍💨»
از این ها بدم میایم 😶‍🌫️
🤝2
ولی عزیز من،
کوشش کن علاقه و محبتت را پیش از آن‌که از دنیا برود، به او نشان بدهی؛
چون وقتی رفت، دیگر محبت و عشق تو او را زنده نمی‌سازد.
محبت را وقتی نشان بده که هنوز هست،
که هنوز نفس می‌کشد،
نه وقتی که فقط یک خاطره شود…

ᭂـشـــــتون
🔥2🍓1
به سقف اتاق خیره شده بود!
در اندیشه‌ی سوال‌های بی‌پاسخ می‌نگریست، به سوال‌هایی که چرایش را نمی‌دانست!
یا می‌بایست از چراغ علی، راز آن را جویا شود، و لیکن این چراغ علی نیز، گویی افسانه‌ای بیش نبود.
از خیره شدن به سقف، خسته شده و از جا برمی‌خیزد.
نخست چشمانش همه جا را تاریک و سیاه می‌بیند، گویی چشمانش به سیاهی گراییده است؛
اما به آن توجه نمی‌کند!
پاهایش از رمق رفته بود و با پاهای ایستاده، دوباره همه جا پیش چشمانش سیاه می‌شود.
و به زمین می‌افتد...
در حال افتادن، قلبش فشرده می‌شود و نفسش کم می‌آید.
اما چشمانش را به هم فشرده، دستانش را مشت کرده و با پاهای بی‌رمق، از دیوار محکم می‌گیرد و برمی‌خیزد.
اما! دوباره بر زمین می‌افتد. عرق‌های سرد از جبینش بر زمین می‌ریزد.

از سوی دیگر، صدای طنین آواز مادر، گوش‌هایش را نوازش می‌کند...
او نامش را برای کاری صدا می‌زند...
مادر او را به این حال نبیند!
تمام قوتش را در بازوهایش جمع کرده و از دیوار محکم می‌گیرد برمی‌خیزد
همین که دوباره پاهایش او را به زمین می‌خواهد بزند،
این بار از دیوار مستحکم‌تر محکم می‌گیرد!
نفس عمیق پی‌درپی از سینه‌اش عبور می‌دهد. حال جسمش و روحش ویران بود.
از گودی‌های چشمش و کبودی‌های زیر آن، به وضوح فهمیده می‌شد.
اما می‌توانست برای این‌ها بهانه‌ای بیاورد...

صدای مادر دوباره طنین آواز گوشش شد!
سمت آب رفته و یک لیوان آب را با یک نفس از گلو عبور داد...
مادر نبیند او را با این حال و روز...
اما با تمام این‌ها، باز هم خوب بود... زیرا می‌خندید...

#_بِی‌تٰابْ 💌
🔥4🍓1
🔥3🍓1
گفتم از قصه زلفت گره‌ای باز کنم
به پریشانی گیسوی تو سوگند نشد
🔥3🍓2