بَیان
8.47K subscribers
171 photos
112 videos
5 files
214 links
می‌خوانم. می‌نویسم.

ایکس (توییتر سابق):
https://x.com/farzad_bayan

اینستاگرام:
https://instagram.com/farzad.bayan
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برش کوتاهی از مستند «لطفا به من رای بده» ✂️
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🦋💜
A Winged Victory For The Sullen – Requiem For The Static King Part One (Official Video)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی سر کلاس داری از خواب می‌میری ولی واسه بیدار موندن می‌جنگی 😳
«⁣کلاس بعدازظهر» فیلمی از ⁣Seoro Oh

@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«فکر کنم عاشقتم» ❣️ فیلمی از ⁣Xiya Lan
👆👆👆
توضیح فیلمساز: «ما آدم‌ها به اشکال گوناگونی عاشق می‌شویم. شکل‌هایی که شاید دوستشان داشته و یا نداشته باشیم. اما عشق یک کلِّ به‌هم‌ پیوسته است. ما تکه‌های آنیم.⁣ عشق درباره‌ی رنج، رشد و تغییر است. پس از آن که همه‌اش را با هم بپذیرید، خواهید دید که چه چیز زیبا و آرامی‌ست.» — Xiya Lan
⁣من ساده هستم.

تازگی‌ها تصمیم گرفتم که این‌قدر ساده نباشم. گوشت و قارچ شدم. ولی دوستان گیاه‌خوارم از دورم پراکنده شدند.

تصمیم گرفتم پپرونی شوم. دوستان اشاره کردند که خیلی تند شده‌ام. و قطع رابطه کردند.

تصمیم گرفتم سبزیجات باشم. از این هم ایراد گرفتند. گفتند دانه‌های ذرتت لای دندان گیر می‌کند.

مرغ و سبزیجات شدم. گفتند مرغت هورمونی است. رفتند.

تصمیم گرفتم همان ساده بمانم. سادگی خیلی هم خوب است.

فرزاد بیان | @bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎵 Tony Orlando & Dawn - Tie a Yellow Ribbon Round the Ole Oak Tree (1973) 🍂
👆 «عزیزم. پس از سال‌ها دارم به خانه بازمی‌گردم. اگر نامه‌ام را می‌خوانی بدان که به زودی آزاد می‌شوم. سه سال آزگار گذشته است، آیا هنوز هم مرا می‌خواهی؟ اگر می‌خواهی‌ام، روبان زردی به دور آن درخت بلوط قدیمی بپیچ. من از پنجره‌ی اتوبوس نگاه می‌کنم. اگر روبانی ندیدم، همه چیز را فراموش می‌کنم، تقصیرها را گردن خودم می‌اندازم و به راهم ادامه می‌دهم.» 🍂
مرد که پس از سه سال به زودی از زندان آزاد می‌شود، نامه را برای عشق دیرینه‌اش می‌فرستد.
از راننده‌ی اتوبوس می‌خواهد که مراقبش باشد، چرا که شاید تاب دیدن صحنه‌ی پیش روی چشمش را نداشته باشد.
وقتی به خانه می‌رسد درخت با روبان‌های زردرنگ، روبان‌پیچ است. 🍃
⁣ای کاش مثلاً یک حرف می‌توانست نماد چیزی باشد که با ظرافت به آرزوی عجیبی اشاره می‌کند که آدم گه‌گاه دارد و براساسش می‌خواهد در آدم‌هایی که حتی هیچ علاقه‌ی خاصی هم به آن‌ها ندارد دنبال عشق بگردد [علامت بتا (β) مثلاً] یا رنجش آن هنگام که به نظر می‌رسد آشنایان از خود آدم نسبت به بیماری‌اش نگران‌ترند (ω)؛ یا حسی هنوز هم مبهم‌تر، این‌که گاهی اوقات آدم احساس می‌کند دوره‌های مختلف زندگی‌اش در همزیستی با همدیگرند، به گونه‌ای که فقط کافی است به خانه‌ی دوران کودکی بازگردی تا همه‌چیز را درست مثل سابق ببینی، که هیچ‌کس نمرده و هیچ‌چیز عوض نشده است (ε). آدمی که چنین سیستم مفاهیمی داشته باشد می‌تواند نوستالژی سیال و اضطراب یک بعد‌ازظهر مثالی یکشنبه را در یک توالی شفاف و روشن فشرده کند:
(β + ω + ε × 2)
و این‌گونه همدردی و دلسوزی دوستان دوروبر را جلب کند؛ در غیر این صورت ممکن بود برای‌شان ناله‌های بی‌نتیجه سر دهد.

-- خوشی‌ها و مصایب کار – آلن دوباتن – ترجمه‌ی مهرناز مصباح

@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خاطرات یک اسکنر 💭📠 فیلمی از Damon Stea
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Sexy Girls Have It Easy
مستندی از تریستان اندرسون
یک انسان. دو چهره. دو بازخورد.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
روزی روزگاری صندلی‌ای بود...🚶
A Chairy Tale (1957)
🎬 فیلمی از نورمن مک‌لارن

@bayanz
فاکتور آخر ترم

۱. سال‌هاست که به وقت امتحانات خودم را به مشغولی می‌زنم که کمتر به قضیه فکر کنم. بازدهی‌ام در فصل امتحانات به‌طرز غیرمنطقی‌ای بالاست و بیشترین کارها را به انجام می‌رسانم. کارهایی که انجام دادنشان به نپرداختن به امتحان می‌ارزیده.

این‌بار پیش از این‌که مشغول کاری شوم، بیشتر فکر کردم. سعی کردم به خودم بفهمانم که از چه چیز امتحان گریزانم. کمتر نگران نتیجه‌ام و به‌طور حتم فرارم از عواقب آن نیست. کسب آمادگی برای امتحان نیز معضلم نیست و بدون دشواری می‌توانم روزم را به مطالعه بگذرانم. با فکر بیشتر، برم روشن شد که چیزی که از آن گریزانم خود عمل امتحان شدن، یا مورد ارزیابی قرار گرفتن است. نمی‌خواهم آن‌چه بر من گذشته، با پاسخ به تعدادی سوال [معمولا سطحی] مورد ارزیابی قرار بگیرد.

۲. دو دوست ماه‌ها گرم رابطه بودند. همه‌چیز که تمام شد، پسر فاکتوری از تمام خرج‌هایی که در طول رابطه کرده بود، به همراه شماره‌ کارت فرستاد. پول همه‌ی کافه‌هایی که با هم رفته بودند و به خیال خودش با افتخار حساب کرده بود، پول همه‌ی تاکسی‌هایی که دو نفره سوار شده بودند و حتماً دیگر عادی شده بود که حساب کردنش را به هم تعارف کنند، پول همه‌ی سینما رفتن‌هایی که وسط دو سانس دست روی دست هم گذاشته بودند. همه‌ی این‌ها را برای روز جدایی گوشه‌ای یادداشت کرده بوده. به این فکر می‌کنم که اگر دختر از روز اول می‌دانست که خرج‌هایش برای روز مبادا گوشه‌ای یادداشت می‌شوند، چای کافه و عشق‌بازی‌های سینما چقدر برایش نچسب می‌شدند.

۳. ارزیابی‌های پایان‌ترمی برایم تداعی‌کننده‌ی فاکتور آخر رابطه هستند. سال‌هاست که سیستم آموزشی آزمون‌محور، رابطه‌ی تاریخی شاگرد و معلم را کسالت‌بار کرده است. می‌دانیم که فاکتور همه چیز انتهای دوره تحویلمان داده می‌شود. طعم شوخی بامزه‌ای که برای تبیین یک نکته‌ی علمی ارائه شد، وقتی با دو نمره ارزش در آینه‌ی ارزیابی پایان ترم بازتاب می‌کند، چقدر بدمزه می‌شود. در زیر سایه‌ی ارزیابی پایانی، هیچ‌چیز دیگر معنای اصیلش را ندارد.

فرزاد بیان

@bayanz
3
روایاتی از یک مدرسه‌ی معمولی

۱. مدیر در دفتر مدرسه جایی می‌نوشد که با دخترک چشم توی چشم می‌شود. دخترک می‌پرسد که خانم مدیر چرا چشم‌هایتان پف کرده است. خانم می‌گوید که چیزی نیست. ولی دخترک می‌گوید که می‌داند که چیزی هست. تعریف می‌کند که خودش یک روز به خانه رفته و آن روز مادرش از مسجد سر کوچه قورمه‌سبزی نذری گرفته بود. پدرش که به خانه می‌آید می‌پرسد غذا چه داریم و وقتی مادرش می‌گوید قورمه‌سبزی داریم، می‌گوید پس چرا بوی قورمه‌سبزی نمی‌آید. پدر ظرف نذری را به سمت طاقچه‌ی عتیقه‌های مادر پرت می‌کند و قاب عکس و بشقاب و لیوان‌های قدیمی طاقچه می‌افتند و می‌شکنند. دخترک از غصه‌ی مادرش آن‌قدر گریه می‌کند که چشم‌هایش پف می‌کند. این‌ها را که برای خانم مدیر تعریف کرد، خانم مدیر مطمئن شد که دخترک واقعاً می‌داند که «چیزی هست». دختر خانم مدیر دیروز از ایران رفته است.

۲. مدیر در دفتر مدرسه چایی می‌نوشد که مادر سراسیمه با چهره‌ای ترسیده وارد می‌شود و کمک می‌خواهد. می‌گوید شوهرش وقتی شیشه مصرف می‌کند حالت طبیعی‌اش را از دست می‌دهد. حالا در کوچه دنبالش کرده و او به مدرسه پناه آورده است. شوهر حتی متوجه دخترانه بودن مدرسه هم نیست و وارد مدرسه شده است. مدیر پلیس را خبر می‌کند. پلیس شوهر را به خانه هدایت می‌کند.

۳. مدیر در دفتر مدرسه چایی می‌نوشد که تلفن زنگ می‌زند. پلیس پشت خط است و خبر می‌دهد که گزارش کرده‌اند در حیاط مدرسه دعوا شده. مدیر به حیاط می‌دود. مادر و پدر هر کدام دست دخترک را به طرفی می‌کشند و جلوی همه به هم بد می‌گویند. یکی می‌خواهد دخترک را ببرد، دیگری نمی‌خواهد. مدیر از هم جدایشان می‌کند. چند روز بعد طلاق می‌گیرند. پدر که پس از اعتیادش به‌شدت بدهکار شده به زندان می‌افتد. مادر و دخترک اکنون با هم زندگی می‌کنند. دخترک سال تحصیلی را با کارنامه‌ی «خیلی خوب» به پایان می‌رساند.

فرزاد بیان

@bayanz
این پوستر را سال‌ها پیش طراحی کردم. ولی عجیب بوی تازگی می‌دهد.
4
«چیزی شدن»

۱. آن‌طور که تاریخ سینمای آکسفورد گزارش می‌دهد، یکصد و بیست سال پیش هنگامی که فیلم صامت ورود قطار به ایستگاه ونسن برای تماشاگران به نمایش درآمد، بسیاری از وحشت برخورد با قطار به زیر صندلی‌هایشان پناه بردند. ظرف یک قرن و اندکی که بر بشریت گذشت، تکنولوژی ضبط فیلم به جیب‌های ما رسید. امروز تنها در وب‌سایت یوتیوب در هر دقیقه ۳۰۰ ساعت فیلم بارگذاری می‌شود. یعنی در هر شبانه‌روز ۵۰ سال ویدیو به دنیا اضافه می‌شود. و در این انبوه دیگر ویدیوی لحظه‌ی ورود قطار کمتر کسی را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

می‌توان استدلال کرد که هر چه حجم محتوای جمعی تولید شده بیشتر باشد، تاثیر انفرادی هر کس، کمتر است یا لااقل کمتر به چشم می‌آید. یک مقاله‌ در سال ۱۹۰۰ میلادی، زمانی که تنها ۹۰۰۰ مقاله در سال به چاپ می‌رسید، وزنه‌ی سنگینی برای ترازوی علم به حساب می‌آمد. می‌شود تصور کرد که از سال ۲۰۰۰، زمانی که تعداد مقالات به ۹۰۰ هزار در سال رسید، و پس از آن، تکان دادن جامعه‌ی علمی با یک تک‌مقاله چه کار دشواری شده است. متحول کردن فضای داستان‌های عاشقانه و رمان‌های جنایی دست‌ کمی از آن ندارد.

۲. مقالاتی که به‌تنهایی برگ زرینی به تاریخ علم بیافزایند، کتاب‌هایی که خوانندگانشان از روز قبل انتشار برای خریدش کف خیابان رخت خواب پهن کنند و فیلم‌هایی که به تعداد آدم‌های کل یک مملکت، روی پرده‌ها و صفحات نورانی تماشا شوند، هنوز پیدا می‌شوند.

به نظر می‌رسد که تلاش جمعی به عنصر حذف نشدنی اغلب این دستاورد‌ها تبدیل شده است. یک فیلم مفرح سینمای بدنه، دیگر بدون تلاش جمعی آدم‌های بالغ شانسی برای تولد ندارد. همان آدم‌هایی که قبل از بالا آمدن اسمشان در تیتراژ تاریک پایانی، سینما را ترک کرده‌ایم یا در لپ‌تاپ را بسته‌ایم.

اما هر چه باشد، همه ما آدم‌هایی را سراغ داریم که به نظر برسد این‌ها دارند دنیا را تغییر می‌دهند. همان‌هایی که اسمشان اول فیلم‌ها چشمک می‌زند، روی کتاب‌های پرفروش برق می‌زنند و اگرچه تلفظ اسمشان سخت باشد، همه‌ی دانش‌آموزان مدارس اوراسیا، با احترام از پژوهش‌های علمی‌شان یاد می‌کنند.

۳. گفته می‌شود آنهایی که دنیا را تغییر دادند، آنهایی بودند که در زمان درست، به عمل درست دست زدند و برآورد آن که زمان درست کدام و عمل درست کدام است، در سایه‌ی یک آشنایی مکّفی با حوزه‌ی کاری ممکن است. آنهایی که دهه‌ها و صده‌ها پیش، از میان ما رفته‌اند، اما امروز ستایش ما را بر می‌انگیزند، جاودانگی نامشان را مدیون ممارست بسیار به همراه چاشنی استعداد کافی هستند.

تا آثار شاهکاری که امروز از موتزارت می‌شناسیم خلق شود و برای نسل‌ها باقی بماند، این هنرمند جوان تا پیش از مرگ زودرسش در ۳۴ سالگی، بیش از ۶۰۰ قطعه موسیقی سرود. بتهوون بیش از ۶۵۰ قطعه تولید کرد و باخ بیش از یک‌هزار قطعه نوشت. کارنامه‌ی پیکاسو شامل ۱۸۰۰ نقاشی، ۱۲۰۰ مجسمه‌، ۲۸۰۰ سرامیک و ۱۲۰۰۰ ترسیم است – و تنها پاره‌ای از آنها مورد تحسین قرار گرفته‌اند. مقالات نسبیت خاص و عام انیشتین زبانزد خاص و عام است، اما عمده‌ی ۲۴۸ قطعه نشریات دیگر او کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد.

در پس این نام‌های پرآوازه، وقف همه یا بخشی از زندگانی مشاهده می‌شود. هنگامی که ما در تماشای «درباره‌ی الی» غرق شده بودیم و آرام‌آرم محو شدن الی از قاب تصویر را نظاره می‌کردیم، فرهادی مشغول ترسیم سرگذشت نادر و سیمین بوده است. و در غیر این صورت سه سال بعد ممکن نبود صندلی‌ای در پذیرایی اسکار برایش درنظر گرفته شود.

۴. سال‌ها پیش زمانی که عادت داشتم هر روز صبح صورتم را با ظرافت خاصی اصلاح کنم، پوریا عالمی با سبیلی که در نظرم هیبت تحسین‌برانگیزی به چهره‌اش می‌داد، با لحنی پدرانه برایم گفت که سرنوشت آدمی در زندگی از دو حال خارج نیست. یا کسی می‌شود که همه از وجودش مفتخرند و یا به سرنوشت کسی دچار می‌شود که حتی به سختی می‌تواند تحسین خانواده‌اش را برانگیزاند. و حد وسطی وجود ندارد.

این نگاه تا حدی و تا مدتی تبدیل به باورم شده بود. مطمئن شده بودم که در بازی خلق اثر، قانون همه یا هیچ برقرار است. کارگردان در طول زندگانی‌اش یا نخل طلا و هم‌سطح آن به خانه می‌برد و یا در گورستان تاریخ جایی در کنار سایر معمولی‌ها به خاک سپرده می‌شود و به زودی نامش از اذهان پاک می‌گردد. فیلمش شاید موجبات دل‌خوشی مسافری را در ایستگاه مترو فراهم ‌کند. اما خیلی زود با رسیدن قطار به ایستگاه آن هم به فراموشی سپرده می‌شود. در این رویکرد، حدی بین این دو آستانه‌ نیست و اگر هست نباید طلب شود. 👇
👆 ۵. به نظر می‌رسد که تاریخ علاقه‌ای به یاد کردن از معمولی‌ها ندارد. اغلب، آستانه‌ی تحسین برانگیز و منزجرکننده‌ی قضایا مورد توجه ما قرار می‌گیرند و حد وسط برای ذهن محدود ما بعید است ارزش صرف انرژی داشته باشد. کمتر دیده شده که کسی شلوار پارچه‌ای معمولی دیگری را مورد تحسین قرار دهد یا دوستی از زانوی معمولی عزیزی ابراز رضایت کند. اگر تیز و اگر کند نباشیم، محکوم به نادیده گرفته شدنیم.

هنگامی که آدم‌های آستانه و دست‌آوردهایشان دیده، مورد توجه و تحسین قرار می‌گیرند، میانه و معمولی بودن حسی از ناکفایتی را در فرد سبب می‌شود و خودش را مثل بختکی روی زندگی می‌اندازد که باید برداشته شود و اگر نه، این نتیجه‌گیری ناخواسته را ایجاد می‌کند که زندگی‌مان را با معمولی بودن تباه کرده‌ایم.

۶. یاد داستان کشیشی می‌افتم که می‌خواست دنیا را عوض کند. نتوانست. خواست کشورش را تغییر دهد. نشد. رفت سراغ شهرش. بی‌فایده بود. خواست خانواده‌اش را تکانی بدهد. دید این هم نمی‌شود. از این‌ها که گذر کرد، رسید به خودش. خودش را عوض کرد و آخر توانست دنیا را عوض کند.

با فکر کردن به درون، خودم را تسکین داده‌ام و از خوشی‌های کوچکی که از پس اعمال ما، برای دیگران زاده می‌شود عمیقاً خوشنودم. می‌توانم از نواختن معمولی ساز، بی‌آنکه قصد خاصی برای تغییر دنیا با ساز زدن داشته باشم، لذت ببرم و در همین حال مشغول فکر کردن به این‌ام که چه چیز ارزش وقف زندگانی را دارد.

آمارها مربوط به این منابع است:

The Oxford History of World Cinema P.17
Originals: How Non-Conformists Move the World, Adam Grant, P.57
⁣جهان در پوست گردو، استیون هاوکینگ، برگردان محمدرضا محجوب، ص. ۲۳۴
Fortunelords.com/youtube-statistics

فرزاد بیان

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معرفی می‌کنم: رامبو. دختر کوچولویی که در جزیره‌ی کوچک سومبا در اندونزی زندگی می‌کند، عاشق قایم‌باشک بازی کردن با برادرش است و مطمئن است که مادرش قدرت‌های جادویی دارد!

@bayanz
👆 حدود دو سال پیش پدر رامبو از دنیا می‌رود و خانواده در تنگای سختی قرار می‌گیرد. این به خصوص برای رامبو که آرزو دارد وقتی بزرگ شد دکتر شود خیلی سخت است.
مادر، وام کوچکی دریافت می‌کند و از اینجا جادو آغاز می‌شود. او با این وام کوچک یک مغازه‌ی کوچک راه می‌اندازد و از این طریق درآمدی قابل‌قبول برای پشتیبانی خانواده‌اش فراهم می‌کند. رامبو بار دیگر به مدرسه بازمی‌گردد.

موسسه Opportunity در زمینه‌ی توانمندسازی خانواده‌های نیازمند استرالیا فعالیت می‌کند. محور اصلی تسهیلات این نهاد، بر میکروفایننس یا سرمایه‌گذاری خرد استوار است. سرمایه‌گذاری خرد، منبعی مالی برای کارآفرینان و کسب‌وکارهای کوچکی که به بانکداری و سایر سرویس‌های مشابه دسترسی ندارند، محسوب می‌شود.

محمد یونس، بانکدار و اقتصاددان بنگلادشی و برنده‌ی نوبل در صلح، اولین کسی بود که مفهوم سرمایه‌گذاری خرد را مطرح کرد.

http://opportunity.org.au

@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این آقا کل طول کشور چین رو به مسافت 4646 کیلومتر راه رفته و در طول مسیر از خودش عکس گرفته. صورتش رو هم اصلاً اصلاح نکرده 😎
⁣شعر و شاعرانگی چه برای ما به ارمغان دارد؟ جانت وینترسون، قدرت ممتاز شعر را در به صدا درآوردن آن دسته از واقعیات درونی‌مان که ناتوان از ابرازش هستیم می‌بیند:

"زبان ما را از پای در می‌آورد ... به هنگام اندوه بسیار، در اوضاع وخیم، در فشارهای عصبی؛ چه می‌توانیم بگوییم، کجا می‌توانیم کلماتی را بیابیم که به طریقی دردی را که گرفتارش هستیم قابل تحمل کنند؟

درست به همین خاطر است که من همیشه سراغ شعرها یا قطعات ادبی موردعلاقه‌ام می‌روم -- چون کلمات آنجا هستند. کسی آنها را برای من به اعماق برده و به سطح برگردانده است، اعماق جایی که هیچ کلمه‌ای آنجا نیست، آن جای مهیبی که زبان ما را نمی‌برد، جایی که نمی‌توانیم بگوییم، نمی‌توانیم صحبت کنیم. و این دلیلی‌ست که ما می‌توانیم به نویسندگان، شعرا و هنرمندانمان اطمینان کنیم. آنها می‌توانند به اعماق شیرجه بروند و آن را به ما برگردانند، تا آن را بیابید، تا شما بی‌زبان نباشید، تا شما در موقعیت وحشتناک بی‌زبانی به‌سر نبرید.

چه خوب است که این اشعار و قطعات ادبی را در ذهن داشته باشیم، چرا که هرگز به سریال‌های هردمبیلی تلویزیون نمی‌توانیم اطمینان کنیم. به ژورنالیسم شعارگرا نمی‌توانیم اطمینان کنیم و به آن حجم داده‌ی تهی‌ای که هر روز برسرمان خراب می‌شود و ما را بمباران می‌کند نمی‌توانیم اطمینان کنیم. برای چیزهای واقعی زندگی، برای چیزهای عمیق زندگی، باید زبانی معادل تجربه‌ی هیجاناتمان بیابیم. و این تنها از طریق ادبیات، از طریق شاعرانگی امکان‌پذیر است، چرا که زبانش در آستانه‌ی قدرت و اوج ارتفاع سیر می‌کند. مصنوعی نیست -- بلکه صرفاً جایی‌ست که ما در جریان مباحثات روزمره‌مان به‌اش دسترسی نداریم. زبانی عالی‌ست، چرا که در موقعیت‌های عالی با ما سخن می‌گوید."

-- سخنرانی جانت وینترسون در جشنواره‌ی کتاب ادینبورگ ۲۰۱۰
https://www.edbookfest.co.uk/media-gallery/item/jeanette-winterson#

@bayanz