دیالوگ…
-دیگر روبند نپوش….
+عه چرا!دلیل؟
_اخر چشمایت وقتی روبند میپوشی بیشتر …..
+مزاق نکو همی. چشمای قیچ مه!
-به ایینه دقیق نگاه کو اصلا هم شوخی ندارم….
#_بِیتٰابْ 💌
-دیگر روبند نپوش….
+عه چرا!دلیل؟
_اخر چشمایت وقتی روبند میپوشی بیشتر …..
+مزاق نکو همی. چشمای قیچ مه!
-به ایینه دقیق نگاه کو اصلا هم شوخی ندارم….
#_بِیتٰابْ 💌
🔥4
«حاضر بود همه چیزش را بدهد تا تنها باشد؛ با این همه، احساس میکرد دقیقهای هم نمیتواند تنهایی را تحمل کند.»
-فئودور داستایفسکی.
-فئودور داستایفسکی.
🔥5
و ادم از یکجای به بعد میخندد به همه چیز ….درد ،غم،رنج،همه چیز….
#_بِیتٰابْ 💌
#_بِیتٰابْ 💌
💔5
به خواب میروم تا آرامش یابم،
عصبانیت و خستگی در جانم چنگ انداختهاند.
دل افسرده و مجروحم، سر بر روی بالین میگذرم و به سقف خیره میشوم.
چشمانم را میبندم و آیات را با خود زمزمه میکنم، تا از کابوسهای سوزناک در امان باشم.
اما ترس، همچون سایهای بر جانم نشسته، و آرامش را از من سلب کرده است. از این پهلو به آن پهلو میشوم،
اما خواب همچنان با من در ستیز است، بیرحمانه و نارفیق،
دور از من میگریزد و به دل آرامش نمیبخشد.
#_بِیتٰابْ 💌
عصبانیت و خستگی در جانم چنگ انداختهاند.
دل افسرده و مجروحم، سر بر روی بالین میگذرم و به سقف خیره میشوم.
چشمانم را میبندم و آیات را با خود زمزمه میکنم، تا از کابوسهای سوزناک در امان باشم.
اما ترس، همچون سایهای بر جانم نشسته، و آرامش را از من سلب کرده است. از این پهلو به آن پهلو میشوم،
اما خواب همچنان با من در ستیز است، بیرحمانه و نارفیق،
دور از من میگریزد و به دل آرامش نمیبخشد.
#_بِیتٰابْ 💌
🔥2💔1🍓1
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
"شاعر شنیدنی است" ولی دست روزگار
نگذاشت این کـــه بشنویام یا بخــوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفـــرانیام
شاعر: #حامد_عسکری
من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
"شاعر شنیدنی است" ولی دست روزگار
نگذاشت این کـــه بشنویام یا بخــوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفـــرانیام
شاعر: #حامد_عسکری
🍓3
بِیتٰابْ 💌
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز داغ شماست خیمه زده بر جوانیام رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام من کز شکوه روسریات کم نمیکنم من، این من غبار؛ چرا…
اصلا قبول حرف شما ،من روانی ام …🔥🫠
🍓3