شعر و شاعرانگی چه برای ما به ارمغان دارد؟ جانت وینترسون، قدرت ممتاز شعر را در به صدا درآوردن آن دسته از واقعیات درونیمان که ناتوان از ابرازش هستیم میبیند:
"زبان ما را از پای در میآورد ... به هنگام اندوه بسیار، در اوضاع وخیم، در فشارهای عصبی؛ چه میتوانیم بگوییم، کجا میتوانیم کلماتی را بیابیم که به طریقی دردی را که گرفتارش هستیم قابل تحمل کنند؟
درست به همین خاطر است که من همیشه سراغ شعرها یا قطعات ادبی موردعلاقهام میروم -- چون کلمات آنجا هستند. کسی آنها را برای من به اعماق برده و به سطح برگردانده است، اعماق جایی که هیچ کلمهای آنجا نیست، آن جای مهیبی که زبان ما را نمیبرد، جایی که نمیتوانیم بگوییم، نمیتوانیم صحبت کنیم. و این دلیلیست که ما میتوانیم به نویسندگان، شعرا و هنرمندانمان اطمینان کنیم. آنها میتوانند به اعماق شیرجه بروند و آن را به ما برگردانند، تا آن را بیابید، تا شما بیزبان نباشید، تا شما در موقعیت وحشتناک بیزبانی بهسر نبرید.
چه خوب است که این اشعار و قطعات ادبی را در ذهن داشته باشیم، چرا که هرگز به سریالهای هردمبیلی تلویزیون نمیتوانیم اطمینان کنیم. به ژورنالیسم شعارگرا نمیتوانیم اطمینان کنیم و به آن حجم دادهی تهیای که هر روز برسرمان خراب میشود و ما را بمباران میکند نمیتوانیم اطمینان کنیم. برای چیزهای واقعی زندگی، برای چیزهای عمیق زندگی، باید زبانی معادل تجربهی هیجاناتمان بیابیم. و این تنها از طریق ادبیات، از طریق شاعرانگی امکانپذیر است، چرا که زبانش در آستانهی قدرت و اوج ارتفاع سیر میکند. مصنوعی نیست -- بلکه صرفاً جاییست که ما در جریان مباحثات روزمرهمان بهاش دسترسی نداریم. زبانی عالیست، چرا که در موقعیتهای عالی با ما سخن میگوید."
-- سخنرانی جانت وینترسون در جشنوارهی کتاب ادینبورگ ۲۰۱۰
https://www.edbookfest.co.uk/media-gallery/item/jeanette-winterson#
@bayanz
"زبان ما را از پای در میآورد ... به هنگام اندوه بسیار، در اوضاع وخیم، در فشارهای عصبی؛ چه میتوانیم بگوییم، کجا میتوانیم کلماتی را بیابیم که به طریقی دردی را که گرفتارش هستیم قابل تحمل کنند؟
درست به همین خاطر است که من همیشه سراغ شعرها یا قطعات ادبی موردعلاقهام میروم -- چون کلمات آنجا هستند. کسی آنها را برای من به اعماق برده و به سطح برگردانده است، اعماق جایی که هیچ کلمهای آنجا نیست، آن جای مهیبی که زبان ما را نمیبرد، جایی که نمیتوانیم بگوییم، نمیتوانیم صحبت کنیم. و این دلیلیست که ما میتوانیم به نویسندگان، شعرا و هنرمندانمان اطمینان کنیم. آنها میتوانند به اعماق شیرجه بروند و آن را به ما برگردانند، تا آن را بیابید، تا شما بیزبان نباشید، تا شما در موقعیت وحشتناک بیزبانی بهسر نبرید.
چه خوب است که این اشعار و قطعات ادبی را در ذهن داشته باشیم، چرا که هرگز به سریالهای هردمبیلی تلویزیون نمیتوانیم اطمینان کنیم. به ژورنالیسم شعارگرا نمیتوانیم اطمینان کنیم و به آن حجم دادهی تهیای که هر روز برسرمان خراب میشود و ما را بمباران میکند نمیتوانیم اطمینان کنیم. برای چیزهای واقعی زندگی، برای چیزهای عمیق زندگی، باید زبانی معادل تجربهی هیجاناتمان بیابیم. و این تنها از طریق ادبیات، از طریق شاعرانگی امکانپذیر است، چرا که زبانش در آستانهی قدرت و اوج ارتفاع سیر میکند. مصنوعی نیست -- بلکه صرفاً جاییست که ما در جریان مباحثات روزمرهمان بهاش دسترسی نداریم. زبانی عالیست، چرا که در موقعیتهای عالی با ما سخن میگوید."
-- سخنرانی جانت وینترسون در جشنوارهی کتاب ادینبورگ ۲۰۱۰
https://www.edbookfest.co.uk/media-gallery/item/jeanette-winterson#
@bayanz
گوتَمَهی ارجمند روزی به ارابهران خود گفت: «ای ارابهران خوب، ارابه را آماده کن تا در باغ گشتوگذاری کنیم بکنیم.»
ارابهران پاسخ داد «باشد، سرور من.» و ارابهی شاهی را آماده کرد و به گوتَمَه گفت «سرور من، ارابه آماده است، هرچه شایسته میدانی انجام ده.» آنگاه به ارابهی شاهی نشست و به باغ راند.
همانگونه که به باغ میرفت پیرمرد گوژ و فرتوتی را دید که به چوبدستی تکیه داده، به هنگام راه رفتن تکان میخورد، غمافسرده بود و از روزگار جوانی او نیز بسی گذشته بود. گوتَمَه چون او را دید پرسید: «ارابهران، آن مرد چه کرده که موی و تنش چون تن و موی مردان دیگر نیست؟»
- سرور من، این همان است که «پیرمرد» خوانده میشود.
- ولی چرا او را پیر میخوانند؟
- سرور من، از آنجا که چیزی به پایان زندگیش نمانده است.
- ارابهران، آیا من نیز دستخوش پیریام؟ من از پیری نگذشتهام؟
- سرور من، شما، و ما نیز، همه یکگونهایم، پیر میشویم. از پیری نگذشتهایم.
- ارابهران، امروز گشتوگذار باغ کافی است، مرا به خانه برگردان.
- باشد، سرور من.
چون گوتَمَه به خانه رسید، غمگین و آزرده، در اندیشه شد که «راستی ننگ بر آنچه تولدش میخوانند، چون پیری خود را به کسی که زاییده میشود، اینگونه مینمایاند.»
[...] چند روزی گذشت، بار دیگر شاهزادهی جوان به ارابهران دستور داد که ارابه را برای گشتوگذار آماده کند.
گوتَمَه آنگاه که به باغ میرفت مردی دید سخت رنجور و بیمار، افتاده، به گلولای آلوده. یکی او را بلند میکرد، دیگری به او جامه میپوشاند. گوتَمَه چون این را دید پرسید «ارابهران خوب، این مرد چه کرده که نه چشمانش چون چشمان دیگران است و نه صدایش چون صدای دیگران؟»
- سرور من، او بیمار است.
- بیمار چیست؟
- سرور من، یعنی او از بیماریش به سختی بهبود خواهد یافت.
- اما، ای ارابهران خوب، من هم دستخوش بیماریم؟ آیا من از دسترس بیماری دور نشدهام؟
- سرور من، شما، و ما همه نیز، دستخوش بیماریایم، از دسترس بیماری دور نشدهایم.
- ارابهران خوب، گشتوگذار امروز باغ کافی است. مرا به خانه برگردان.
چون گوتَمَه به خانه بازگشت بر زاییده شدن، پیری، و بیماری افسوس خورد...
چند روز بعد که گوتَمَه باز به گشتوگذار میرفت در راه گروهی را دید که جامههای رنگارنگ پوشیده، هیمهی مردهسوزان گرد میآوردند. چون این را دید از ارابهران پرسید «چرا اینهمه مردم با جامههای رنگارنگ گرد آمده آن انبوه هیمه را فراهم میآورند؟»
- سرور من، از آنجا که زندگی او به سر آمده است.
- پس مرا به آنکه روزگارش بهسر آمده نزدیک کن.
- باشد.
ارابهران او را به مرده نزدیک کرد و گوتَمَه جسد کسی را که زندگیش به پایان رسیده بود دید؛ و سپس از ارابهران پرسید:
- بهسر آمدن زندگی یعنی چه؟
- سرور من، یعنی که نه مادر، نه پدر و نه خویشان، دیگر او را نخواهند دید، و نه او آنان را.
- ولی آیا من نیز دستخوش مرگم، آیا من از دسترس مرگ دور نیستم، آیا نه راجه نه رانی و نه هیچیک از خویشان من، دیگر مرا نخواهند دید؟ یا من دیگر آنان را نخواهم دید؟
- سرور من، شما، و ما همه نیز، از دستخوشان مرگیم، ما به آن سوی مرگ نرسیدهایم. نه راجه، نه رانی، و نه هیچیک از خویشان، دیگر شما را نخواهند دید، و نه شما آنان را.
- ای ارابهران، گشتوگذار امروز بس است. مرا به خانه برگردان.
ارابهران او را به خانه برگرداند. و گوتَمَه بر زاییدهشدن، پیری، بیماری، و مرگ افسوس خورد.
چند روز بعد باز گوتَمَه به گردش باغ رفت که در راه زاهدی را دید که سر تراشیده، و جامهی زرد پوشیده بود. از ارابهران پرسید، «ای ارابهران خوب، آن مرد چه کرده که نه سرش و نه جامهاش چون دیگران نیست؟»
- سرور من، او «مرتاض» است. «ترک خان و مان» کرده است.
- «ترک خان و مان» چیست؟
- سرورم، ترک خان و مان یعنی سر سپردن به سیر و سلوک قدسی، زندگیِ با آرامش داشتن، کارهای خوب کردن، رفتار شایسته داشتن، آزار نکردن، به همهی جانداران مهر ورزیدن.
- ای ارابهران دوست، راستی که [زندگی] «مرتاض» عالی است، رفتارش یکسره با آنچه گفتی هماهنگ است، مرا نزد آن مرد ترک خان و مان کرده ببر.
- باشد، سرور من.
و سپس او را نزد آن مرتاض برد. آنگاه گوتَمَه به او گفت: «ای استاد، چه کردهای که نه سرت چون سر دیگران و نه جامهات چون جامهی دیگران است؟
- سروم، من ترک خان و مان کردهام... ▪️
— سوره مَهاپَدانه، DN 14 قسمت دوم؛ برگرفته از بودا: زندگی بودا، آیین او، و انجمن رهروان او، گزارش متنهای کانون پالی؛ ع. پاشایی؛ ص. ۱۲۱.
@bayanz
ارابهران پاسخ داد «باشد، سرور من.» و ارابهی شاهی را آماده کرد و به گوتَمَه گفت «سرور من، ارابه آماده است، هرچه شایسته میدانی انجام ده.» آنگاه به ارابهی شاهی نشست و به باغ راند.
همانگونه که به باغ میرفت پیرمرد گوژ و فرتوتی را دید که به چوبدستی تکیه داده، به هنگام راه رفتن تکان میخورد، غمافسرده بود و از روزگار جوانی او نیز بسی گذشته بود. گوتَمَه چون او را دید پرسید: «ارابهران، آن مرد چه کرده که موی و تنش چون تن و موی مردان دیگر نیست؟»
- سرور من، این همان است که «پیرمرد» خوانده میشود.
- ولی چرا او را پیر میخوانند؟
- سرور من، از آنجا که چیزی به پایان زندگیش نمانده است.
- ارابهران، آیا من نیز دستخوش پیریام؟ من از پیری نگذشتهام؟
- سرور من، شما، و ما نیز، همه یکگونهایم، پیر میشویم. از پیری نگذشتهایم.
- ارابهران، امروز گشتوگذار باغ کافی است، مرا به خانه برگردان.
- باشد، سرور من.
چون گوتَمَه به خانه رسید، غمگین و آزرده، در اندیشه شد که «راستی ننگ بر آنچه تولدش میخوانند، چون پیری خود را به کسی که زاییده میشود، اینگونه مینمایاند.»
[...] چند روزی گذشت، بار دیگر شاهزادهی جوان به ارابهران دستور داد که ارابه را برای گشتوگذار آماده کند.
گوتَمَه آنگاه که به باغ میرفت مردی دید سخت رنجور و بیمار، افتاده، به گلولای آلوده. یکی او را بلند میکرد، دیگری به او جامه میپوشاند. گوتَمَه چون این را دید پرسید «ارابهران خوب، این مرد چه کرده که نه چشمانش چون چشمان دیگران است و نه صدایش چون صدای دیگران؟»
- سرور من، او بیمار است.
- بیمار چیست؟
- سرور من، یعنی او از بیماریش به سختی بهبود خواهد یافت.
- اما، ای ارابهران خوب، من هم دستخوش بیماریم؟ آیا من از دسترس بیماری دور نشدهام؟
- سرور من، شما، و ما همه نیز، دستخوش بیماریایم، از دسترس بیماری دور نشدهایم.
- ارابهران خوب، گشتوگذار امروز باغ کافی است. مرا به خانه برگردان.
چون گوتَمَه به خانه بازگشت بر زاییده شدن، پیری، و بیماری افسوس خورد...
چند روز بعد که گوتَمَه باز به گشتوگذار میرفت در راه گروهی را دید که جامههای رنگارنگ پوشیده، هیمهی مردهسوزان گرد میآوردند. چون این را دید از ارابهران پرسید «چرا اینهمه مردم با جامههای رنگارنگ گرد آمده آن انبوه هیمه را فراهم میآورند؟»
- سرور من، از آنجا که زندگی او به سر آمده است.
- پس مرا به آنکه روزگارش بهسر آمده نزدیک کن.
- باشد.
ارابهران او را به مرده نزدیک کرد و گوتَمَه جسد کسی را که زندگیش به پایان رسیده بود دید؛ و سپس از ارابهران پرسید:
- بهسر آمدن زندگی یعنی چه؟
- سرور من، یعنی که نه مادر، نه پدر و نه خویشان، دیگر او را نخواهند دید، و نه او آنان را.
- ولی آیا من نیز دستخوش مرگم، آیا من از دسترس مرگ دور نیستم، آیا نه راجه نه رانی و نه هیچیک از خویشان من، دیگر مرا نخواهند دید؟ یا من دیگر آنان را نخواهم دید؟
- سرور من، شما، و ما همه نیز، از دستخوشان مرگیم، ما به آن سوی مرگ نرسیدهایم. نه راجه، نه رانی، و نه هیچیک از خویشان، دیگر شما را نخواهند دید، و نه شما آنان را.
- ای ارابهران، گشتوگذار امروز بس است. مرا به خانه برگردان.
ارابهران او را به خانه برگرداند. و گوتَمَه بر زاییدهشدن، پیری، بیماری، و مرگ افسوس خورد.
چند روز بعد باز گوتَمَه به گردش باغ رفت که در راه زاهدی را دید که سر تراشیده، و جامهی زرد پوشیده بود. از ارابهران پرسید، «ای ارابهران خوب، آن مرد چه کرده که نه سرش و نه جامهاش چون دیگران نیست؟»
- سرور من، او «مرتاض» است. «ترک خان و مان» کرده است.
- «ترک خان و مان» چیست؟
- سرورم، ترک خان و مان یعنی سر سپردن به سیر و سلوک قدسی، زندگیِ با آرامش داشتن، کارهای خوب کردن، رفتار شایسته داشتن، آزار نکردن، به همهی جانداران مهر ورزیدن.
- ای ارابهران دوست، راستی که [زندگی] «مرتاض» عالی است، رفتارش یکسره با آنچه گفتی هماهنگ است، مرا نزد آن مرد ترک خان و مان کرده ببر.
- باشد، سرور من.
و سپس او را نزد آن مرتاض برد. آنگاه گوتَمَه به او گفت: «ای استاد، چه کردهای که نه سرت چون سر دیگران و نه جامهات چون جامهی دیگران است؟
- سروم، من ترک خان و مان کردهام... ▪️
— سوره مَهاپَدانه، DN 14 قسمت دوم؛ برگرفته از بودا: زندگی بودا، آیین او، و انجمن رهروان او، گزارش متنهای کانون پالی؛ ع. پاشایی؛ ص. ۱۲۱.
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیانو (فیلم کوتاه) 🎹 برندهی شیر طلای کن بهترین موسیقی اقتباسی (۲۰۱۵) 🎼
@bayanz
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اموجی در میان ما» 📍🍌😛✉️👊🏻
این مستند کوتاه به بررسی تاثیر اموجیها در زندگی ما میپردازه.
(۶۸ تا اموجی توی این ویدیو وجود داره. چندتاشو میتونید بیابید؟ 🤡)
@bayanz
این مستند کوتاه به بررسی تاثیر اموجیها در زندگی ما میپردازه.
(۶۸ تا اموجی توی این ویدیو وجود داره. چندتاشو میتونید بیابید؟ 🤡)
@bayanz
در رابطه با حشرات، سه دوره را پشت سر گذاشتهام.
دورهی اول، در کودکی بود که حشرات را میکشتم. یک سرنگ بزرگ داشتم که آبش میکردم و در لانهی مورچهها خالی میکردم. مورچهها از ترس سیل بیرون میریختند و من از دیدن تشویش آنها لذت میبردم.
یک بار که مشغول جنایت بودم، یکی از مورچهگندهها از من بالا رفت و با گاز محکمی که از گردنم گرفت به دورهی حشرهکشی من برای همیشه پایان داد.
دورهی دوم حشرهگیری نام دارد. در این دوره با انواع ترفندها حشرات را میگرفتم، اتر میزدم و روی مقوا میچسباندم. دربارهی این دوره قبلاً نوشتمام: https://t.me/Bayanz/22
اخیراً وارد دورهی تازهای شدهام. حشرات را نه میکشم و نه میگیرم. نسبت بهشان بیتفاوت نیستم، اما طمع مالکیت هم ندارم. من نگاهشان میکنم، آنها هم شاید نگاهم میکنند. من زندگی خودم را دارم. آنها هم زندگی خودشان را. با هم دوستیم... دوستیمان پایدار.
+ عکس را در هرباریوم دانشگاه تهران انداختم 🦋
فرزاد بیان | @bayanz
دورهی اول، در کودکی بود که حشرات را میکشتم. یک سرنگ بزرگ داشتم که آبش میکردم و در لانهی مورچهها خالی میکردم. مورچهها از ترس سیل بیرون میریختند و من از دیدن تشویش آنها لذت میبردم.
یک بار که مشغول جنایت بودم، یکی از مورچهگندهها از من بالا رفت و با گاز محکمی که از گردنم گرفت به دورهی حشرهکشی من برای همیشه پایان داد.
دورهی دوم حشرهگیری نام دارد. در این دوره با انواع ترفندها حشرات را میگرفتم، اتر میزدم و روی مقوا میچسباندم. دربارهی این دوره قبلاً نوشتمام: https://t.me/Bayanz/22
اخیراً وارد دورهی تازهای شدهام. حشرات را نه میکشم و نه میگیرم. نسبت بهشان بیتفاوت نیستم، اما طمع مالکیت هم ندارم. من نگاهشان میکنم، آنها هم شاید نگاهم میکنند. من زندگی خودم را دارم. آنها هم زندگی خودشان را. با هم دوستیم... دوستیمان پایدار.
+ عکس را در هرباریوم دانشگاه تهران انداختم 🦋
فرزاد بیان | @bayanz
توی مترو بالای سر مرد جوانی ایستاده بودم. موبایلش زنگ خورد. صفحهاش بزرگ بود و نگاهم افتاد. نوشته بود: «نیمهی گمشدهی من». لبخند ناخواستهام را جمع کردم و در آن لحظه ته دلم کمی برای مرد تأسف خوردم.
در چند ماه اخیر، بیاندازه از مهربانی آدمها به وجد آمدهام، اما در عین حال بیشتر مطمئن شدهام که حد و مرز این مهربانی انسانی چقدر محدود است.
محققان نشان دادند که افراد در قبال «رکسانا، دختر هفتسالهی فقیری که در مالی در آفریقا زندگی میکند»، مهربانتر میشوند و آسانتر به خیریه کمک میکنند تا در قبال خبری همچون: «بیش از ۳ میلیون کودک در مالاوی با مشکل کمبود غذا مواجهند.»
احتمالاً در طبیعت ماست که با یک فرد انسانی بیش از اعداد و ارقام احساس نزدیکی کنیم، گرچه آن اعداد و ارقام خود اشاره به افراد انسانی داشته باشند. و بعید است آدمی را بابت این محدودیت طبیعی ملامتی روا باشد.
اگر بپذیریم که ما «دوست داریم» که مهربانی کنیم و همچنین برای سوژهی مهربانیمان، موجودی ملموس را ترجیح میدهیم؛ آنگاه مهر ورزیدن به «نیمهی گمشده» کاملاً رضایتبخش به نظر میرسد. وقتی مطمئن باشیم که او تنها کلید دنیاست که به قفل ما خورده (و ما نیز متقابلاً)، مهر ورزیدن چه آسان و البته چه محدود میشود: دیگر راه کامل شدن، از مهر ورزیدن به همگان نمیگذرد؛ چون ما خیلی وقت است که کامل شدهایم، درست از همان وقتی که به طرز معجزهآسایی نیمهی گمشدهمان را یافتیم.
شاید بسیاری از ما نیمهای برای خودمان متصور نباشیم، اما احتمالاً همهمان کسانی را «عزیزانمان» میدانیم و اغلب، آنها که عزیزترند، بیشتر از سرچشمهی مهربانی ما نصیبشان میشود. عقلانی به نظر میرسد که مهرمان را شامل حال کسانی که به نظرمان شایستهتر میرسند کنیم. اما در عین حال ذهن محدود ما هرگز فرصت ارزیابی درخور گزینههای بالقوه را به ما نداده و مهربانیمان در بازهی محدود پیرامونمان کار میکند. مثل پولی که بالاخره باید برای خرید لباسی خرج شود و کمبود زمان و حوصله برای بررسی مغازههای شهر، ما را قانع میکند که «این» بهترین انتخاب است، مهر ما نیز باید کار کند و مهربانیمان را به ما و دیگران نشان دهد؛ پس یک روز، همکاری را از محل کار تا خانه میرساند و روز دیگر صورت عزیزی را که چند ماه پیش سر راهمان قرار گرفت میبوسد، و اینطور راضیمان نگه میدارد.
فرزاد بیان
@bayanz
در چند ماه اخیر، بیاندازه از مهربانی آدمها به وجد آمدهام، اما در عین حال بیشتر مطمئن شدهام که حد و مرز این مهربانی انسانی چقدر محدود است.
محققان نشان دادند که افراد در قبال «رکسانا، دختر هفتسالهی فقیری که در مالی در آفریقا زندگی میکند»، مهربانتر میشوند و آسانتر به خیریه کمک میکنند تا در قبال خبری همچون: «بیش از ۳ میلیون کودک در مالاوی با مشکل کمبود غذا مواجهند.»
احتمالاً در طبیعت ماست که با یک فرد انسانی بیش از اعداد و ارقام احساس نزدیکی کنیم، گرچه آن اعداد و ارقام خود اشاره به افراد انسانی داشته باشند. و بعید است آدمی را بابت این محدودیت طبیعی ملامتی روا باشد.
اگر بپذیریم که ما «دوست داریم» که مهربانی کنیم و همچنین برای سوژهی مهربانیمان، موجودی ملموس را ترجیح میدهیم؛ آنگاه مهر ورزیدن به «نیمهی گمشده» کاملاً رضایتبخش به نظر میرسد. وقتی مطمئن باشیم که او تنها کلید دنیاست که به قفل ما خورده (و ما نیز متقابلاً)، مهر ورزیدن چه آسان و البته چه محدود میشود: دیگر راه کامل شدن، از مهر ورزیدن به همگان نمیگذرد؛ چون ما خیلی وقت است که کامل شدهایم، درست از همان وقتی که به طرز معجزهآسایی نیمهی گمشدهمان را یافتیم.
شاید بسیاری از ما نیمهای برای خودمان متصور نباشیم، اما احتمالاً همهمان کسانی را «عزیزانمان» میدانیم و اغلب، آنها که عزیزترند، بیشتر از سرچشمهی مهربانی ما نصیبشان میشود. عقلانی به نظر میرسد که مهرمان را شامل حال کسانی که به نظرمان شایستهتر میرسند کنیم. اما در عین حال ذهن محدود ما هرگز فرصت ارزیابی درخور گزینههای بالقوه را به ما نداده و مهربانیمان در بازهی محدود پیرامونمان کار میکند. مثل پولی که بالاخره باید برای خرید لباسی خرج شود و کمبود زمان و حوصله برای بررسی مغازههای شهر، ما را قانع میکند که «این» بهترین انتخاب است، مهر ما نیز باید کار کند و مهربانیمان را به ما و دیگران نشان دهد؛ پس یک روز، همکاری را از محل کار تا خانه میرساند و روز دیگر صورت عزیزی را که چند ماه پیش سر راهمان قرار گرفت میبوسد، و اینطور راضیمان نگه میدارد.
فرزاد بیان
@bayanz
❤2
persian.au
98.5 KB
تصور این که شعر سعدی، بنی آدم اعضای یک پیکرند، اکنون با کاوشگر وویجر به ۲۰ میلیارد کیلومتری زمین رسیده است دشوار است. و چه به درستی گفت که: نیامد کس اندر جهان کو بماند / مگر آن کز او نام نیکو بماند.
❤1
👆ناسا در ۱۹۷۷ به همراه فضاپیمای وویجر یک صفحهی طلایی حاوی عکسها و آواهایی از زمین به فضا فرستاد. این صفحه برای نشان دادن گوناگونی زندگی و فرهنگهای زمینی به موجودات احتمالی هوشمند فضایی طراحی شده بود. یکی از آواهای مربوط به زبان این صفحه، شعر «بنی آدم» سعدی است.
لینک این آوا در وبسایت ناسا موجود است: https://voyager.jpl.nasa.gov/spacecraft/languages/persian.html
فاصلهی فضاپیما تا زمین را به صورت لحظهای در وبسایت ناسا میتوانید مشاهده کنید: https://voyager.jpl.nasa.gov/where/
@bayanz
لینک این آوا در وبسایت ناسا موجود است: https://voyager.jpl.nasa.gov/spacecraft/languages/persian.html
فاصلهی فضاپیما تا زمین را به صورت لحظهای در وبسایت ناسا میتوانید مشاهده کنید: https://voyager.jpl.nasa.gov/where/
@bayanz
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینها تصاویر موجود در صفحهی طلایی فضاپیمای وویجر هستند. برشی از محیط طبیعی و زندگی اجتماعی ما انسانها برای غیرانسانها که اکنون در سکوت بیکران فضا میلیاردها کیلومتر دور از زمین در حرکتند 🛰🌠
@bayanz
@bayanz
❤1
Forwarded from محمدرضا جلائیپور🍀Jalaeipour
تعداد ساعاتی که هر روز در سنین مختلف با دیگران و تنها سر میکنیم. در ضرورت تقویت مهارتهای بالیدن و خوش سر کردن در تنهایی برای آمادگی برای شیب افزایشی نمودار تنهایی (ردیف پایین، سمت راست) @jalaeipour
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آقای برت با کمک اپلیکیشنی که روی موبایلش داره متوجه میشه که یک عشق بالقوه که ۹۷٪ باهاش مچه، در نزدیکیشه. آیا قبل از رسیدن مترو به ایستگاه پیداش میکنه؟
@bayanz
@bayanz
برای کسب انرژی باید خودم را به یخچال میرساندم، اما چون انرژی نداشتم در جایم ماندم و مردم
برای دفع ادرار باید تا توالت میرفتم، اما چون ادرار داشتم در تختم ماندم و ترکیدم
برای باسواد شدن باید کتابی میخواندم، اما چون سواد نداشتم کتابی نخواندم و امّی ماندم
برای پولدار شدن باید سرمایهگذاری میکردم، اما چون پولی نداشتم سرمایهای نگذاشتم و مسکین شدم
برای بهتر شدن باید با کسی حرف میزدم، اما چون بهتر نبودم، با کسی حرف نزدم و لال شدم
فرزاد بیان
@bayanz
برای دفع ادرار باید تا توالت میرفتم، اما چون ادرار داشتم در تختم ماندم و ترکیدم
برای باسواد شدن باید کتابی میخواندم، اما چون سواد نداشتم کتابی نخواندم و امّی ماندم
برای پولدار شدن باید سرمایهگذاری میکردم، اما چون پولی نداشتم سرمایهای نگذاشتم و مسکین شدم
برای بهتر شدن باید با کسی حرف میزدم، اما چون بهتر نبودم، با کسی حرف نزدم و لال شدم
فرزاد بیان
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"پاها رو گلهای قالی به چه رویاهای محالی دل میبندیم..."
@bayanz
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چطور با عشق خود تماس بگیریم؟ ☎️
@bayanz
@bayanz