Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Sexy Girls Have It Easy
مستندی از تریستان اندرسون
یک انسان. دو چهره. دو بازخورد.
مستندی از تریستان اندرسون
یک انسان. دو چهره. دو بازخورد.
فاکتور آخر ترم
۱. سالهاست که به وقت امتحانات خودم را به مشغولی میزنم که کمتر به قضیه فکر کنم. بازدهیام در فصل امتحانات بهطرز غیرمنطقیای بالاست و بیشترین کارها را به انجام میرسانم. کارهایی که انجام دادنشان به نپرداختن به امتحان میارزیده.
اینبار پیش از اینکه مشغول کاری شوم، بیشتر فکر کردم. سعی کردم به خودم بفهمانم که از چه چیز امتحان گریزانم. کمتر نگران نتیجهام و بهطور حتم فرارم از عواقب آن نیست. کسب آمادگی برای امتحان نیز معضلم نیست و بدون دشواری میتوانم روزم را به مطالعه بگذرانم. با فکر بیشتر، برم روشن شد که چیزی که از آن گریزانم خود عمل امتحان شدن، یا مورد ارزیابی قرار گرفتن است. نمیخواهم آنچه بر من گذشته، با پاسخ به تعدادی سوال [معمولا سطحی] مورد ارزیابی قرار بگیرد.
۲. دو دوست ماهها گرم رابطه بودند. همهچیز که تمام شد، پسر فاکتوری از تمام خرجهایی که در طول رابطه کرده بود، به همراه شماره کارت فرستاد. پول همهی کافههایی که با هم رفته بودند و به خیال خودش با افتخار حساب کرده بود، پول همهی تاکسیهایی که دو نفره سوار شده بودند و حتماً دیگر عادی شده بود که حساب کردنش را به هم تعارف کنند، پول همهی سینما رفتنهایی که وسط دو سانس دست روی دست هم گذاشته بودند. همهی اینها را برای روز جدایی گوشهای یادداشت کرده بوده. به این فکر میکنم که اگر دختر از روز اول میدانست که خرجهایش برای روز مبادا گوشهای یادداشت میشوند، چای کافه و عشقبازیهای سینما چقدر برایش نچسب میشدند.
۳. ارزیابیهای پایانترمی برایم تداعیکنندهی فاکتور آخر رابطه هستند. سالهاست که سیستم آموزشی آزمونمحور، رابطهی تاریخی شاگرد و معلم را کسالتبار کرده است. میدانیم که فاکتور همه چیز انتهای دوره تحویلمان داده میشود. طعم شوخی بامزهای که برای تبیین یک نکتهی علمی ارائه شد، وقتی با دو نمره ارزش در آینهی ارزیابی پایان ترم بازتاب میکند، چقدر بدمزه میشود. در زیر سایهی ارزیابی پایانی، هیچچیز دیگر معنای اصیلش را ندارد.
فرزاد بیان
@bayanz
۱. سالهاست که به وقت امتحانات خودم را به مشغولی میزنم که کمتر به قضیه فکر کنم. بازدهیام در فصل امتحانات بهطرز غیرمنطقیای بالاست و بیشترین کارها را به انجام میرسانم. کارهایی که انجام دادنشان به نپرداختن به امتحان میارزیده.
اینبار پیش از اینکه مشغول کاری شوم، بیشتر فکر کردم. سعی کردم به خودم بفهمانم که از چه چیز امتحان گریزانم. کمتر نگران نتیجهام و بهطور حتم فرارم از عواقب آن نیست. کسب آمادگی برای امتحان نیز معضلم نیست و بدون دشواری میتوانم روزم را به مطالعه بگذرانم. با فکر بیشتر، برم روشن شد که چیزی که از آن گریزانم خود عمل امتحان شدن، یا مورد ارزیابی قرار گرفتن است. نمیخواهم آنچه بر من گذشته، با پاسخ به تعدادی سوال [معمولا سطحی] مورد ارزیابی قرار بگیرد.
۲. دو دوست ماهها گرم رابطه بودند. همهچیز که تمام شد، پسر فاکتوری از تمام خرجهایی که در طول رابطه کرده بود، به همراه شماره کارت فرستاد. پول همهی کافههایی که با هم رفته بودند و به خیال خودش با افتخار حساب کرده بود، پول همهی تاکسیهایی که دو نفره سوار شده بودند و حتماً دیگر عادی شده بود که حساب کردنش را به هم تعارف کنند، پول همهی سینما رفتنهایی که وسط دو سانس دست روی دست هم گذاشته بودند. همهی اینها را برای روز جدایی گوشهای یادداشت کرده بوده. به این فکر میکنم که اگر دختر از روز اول میدانست که خرجهایش برای روز مبادا گوشهای یادداشت میشوند، چای کافه و عشقبازیهای سینما چقدر برایش نچسب میشدند.
۳. ارزیابیهای پایانترمی برایم تداعیکنندهی فاکتور آخر رابطه هستند. سالهاست که سیستم آموزشی آزمونمحور، رابطهی تاریخی شاگرد و معلم را کسالتبار کرده است. میدانیم که فاکتور همه چیز انتهای دوره تحویلمان داده میشود. طعم شوخی بامزهای که برای تبیین یک نکتهی علمی ارائه شد، وقتی با دو نمره ارزش در آینهی ارزیابی پایان ترم بازتاب میکند، چقدر بدمزه میشود. در زیر سایهی ارزیابی پایانی، هیچچیز دیگر معنای اصیلش را ندارد.
فرزاد بیان
@bayanz
❤3
روایاتی از یک مدرسهی معمولی
۱. مدیر در دفتر مدرسه جایی مینوشد که با دخترک چشم توی چشم میشود. دخترک میپرسد که خانم مدیر چرا چشمهایتان پف کرده است. خانم میگوید که چیزی نیست. ولی دخترک میگوید که میداند که چیزی هست. تعریف میکند که خودش یک روز به خانه رفته و آن روز مادرش از مسجد سر کوچه قورمهسبزی نذری گرفته بود. پدرش که به خانه میآید میپرسد غذا چه داریم و وقتی مادرش میگوید قورمهسبزی داریم، میگوید پس چرا بوی قورمهسبزی نمیآید. پدر ظرف نذری را به سمت طاقچهی عتیقههای مادر پرت میکند و قاب عکس و بشقاب و لیوانهای قدیمی طاقچه میافتند و میشکنند. دخترک از غصهی مادرش آنقدر گریه میکند که چشمهایش پف میکند. اینها را که برای خانم مدیر تعریف کرد، خانم مدیر مطمئن شد که دخترک واقعاً میداند که «چیزی هست». دختر خانم مدیر دیروز از ایران رفته است.
۲. مدیر در دفتر مدرسه چایی مینوشد که مادر سراسیمه با چهرهای ترسیده وارد میشود و کمک میخواهد. میگوید شوهرش وقتی شیشه مصرف میکند حالت طبیعیاش را از دست میدهد. حالا در کوچه دنبالش کرده و او به مدرسه پناه آورده است. شوهر حتی متوجه دخترانه بودن مدرسه هم نیست و وارد مدرسه شده است. مدیر پلیس را خبر میکند. پلیس شوهر را به خانه هدایت میکند.
۳. مدیر در دفتر مدرسه چایی مینوشد که تلفن زنگ میزند. پلیس پشت خط است و خبر میدهد که گزارش کردهاند در حیاط مدرسه دعوا شده. مدیر به حیاط میدود. مادر و پدر هر کدام دست دخترک را به طرفی میکشند و جلوی همه به هم بد میگویند. یکی میخواهد دخترک را ببرد، دیگری نمیخواهد. مدیر از هم جدایشان میکند. چند روز بعد طلاق میگیرند. پدر که پس از اعتیادش بهشدت بدهکار شده به زندان میافتد. مادر و دخترک اکنون با هم زندگی میکنند. دخترک سال تحصیلی را با کارنامهی «خیلی خوب» به پایان میرساند.
فرزاد بیان
@bayanz
۱. مدیر در دفتر مدرسه جایی مینوشد که با دخترک چشم توی چشم میشود. دخترک میپرسد که خانم مدیر چرا چشمهایتان پف کرده است. خانم میگوید که چیزی نیست. ولی دخترک میگوید که میداند که چیزی هست. تعریف میکند که خودش یک روز به خانه رفته و آن روز مادرش از مسجد سر کوچه قورمهسبزی نذری گرفته بود. پدرش که به خانه میآید میپرسد غذا چه داریم و وقتی مادرش میگوید قورمهسبزی داریم، میگوید پس چرا بوی قورمهسبزی نمیآید. پدر ظرف نذری را به سمت طاقچهی عتیقههای مادر پرت میکند و قاب عکس و بشقاب و لیوانهای قدیمی طاقچه میافتند و میشکنند. دخترک از غصهی مادرش آنقدر گریه میکند که چشمهایش پف میکند. اینها را که برای خانم مدیر تعریف کرد، خانم مدیر مطمئن شد که دخترک واقعاً میداند که «چیزی هست». دختر خانم مدیر دیروز از ایران رفته است.
۲. مدیر در دفتر مدرسه چایی مینوشد که مادر سراسیمه با چهرهای ترسیده وارد میشود و کمک میخواهد. میگوید شوهرش وقتی شیشه مصرف میکند حالت طبیعیاش را از دست میدهد. حالا در کوچه دنبالش کرده و او به مدرسه پناه آورده است. شوهر حتی متوجه دخترانه بودن مدرسه هم نیست و وارد مدرسه شده است. مدیر پلیس را خبر میکند. پلیس شوهر را به خانه هدایت میکند.
۳. مدیر در دفتر مدرسه چایی مینوشد که تلفن زنگ میزند. پلیس پشت خط است و خبر میدهد که گزارش کردهاند در حیاط مدرسه دعوا شده. مدیر به حیاط میدود. مادر و پدر هر کدام دست دخترک را به طرفی میکشند و جلوی همه به هم بد میگویند. یکی میخواهد دخترک را ببرد، دیگری نمیخواهد. مدیر از هم جدایشان میکند. چند روز بعد طلاق میگیرند. پدر که پس از اعتیادش بهشدت بدهکار شده به زندان میافتد. مادر و دخترک اکنون با هم زندگی میکنند. دخترک سال تحصیلی را با کارنامهی «خیلی خوب» به پایان میرساند.
فرزاد بیان
@bayanz
«چیزی شدن»
۱. آنطور که تاریخ سینمای آکسفورد گزارش میدهد، یکصد و بیست سال پیش هنگامی که فیلم صامت ورود قطار به ایستگاه ونسن برای تماشاگران به نمایش درآمد، بسیاری از وحشت برخورد با قطار به زیر صندلیهایشان پناه بردند. ظرف یک قرن و اندکی که بر بشریت گذشت، تکنولوژی ضبط فیلم به جیبهای ما رسید. امروز تنها در وبسایت یوتیوب در هر دقیقه ۳۰۰ ساعت فیلم بارگذاری میشود. یعنی در هر شبانهروز ۵۰ سال ویدیو به دنیا اضافه میشود. و در این انبوه دیگر ویدیوی لحظهی ورود قطار کمتر کسی را تحت تاثیر قرار میدهد.
میتوان استدلال کرد که هر چه حجم محتوای جمعی تولید شده بیشتر باشد، تاثیر انفرادی هر کس، کمتر است یا لااقل کمتر به چشم میآید. یک مقاله در سال ۱۹۰۰ میلادی، زمانی که تنها ۹۰۰۰ مقاله در سال به چاپ میرسید، وزنهی سنگینی برای ترازوی علم به حساب میآمد. میشود تصور کرد که از سال ۲۰۰۰، زمانی که تعداد مقالات به ۹۰۰ هزار در سال رسید، و پس از آن، تکان دادن جامعهی علمی با یک تکمقاله چه کار دشواری شده است. متحول کردن فضای داستانهای عاشقانه و رمانهای جنایی دست کمی از آن ندارد.
۲. مقالاتی که بهتنهایی برگ زرینی به تاریخ علم بیافزایند، کتابهایی که خوانندگانشان از روز قبل انتشار برای خریدش کف خیابان رخت خواب پهن کنند و فیلمهایی که به تعداد آدمهای کل یک مملکت، روی پردهها و صفحات نورانی تماشا شوند، هنوز پیدا میشوند.
به نظر میرسد که تلاش جمعی به عنصر حذف نشدنی اغلب این دستاوردها تبدیل شده است. یک فیلم مفرح سینمای بدنه، دیگر بدون تلاش جمعی آدمهای بالغ شانسی برای تولد ندارد. همان آدمهایی که قبل از بالا آمدن اسمشان در تیتراژ تاریک پایانی، سینما را ترک کردهایم یا در لپتاپ را بستهایم.
اما هر چه باشد، همه ما آدمهایی را سراغ داریم که به نظر برسد اینها دارند دنیا را تغییر میدهند. همانهایی که اسمشان اول فیلمها چشمک میزند، روی کتابهای پرفروش برق میزنند و اگرچه تلفظ اسمشان سخت باشد، همهی دانشآموزان مدارس اوراسیا، با احترام از پژوهشهای علمیشان یاد میکنند.
۳. گفته میشود آنهایی که دنیا را تغییر دادند، آنهایی بودند که در زمان درست، به عمل درست دست زدند و برآورد آن که زمان درست کدام و عمل درست کدام است، در سایهی یک آشنایی مکّفی با حوزهی کاری ممکن است. آنهایی که دههها و صدهها پیش، از میان ما رفتهاند، اما امروز ستایش ما را بر میانگیزند، جاودانگی نامشان را مدیون ممارست بسیار به همراه چاشنی استعداد کافی هستند.
تا آثار شاهکاری که امروز از موتزارت میشناسیم خلق شود و برای نسلها باقی بماند، این هنرمند جوان تا پیش از مرگ زودرسش در ۳۴ سالگی، بیش از ۶۰۰ قطعه موسیقی سرود. بتهوون بیش از ۶۵۰ قطعه تولید کرد و باخ بیش از یکهزار قطعه نوشت. کارنامهی پیکاسو شامل ۱۸۰۰ نقاشی، ۱۲۰۰ مجسمه، ۲۸۰۰ سرامیک و ۱۲۰۰۰ ترسیم است – و تنها پارهای از آنها مورد تحسین قرار گرفتهاند. مقالات نسبیت خاص و عام انیشتین زبانزد خاص و عام است، اما عمدهی ۲۴۸ قطعه نشریات دیگر او کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
در پس این نامهای پرآوازه، وقف همه یا بخشی از زندگانی مشاهده میشود. هنگامی که ما در تماشای «دربارهی الی» غرق شده بودیم و آرامآرم محو شدن الی از قاب تصویر را نظاره میکردیم، فرهادی مشغول ترسیم سرگذشت نادر و سیمین بوده است. و در غیر این صورت سه سال بعد ممکن نبود صندلیای در پذیرایی اسکار برایش درنظر گرفته شود.
۴. سالها پیش زمانی که عادت داشتم هر روز صبح صورتم را با ظرافت خاصی اصلاح کنم، پوریا عالمی با سبیلی که در نظرم هیبت تحسینبرانگیزی به چهرهاش میداد، با لحنی پدرانه برایم گفت که سرنوشت آدمی در زندگی از دو حال خارج نیست. یا کسی میشود که همه از وجودش مفتخرند و یا به سرنوشت کسی دچار میشود که حتی به سختی میتواند تحسین خانوادهاش را برانگیزاند. و حد وسطی وجود ندارد.
این نگاه تا حدی و تا مدتی تبدیل به باورم شده بود. مطمئن شده بودم که در بازی خلق اثر، قانون همه یا هیچ برقرار است. کارگردان در طول زندگانیاش یا نخل طلا و همسطح آن به خانه میبرد و یا در گورستان تاریخ جایی در کنار سایر معمولیها به خاک سپرده میشود و به زودی نامش از اذهان پاک میگردد. فیلمش شاید موجبات دلخوشی مسافری را در ایستگاه مترو فراهم کند. اما خیلی زود با رسیدن قطار به ایستگاه آن هم به فراموشی سپرده میشود. در این رویکرد، حدی بین این دو آستانه نیست و اگر هست نباید طلب شود. 👇
۱. آنطور که تاریخ سینمای آکسفورد گزارش میدهد، یکصد و بیست سال پیش هنگامی که فیلم صامت ورود قطار به ایستگاه ونسن برای تماشاگران به نمایش درآمد، بسیاری از وحشت برخورد با قطار به زیر صندلیهایشان پناه بردند. ظرف یک قرن و اندکی که بر بشریت گذشت، تکنولوژی ضبط فیلم به جیبهای ما رسید. امروز تنها در وبسایت یوتیوب در هر دقیقه ۳۰۰ ساعت فیلم بارگذاری میشود. یعنی در هر شبانهروز ۵۰ سال ویدیو به دنیا اضافه میشود. و در این انبوه دیگر ویدیوی لحظهی ورود قطار کمتر کسی را تحت تاثیر قرار میدهد.
میتوان استدلال کرد که هر چه حجم محتوای جمعی تولید شده بیشتر باشد، تاثیر انفرادی هر کس، کمتر است یا لااقل کمتر به چشم میآید. یک مقاله در سال ۱۹۰۰ میلادی، زمانی که تنها ۹۰۰۰ مقاله در سال به چاپ میرسید، وزنهی سنگینی برای ترازوی علم به حساب میآمد. میشود تصور کرد که از سال ۲۰۰۰، زمانی که تعداد مقالات به ۹۰۰ هزار در سال رسید، و پس از آن، تکان دادن جامعهی علمی با یک تکمقاله چه کار دشواری شده است. متحول کردن فضای داستانهای عاشقانه و رمانهای جنایی دست کمی از آن ندارد.
۲. مقالاتی که بهتنهایی برگ زرینی به تاریخ علم بیافزایند، کتابهایی که خوانندگانشان از روز قبل انتشار برای خریدش کف خیابان رخت خواب پهن کنند و فیلمهایی که به تعداد آدمهای کل یک مملکت، روی پردهها و صفحات نورانی تماشا شوند، هنوز پیدا میشوند.
به نظر میرسد که تلاش جمعی به عنصر حذف نشدنی اغلب این دستاوردها تبدیل شده است. یک فیلم مفرح سینمای بدنه، دیگر بدون تلاش جمعی آدمهای بالغ شانسی برای تولد ندارد. همان آدمهایی که قبل از بالا آمدن اسمشان در تیتراژ تاریک پایانی، سینما را ترک کردهایم یا در لپتاپ را بستهایم.
اما هر چه باشد، همه ما آدمهایی را سراغ داریم که به نظر برسد اینها دارند دنیا را تغییر میدهند. همانهایی که اسمشان اول فیلمها چشمک میزند، روی کتابهای پرفروش برق میزنند و اگرچه تلفظ اسمشان سخت باشد، همهی دانشآموزان مدارس اوراسیا، با احترام از پژوهشهای علمیشان یاد میکنند.
۳. گفته میشود آنهایی که دنیا را تغییر دادند، آنهایی بودند که در زمان درست، به عمل درست دست زدند و برآورد آن که زمان درست کدام و عمل درست کدام است، در سایهی یک آشنایی مکّفی با حوزهی کاری ممکن است. آنهایی که دههها و صدهها پیش، از میان ما رفتهاند، اما امروز ستایش ما را بر میانگیزند، جاودانگی نامشان را مدیون ممارست بسیار به همراه چاشنی استعداد کافی هستند.
تا آثار شاهکاری که امروز از موتزارت میشناسیم خلق شود و برای نسلها باقی بماند، این هنرمند جوان تا پیش از مرگ زودرسش در ۳۴ سالگی، بیش از ۶۰۰ قطعه موسیقی سرود. بتهوون بیش از ۶۵۰ قطعه تولید کرد و باخ بیش از یکهزار قطعه نوشت. کارنامهی پیکاسو شامل ۱۸۰۰ نقاشی، ۱۲۰۰ مجسمه، ۲۸۰۰ سرامیک و ۱۲۰۰۰ ترسیم است – و تنها پارهای از آنها مورد تحسین قرار گرفتهاند. مقالات نسبیت خاص و عام انیشتین زبانزد خاص و عام است، اما عمدهی ۲۴۸ قطعه نشریات دیگر او کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
در پس این نامهای پرآوازه، وقف همه یا بخشی از زندگانی مشاهده میشود. هنگامی که ما در تماشای «دربارهی الی» غرق شده بودیم و آرامآرم محو شدن الی از قاب تصویر را نظاره میکردیم، فرهادی مشغول ترسیم سرگذشت نادر و سیمین بوده است. و در غیر این صورت سه سال بعد ممکن نبود صندلیای در پذیرایی اسکار برایش درنظر گرفته شود.
۴. سالها پیش زمانی که عادت داشتم هر روز صبح صورتم را با ظرافت خاصی اصلاح کنم، پوریا عالمی با سبیلی که در نظرم هیبت تحسینبرانگیزی به چهرهاش میداد، با لحنی پدرانه برایم گفت که سرنوشت آدمی در زندگی از دو حال خارج نیست. یا کسی میشود که همه از وجودش مفتخرند و یا به سرنوشت کسی دچار میشود که حتی به سختی میتواند تحسین خانوادهاش را برانگیزاند. و حد وسطی وجود ندارد.
این نگاه تا حدی و تا مدتی تبدیل به باورم شده بود. مطمئن شده بودم که در بازی خلق اثر، قانون همه یا هیچ برقرار است. کارگردان در طول زندگانیاش یا نخل طلا و همسطح آن به خانه میبرد و یا در گورستان تاریخ جایی در کنار سایر معمولیها به خاک سپرده میشود و به زودی نامش از اذهان پاک میگردد. فیلمش شاید موجبات دلخوشی مسافری را در ایستگاه مترو فراهم کند. اما خیلی زود با رسیدن قطار به ایستگاه آن هم به فراموشی سپرده میشود. در این رویکرد، حدی بین این دو آستانه نیست و اگر هست نباید طلب شود. 👇
👆 ۵. به نظر میرسد که تاریخ علاقهای به یاد کردن از معمولیها ندارد. اغلب، آستانهی تحسین برانگیز و منزجرکنندهی قضایا مورد توجه ما قرار میگیرند و حد وسط برای ذهن محدود ما بعید است ارزش صرف انرژی داشته باشد. کمتر دیده شده که کسی شلوار پارچهای معمولی دیگری را مورد تحسین قرار دهد یا دوستی از زانوی معمولی عزیزی ابراز رضایت کند. اگر تیز و اگر کند نباشیم، محکوم به نادیده گرفته شدنیم.
هنگامی که آدمهای آستانه و دستآوردهایشان دیده، مورد توجه و تحسین قرار میگیرند، میانه و معمولی بودن حسی از ناکفایتی را در فرد سبب میشود و خودش را مثل بختکی روی زندگی میاندازد که باید برداشته شود و اگر نه، این نتیجهگیری ناخواسته را ایجاد میکند که زندگیمان را با معمولی بودن تباه کردهایم.
۶. یاد داستان کشیشی میافتم که میخواست دنیا را عوض کند. نتوانست. خواست کشورش را تغییر دهد. نشد. رفت سراغ شهرش. بیفایده بود. خواست خانوادهاش را تکانی بدهد. دید این هم نمیشود. از اینها که گذر کرد، رسید به خودش. خودش را عوض کرد و آخر توانست دنیا را عوض کند.
با فکر کردن به درون، خودم را تسکین دادهام و از خوشیهای کوچکی که از پس اعمال ما، برای دیگران زاده میشود عمیقاً خوشنودم. میتوانم از نواختن معمولی ساز، بیآنکه قصد خاصی برای تغییر دنیا با ساز زدن داشته باشم، لذت ببرم و در همین حال مشغول فکر کردن به اینام که چه چیز ارزش وقف زندگانی را دارد.
آمارها مربوط به این منابع است:
The Oxford History of World Cinema P.17
Originals: How Non-Conformists Move the World, Adam Grant, P.57
جهان در پوست گردو، استیون هاوکینگ، برگردان محمدرضا محجوب، ص. ۲۳۴
Fortunelords.com/youtube-statistics
فرزاد بیان
@bayanz
هنگامی که آدمهای آستانه و دستآوردهایشان دیده، مورد توجه و تحسین قرار میگیرند، میانه و معمولی بودن حسی از ناکفایتی را در فرد سبب میشود و خودش را مثل بختکی روی زندگی میاندازد که باید برداشته شود و اگر نه، این نتیجهگیری ناخواسته را ایجاد میکند که زندگیمان را با معمولی بودن تباه کردهایم.
۶. یاد داستان کشیشی میافتم که میخواست دنیا را عوض کند. نتوانست. خواست کشورش را تغییر دهد. نشد. رفت سراغ شهرش. بیفایده بود. خواست خانوادهاش را تکانی بدهد. دید این هم نمیشود. از اینها که گذر کرد، رسید به خودش. خودش را عوض کرد و آخر توانست دنیا را عوض کند.
با فکر کردن به درون، خودم را تسکین دادهام و از خوشیهای کوچکی که از پس اعمال ما، برای دیگران زاده میشود عمیقاً خوشنودم. میتوانم از نواختن معمولی ساز، بیآنکه قصد خاصی برای تغییر دنیا با ساز زدن داشته باشم، لذت ببرم و در همین حال مشغول فکر کردن به اینام که چه چیز ارزش وقف زندگانی را دارد.
آمارها مربوط به این منابع است:
The Oxford History of World Cinema P.17
Originals: How Non-Conformists Move the World, Adam Grant, P.57
جهان در پوست گردو، استیون هاوکینگ، برگردان محمدرضا محجوب، ص. ۲۳۴
Fortunelords.com/youtube-statistics
فرزاد بیان
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معرفی میکنم: رامبو. دختر کوچولویی که در جزیرهی کوچک سومبا در اندونزی زندگی میکند، عاشق قایمباشک بازی کردن با برادرش است و مطمئن است که مادرش قدرتهای جادویی دارد! ✨
@bayanz
@bayanz
👆 حدود دو سال پیش پدر رامبو از دنیا میرود و خانواده در تنگای سختی قرار میگیرد. این به خصوص برای رامبو که آرزو دارد وقتی بزرگ شد دکتر شود خیلی سخت است.
مادر، وام کوچکی دریافت میکند و از اینجا جادو آغاز میشود. او با این وام کوچک یک مغازهی کوچک راه میاندازد و از این طریق درآمدی قابلقبول برای پشتیبانی خانوادهاش فراهم میکند. رامبو بار دیگر به مدرسه بازمیگردد.
موسسه Opportunity در زمینهی توانمندسازی خانوادههای نیازمند استرالیا فعالیت میکند. محور اصلی تسهیلات این نهاد، بر میکروفایننس یا سرمایهگذاری خرد استوار است. سرمایهگذاری خرد، منبعی مالی برای کارآفرینان و کسبوکارهای کوچکی که به بانکداری و سایر سرویسهای مشابه دسترسی ندارند، محسوب میشود.
محمد یونس، بانکدار و اقتصاددان بنگلادشی و برندهی نوبل در صلح، اولین کسی بود که مفهوم سرمایهگذاری خرد را مطرح کرد.
http://opportunity.org.au
@bayanz
مادر، وام کوچکی دریافت میکند و از اینجا جادو آغاز میشود. او با این وام کوچک یک مغازهی کوچک راه میاندازد و از این طریق درآمدی قابلقبول برای پشتیبانی خانوادهاش فراهم میکند. رامبو بار دیگر به مدرسه بازمیگردد.
موسسه Opportunity در زمینهی توانمندسازی خانوادههای نیازمند استرالیا فعالیت میکند. محور اصلی تسهیلات این نهاد، بر میکروفایننس یا سرمایهگذاری خرد استوار است. سرمایهگذاری خرد، منبعی مالی برای کارآفرینان و کسبوکارهای کوچکی که به بانکداری و سایر سرویسهای مشابه دسترسی ندارند، محسوب میشود.
محمد یونس، بانکدار و اقتصاددان بنگلادشی و برندهی نوبل در صلح، اولین کسی بود که مفهوم سرمایهگذاری خرد را مطرح کرد.
http://opportunity.org.au
@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این آقا کل طول کشور چین رو به مسافت 4646 کیلومتر راه رفته و در طول مسیر از خودش عکس گرفته. صورتش رو هم اصلاً اصلاح نکرده 😎
شعر و شاعرانگی چه برای ما به ارمغان دارد؟ جانت وینترسون، قدرت ممتاز شعر را در به صدا درآوردن آن دسته از واقعیات درونیمان که ناتوان از ابرازش هستیم میبیند:
"زبان ما را از پای در میآورد ... به هنگام اندوه بسیار، در اوضاع وخیم، در فشارهای عصبی؛ چه میتوانیم بگوییم، کجا میتوانیم کلماتی را بیابیم که به طریقی دردی را که گرفتارش هستیم قابل تحمل کنند؟
درست به همین خاطر است که من همیشه سراغ شعرها یا قطعات ادبی موردعلاقهام میروم -- چون کلمات آنجا هستند. کسی آنها را برای من به اعماق برده و به سطح برگردانده است، اعماق جایی که هیچ کلمهای آنجا نیست، آن جای مهیبی که زبان ما را نمیبرد، جایی که نمیتوانیم بگوییم، نمیتوانیم صحبت کنیم. و این دلیلیست که ما میتوانیم به نویسندگان، شعرا و هنرمندانمان اطمینان کنیم. آنها میتوانند به اعماق شیرجه بروند و آن را به ما برگردانند، تا آن را بیابید، تا شما بیزبان نباشید، تا شما در موقعیت وحشتناک بیزبانی بهسر نبرید.
چه خوب است که این اشعار و قطعات ادبی را در ذهن داشته باشیم، چرا که هرگز به سریالهای هردمبیلی تلویزیون نمیتوانیم اطمینان کنیم. به ژورنالیسم شعارگرا نمیتوانیم اطمینان کنیم و به آن حجم دادهی تهیای که هر روز برسرمان خراب میشود و ما را بمباران میکند نمیتوانیم اطمینان کنیم. برای چیزهای واقعی زندگی، برای چیزهای عمیق زندگی، باید زبانی معادل تجربهی هیجاناتمان بیابیم. و این تنها از طریق ادبیات، از طریق شاعرانگی امکانپذیر است، چرا که زبانش در آستانهی قدرت و اوج ارتفاع سیر میکند. مصنوعی نیست -- بلکه صرفاً جاییست که ما در جریان مباحثات روزمرهمان بهاش دسترسی نداریم. زبانی عالیست، چرا که در موقعیتهای عالی با ما سخن میگوید."
-- سخنرانی جانت وینترسون در جشنوارهی کتاب ادینبورگ ۲۰۱۰
https://www.edbookfest.co.uk/media-gallery/item/jeanette-winterson#
@bayanz
"زبان ما را از پای در میآورد ... به هنگام اندوه بسیار، در اوضاع وخیم، در فشارهای عصبی؛ چه میتوانیم بگوییم، کجا میتوانیم کلماتی را بیابیم که به طریقی دردی را که گرفتارش هستیم قابل تحمل کنند؟
درست به همین خاطر است که من همیشه سراغ شعرها یا قطعات ادبی موردعلاقهام میروم -- چون کلمات آنجا هستند. کسی آنها را برای من به اعماق برده و به سطح برگردانده است، اعماق جایی که هیچ کلمهای آنجا نیست، آن جای مهیبی که زبان ما را نمیبرد، جایی که نمیتوانیم بگوییم، نمیتوانیم صحبت کنیم. و این دلیلیست که ما میتوانیم به نویسندگان، شعرا و هنرمندانمان اطمینان کنیم. آنها میتوانند به اعماق شیرجه بروند و آن را به ما برگردانند، تا آن را بیابید، تا شما بیزبان نباشید، تا شما در موقعیت وحشتناک بیزبانی بهسر نبرید.
چه خوب است که این اشعار و قطعات ادبی را در ذهن داشته باشیم، چرا که هرگز به سریالهای هردمبیلی تلویزیون نمیتوانیم اطمینان کنیم. به ژورنالیسم شعارگرا نمیتوانیم اطمینان کنیم و به آن حجم دادهی تهیای که هر روز برسرمان خراب میشود و ما را بمباران میکند نمیتوانیم اطمینان کنیم. برای چیزهای واقعی زندگی، برای چیزهای عمیق زندگی، باید زبانی معادل تجربهی هیجاناتمان بیابیم. و این تنها از طریق ادبیات، از طریق شاعرانگی امکانپذیر است، چرا که زبانش در آستانهی قدرت و اوج ارتفاع سیر میکند. مصنوعی نیست -- بلکه صرفاً جاییست که ما در جریان مباحثات روزمرهمان بهاش دسترسی نداریم. زبانی عالیست، چرا که در موقعیتهای عالی با ما سخن میگوید."
-- سخنرانی جانت وینترسون در جشنوارهی کتاب ادینبورگ ۲۰۱۰
https://www.edbookfest.co.uk/media-gallery/item/jeanette-winterson#
@bayanz
گوتَمَهی ارجمند روزی به ارابهران خود گفت: «ای ارابهران خوب، ارابه را آماده کن تا در باغ گشتوگذاری کنیم بکنیم.»
ارابهران پاسخ داد «باشد، سرور من.» و ارابهی شاهی را آماده کرد و به گوتَمَه گفت «سرور من، ارابه آماده است، هرچه شایسته میدانی انجام ده.» آنگاه به ارابهی شاهی نشست و به باغ راند.
همانگونه که به باغ میرفت پیرمرد گوژ و فرتوتی را دید که به چوبدستی تکیه داده، به هنگام راه رفتن تکان میخورد، غمافسرده بود و از روزگار جوانی او نیز بسی گذشته بود. گوتَمَه چون او را دید پرسید: «ارابهران، آن مرد چه کرده که موی و تنش چون تن و موی مردان دیگر نیست؟»
- سرور من، این همان است که «پیرمرد» خوانده میشود.
- ولی چرا او را پیر میخوانند؟
- سرور من، از آنجا که چیزی به پایان زندگیش نمانده است.
- ارابهران، آیا من نیز دستخوش پیریام؟ من از پیری نگذشتهام؟
- سرور من، شما، و ما نیز، همه یکگونهایم، پیر میشویم. از پیری نگذشتهایم.
- ارابهران، امروز گشتوگذار باغ کافی است، مرا به خانه برگردان.
- باشد، سرور من.
چون گوتَمَه به خانه رسید، غمگین و آزرده، در اندیشه شد که «راستی ننگ بر آنچه تولدش میخوانند، چون پیری خود را به کسی که زاییده میشود، اینگونه مینمایاند.»
[...] چند روزی گذشت، بار دیگر شاهزادهی جوان به ارابهران دستور داد که ارابه را برای گشتوگذار آماده کند.
گوتَمَه آنگاه که به باغ میرفت مردی دید سخت رنجور و بیمار، افتاده، به گلولای آلوده. یکی او را بلند میکرد، دیگری به او جامه میپوشاند. گوتَمَه چون این را دید پرسید «ارابهران خوب، این مرد چه کرده که نه چشمانش چون چشمان دیگران است و نه صدایش چون صدای دیگران؟»
- سرور من، او بیمار است.
- بیمار چیست؟
- سرور من، یعنی او از بیماریش به سختی بهبود خواهد یافت.
- اما، ای ارابهران خوب، من هم دستخوش بیماریم؟ آیا من از دسترس بیماری دور نشدهام؟
- سرور من، شما، و ما همه نیز، دستخوش بیماریایم، از دسترس بیماری دور نشدهایم.
- ارابهران خوب، گشتوگذار امروز باغ کافی است. مرا به خانه برگردان.
چون گوتَمَه به خانه بازگشت بر زاییده شدن، پیری، و بیماری افسوس خورد...
چند روز بعد که گوتَمَه باز به گشتوگذار میرفت در راه گروهی را دید که جامههای رنگارنگ پوشیده، هیمهی مردهسوزان گرد میآوردند. چون این را دید از ارابهران پرسید «چرا اینهمه مردم با جامههای رنگارنگ گرد آمده آن انبوه هیمه را فراهم میآورند؟»
- سرور من، از آنجا که زندگی او به سر آمده است.
- پس مرا به آنکه روزگارش بهسر آمده نزدیک کن.
- باشد.
ارابهران او را به مرده نزدیک کرد و گوتَمَه جسد کسی را که زندگیش به پایان رسیده بود دید؛ و سپس از ارابهران پرسید:
- بهسر آمدن زندگی یعنی چه؟
- سرور من، یعنی که نه مادر، نه پدر و نه خویشان، دیگر او را نخواهند دید، و نه او آنان را.
- ولی آیا من نیز دستخوش مرگم، آیا من از دسترس مرگ دور نیستم، آیا نه راجه نه رانی و نه هیچیک از خویشان من، دیگر مرا نخواهند دید؟ یا من دیگر آنان را نخواهم دید؟
- سرور من، شما، و ما همه نیز، از دستخوشان مرگیم، ما به آن سوی مرگ نرسیدهایم. نه راجه، نه رانی، و نه هیچیک از خویشان، دیگر شما را نخواهند دید، و نه شما آنان را.
- ای ارابهران، گشتوگذار امروز بس است. مرا به خانه برگردان.
ارابهران او را به خانه برگرداند. و گوتَمَه بر زاییدهشدن، پیری، بیماری، و مرگ افسوس خورد.
چند روز بعد باز گوتَمَه به گردش باغ رفت که در راه زاهدی را دید که سر تراشیده، و جامهی زرد پوشیده بود. از ارابهران پرسید، «ای ارابهران خوب، آن مرد چه کرده که نه سرش و نه جامهاش چون دیگران نیست؟»
- سرور من، او «مرتاض» است. «ترک خان و مان» کرده است.
- «ترک خان و مان» چیست؟
- سرورم، ترک خان و مان یعنی سر سپردن به سیر و سلوک قدسی، زندگیِ با آرامش داشتن، کارهای خوب کردن، رفتار شایسته داشتن، آزار نکردن، به همهی جانداران مهر ورزیدن.
- ای ارابهران دوست، راستی که [زندگی] «مرتاض» عالی است، رفتارش یکسره با آنچه گفتی هماهنگ است، مرا نزد آن مرد ترک خان و مان کرده ببر.
- باشد، سرور من.
و سپس او را نزد آن مرتاض برد. آنگاه گوتَمَه به او گفت: «ای استاد، چه کردهای که نه سرت چون سر دیگران و نه جامهات چون جامهی دیگران است؟
- سروم، من ترک خان و مان کردهام... ▪️
— سوره مَهاپَدانه، DN 14 قسمت دوم؛ برگرفته از بودا: زندگی بودا، آیین او، و انجمن رهروان او، گزارش متنهای کانون پالی؛ ع. پاشایی؛ ص. ۱۲۱.
@bayanz
ارابهران پاسخ داد «باشد، سرور من.» و ارابهی شاهی را آماده کرد و به گوتَمَه گفت «سرور من، ارابه آماده است، هرچه شایسته میدانی انجام ده.» آنگاه به ارابهی شاهی نشست و به باغ راند.
همانگونه که به باغ میرفت پیرمرد گوژ و فرتوتی را دید که به چوبدستی تکیه داده، به هنگام راه رفتن تکان میخورد، غمافسرده بود و از روزگار جوانی او نیز بسی گذشته بود. گوتَمَه چون او را دید پرسید: «ارابهران، آن مرد چه کرده که موی و تنش چون تن و موی مردان دیگر نیست؟»
- سرور من، این همان است که «پیرمرد» خوانده میشود.
- ولی چرا او را پیر میخوانند؟
- سرور من، از آنجا که چیزی به پایان زندگیش نمانده است.
- ارابهران، آیا من نیز دستخوش پیریام؟ من از پیری نگذشتهام؟
- سرور من، شما، و ما نیز، همه یکگونهایم، پیر میشویم. از پیری نگذشتهایم.
- ارابهران، امروز گشتوگذار باغ کافی است، مرا به خانه برگردان.
- باشد، سرور من.
چون گوتَمَه به خانه رسید، غمگین و آزرده، در اندیشه شد که «راستی ننگ بر آنچه تولدش میخوانند، چون پیری خود را به کسی که زاییده میشود، اینگونه مینمایاند.»
[...] چند روزی گذشت، بار دیگر شاهزادهی جوان به ارابهران دستور داد که ارابه را برای گشتوگذار آماده کند.
گوتَمَه آنگاه که به باغ میرفت مردی دید سخت رنجور و بیمار، افتاده، به گلولای آلوده. یکی او را بلند میکرد، دیگری به او جامه میپوشاند. گوتَمَه چون این را دید پرسید «ارابهران خوب، این مرد چه کرده که نه چشمانش چون چشمان دیگران است و نه صدایش چون صدای دیگران؟»
- سرور من، او بیمار است.
- بیمار چیست؟
- سرور من، یعنی او از بیماریش به سختی بهبود خواهد یافت.
- اما، ای ارابهران خوب، من هم دستخوش بیماریم؟ آیا من از دسترس بیماری دور نشدهام؟
- سرور من، شما، و ما همه نیز، دستخوش بیماریایم، از دسترس بیماری دور نشدهایم.
- ارابهران خوب، گشتوگذار امروز باغ کافی است. مرا به خانه برگردان.
چون گوتَمَه به خانه بازگشت بر زاییده شدن، پیری، و بیماری افسوس خورد...
چند روز بعد که گوتَمَه باز به گشتوگذار میرفت در راه گروهی را دید که جامههای رنگارنگ پوشیده، هیمهی مردهسوزان گرد میآوردند. چون این را دید از ارابهران پرسید «چرا اینهمه مردم با جامههای رنگارنگ گرد آمده آن انبوه هیمه را فراهم میآورند؟»
- سرور من، از آنجا که زندگی او به سر آمده است.
- پس مرا به آنکه روزگارش بهسر آمده نزدیک کن.
- باشد.
ارابهران او را به مرده نزدیک کرد و گوتَمَه جسد کسی را که زندگیش به پایان رسیده بود دید؛ و سپس از ارابهران پرسید:
- بهسر آمدن زندگی یعنی چه؟
- سرور من، یعنی که نه مادر، نه پدر و نه خویشان، دیگر او را نخواهند دید، و نه او آنان را.
- ولی آیا من نیز دستخوش مرگم، آیا من از دسترس مرگ دور نیستم، آیا نه راجه نه رانی و نه هیچیک از خویشان من، دیگر مرا نخواهند دید؟ یا من دیگر آنان را نخواهم دید؟
- سرور من، شما، و ما همه نیز، از دستخوشان مرگیم، ما به آن سوی مرگ نرسیدهایم. نه راجه، نه رانی، و نه هیچیک از خویشان، دیگر شما را نخواهند دید، و نه شما آنان را.
- ای ارابهران، گشتوگذار امروز بس است. مرا به خانه برگردان.
ارابهران او را به خانه برگرداند. و گوتَمَه بر زاییدهشدن، پیری، بیماری، و مرگ افسوس خورد.
چند روز بعد باز گوتَمَه به گردش باغ رفت که در راه زاهدی را دید که سر تراشیده، و جامهی زرد پوشیده بود. از ارابهران پرسید، «ای ارابهران خوب، آن مرد چه کرده که نه سرش و نه جامهاش چون دیگران نیست؟»
- سرور من، او «مرتاض» است. «ترک خان و مان» کرده است.
- «ترک خان و مان» چیست؟
- سرورم، ترک خان و مان یعنی سر سپردن به سیر و سلوک قدسی، زندگیِ با آرامش داشتن، کارهای خوب کردن، رفتار شایسته داشتن، آزار نکردن، به همهی جانداران مهر ورزیدن.
- ای ارابهران دوست، راستی که [زندگی] «مرتاض» عالی است، رفتارش یکسره با آنچه گفتی هماهنگ است، مرا نزد آن مرد ترک خان و مان کرده ببر.
- باشد، سرور من.
و سپس او را نزد آن مرتاض برد. آنگاه گوتَمَه به او گفت: «ای استاد، چه کردهای که نه سرت چون سر دیگران و نه جامهات چون جامهی دیگران است؟
- سروم، من ترک خان و مان کردهام... ▪️
— سوره مَهاپَدانه، DN 14 قسمت دوم؛ برگرفته از بودا: زندگی بودا، آیین او، و انجمن رهروان او، گزارش متنهای کانون پالی؛ ع. پاشایی؛ ص. ۱۲۱.
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیانو (فیلم کوتاه) 🎹 برندهی شیر طلای کن بهترین موسیقی اقتباسی (۲۰۱۵) 🎼
@bayanz
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اموجی در میان ما» 📍🍌😛✉️👊🏻
این مستند کوتاه به بررسی تاثیر اموجیها در زندگی ما میپردازه.
(۶۸ تا اموجی توی این ویدیو وجود داره. چندتاشو میتونید بیابید؟ 🤡)
@bayanz
این مستند کوتاه به بررسی تاثیر اموجیها در زندگی ما میپردازه.
(۶۸ تا اموجی توی این ویدیو وجود داره. چندتاشو میتونید بیابید؟ 🤡)
@bayanz
در رابطه با حشرات، سه دوره را پشت سر گذاشتهام.
دورهی اول، در کودکی بود که حشرات را میکشتم. یک سرنگ بزرگ داشتم که آبش میکردم و در لانهی مورچهها خالی میکردم. مورچهها از ترس سیل بیرون میریختند و من از دیدن تشویش آنها لذت میبردم.
یک بار که مشغول جنایت بودم، یکی از مورچهگندهها از من بالا رفت و با گاز محکمی که از گردنم گرفت به دورهی حشرهکشی من برای همیشه پایان داد.
دورهی دوم حشرهگیری نام دارد. در این دوره با انواع ترفندها حشرات را میگرفتم، اتر میزدم و روی مقوا میچسباندم. دربارهی این دوره قبلاً نوشتمام: https://t.me/Bayanz/22
اخیراً وارد دورهی تازهای شدهام. حشرات را نه میکشم و نه میگیرم. نسبت بهشان بیتفاوت نیستم، اما طمع مالکیت هم ندارم. من نگاهشان میکنم، آنها هم شاید نگاهم میکنند. من زندگی خودم را دارم. آنها هم زندگی خودشان را. با هم دوستیم... دوستیمان پایدار.
+ عکس را در هرباریوم دانشگاه تهران انداختم 🦋
فرزاد بیان | @bayanz
دورهی اول، در کودکی بود که حشرات را میکشتم. یک سرنگ بزرگ داشتم که آبش میکردم و در لانهی مورچهها خالی میکردم. مورچهها از ترس سیل بیرون میریختند و من از دیدن تشویش آنها لذت میبردم.
یک بار که مشغول جنایت بودم، یکی از مورچهگندهها از من بالا رفت و با گاز محکمی که از گردنم گرفت به دورهی حشرهکشی من برای همیشه پایان داد.
دورهی دوم حشرهگیری نام دارد. در این دوره با انواع ترفندها حشرات را میگرفتم، اتر میزدم و روی مقوا میچسباندم. دربارهی این دوره قبلاً نوشتمام: https://t.me/Bayanz/22
اخیراً وارد دورهی تازهای شدهام. حشرات را نه میکشم و نه میگیرم. نسبت بهشان بیتفاوت نیستم، اما طمع مالکیت هم ندارم. من نگاهشان میکنم، آنها هم شاید نگاهم میکنند. من زندگی خودم را دارم. آنها هم زندگی خودشان را. با هم دوستیم... دوستیمان پایدار.
+ عکس را در هرباریوم دانشگاه تهران انداختم 🦋
فرزاد بیان | @bayanz
توی مترو بالای سر مرد جوانی ایستاده بودم. موبایلش زنگ خورد. صفحهاش بزرگ بود و نگاهم افتاد. نوشته بود: «نیمهی گمشدهی من». لبخند ناخواستهام را جمع کردم و در آن لحظه ته دلم کمی برای مرد تأسف خوردم.
در چند ماه اخیر، بیاندازه از مهربانی آدمها به وجد آمدهام، اما در عین حال بیشتر مطمئن شدهام که حد و مرز این مهربانی انسانی چقدر محدود است.
محققان نشان دادند که افراد در قبال «رکسانا، دختر هفتسالهی فقیری که در مالی در آفریقا زندگی میکند»، مهربانتر میشوند و آسانتر به خیریه کمک میکنند تا در قبال خبری همچون: «بیش از ۳ میلیون کودک در مالاوی با مشکل کمبود غذا مواجهند.»
احتمالاً در طبیعت ماست که با یک فرد انسانی بیش از اعداد و ارقام احساس نزدیکی کنیم، گرچه آن اعداد و ارقام خود اشاره به افراد انسانی داشته باشند. و بعید است آدمی را بابت این محدودیت طبیعی ملامتی روا باشد.
اگر بپذیریم که ما «دوست داریم» که مهربانی کنیم و همچنین برای سوژهی مهربانیمان، موجودی ملموس را ترجیح میدهیم؛ آنگاه مهر ورزیدن به «نیمهی گمشده» کاملاً رضایتبخش به نظر میرسد. وقتی مطمئن باشیم که او تنها کلید دنیاست که به قفل ما خورده (و ما نیز متقابلاً)، مهر ورزیدن چه آسان و البته چه محدود میشود: دیگر راه کامل شدن، از مهر ورزیدن به همگان نمیگذرد؛ چون ما خیلی وقت است که کامل شدهایم، درست از همان وقتی که به طرز معجزهآسایی نیمهی گمشدهمان را یافتیم.
شاید بسیاری از ما نیمهای برای خودمان متصور نباشیم، اما احتمالاً همهمان کسانی را «عزیزانمان» میدانیم و اغلب، آنها که عزیزترند، بیشتر از سرچشمهی مهربانی ما نصیبشان میشود. عقلانی به نظر میرسد که مهرمان را شامل حال کسانی که به نظرمان شایستهتر میرسند کنیم. اما در عین حال ذهن محدود ما هرگز فرصت ارزیابی درخور گزینههای بالقوه را به ما نداده و مهربانیمان در بازهی محدود پیرامونمان کار میکند. مثل پولی که بالاخره باید برای خرید لباسی خرج شود و کمبود زمان و حوصله برای بررسی مغازههای شهر، ما را قانع میکند که «این» بهترین انتخاب است، مهر ما نیز باید کار کند و مهربانیمان را به ما و دیگران نشان دهد؛ پس یک روز، همکاری را از محل کار تا خانه میرساند و روز دیگر صورت عزیزی را که چند ماه پیش سر راهمان قرار گرفت میبوسد، و اینطور راضیمان نگه میدارد.
فرزاد بیان
@bayanz
در چند ماه اخیر، بیاندازه از مهربانی آدمها به وجد آمدهام، اما در عین حال بیشتر مطمئن شدهام که حد و مرز این مهربانی انسانی چقدر محدود است.
محققان نشان دادند که افراد در قبال «رکسانا، دختر هفتسالهی فقیری که در مالی در آفریقا زندگی میکند»، مهربانتر میشوند و آسانتر به خیریه کمک میکنند تا در قبال خبری همچون: «بیش از ۳ میلیون کودک در مالاوی با مشکل کمبود غذا مواجهند.»
احتمالاً در طبیعت ماست که با یک فرد انسانی بیش از اعداد و ارقام احساس نزدیکی کنیم، گرچه آن اعداد و ارقام خود اشاره به افراد انسانی داشته باشند. و بعید است آدمی را بابت این محدودیت طبیعی ملامتی روا باشد.
اگر بپذیریم که ما «دوست داریم» که مهربانی کنیم و همچنین برای سوژهی مهربانیمان، موجودی ملموس را ترجیح میدهیم؛ آنگاه مهر ورزیدن به «نیمهی گمشده» کاملاً رضایتبخش به نظر میرسد. وقتی مطمئن باشیم که او تنها کلید دنیاست که به قفل ما خورده (و ما نیز متقابلاً)، مهر ورزیدن چه آسان و البته چه محدود میشود: دیگر راه کامل شدن، از مهر ورزیدن به همگان نمیگذرد؛ چون ما خیلی وقت است که کامل شدهایم، درست از همان وقتی که به طرز معجزهآسایی نیمهی گمشدهمان را یافتیم.
شاید بسیاری از ما نیمهای برای خودمان متصور نباشیم، اما احتمالاً همهمان کسانی را «عزیزانمان» میدانیم و اغلب، آنها که عزیزترند، بیشتر از سرچشمهی مهربانی ما نصیبشان میشود. عقلانی به نظر میرسد که مهرمان را شامل حال کسانی که به نظرمان شایستهتر میرسند کنیم. اما در عین حال ذهن محدود ما هرگز فرصت ارزیابی درخور گزینههای بالقوه را به ما نداده و مهربانیمان در بازهی محدود پیرامونمان کار میکند. مثل پولی که بالاخره باید برای خرید لباسی خرج شود و کمبود زمان و حوصله برای بررسی مغازههای شهر، ما را قانع میکند که «این» بهترین انتخاب است، مهر ما نیز باید کار کند و مهربانیمان را به ما و دیگران نشان دهد؛ پس یک روز، همکاری را از محل کار تا خانه میرساند و روز دیگر صورت عزیزی را که چند ماه پیش سر راهمان قرار گرفت میبوسد، و اینطور راضیمان نگه میدارد.
فرزاد بیان
@bayanz
❤2
persian.au
98.5 KB
تصور این که شعر سعدی، بنی آدم اعضای یک پیکرند، اکنون با کاوشگر وویجر به ۲۰ میلیارد کیلومتری زمین رسیده است دشوار است. و چه به درستی گفت که: نیامد کس اندر جهان کو بماند / مگر آن کز او نام نیکو بماند.
❤1
👆ناسا در ۱۹۷۷ به همراه فضاپیمای وویجر یک صفحهی طلایی حاوی عکسها و آواهایی از زمین به فضا فرستاد. این صفحه برای نشان دادن گوناگونی زندگی و فرهنگهای زمینی به موجودات احتمالی هوشمند فضایی طراحی شده بود. یکی از آواهای مربوط به زبان این صفحه، شعر «بنی آدم» سعدی است.
لینک این آوا در وبسایت ناسا موجود است: https://voyager.jpl.nasa.gov/spacecraft/languages/persian.html
فاصلهی فضاپیما تا زمین را به صورت لحظهای در وبسایت ناسا میتوانید مشاهده کنید: https://voyager.jpl.nasa.gov/where/
@bayanz
لینک این آوا در وبسایت ناسا موجود است: https://voyager.jpl.nasa.gov/spacecraft/languages/persian.html
فاصلهی فضاپیما تا زمین را به صورت لحظهای در وبسایت ناسا میتوانید مشاهده کنید: https://voyager.jpl.nasa.gov/where/
@bayanz
❤1