بَیان
8.47K subscribers
171 photos
112 videos
5 files
214 links
می‌خوانم. می‌نویسم.

ایکس (توییتر سابق):
https://x.com/farzad_bayan

اینستاگرام:
https://instagram.com/farzad.bayan
Download Telegram
⁣⁣⁣«اگر واقعاً قصد کمک کردن دارید، فرمان را از دست دیگران نگیرید»

"سلام سلام بچه‌ها / بیایید به مدرسه‌ها
مدرسه‌ها وا شده / سنبلا بیدار شده
مدرسه‌ها چه زیباست / جنگل و دشت و صحراست" 🐥

این شعری بود که در ۱۰ سالگی سرودم. ته دلم از بی‌قافیگی بیت آخر راضی نبودم ولی به هر حال به نظر خودم بهترین شعر من تا آن زمان بود. یک دفتر شعر داشتم که همه جا با خودم می‌بردم. تا سرم خلوت می‌شد دفتر و دستک را پهن می‌کردم و مشغول شعرسازی می‌شدم. گاهی از بین حرف‌های آدم‌ها قافیه‌ها را شکار می‌کردم و یک گوشه توی دفترم می‌نوشتم که بعدا باهاشان شعر بسازم.

هر جا فرصتش بود شعرم را رو می‌کردم و می‌خواندم. دیگران تشویقم می‌کردند و من حسابی به خودم مفتخر شده بودم. همیشه هم تعریف نبود. گاهی نقدهایی فرهیخته در مورد شعرهایم می‌گرفتم که مثلا «باید روی فلان چیز شعرت بیشتر کار کنی». زیاد اهمیت نمی‌دادم. چون هیچ‌وقت نفهمیدم منظورشان از «بیشتر کار کردن» چیست (این یکی را هنوز هم نمی‌فهمم: “باید روی خودت بیشتر کار کنی!”).

یکی از شعرهای مورد علاقه‌ام این بود:

💭 فرزاد بیان در کوچه بودش / یهو دید پرنده هستش / هی دور خودش، دور خودش چرخیدش!"

اما طبع شاعری‌ام زیاد دوام نیاورد. یک روز دفتر شعرهایم را داده بودم دست مادرم که نشان همکارش بدهد. همکار مامان، یکی از شعرهایم را اصلاح کرد و با یک پیغام «موفق باشی عزیزم!» دفتر را برایم فرستاد. مامان می‌گفت که همه‌ی این چیزها را ظرف ده دقیقه برایت نوشت.

یکی از ابیاتی که توی دفترم نوشته بود این بود:

"اواخر اسفنده، زمین داره می‌خنده! / وقت درخت‌کاریه، بَه بَه عجب کاریه!"

شعر او برای من زیاد بود.”من روزها وقت صرف جور کردن قافیه‌های شعر «سلام سلام بچه‌ها، بیایید به مدرسه‌ها» کرده بودم. در بین فامیل و دوست و آشنا دنبال قافیه گشته بودم و تازه آخرش هم چندان از توازن قافیه‌ها راضی نبودم. آن‌وقت این خانم ده دقیقه‌ای این همه شعر گفته بود؟ حتما یک جای کار من لنگ می‌زند”. این احتمالا آخرین فکری بود که با خودم کردم.

حقیقت این است که کار من لنگ نمی‌زد. درست است که شاعر نبودم، اما از شعر گفتن لذت می‌بردم. وقتی اصلاح شدم، حس خراب بودن به‌ام دست داد. آن هم خرابی که نه بلد بودم و نه در توانم می‌دیدم که تعمیرش کنم. پس این شد که دست از شعر گفتن کشیدم.

این روزها وقتی نظرم را راجع‌به چیزی می‌پرسند، تمایل بی‌حد و اندازه‌ای دارم که قلم را از دست طراح بگیرم و خودم خط‌خطی کنم، یا کیبورد را از برنامه‌نویس بقاپم و به کدها ور بروم؛ اما به خودم یادآوری می‌کنم که راه‌های زیباتری هم برای کمک کردن وجود دارد. دیگران را راهنمایی کنید، هر طور که دوست دارید؛ اما فرمان را از دستشان نگیرید. شما به جای آنها رانندگی نکنید.

⁣~ عکس از اطلس شهامتی

فرزاد بیان | @bayanz
10
⁣«دردسر تعهد»

فرض کنید یک مأموریت به شما واگذار شده است: از الان به مدت یک هفته فرصت دارید که ۲۰ حشره‌ی گوناگون شکار کنید. حالا خودتان را در حال انجام این مأموریت تصور کنید. حواستان به کوچک‌ترین جنبنده‌‌ای که در تیررأستان قرار بگیرد جمع می‌شود. فرقی نمی‌کند دمر روی فرش دراز کشیده باشید یا روی چمن‌های پارک در حال معاشرت با یک دوست باشید؛ حشرات دیگر برایتان صرفاً متحرک‌هایی در پس‌زمینه نیستند، آنها اکنون دقیقاً در ناحیه‌ی تمرکز، در جلوی زمینه قرار دارند. حتی ممکن است گاهی خودتان فعالانه در زیر سنگ‌ها و لای درزها به جست‌وجویشان بپردازید.

عالی است! به نظر می‌رسد که حواس شما کرانه‌ی بزرگ‌تری از محیط پیرامونتان را مورد توجه قرار داده است. اما هر چیزی هزینه‌ای دارد. اگر به سختی روی صدای دوستتان تمرکز کرده باشید، ممکن است اصلاً متوجه صدای موتوری که از خیابان کناری گذر کرد نشوید. به طرز مشابهی وقتی حواستان حسابی در پی رصد و شکار حشرات است، بعید نیست که دست کم در همین لحظات، کمتر یا شاید هیچ به مدارهای الکترونیکی پشت چراغ‌های راهنمایی فکر کرده باشید. می‌توانید تصور کنید که اگر به جای حشره‌گیری متعهد شده بودید که اوضاع ترافیک چهارراه محله‌تان را به مدت یک هفته زیر نظر بگیرید، با شانس خوبی می‌توان مطمئن بود که مدارهای الکترونیکی چراغ‌ها مورد توجه‌تان قرار می‌گرفت.

تعهد، توجه می‌آورد و توجه اگر امکان پیدا کند به تمرکز منجر می‌شود و تمرکز، با توجه به محدودیت‌های ذهن ما در عمل به نفعمان است.
اما دردسر زمانی آغاز می‌شود که توجه از محدوده‌اش خارج شود. فکر کردن به حشرات در حال صرف شام با آدم رویاهایمان بعید است کاربردی باشد. در اینجاست که تعهد اگرچه برایمان توجه به همراه آورده، اما این توجه منجر به تمرکز روی فرعیات شده است. ما به جای تمرکز روی عملِ گرفتن حشره – با این توضیح که سر میز شام حشره‌ای پیدا نمی‌شود – روی فکرهای پیرامون این عمل تمرکز کرده‌ایم: «امروز چندتا حشره گرفتم؟».. «آیا تا آخر هفته موفق می‌شوم به تعداد کافی حشرات جمع کنم؟».. یا گاهی مرور خاطرات می‌کنیم و به تکرار سناریوهای دست‌کاری‌شده‌ی گذشته در ذهنمان می‌پردازیم.

البته که این ماجرا همیشه هم به ضررمان نیست؛ ممکن است وسط این فکرهای پراکنده‌ی سر میز شام، به نظرمان برسد که «بَه! چه فکر خوبی‌ست که اگر با این آدم رویاها بروم حشره‌گیری!» یا مثلاً به این فکر کنیم که چرا در این کشور غذای حشرات سرو نمی‌شود و بعد کسب و کار خودمان را راه بیاندازیم. سبک و سنگین کردن ترازوی فایده‌ها و دردسرهای فکرهای پراکنده، بماند با شما. برای من همین بس کل راسته‌ی این بلوار را که تا همین چند دقیقه‌ی پیش که بنشینم و این‌ها را بنویسم، در حال قدم زدن بودم، با فکر به یادداشتی که خواندید گذرندم.

فرزاد بیان | @bayanz
2
⁣هر چیز خاصّی را که در خودم می‌بینم، وقتی در مقیاس زمانی و مکانی نظاره می‌کنم، خاصّی‌اش می‌پرد. در بی‌کرانگی زمان و مکان، آن ویژگی خاصّ من هیچ می‌شود. و ⁣آرام گرفتم، از آن روزی که عمیقاً باور کردم که هیچ چیز «خاصّی» ندارم و نیستم.
@bayanz
1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حلقه‌ی فیلم زندگی، هیچ تدوینی نمی‌خواهد. دست‌نخورده خودش خوب است.
🎵 Nils Frahm > Screws > Sol
سایز معقول برای دانلود یک ویدئوی ۲ دقیقه‌ای (با کیفیت قابل قبول) به نظر شما کدام است؟
anonymous poll

کمتر از ۱۰ مگابایت – 29
👍👍👍👍👍👍👍 57%

بین ۱۰ تا ۲۰ مگابایت – 21
👍👍👍👍👍 41%

۲۰ مگابایت به بالا – 1
▫️ 2%

👥 51 people voted so far.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«واقعی» آن است که فهم‌پذیر باشد، نه مشاهده‌پذیر.
— ایان باربور، علم و دین

🎵 Salvador Araguaya > Mantiqueira
1
در این روزها که گفت‌وگو با مردم برای قانع کردن آنها برای رأی دادن یا رأی دادن به یک کاندیدای خاص رایج است، توصیفی از آلن دوباتن خاطرم آمد.

آلن دوباتن در یک سخنرانی ویژگی‌های معلم خوب را برمی‌شمارد. می‌گوید که او فردی آرام است و چندان روی یادگیری شاگردش حساس نیست. اما مشکل وقتی آغاز می‌شود که پای منافع شخصی معلم وسط باشد. اینجاست که معلم از عدم یادگیری شاگرد خشم‌گین می‌شود و او را مورد سرزنش و تحقیر قرار می‌دهد.
«آنجا که تحقیر آغاز می‌شود، درس تمام می‌شود».

تشویق یک شخص به رأی دادن، یا رأی دادن به یک کاندیدای خاص، برای کمک به خود شخص است. اگر خودمان را از جایگاه کسی که منافعش بسته به رأی دادن طرف مقابل است کنار بکشیم، و صرفاً به منافع شخص مقابل توجه کنیم، یادگیری آسان‌تر می‌شود.

آلن دوباتن این‌ها را در یک سخنرانی با موضوع عشق بیان می‌کند: https://www.youtube.com/watch?v=jJ6K_f7oSdg
1
⁣«احوال‌پرسی پرسرعت» 🕺💭🏃

مفهومی به اسم «الگوی عمل ثابت» وجود دارد که طبق تعریف به یک توالی رفتاری غریزی گفته می‌شود که با یک محرکت شروع می‌شود و به طور کامل تا پایان پیش می‌رود و همواره به یک شکل انجام می‌گیرد.

یک مثال معروف آن در خیلی از پرنده‌هایی که روی زمین لانه می‌سازند، مثل غاز، مشاهده می‌شود. وقتی تخم از لانه بیرون می‌افتد، غاز بلند می‌شود می‌رود دنبال تخم و با حرکات زیگ‌زاگی منقارش تخم را به لانه برمی‌گرداند.

اگر یک محقق کوشا یا یک بچه‌ی چموش در حین این که غاز با حرکات زیگ‌زاگی منقارش مشغول بازگرداندن تخم به لانه است، تخم را از جلوی منقار غاز بردارد، غاز به کار خودش ادامه می‌دهد. یعنی علی‌رغم این که دیگر تخمی جلوی منقارش نیست، حیوان بیخیال نمی‌شود و تا لانه زیگ‌زاگی می‌زند.

به نظر می‌رسد بر احوال‌پرسی‌های انسانی نیز الگوی مشابهی حاکم است. بعضی از ما یک الگوی «سلام. چطوری؟ خوبی؟» داریم که طبق تعریف، با یک محرک شروع می‌شود (دیدن یک رفیق) و وقتی به راه افتاد، به طور کامل تا پایان پیش می‌رود و همیشه هم به یک شکل انجام می‌گیرد.

مثلا حتما پیش آمده که دوستی به سرعت موتورسیکلتی که خیابان یک‌طرفه را خلاف می‌رود از جلویمان گذشته و در همین حین شتابان پرسیده «سلام. چطوری؟ خوبی؟». احتمالاً او پیش خودش حساب‌کتاب نکرده که پاسخ دادن به این سوال‌ها اگر نگوییم چند دقیقه، لااقل چند ثانیه زمان لازم دارد. مثل تخمی که از جلوی منقار غاز برداشته باشند، یک ثانیه‌ی بعد دیگر کسی جلوی شخص نیست که جوابش را بدهد، اما الگوی عمل ثابت توجهی به این موضوع ندارد و احوال‌پرسی‌اش را می‌کند.

در این احوال‌پرسی‌ها، بعید است واقعاً نگران حال ما باشند.


فرزاد بیان | @bayanz
1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مستند «لطفا به من رای بده»
بچه‌های کلاس سومی یک مدرسه در چین برای انتخاب مبصر کلاس یک انتخابات نفس‌گیر به راه انداخته‌اند. 🇨🇳
انتخابات را از کودکان بیاموزیم!
🎬 ۳۳ دقیقه 🙅‍♂️ زیرنویس انگلیسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برش کوتاهی از مستند «لطفا به من رای بده» ✂️
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🦋💜
A Winged Victory For The Sullen – Requiem For The Static King Part One (Official Video)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی سر کلاس داری از خواب می‌میری ولی واسه بیدار موندن می‌جنگی 😳
«⁣کلاس بعدازظهر» فیلمی از ⁣Seoro Oh

@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«فکر کنم عاشقتم» ❣️ فیلمی از ⁣Xiya Lan
👆👆👆
توضیح فیلمساز: «ما آدم‌ها به اشکال گوناگونی عاشق می‌شویم. شکل‌هایی که شاید دوستشان داشته و یا نداشته باشیم. اما عشق یک کلِّ به‌هم‌ پیوسته است. ما تکه‌های آنیم.⁣ عشق درباره‌ی رنج، رشد و تغییر است. پس از آن که همه‌اش را با هم بپذیرید، خواهید دید که چه چیز زیبا و آرامی‌ست.» — Xiya Lan
⁣من ساده هستم.

تازگی‌ها تصمیم گرفتم که این‌قدر ساده نباشم. گوشت و قارچ شدم. ولی دوستان گیاه‌خوارم از دورم پراکنده شدند.

تصمیم گرفتم پپرونی شوم. دوستان اشاره کردند که خیلی تند شده‌ام. و قطع رابطه کردند.

تصمیم گرفتم سبزیجات باشم. از این هم ایراد گرفتند. گفتند دانه‌های ذرتت لای دندان گیر می‌کند.

مرغ و سبزیجات شدم. گفتند مرغت هورمونی است. رفتند.

تصمیم گرفتم همان ساده بمانم. سادگی خیلی هم خوب است.

فرزاد بیان | @bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎵 Tony Orlando & Dawn - Tie a Yellow Ribbon Round the Ole Oak Tree (1973) 🍂
👆 «عزیزم. پس از سال‌ها دارم به خانه بازمی‌گردم. اگر نامه‌ام را می‌خوانی بدان که به زودی آزاد می‌شوم. سه سال آزگار گذشته است، آیا هنوز هم مرا می‌خواهی؟ اگر می‌خواهی‌ام، روبان زردی به دور آن درخت بلوط قدیمی بپیچ. من از پنجره‌ی اتوبوس نگاه می‌کنم. اگر روبانی ندیدم، همه چیز را فراموش می‌کنم، تقصیرها را گردن خودم می‌اندازم و به راهم ادامه می‌دهم.» 🍂
مرد که پس از سه سال به زودی از زندان آزاد می‌شود، نامه را برای عشق دیرینه‌اش می‌فرستد.
از راننده‌ی اتوبوس می‌خواهد که مراقبش باشد، چرا که شاید تاب دیدن صحنه‌ی پیش روی چشمش را نداشته باشد.
وقتی به خانه می‌رسد درخت با روبان‌های زردرنگ، روبان‌پیچ است. 🍃
⁣ای کاش مثلاً یک حرف می‌توانست نماد چیزی باشد که با ظرافت به آرزوی عجیبی اشاره می‌کند که آدم گه‌گاه دارد و براساسش می‌خواهد در آدم‌هایی که حتی هیچ علاقه‌ی خاصی هم به آن‌ها ندارد دنبال عشق بگردد [علامت بتا (β) مثلاً] یا رنجش آن هنگام که به نظر می‌رسد آشنایان از خود آدم نسبت به بیماری‌اش نگران‌ترند (ω)؛ یا حسی هنوز هم مبهم‌تر، این‌که گاهی اوقات آدم احساس می‌کند دوره‌های مختلف زندگی‌اش در همزیستی با همدیگرند، به گونه‌ای که فقط کافی است به خانه‌ی دوران کودکی بازگردی تا همه‌چیز را درست مثل سابق ببینی، که هیچ‌کس نمرده و هیچ‌چیز عوض نشده است (ε). آدمی که چنین سیستم مفاهیمی داشته باشد می‌تواند نوستالژی سیال و اضطراب یک بعد‌ازظهر مثالی یکشنبه را در یک توالی شفاف و روشن فشرده کند:
(β + ω + ε × 2)
و این‌گونه همدردی و دلسوزی دوستان دوروبر را جلب کند؛ در غیر این صورت ممکن بود برای‌شان ناله‌های بی‌نتیجه سر دهد.

-- خوشی‌ها و مصایب کار – آلن دوباتن – ترجمه‌ی مهرناز مصباح

@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خاطرات یک اسکنر 💭📠 فیلمی از Damon Stea
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Sexy Girls Have It Easy
مستندی از تریستان اندرسون
یک انسان. دو چهره. دو بازخورد.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
روزی روزگاری صندلی‌ای بود...🚶
A Chairy Tale (1957)
🎬 فیلمی از نورمن مک‌لارن

@bayanz