بَیان
8.47K subscribers
171 photos
112 videos
5 files
214 links
می‌خوانم. می‌نویسم.

ایکس (توییتر سابق):
https://x.com/farzad_bayan

اینستاگرام:
https://instagram.com/farzad.bayan
Download Telegram
بَیان
داشتم بی‌هدف توی فولدرهای کامپیوتر چرخ می‌زدم که به این عکس برخوردم. برشی از «هاگاکوره: کتاب سامورایی». @bayanz
مترجم این کتاب، آقای سیدرضا حسینی مقدمه‌ای برای این کتاب نوشته که از خواندنش حظ می‌کنم. قبلاً در همین کانال منتشرش کردم. اینجا را نگاهی بیاندازید:

https://t.me/Bayanz/127

@bayanz
Forwarded from دیدما
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن «فیلیپینگ فیلیپ: چُرت ناخوشایند»

محصول استودیوی دیدما ✌️

🔗 اطلاعات بیشتر در مورد بازی: flippingfilip.com

@deedema
دیدما
انیمیشن «فیلیپینگ فیلیپ: چُرت ناخوشایند» محصول استودیوی دیدما ✌️ 🔗 اطلاعات بیشتر در مورد بازی: flippingfilip.com @deedema
انیمیشن «فیلیپینگ فیلیپ: چُرت ناخوشایند» کار انیماتورهای کاردرست استودیوی «دیدما»ست. من هم یک گوشه‌ای همان زیر میرها کنار این بچه‌های این‌کاره کار می‌کنم. دیدما یک استودیوی بازی‌سازی است و این انیمیشن هم برای یکی از بازی های ما به اسم Flipping Filip ساخته شده. کارهای بچه‌های این استودیو به نظر من بسی مایه‌ی فخر و امید به زندگی و ارضای ایگو و تقویت اعتماد به نفس و در یک کلام مصداق زنده‌ی «ما می‌توانیم» است.

@bayanz
۱۰ تمرین ضد خجالت

۱- از داروخانه کاندوم بخرید.
۲- در پیاده‌روی شلوغ با صدای بلند آواز بخونید.
۳- پابرهنه تا سر کوچه برید.
۴- از ظاهر یک غریبه صادقانه تعریف کنید.
۵- از مردم خیابون عکاسی کنید.
۶- یک لباس انتخاب کنید. این‌قدر چونه بزنید تا نصف قیمت بده. اگه نداد نخرید.
۷- با لباس تو خونه برید عروسی.
۸- با عابربانک خالی خرید کنید و وقتی گفت «موجودی کافی نیست» خواهش کنید که پولش رو فردا بیارید.
۹- از یک مسافر خواهش کنید پول تاکسی‌تون رو حساب کنه و وقتی پیاده شدید بهش بدید.
۱۰- با یک نفر دِیت بذارید و با مامانتون سر دِیت برید.

فرزاد بیان

97/6/30
@bayanz
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی پشتت می‌خاره ولی کسی نیست پشتتو بخارونه

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی روزگاری خطی بود... (Once Upon a Line)

مردی خسته از زندگی، راه تازه‌ای برای زندگی پیدا می‌کند.

🏆 نامزد نهایی اسکار ۲۰۱۶

💬 بدون دیالوگ

@bayanz
⁣- جمعیت تهران چقدره؟

- ۸-۹ میلیون.

- چندتا دوست صمیمی داری؟

- کمتر از بندای انگشتای یک دست.

- یه جای کار نمی‌لنگه؟

- به این که از روبرو داره میاد نگاه کن.

- کدوم؟

- همین که بارونی آبی پوشیده.

- خب؟

- قبلاً دیده بودیش؟

- نه.

- احتمالاً این اولین و آخرین باریه که می‌بینیش. شاید اگه تو یه شهر کوچیک زندگی می‌کردی، امشب دوباره می‌دیدیش و به هم لبخند می‌زدید، ولی اینجا تقریباً هیچ شانسی وجود نداره که دوباره ببینیش. برای صمیمی شدن با یه آدم، وقت‌گذرونی با اون آدم لازمه، دقیقاً‌ همون چیزی که تو شهرای شلوغ کمتر پیدا می‌شه. توی شلوغی، آدمای زیادی می‌بینی، ولی وقت کمی با هرکس می‌گذرونی. پارادوکسی در کار نیست، جمعیت بیشتر؛ شانس ملاقات آدمای آشنا کمتر؛ شانس صمیمی شدن کمتر؛ آدم‌ها تنهاتر. حالا شاید بپرسی پس اینا که با همن از کجا همدیگرو پیدا کردن؟ مدرسه، دانشگاه، محیط کار و هرجا که آدمای یکسانی واسه ساعات مشخصی از روز دور هم جمع بشن؛ در این‌جور جاها شانس ملاقات چندین و چندباره‌ی چهره‌های آشنا وجود داره؛ پس همینطور شانس دوستی و صمیمیت.

- می‌دونی چرا من و تو هیچ‌وقت صمیمی نمی‌شیم؟

- تو بگو.

- چون آدما معلم نمی‌خوان، دوست می‌خوان.


فرزاد بیان

گرافیک از Daniel Spacek.

97/7/19
@bayanz
1
⁣کیسه‌ی زندگی

کیسه‌ای بود. دست کردم داخلش. خاری فرو رفت توی دستم. دردم آمد. داد زدم. کیسه را پس زدم. مدتی بعد، باز نزدیک کیسه شدم. دستم داغ شد. سوخت. کیسه را پرت کردم. دستم را فوت کردم. این صد و دومین باری بود که دستم را داخل کیسه برده بودم؛ اما هنوز چیزی در درونم می‌گفت که باز سمتش بروم؛ همان چیزی که هایده خوب ارزشش را فهمیده که گفته «امیدم را مگیر از من خدایا!».

این بار که دستم را داخل کیسه کردم، چیزی به دستم خورد که هم داغ بود و هم خار داشت؛ اما نه پرتش کردم و نه داد زدم. نفس عمیقی کشیدم و بیرون آوردمش. هنوز داغ بود و خاردار، اما درد دیگر معنای همیشگی‌اش را نداشت. موراکامی گفته:‌ «من می‌توانم درد را تحمل کنم، تا زمانی که معنایی داشته باشد».
این‌بار درد، معنا داشت.

فرزاد بیان

انیمیشن از Petko Modev.

97/7/20 (سالروز خروج از شکم مادری! 🎂)

@bayanz
⁣فراغت به‌قدر کفایت

در دوران دانش‌آموزی، یک روز رفتم پای تخته و این تقسیم‌بندی ۲۴ ساعته را نوشتم:

خواب: ۸ ساعت
مدرسه: ۷ ساعت
رفت‌وآمد: ۲ ساعت
غذا خوردن: ۲ ساعت
حمام و توالت: ۱ ساعت
ورزش: ۱ ساعت
بازی: ۳ ساعت
مجموع: ۲۴ ساعت

این آخری (بازی: ۳ ساعت) را که نوشتم، فریاد اعتراض کل کلاس بلند شد و معلم ازم خواست که برگردم سر جایم بشینم. تقسیم‌بندی مرا پاک کرد و به درس دادنش – خرامان به‌سوی بازنشستگی – ادامه داد. تمام طول زنگ در این فکر بودم که چطور می‌شود که آدمی (هم‌کلاسی‌هایم) خودش با دست خودش گور خودش را بکند. البته به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم.

ایده‌ی این زمان‌بندی را اولین‌بار پدرم در خانه مطرح کرده بود، برای این که به من نشان دهد در یک زندگی سالم دانش‌آموزی، در عمل هیچ وقتی برای درس خواندن در خانه وجود ندارد و آدم بهتر است زور زیادی نزند. البته که زمان‌بندی‌اش جز من، هیچ‌کس را قانع نکرد.

سال‌ها بعد، مدرسه جای خودش را به دانشگاه و بعد هم به محیط کار داد و بازی‌ها، از بازی‌های کامپیوتری، به بازی‌های اجتماعی تغییر شکل دادند. امروز، همان‌قدر که کار را مهم می‌دانم، برای هیچ کاری نکردن اهمیت قائلم. همان‌قدر که خودم را مشغول می‌کنم، در جست‌وجوی فراغتم. در تلاشم ساعاتم را نفروشم، خودم خرجشان کنم؛ و تا جای ممکن، به بدنم نگاه کنم بیشتر تا به ساعت مچی‌ام.

فرزاد بیان

انیمیشن از ⁣Philip Nordström.

97/7/26
@bayanz
سفر دردی از ذهن دوا نمی‌کند

مدتی پیش با نوشته‌ای در اینترنت مواجه شدم که همینطور که می‌خواندم توی دلم به نویسنده‌اش باریکلا می‌گفتم. به نویسنده ایمیل زدم و اجازه گرفتم نوشته‌اش را فارسی کنم. نویسنده خیلی استقبال کرد و خوب، من هم کلی خوشحال شدم!

نوشته‌ای پرمغز است با نقاشی‌های بامزه‌ی فراوان، درباره‌ی سفر و زندگی.

از همین زیر می‌توانید دانلود کنید 👇👇
2
⁣آلبوم و قناری

بسیاری از ما روزی کسی را دوست داشته‌ایم، و شاید هنوز هم دوستش بداریم. او نیز ما را دوست داشته و شاید هم نداشته؛ فرقی نمی‌کند؛ هرچه بوده، آن روز دیگر گذشته است.

مدت‌ها به این موضوع فکر کردم که چه چیز در جدایی وجود دارد که تا این‌حد دردآور است؛ چنان‌که نبودن دیگری در زندگی ما، گاهی حتی از نبودن او در این جهان نیز بیشتر درد دارد. دو فکر به خاطرم رسید:

۱- سال‌ها پیش، خانه‌ی ما را دزد زد؛ اما نه پول برد و نه اسباب و اثاثیه. تنها آلبوم عکس‌های یادگاری و قناری‌مان را برد. خنده‌دار بود و دردناک.

اسکناس‌های از دست رفته را با ماه‌ها و یا سال‌ها کار کردن می‌توان دوباره جمع کرد و اسباب و اثاثیه را می‌توان از نو خرید (همان کلیشه‌ی معروف کتاب‌های موفقیت که با داستان شکست نویسنده شروع می‌شوند)؛ اما برای جبران آلبوم عکس‌های یادگاری و قناری، چند ماه و یا چند سال کار کردن لازم است؟ با چقدر پول می‌شود عکس رنگارنگ لبخند جوانی مادر را دوباره ثبت کرد؟

جبران‌ناپذیر بودن روابط، از دست دادنشان را دردناک‌تر می‌کند. می‌توانیم پول‌دار شویم و تمام پیتزاهای دنیا را بخریم، می‌توانیم رُمانی بنویسیم و تمام آدم بزرگ‌ها را شیفته‌ی خود کنیم، می‌توانیم برویم فضا، سیاره کشف کنیم، سیاره را به اسم آن کسی که دوستش داشتیم بزنیم؛ ولی هر که باشیم و به هرجا برسیم، آن رابطه دیگر برگشتنی نیست.

۲- سال‌ها بعد، برحسب اتفاق و یا خوب بُر نخوردن ورق‌های روزگار، دزد را شناختیم. فهمیدیم کار کی بوده؛ اما پس گرفتن قناری (اگر زنده بود) و آلبوم عکس‌ها، مثل صاف کردن حساب با همکاری جدیدی است که همین که همدیگر را شناختید، یادت بیوفتد که این همانی است که در مهدکودک یک سیلی در گوش تو زده. پس بیخیال عکس‌ها و قناری (و سیلی) می‌شویم و سوت‌زنان از کنار هم می‌گذریم؛ اما فکر این که آن عکس‌ها همین الان روی طاقچه‌ای یا توی کمدی دارند خاک می‌خورند و منتظرند تا تو نگاهشان کنی و بهت لبخند بزنند، نمی‌گذارد شب بدون عذاب وجدان بخوابی.

«اگه بشه چی می‌شه»، چاشنی درد جدایی‌ست. می‌دانیم که آن رابطه دیگر تمام شده، می‌دانیم که ادامه‌ای در کار نیست، و حتی شاید در سطح منطقی اصلاً دیگر علاقه‌ای هم به ادامه نداشته باشیم؛ اما در سطح احساسی، حس این که سوژه‌ی ما الان آنجاست، الان دارد می‌خندد، الان دارد می‌گرید، الان دست کسی را گرفته، الان تنهاست، الان زنده است و... تهِ دلمان را قلقلک می‌دهد که «کاش با هم باشیم»... «کاش دوباره آلبوم عکس‌ها را ببینم».

اینجا تفاوتی هست بین آلبوم و رابطه. آلبوم مال من است؛ حتی اگر سال‌ها از دزدیده شدنش گذشته باشد؛ اما دیگری مال من نیست. دیگری مال خودش است. من دیده‌ام که هرگاه منِ خودم را کنار می‌گذارم، درد جدایی کمتر می‌شود. هرگاه خودم را در میان نمی‌بینم (هرچند برای لحظه‌ای)، تجربه‌ی جدایی از «آه! دیگری اینجا نیست.» به «اوه! دیگری اینجا نیست» بدل می‌شود.

گرچه به‌قول منتقدان روان‌کاوی،‌ «بینش مساوی با درمان نیست»، اما خیلی از ایشان هم قبول دارند که بینش، اغلب مقدمه‌ی درمان است. برای درمان درد جدایی، باید ریشه‌ی درد را جست؛ اما نه در دیگری، که در خود؛ نه در آینده، که در حال.

فرزاد بیان

97/7/30
@bayanz
1
📝 اریک برن

«... هنگام نوشتن این کلمات، یک خرِ خاکی از روی میزم می‌گذرد. اگر او را به پشت بخوابانم، باید تلاشی جانکاه صورت دهد تا دوباره بتواند روی پاهایش قرار گیرد. در طی این تلاش، او در زندگی‌اش «مقصودی» دارد. وقتی موفق شد، می‌توان پیروزی را در او دید. فوری از یک سو فرار می‌کند و آن وقت می‌توان حدس زد چه داستانی در جمع خرِ خاکی‌ها تعریف خواهد کرد، و نسل جوان خرِ خاکی با چه احترامی به او، که حشره‌ای موفق است، خواهد نگریست. اما توأم با این پیروزی، شرنگ یأسی نیز وجود دارد. حال که در رأس قرار گرفته، زندگی‌اش دیگر بی «هدف» به‌نظر می‌رسد. شاید بد نباشد به امید موفقیت، دوباره بازگردد و همه چیز را تکرار کند. شاید بهتر باشد پشتش را با مرکب علامت‌گذاری کنم تا در شناسایی او تردیدی نباشد. جانور دلیری است این خرِ خاکی. بی‌خود نیست که میلیون‌ها سال است در این دنیا دوام آورده.»

بازی‌ها: روانشناسی روابط انسانی؛ نوشته‌ی اریک برن؛ برگردان اسماعیل فصیح؛ صفحه‌ی ۹۲.

تصویر از Laura Caballero Mondéjar.

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صحنه‌ی «در را باز کن لطفاً» از فیلم
Leon the Professional

@bayanz
📝 اریک برن

مردی چینی وارد ایستگاه قطار زیرزمینی شد تا سوار قطار محلی شود. همراه او که مردی سفیدپوست بود پیشنهاد کرد سوار قطار سریع‌السیر شوند، چون بیست دقیقه زودتر به مقصد می‌رسد، و آنها همین کار را کردند. وقتی در ایستگاه سنترال پارک پیاده شدند، مرد چینی روی یکی از نیمکت‌های پارک نشست و وقتی تعجب همراهش را دید، علت این کار خود را چنین توضیح داد: «خب، الان که بیست دقیقه وقت صرفه‌جویی کردیم، می‌توانیم بنشینیم و از منظره‌ی پارک لذت ببریم.»

بازی‌ها: روانشناسی روابط انسانی؛ نوشته‌ی اریک برن؛ برگردان اسماعیل فصیح؛ صفحه‌ی ۲۲۲.

گرافیک از Ellicia Y.

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دختران صورتی‌پوش، تابلوی توقف ممنوع و درختان زیتون.

به‌نظرم بعدها می‌شود به عنوان یک قطعه ویدیوی تاریخی ازش یاد کرد.

کاری از بردیا زینلی.

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نظر مردم در مورد بنر جدید میدون ولیعصر!

@bayanz
1
همه‌جا حرف از چگونگی انجام کارهاست: چطور فلان کار را انجام دهیم یا فلان چیز چطور کار می‌کند؛ ولی کمتر درباره‌ی این که «چه» کار کنیم و «چرا» آن کار را بکنیم حرفی زده می‌شود. شعار نایکی این است: «فقط انجامش بده» (Just Do It)؛ گویا فرض بر این است که دردِ بشریت، تنها نداشتن انگیزه‌ی کافی برای انجام کارهاست و همه می‌دانند که «باید» دقیقاً چه کاری انجام بدهند و این تنبلی است که نمی‌گذارد در یک بعدازظهر ابری، از تخت پیاده شوند و سراغ انجام کارهایشان بروند. آلترناتیو: شاید دلیلش این است که مطمئن نیستیم که این کاری که توی سرمان است، اصلاً ارزش انجام دادنش را دارد یا نه، و یا شاید اصلاً هیچ کاری توی سرمان نیست که بخواهیم به‌خاطرش پتو را کنار بزنیم. اگر یک روز آقای نایکی را از نزدیک ببینم، حتماً ازش می‌پرسم که وقت‌هایی که واقعاً هیچ کاری برای انجام دادن ندارد، چه فکری راجع‌به شعارش می‌کند... البته که او حتماً همیشه سرش خیلی شلوغ است.

فرزاد بیان

97/9/28
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عصاره‌ی کارهای بصری‌ای که در این سال‌های اخیر ساختم! ده‌ها عکس و ده‌ها دقیقه ویدیویی که قبلاً کار کرده بودم را ریختم توی مخلوط‌کن و این ویدیوی کوتاه را ساختم. برای خودم بیشتر یک‌جور جنبه‌‌ی خودشناسی دارد!

@bayanz
⁣سلام.چطوری؟خوبم.مرسی.

بچه‌تر که بودم، در مقطع دبستان، دعواهای کلامی ما ساختار مشخصی پیدا کرده بود. یکی از ساختارها، برای مثال این‌شکلی بود:

- [یک حرف توهین‌آمیز، مثلاً: خفه‌شو!]
- آینه!
- آینه رو شکستم!

معنی آینه این بود که «حرفت به خودت»، در مثال بالا یعنی «خودت خفه شو!». در تصور ما، این آینه واقعاً کار می‌کرد. حتی یک دوستی داشتم که وقتی آینه را جلوش می‌گرفتم کنار می‌رفت که حرفش در آینه منعکس نشود!

ساختار مشابهی در بحث‌های نوجوانی ما هم وجود داشت. مثلاً این یکی:

- زر نزن!
- خودت زر نزن!
- من دارم زر می‌زنم یا تو؟
- تو داری زر می‌زنی دیگه!

البته که این ساختارها تنها محدود به دیالوگ‌های رکیک نیست:

- وای بلوزت چقدر قشنگه!
- مرسی عزیزم، قشنگی از خودته! (= آینه)
- قربونت برم! (= بیا دیگه این بازی رو تمومش کنیم)
- عزیزمی! (= آره دیگه واقعاً بسه)

در همان نوجوانی بود که مطمئن شدم ساختن روباتی که تشخیصش از انسان ناممکن باشد، اصلاً کار نشدنی‌ای نیست. حتی یک مقاله‌ی ۱۰ خطی نوشتم و توضیح دادم که چطور می‌شود این کار را کرد و با اعتماد به نفس مضاعف، مقاله را به یک کنفرانس معتبر خارجی فرستادم که طبیعتاً رد شد.

به موازات این فکرها، خواسته یا ناخواسته روی کلمات، پاسخ‌ها و واکنش‌های خودم و دیگران حساس شدم. حواسم را به این جمع می‌کردم که چه موقع داریم حرف‌های قالبی می‌زنیم (مشابه همه‌ی مثال‌های بالا) و چه موقع داریم حرفی را در لحظه خلق می‌کنیم.

حالا که چندسال از آن مقاله‌ی بی‌محتوا گذشته و فکرهایم فرصت پیدا کرده تا در قوری ذهنم دم کنند، به این چند فکر رسیده‌ام: (این‌ها توصیه نیست، مخاطبش خودم هستم)

- قالبی حرف زدن و واکنش دادن هیچ اشکالی ندارد، اما؛

- اگر از قالب‌ها خسته‌شده‌اید (سلام.چطوری؟خوبم.مرسی.) و می‌خواهید از آنها دوری کنید، درهرحال لازم است که «وزن» حرف‌هایتان را به‌اندازه‌ی سابق نگه دارید: به‌جای «خوبم. مرسی» نمی‌توانید همکارتان را فرنچ‌کیس کنید، ولی شاید بتوانید درباره‌ی حال واقعی‌تان چند کلمه‌ای بگویید، اما؛

- اگر «وزن» را رعایت نکنید، انسان‌ها را گیج می‌کنید. اگر بین شما و همکارتان قضیه همیشه در حد «سلام. چه خبر؟ سلامتی. هیچ خبر» بوده، و شما امروز از رنگ سارافونش تعریف کنید، به‌قول اریک برن، تحلیل‌گر رفتار متقابل، طرف با خودش می‌گوید «این چه‌اش شده بود؟ امروز مثل بازاریاب‌های شرکت بیمه رفتار می‌کرد»، اما؛

- حتی اگر وزن را هم رعایت کنید، قالبی نبودن به‌هرحال ریسک دارد و قالبی بودن با تقریب خوبی، همیشه امن‌تر است. البته هرکس که کمی اقتصاد بداند، می‌داند که ریسک و بازده دو برادرند؛ کسی که اهل ریسک نیست، انتظار بازده آن‌چنانی هم نمی‌تواند داشته باشد.

- و آخرین اما این که خلاقیت، زورزدنی نیست. به‌زور نمی‌شود کلمات قشنگ را کنار هم گذاشت و سعی کرد غیرکلیشه‌ای حرف زد؛ نتیجه‌اش در یک کلام «تصنعی» می‌شود. باید افسار ذهن را شل کرد تا برای خودش آزادانه برود و بدود.

- و یک حرف راجع‌به دستیارهای تکنولوژیک: ظرافت‌های زبانی، بسیار گسترده‌تر از آنی است که بشود تنها با کنار هم گذاشتن الگوها و قالب‌ها، روبات‌هایی ساخت که به هنرمندی انسان حرف بزنند. این که چرا سیری اپل یا الکسای آمازون هنوز نتوانسته جای چت کردن با دوست‌پسر/دختر را برای بشریت بگیرد، یک دلیلش (البته فقط یک دلیلش) همین است که این‌ها، خیلی ساختارمند و روی اصول ارتباط برقرار می‌کنند. چندین و چند پژوهش انجام شده که نشان می‌دهد پدیده‌های غیرقابل پیش‌بینی موجب تحریک لذت در مغز می‌شوند؛ یکی از چندین چیزی که این دستیارها فعلاً کم دارند.

فرزاد بیان

گرافیک از: پرهام مرندی.

97/11/7
@bayanz
1