«آنچه کتابخوان الکترونیک ندارد»
من طرفدار پروپاقرص کتابخوانهای الکترونیکم. کیندلی که من دارم، چشم را نمیسوزاند، کممصرف است و در بعضی جیبها جا میشود. با این ابزار «گوگولی» - آنطور که دوستان نرمدلم خطابش میکنند – کتابهایی خواندهام که بدون او اصلاً بعید بود آغاز شوند. در سفرها یار مهربانم بوده و اگرچه صدایی ازش در نمیآید، دانا و خوشزبان است.
با این اوصاف، کتابخوان الکترونیک با یک محدودیت جدی روبهروست: کتابی که در کتابخوان خوانده میشود، همیشه یکشکل است.
«دزده و مرغ فلفی» برای من کتابی مستطیلی شکل با جلدی پاره بود که دو طرفش نقاشی داشت و کنار نقاشیها شعر نوشته بود و یا «جوجهٔ زرد تپلی» کتابی بود که جلدش کنده شده بود و پشتش خورشت قیمه ریخته بود. کتابی که در کتابخوان الکترونیک خوانده میشود این ویژگیهای فیزیکی را ندارد و همیشه در قاب یکسانی خوانده میشود. وقتی به کتابهایی که در کتابخوانم خواندهام فکر میکنم، برای همهشان تصویر ذهنی یکسانی دارم: یک قاب سیاه مستطیلی شکل که زیرش لوگوی kindle حک شده با نوشتههای تمیز و بدون خطخطیای که با جوهر الکترونیک روی صفحهی سفیدش نقش بستهاند.
آنچه هویت فیزیکی کتاب خوانده میشود، کتاب را فراتر از محتوایش میبرد و حافظهی تصویری مربوطهاش را بسط میدهد.
فرزاد بیان
@bayanz
من طرفدار پروپاقرص کتابخوانهای الکترونیکم. کیندلی که من دارم، چشم را نمیسوزاند، کممصرف است و در بعضی جیبها جا میشود. با این ابزار «گوگولی» - آنطور که دوستان نرمدلم خطابش میکنند – کتابهایی خواندهام که بدون او اصلاً بعید بود آغاز شوند. در سفرها یار مهربانم بوده و اگرچه صدایی ازش در نمیآید، دانا و خوشزبان است.
با این اوصاف، کتابخوان الکترونیک با یک محدودیت جدی روبهروست: کتابی که در کتابخوان خوانده میشود، همیشه یکشکل است.
«دزده و مرغ فلفی» برای من کتابی مستطیلی شکل با جلدی پاره بود که دو طرفش نقاشی داشت و کنار نقاشیها شعر نوشته بود و یا «جوجهٔ زرد تپلی» کتابی بود که جلدش کنده شده بود و پشتش خورشت قیمه ریخته بود. کتابی که در کتابخوان الکترونیک خوانده میشود این ویژگیهای فیزیکی را ندارد و همیشه در قاب یکسانی خوانده میشود. وقتی به کتابهایی که در کتابخوانم خواندهام فکر میکنم، برای همهشان تصویر ذهنی یکسانی دارم: یک قاب سیاه مستطیلی شکل که زیرش لوگوی kindle حک شده با نوشتههای تمیز و بدون خطخطیای که با جوهر الکترونیک روی صفحهی سفیدش نقش بستهاند.
آنچه هویت فیزیکی کتاب خوانده میشود، کتاب را فراتر از محتوایش میبرد و حافظهی تصویری مربوطهاش را بسط میدهد.
فرزاد بیان
@bayanz
در راهروی دانشکده دانشجویی دیدم که برای گرفتن نمرهی تحقیقی که دیر تحویل داده بود، با استادش چانهزنی میکرد. آخر سر که استاد نپذیرفت، با لحنی که دل آدمی به رحم میآمد، گفت «استاد لطفاً لطفاً لطفاً».
آخرینباری که اینهمه لطفاً را یکجا شنیده بودم، در یک فیلم لبنانی بود که آدمرباها دختری را دزدیده بودند و دختر برای به رحم آمدن دلشان پشت سرهم «لطفاً» میگفت. یکچندی که گذشت، دختر دید که زندگی آدمرباها همچین هم بد نیست؛ بهخصوص که زندگی قبلشاش هم گلی به سرش نزده بود. این شد که بهزودی فکر فرار را از سرش بیرون کرد و خودش یکی از افراد باند شد.
نمرات را که توی بورد دیدم، دانشجوی مذکور درس را بیست شده بود. بیشتر از اینکه از موفقیتش خوشحال شوم، از آینده نگران شدم. نگران از این که بهزودی او هم از وضع موجود راضی شود و به باند بپیوندد.
فرزاد بیان
@bayanz
آخرینباری که اینهمه لطفاً را یکجا شنیده بودم، در یک فیلم لبنانی بود که آدمرباها دختری را دزدیده بودند و دختر برای به رحم آمدن دلشان پشت سرهم «لطفاً» میگفت. یکچندی که گذشت، دختر دید که زندگی آدمرباها همچین هم بد نیست؛ بهخصوص که زندگی قبلشاش هم گلی به سرش نزده بود. این شد که بهزودی فکر فرار را از سرش بیرون کرد و خودش یکی از افراد باند شد.
نمرات را که توی بورد دیدم، دانشجوی مذکور درس را بیست شده بود. بیشتر از اینکه از موفقیتش خوشحال شوم، از آینده نگران شدم. نگران از این که بهزودی او هم از وضع موجود راضی شود و به باند بپیوندد.
فرزاد بیان
@bayanz
«نیمروز نابینایی»
امروز بهطور خودخواسته برای یک نیمروز نابینا شدم. این یادداشت، حاصل فکرهای این نیمروز است:
اینترنت را افراد بینا برای دیگر افراد بینا ساختهاند. برای افراد نابینا و کمبینا، نرمافزارهایی به نام صفحهخوان (screen reader) وجود دارد که محتوای متنی را به صورت صوتی میخواند یا در صورتی که ابزارش فراهم باشد، به خط بریل تبدیل میکند. کاربرد محدود و دشواریهای چنین سیستمی را پیشاپیش میشود حدس زد. برای کاربر کمحوصلهای که اینترنت از ما ساخته، گوش سپردن به یک صدای کامپیوتری که به شما بگوید اینجا دسکتاپ است، این دکمهی ضربدر است، این فلان است... حسابی حوصلهسر بر است. اگر با دیوایس اندرویدی هستید، به احتمال زیاد همین حالا یک اپلیکیشن Text-to-Speech بر روی موبایلتان نصب است که میتوانید امتحانش کنید. در iOS اپلیکیشن VoiceOver وجود دارد و در همهی ویندوزها از ۲۰۰۰ به بعد نرمافزار Microsoft Narrator به طور پیشفرض نصب است (تا همین امروز اصلاً نمیدانستم چنین چیزی روی کامپیوترم نصب است).
موبایل من یک موبایل دکمهای معمولی است که هیچیک از نرمافزارهای نامبرده را ندارد. در نابینایی، نه میتوانستم پیامها را بخوانم و نه پاسخ پیامها را بدهم. با تلفن صحبت کردن و به دیگران تلفن کردن (به شرطی که شمارهها را از بر کنم) امکانپذیر است، اما در فرهنگی که هر چه بیشتر به سمت متن (text) رفته، دردسرهای متکی به تماس تلفنی بودن آشکار است.
کتابی از دیجیکالا سفارش داده بودم که پستچی آورد. رسیدش را چشمبسته امضا زدم و بسته را تحویل گرفتم. اما از آنجایی که کاغذ مسطح کتاب از لحاظ معنایی برای یک آدم نابینا تفاوتی با دفتر نقاشی سفید ندارد، از باز کردن بسته صرفنظر کردم. چند کتاب خط بریل در خانه دارم که هیچوقت حوصلهی یادگیری کامل خطش را نکردم. همهی کتابهای بریلی که در نمایشگاه کتاب سال گذشته پیدا کردم، به تعداد انگشتان دست نمیرسد و شمار کتابهای صوتی فارسی هم بیشتر از کتابهای موجود در یک کتابخانهی مدرسه نیست. اوضاع کتابهای صوتی انگلیسی بسیار بهتر است. سرویس Audible آمازون بیشمار کتاب صوتی دارد و با یک اشتراک ماهانهی ۱۵ دلاری، در هر زمان میتوانید ۱ کتاب بگیرید و هر وقت کتاب را تمام کردید یا این که نخواستید، به صورت الکترونیک پس بدهید و کتاب دیگری بگیرید.
با نابینایی، استفادهام از شبکههای اجتماعی و همهی تشکیلاتی که آنجا بنا کردم مختل میشود. اینستاگرام، که بیشترین فعالیتم آنجا بوده، یک پلتفرم بصریست. پس از نابینایی، استوریهای بیشمار آدمها و همهی عکسهای خواستنیشان بیمعنا میشود.
محمد شیروانی مستندی به نام «هفت فیلمساز زن نابینا» دارد. این فیلمسازها از چیزی که نمیبینند، برای کسانی که میبینند تصویربرداری میکنند. در فیلمهایشان نماهایی میبینیم که به نظرمان کمتر آشنا هستند. مثلاً در یک مصاحبه، بهجای این که صورت سوژه را ببینیم، دوربین پایینتر گرفته شده و گردن و سینهی او را میبینیم. در پایان یکی از این فیلمها، فیلمساز جلوی لنز را میپوشاند و همه جا سیاه میشود. و میگوید: این چیزیست که من میبینم.
بار دیگر این سوالم در ذهنم نقش میبندد که چه انگیزهای پشت نشان دادن دنیایمان - حتی آنطور که در نظر خودمان نیست - به دیگران وجود دارد؟
فرزاد بیان
@bayanz
امروز بهطور خودخواسته برای یک نیمروز نابینا شدم. این یادداشت، حاصل فکرهای این نیمروز است:
اینترنت را افراد بینا برای دیگر افراد بینا ساختهاند. برای افراد نابینا و کمبینا، نرمافزارهایی به نام صفحهخوان (screen reader) وجود دارد که محتوای متنی را به صورت صوتی میخواند یا در صورتی که ابزارش فراهم باشد، به خط بریل تبدیل میکند. کاربرد محدود و دشواریهای چنین سیستمی را پیشاپیش میشود حدس زد. برای کاربر کمحوصلهای که اینترنت از ما ساخته، گوش سپردن به یک صدای کامپیوتری که به شما بگوید اینجا دسکتاپ است، این دکمهی ضربدر است، این فلان است... حسابی حوصلهسر بر است. اگر با دیوایس اندرویدی هستید، به احتمال زیاد همین حالا یک اپلیکیشن Text-to-Speech بر روی موبایلتان نصب است که میتوانید امتحانش کنید. در iOS اپلیکیشن VoiceOver وجود دارد و در همهی ویندوزها از ۲۰۰۰ به بعد نرمافزار Microsoft Narrator به طور پیشفرض نصب است (تا همین امروز اصلاً نمیدانستم چنین چیزی روی کامپیوترم نصب است).
موبایل من یک موبایل دکمهای معمولی است که هیچیک از نرمافزارهای نامبرده را ندارد. در نابینایی، نه میتوانستم پیامها را بخوانم و نه پاسخ پیامها را بدهم. با تلفن صحبت کردن و به دیگران تلفن کردن (به شرطی که شمارهها را از بر کنم) امکانپذیر است، اما در فرهنگی که هر چه بیشتر به سمت متن (text) رفته، دردسرهای متکی به تماس تلفنی بودن آشکار است.
کتابی از دیجیکالا سفارش داده بودم که پستچی آورد. رسیدش را چشمبسته امضا زدم و بسته را تحویل گرفتم. اما از آنجایی که کاغذ مسطح کتاب از لحاظ معنایی برای یک آدم نابینا تفاوتی با دفتر نقاشی سفید ندارد، از باز کردن بسته صرفنظر کردم. چند کتاب خط بریل در خانه دارم که هیچوقت حوصلهی یادگیری کامل خطش را نکردم. همهی کتابهای بریلی که در نمایشگاه کتاب سال گذشته پیدا کردم، به تعداد انگشتان دست نمیرسد و شمار کتابهای صوتی فارسی هم بیشتر از کتابهای موجود در یک کتابخانهی مدرسه نیست. اوضاع کتابهای صوتی انگلیسی بسیار بهتر است. سرویس Audible آمازون بیشمار کتاب صوتی دارد و با یک اشتراک ماهانهی ۱۵ دلاری، در هر زمان میتوانید ۱ کتاب بگیرید و هر وقت کتاب را تمام کردید یا این که نخواستید، به صورت الکترونیک پس بدهید و کتاب دیگری بگیرید.
با نابینایی، استفادهام از شبکههای اجتماعی و همهی تشکیلاتی که آنجا بنا کردم مختل میشود. اینستاگرام، که بیشترین فعالیتم آنجا بوده، یک پلتفرم بصریست. پس از نابینایی، استوریهای بیشمار آدمها و همهی عکسهای خواستنیشان بیمعنا میشود.
محمد شیروانی مستندی به نام «هفت فیلمساز زن نابینا» دارد. این فیلمسازها از چیزی که نمیبینند، برای کسانی که میبینند تصویربرداری میکنند. در فیلمهایشان نماهایی میبینیم که به نظرمان کمتر آشنا هستند. مثلاً در یک مصاحبه، بهجای این که صورت سوژه را ببینیم، دوربین پایینتر گرفته شده و گردن و سینهی او را میبینیم. در پایان یکی از این فیلمها، فیلمساز جلوی لنز را میپوشاند و همه جا سیاه میشود. و میگوید: این چیزیست که من میبینم.
بار دیگر این سوالم در ذهنم نقش میبندد که چه انگیزهای پشت نشان دادن دنیایمان - حتی آنطور که در نظر خودمان نیست - به دیگران وجود دارد؟
فرزاد بیان
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚠️ افراد از آنچه در شبکههای اجتماعی میبینید غمگینتر هستند
🎬 فیلم کوتاه ?What's on your mind ساختهی Shaun Higton
@bayanz
🎬 فیلم کوتاه ?What's on your mind ساختهی Shaun Higton
@bayanz
👆 Lyrics
توحشت امي وفرشي الدافي و خويا
زين ايامي و صغر احلامي و بويا
توحشت الليل و ريحت الياسمين
زنقت داري قوايل حس و دوه
جري شوارع كبر اقواس الحومه
توحشت الليل و الكرمه كيف تميل
خزره وغمزه و عشق الطفله الآولي
وقت الكلمه عسل يدين محلوله
توحشت الليل و ريحت الياسمين
توحشت امي و خرافات الغوله
قهوة اختي و ضحكه موش مغصوره
توحشت سنين و ريحت الياسمين
توا ساكن بر الناس براسي
بري بعيد و باقي الحسره نواسي
توحشت سماك و نفني بش نلقاك
I miss my mum,
warm bed and my little brother
My young fresh days, little dreams and father
I miss the night; and the smell of the jasmin * 2
My neighborhood, zenith sun and it noise
Crossing the streets, running under the domes
I miss that night, and rising tree that bent * 2
One look, a blink of eye, the first one's love
Times when it was sweet and open arms
I miss the night; and the smell of the jasmin * 2
I miss my mum and her fairy tales
My sister's coffee and her bright smile
I miss the kindness and the smell of jasmin * 2
Now I'm taking loneliness as home Stranger, far, and mermories to comfort me I miss your sky, and I could die to see it again * 2
برگرفته از:
http://yumatheduo.blogspot.com/2016/06/blog-post_29.html
@bayanz
توحشت امي وفرشي الدافي و خويا
زين ايامي و صغر احلامي و بويا
توحشت الليل و ريحت الياسمين
زنقت داري قوايل حس و دوه
جري شوارع كبر اقواس الحومه
توحشت الليل و الكرمه كيف تميل
خزره وغمزه و عشق الطفله الآولي
وقت الكلمه عسل يدين محلوله
توحشت الليل و ريحت الياسمين
توحشت امي و خرافات الغوله
قهوة اختي و ضحكه موش مغصوره
توحشت سنين و ريحت الياسمين
توا ساكن بر الناس براسي
بري بعيد و باقي الحسره نواسي
توحشت سماك و نفني بش نلقاك
I miss my mum,
warm bed and my little brother
My young fresh days, little dreams and father
I miss the night; and the smell of the jasmin * 2
My neighborhood, zenith sun and it noise
Crossing the streets, running under the domes
I miss that night, and rising tree that bent * 2
One look, a blink of eye, the first one's love
Times when it was sweet and open arms
I miss the night; and the smell of the jasmin * 2
I miss my mum and her fairy tales
My sister's coffee and her bright smile
I miss the kindness and the smell of jasmin * 2
Now I'm taking loneliness as home Stranger, far, and mermories to comfort me I miss your sky, and I could die to see it again * 2
برگرفته از:
http://yumatheduo.blogspot.com/2016/06/blog-post_29.html
@bayanz
برای آنها که میپندارند در زندگی خود «هیچ» نکردهاند
"یک نجار دورهگرد ضمن سفرهای خود به درخت بلوط غولآسای کهنسالی که در کنار یک محراب روستایی قرار داشت برخورد کرد. نجار به شاگرد خود که در حال تحسین درخت بلوط بود گفت: «درخت بیفایدهییست. اگر با آن کشتی بسازیم خیلی زود میپوسد. اگر با آن ابزار کار درست کنیم خیلی زود میشکند. این درخت به درد هیچ کاری نمیخورد، برای همین هم کهنسال شده است.»
همان شب نجار در میهمانسرای میان را خواب درخت بلوط را دید. درخت در خواب به او گفت: «چرا تو مرا با درختهای دستپروردهی خودتان مانند آلیچ، گلابی، پرتقال، سیب و سایر درختان میوه مقایسه میکنی؟ شاخ و برگ آنها حتی پیش از رسیدن میوههایشان بهدست مردم شکسته میشود. و همین ثمرشان، سبب آزارشان میشود و هیچکس نمیگذارد تا پایان عمر طبیعی خود راحت زندگی کنند. همهجا همینطور است و برای همین هم من مدتها پیش کوشیدهام تا کاملاً بیمصرف شوم. ای موجود فانی بیچاره! آیا فکر میکنی اگر من مفید بودم میگذاشتند اینقدر تنومند شوم؟ وانگهی من و تو هر دو آفریدهی خداوندیم، پس به چه حقی میتوانیم دربارهی یکدیگر به قضاوت بنشینیم؟ آه ای فانی بیفایده! تو از بیفایده بودن درختان چه میدانی؟»
[…]
نجار بهخوبی مفهوم خواب خود را فهمیده بود و دریافته بود که به سرانجام رساندن سرنوشت، خود بزرگترین کامیابی بشر است.
[…]
هر کدام از ما به شیوهای منحصربهفرد انکشاف مییابیم و بنابراین حتی نیمنگاهی به انکشاف دیگران هم کاملاً بیهوده است. هرچند بسیاری از مسائل انسانی مشابهند اما هرگز یکسان نیستند. همهی درختان کاج شبیه یکدیگرند (زیرا اگر جز این باشد ما آنها را کاج نمیدانیم) اما هیچکدام عین دیگری نیست. به سبب همین شباهت و تفاوت است که دادن نظر کلی دربارهی گونههای بیشمار فرایند فردیّت دشوار مینماید. و درواقع هرکس کاری را به سرانجام میرساند که با کار فردی دیگر متفاوت است و تنها در انحصار خود اوست."
-- برگرفته از «انسان و سمبولهایش»؛ نشر جامی، ص ۲۴۶
@bayanz
"یک نجار دورهگرد ضمن سفرهای خود به درخت بلوط غولآسای کهنسالی که در کنار یک محراب روستایی قرار داشت برخورد کرد. نجار به شاگرد خود که در حال تحسین درخت بلوط بود گفت: «درخت بیفایدهییست. اگر با آن کشتی بسازیم خیلی زود میپوسد. اگر با آن ابزار کار درست کنیم خیلی زود میشکند. این درخت به درد هیچ کاری نمیخورد، برای همین هم کهنسال شده است.»
همان شب نجار در میهمانسرای میان را خواب درخت بلوط را دید. درخت در خواب به او گفت: «چرا تو مرا با درختهای دستپروردهی خودتان مانند آلیچ، گلابی، پرتقال، سیب و سایر درختان میوه مقایسه میکنی؟ شاخ و برگ آنها حتی پیش از رسیدن میوههایشان بهدست مردم شکسته میشود. و همین ثمرشان، سبب آزارشان میشود و هیچکس نمیگذارد تا پایان عمر طبیعی خود راحت زندگی کنند. همهجا همینطور است و برای همین هم من مدتها پیش کوشیدهام تا کاملاً بیمصرف شوم. ای موجود فانی بیچاره! آیا فکر میکنی اگر من مفید بودم میگذاشتند اینقدر تنومند شوم؟ وانگهی من و تو هر دو آفریدهی خداوندیم، پس به چه حقی میتوانیم دربارهی یکدیگر به قضاوت بنشینیم؟ آه ای فانی بیفایده! تو از بیفایده بودن درختان چه میدانی؟»
[…]
نجار بهخوبی مفهوم خواب خود را فهمیده بود و دریافته بود که به سرانجام رساندن سرنوشت، خود بزرگترین کامیابی بشر است.
[…]
هر کدام از ما به شیوهای منحصربهفرد انکشاف مییابیم و بنابراین حتی نیمنگاهی به انکشاف دیگران هم کاملاً بیهوده است. هرچند بسیاری از مسائل انسانی مشابهند اما هرگز یکسان نیستند. همهی درختان کاج شبیه یکدیگرند (زیرا اگر جز این باشد ما آنها را کاج نمیدانیم) اما هیچکدام عین دیگری نیست. به سبب همین شباهت و تفاوت است که دادن نظر کلی دربارهی گونههای بیشمار فرایند فردیّت دشوار مینماید. و درواقع هرکس کاری را به سرانجام میرساند که با کار فردی دیگر متفاوت است و تنها در انحصار خود اوست."
-- برگرفته از «انسان و سمبولهایش»؛ نشر جامی، ص ۲۴۶
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه میشد اگر میتوانستیم برای لحظهای از زندگی روتین روزمرهمان بگریزیم؟ یک قدم، فقط یکی، که ما را فرسنگها دور کند، در یک ثانیه، در یک چشمبههم زدن، در یک «شونپو 瞬歩» ✨
@bayanz
@bayanz