This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از توریستها پرسیدم جالبترین چیز و آزاردهندهترین چیز در مورد ایران چی بود؟ پاسخشون رو بشنوید.
@bayanz
@bayanz
بَیان
Simeon ten Holt – Canto Ostinato - Section 74 (Theme I)
برشی از آهنگی که زندگی کسانی رو تغییر داده 🎴
توییترنویسی
قبلاً در همین کانال یادداشتی نوشتم با عنوان «هرزگاه احساس» که با این پاراگراف شروع میشد:
«شکی نیست که شبکههای اجتماعی، پرمخاطبترین ابزار ارتباطی در ایران امروز است. این ابزار پرمخاطب، بهشدت دم دست است و به سبب همین ویژگی دم دستی بودنش گاهی عرصهی بروز درلحظهی احساسات میشود؛ احساساتی که در صورت پرورده شدن میتوانند هنر به بار بیاورند، اما در شبکههای اجتماعی ممکن است نارس عرضه شوند و بههرز بروند.»
https://t.me/Bayanz/183
حالا اعتراف میکنم که خودم در اعماق این هرزگاهم. از وقتی در توییتر مینویسم، فکرهایم را در ۲۸۰ کاراکتر جمعوجور میکنم و بیرون میدهم. دیگر برای توصیف فکر یا احساسم به کوتاهترین جملهای که مطلب را برساند اکتفا میکنم.
توییتر از ۲ جهت برایم نگرانکننده است:
۱- بهقول حافظ: «کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت». زیادهگویی نکوهیده است و کمگویی با خطر بدفهمی همراه است.
۲- توییتر خیلی دم است. دقیقتر بگویم: زیادی دم دست است. وقتی در ایستگاه اتوبوس فکری به ذهنم میرسد، میتوانم بلافاصله توییتش کنم و بلافاصله بازخوردش را ببینم. هیچ ایدهای ندارم که چقدر خودآگاه و چقدر ناخودآگاه از بازخوردها تاثیر میپذیرم، فقط مطمئنم که تاثیر میپذیرم. همین که گاهی مقاومت میکنم که تاثیر نپذیرم، همین مقاومت نشانهی واضحی است از این که دارم تاثیر میپذیرم.
توییتر گالریای آشفته از حرفهایی در سبکهای گوناگون است. توییتی خودافشاگرانه از حال و روز کسی که احساس همدردی آدم را برمیانگیزد، ممکن است در کنار یک توییت رئالیستی دربارهی تصمیم اخیر دونالد ترامپ قرار بگیرد. نمیدانم اگر قرار بود آثار موزهی لوور را با آثار موزهی یادمان نسلکشی ارمنیها در یکجا کنار هم نمایش دهند، اصلاً حس هیچکدام منتقل میشد یا نه. توییتر چنین جاییست.
مدتها پیش تکلیف خودم را با اینستاگرام روشن کردم. در مورد توییتر تا حالا در مرحلهی آزمایش بودم. کمکم وقت نتیجهگیری است.
فرزاد بیان
— گرافیک از Yondr Studio
97/6/30
@bayanz
قبلاً در همین کانال یادداشتی نوشتم با عنوان «هرزگاه احساس» که با این پاراگراف شروع میشد:
«شکی نیست که شبکههای اجتماعی، پرمخاطبترین ابزار ارتباطی در ایران امروز است. این ابزار پرمخاطب، بهشدت دم دست است و به سبب همین ویژگی دم دستی بودنش گاهی عرصهی بروز درلحظهی احساسات میشود؛ احساساتی که در صورت پرورده شدن میتوانند هنر به بار بیاورند، اما در شبکههای اجتماعی ممکن است نارس عرضه شوند و بههرز بروند.»
https://t.me/Bayanz/183
حالا اعتراف میکنم که خودم در اعماق این هرزگاهم. از وقتی در توییتر مینویسم، فکرهایم را در ۲۸۰ کاراکتر جمعوجور میکنم و بیرون میدهم. دیگر برای توصیف فکر یا احساسم به کوتاهترین جملهای که مطلب را برساند اکتفا میکنم.
توییتر از ۲ جهت برایم نگرانکننده است:
۱- بهقول حافظ: «کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت». زیادهگویی نکوهیده است و کمگویی با خطر بدفهمی همراه است.
۲- توییتر خیلی دم است. دقیقتر بگویم: زیادی دم دست است. وقتی در ایستگاه اتوبوس فکری به ذهنم میرسد، میتوانم بلافاصله توییتش کنم و بلافاصله بازخوردش را ببینم. هیچ ایدهای ندارم که چقدر خودآگاه و چقدر ناخودآگاه از بازخوردها تاثیر میپذیرم، فقط مطمئنم که تاثیر میپذیرم. همین که گاهی مقاومت میکنم که تاثیر نپذیرم، همین مقاومت نشانهی واضحی است از این که دارم تاثیر میپذیرم.
توییتر گالریای آشفته از حرفهایی در سبکهای گوناگون است. توییتی خودافشاگرانه از حال و روز کسی که احساس همدردی آدم را برمیانگیزد، ممکن است در کنار یک توییت رئالیستی دربارهی تصمیم اخیر دونالد ترامپ قرار بگیرد. نمیدانم اگر قرار بود آثار موزهی لوور را با آثار موزهی یادمان نسلکشی ارمنیها در یکجا کنار هم نمایش دهند، اصلاً حس هیچکدام منتقل میشد یا نه. توییتر چنین جاییست.
مدتها پیش تکلیف خودم را با اینستاگرام روشن کردم. در مورد توییتر تا حالا در مرحلهی آزمایش بودم. کمکم وقت نتیجهگیری است.
فرزاد بیان
— گرافیک از Yondr Studio
97/6/30
@bayanz
معلم اول ابتدایی عزیزم!
حتماً میدانی که روز اول مدرسه بچهها چقدر میترسند و برای همین از مامان بچهها خواستی همراه بچهها داخل کلاس بیایند؛ اما آن روز نیمکتها زود پر شد و مامان من پشت در ماند. من همهجا را نگاه کردم ولی فقط مامان بقیه را دیدم. من کنار مامان یک بچهی دیگر که خیلی چاقتر از مامان خودم بودم نشستم. شاید ندانی آن روز در بین آن بچههای ماماندار چقدر احساس بیکسی کردم.
...اما خیلی زود عاشقت شدم. روزی که حرف «آ» را درس دادی و بعد سر کلاس آش خوردیم خیلی به من خوش گذشت. بعد تمرین آی کلاهدار کردیم و من کلاه آ را وارونه میکشیدم و وقتی که زنگ خورد و به من گفتی که کلاه را باید درست بکشم من ترسیدم که الان همهی بچهها میروند خانه و من میمانم؛ اما تو گفتی که بروم و در خانه تمرین کنم و من خیالم راحت شد.
از این که چون دانشجوی بابای من بودی - و من این را میدانستم – بهجای یک مهر آفرین که برای همه میزدی برای من ۱۰ تا میزدی و وقتهایی که مشق نمینوشتم به من مثل بقیه غر نمیزدی هم لذت میبردم و هم از این فرق رنجور میشدم. آن روز که من برای چندمین بار مشق ننوشته بودم و گفتی چند دقیقه پای تخته رو به کلاس بایستم خیلی مضطرب شدم. هنوز یک دقیقه نشده بود که گفتی بشینم، اما همان یک دقیقه تا مدتها جلوی چشمم بود. شاید نمیدانستی که رونویسی برایم چقدر کار سختی بود.
من عاشق دفتر حروفم بودم که هر حرفی که یاد میگرفتیم یک عکس – مثلاً عکس گاو برای حرف «گ» - توی دفترمان میچسباندی. هنوز هم این دفتر را دارم.
شاید اگر میتوانستم آینده را ببینم، بیشتر قَدْرت را میدانستم.
پینوشت: این اولین ۱ مهری است که نه مدرسه و نه دانشگاه داشتم. بهعبارت دیگر این اولین ۱ مهری بود که ساعت را کوک نکردم. اعتراف میکنم که هرگز دلم برای این نظام آموزشی ورشکسته و فروریخته تنگ نخواهد شد.
فرزاد بیان
۱ مهر ۱۳۹۷
@bayanz
حتماً میدانی که روز اول مدرسه بچهها چقدر میترسند و برای همین از مامان بچهها خواستی همراه بچهها داخل کلاس بیایند؛ اما آن روز نیمکتها زود پر شد و مامان من پشت در ماند. من همهجا را نگاه کردم ولی فقط مامان بقیه را دیدم. من کنار مامان یک بچهی دیگر که خیلی چاقتر از مامان خودم بودم نشستم. شاید ندانی آن روز در بین آن بچههای ماماندار چقدر احساس بیکسی کردم.
...اما خیلی زود عاشقت شدم. روزی که حرف «آ» را درس دادی و بعد سر کلاس آش خوردیم خیلی به من خوش گذشت. بعد تمرین آی کلاهدار کردیم و من کلاه آ را وارونه میکشیدم و وقتی که زنگ خورد و به من گفتی که کلاه را باید درست بکشم من ترسیدم که الان همهی بچهها میروند خانه و من میمانم؛ اما تو گفتی که بروم و در خانه تمرین کنم و من خیالم راحت شد.
از این که چون دانشجوی بابای من بودی - و من این را میدانستم – بهجای یک مهر آفرین که برای همه میزدی برای من ۱۰ تا میزدی و وقتهایی که مشق نمینوشتم به من مثل بقیه غر نمیزدی هم لذت میبردم و هم از این فرق رنجور میشدم. آن روز که من برای چندمین بار مشق ننوشته بودم و گفتی چند دقیقه پای تخته رو به کلاس بایستم خیلی مضطرب شدم. هنوز یک دقیقه نشده بود که گفتی بشینم، اما همان یک دقیقه تا مدتها جلوی چشمم بود. شاید نمیدانستی که رونویسی برایم چقدر کار سختی بود.
من عاشق دفتر حروفم بودم که هر حرفی که یاد میگرفتیم یک عکس – مثلاً عکس گاو برای حرف «گ» - توی دفترمان میچسباندی. هنوز هم این دفتر را دارم.
شاید اگر میتوانستم آینده را ببینم، بیشتر قَدْرت را میدانستم.
پینوشت: این اولین ۱ مهری است که نه مدرسه و نه دانشگاه داشتم. بهعبارت دیگر این اولین ۱ مهری بود که ساعت را کوک نکردم. اعتراف میکنم که هرگز دلم برای این نظام آموزشی ورشکسته و فروریخته تنگ نخواهد شد.
فرزاد بیان
۱ مهر ۱۳۹۷
@bayanz
بَیان
داشتم بیهدف توی فولدرهای کامپیوتر چرخ میزدم که به این عکس برخوردم. برشی از «هاگاکوره: کتاب سامورایی». @bayanz
مترجم این کتاب، آقای سیدرضا حسینی مقدمهای برای این کتاب نوشته که از خواندنش حظ میکنم. قبلاً در همین کانال منتشرش کردم. اینجا را نگاهی بیاندازید:
https://t.me/Bayanz/127
@bayanz
https://t.me/Bayanz/127
@bayanz
Forwarded from دیدما
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن «فیلیپینگ فیلیپ: چُرت ناخوشایند»
محصول استودیوی دیدما ✌️
🔗 اطلاعات بیشتر در مورد بازی: flippingfilip.com
@deedema
محصول استودیوی دیدما ✌️
🔗 اطلاعات بیشتر در مورد بازی: flippingfilip.com
@deedema
دیدما
انیمیشن «فیلیپینگ فیلیپ: چُرت ناخوشایند» محصول استودیوی دیدما ✌️ 🔗 اطلاعات بیشتر در مورد بازی: flippingfilip.com @deedema
انیمیشن «فیلیپینگ فیلیپ: چُرت ناخوشایند» کار انیماتورهای کاردرست استودیوی «دیدما»ست. من هم یک گوشهای همان زیر میرها کنار این بچههای اینکاره کار میکنم. دیدما یک استودیوی بازیسازی است و این انیمیشن هم برای یکی از بازی های ما به اسم Flipping Filip ساخته شده. کارهای بچههای این استودیو به نظر من بسی مایهی فخر و امید به زندگی و ارضای ایگو و تقویت اعتماد به نفس و در یک کلام مصداق زندهی «ما میتوانیم» است.
@bayanz
@bayanz
۱۰ تمرین ضد خجالت
۱- از داروخانه کاندوم بخرید.
۲- در پیادهروی شلوغ با صدای بلند آواز بخونید.
۳- پابرهنه تا سر کوچه برید.
۴- از ظاهر یک غریبه صادقانه تعریف کنید.
۵- از مردم خیابون عکاسی کنید.
۶- یک لباس انتخاب کنید. اینقدر چونه بزنید تا نصف قیمت بده. اگه نداد نخرید.
۷- با لباس تو خونه برید عروسی.
۸- با عابربانک خالی خرید کنید و وقتی گفت «موجودی کافی نیست» خواهش کنید که پولش رو فردا بیارید.
۹- از یک مسافر خواهش کنید پول تاکسیتون رو حساب کنه و وقتی پیاده شدید بهش بدید.
۱۰- با یک نفر دِیت بذارید و با مامانتون سر دِیت برید.
فرزاد بیان
97/6/30
@bayanz
۱- از داروخانه کاندوم بخرید.
۲- در پیادهروی شلوغ با صدای بلند آواز بخونید.
۳- پابرهنه تا سر کوچه برید.
۴- از ظاهر یک غریبه صادقانه تعریف کنید.
۵- از مردم خیابون عکاسی کنید.
۶- یک لباس انتخاب کنید. اینقدر چونه بزنید تا نصف قیمت بده. اگه نداد نخرید.
۷- با لباس تو خونه برید عروسی.
۸- با عابربانک خالی خرید کنید و وقتی گفت «موجودی کافی نیست» خواهش کنید که پولش رو فردا بیارید.
۹- از یک مسافر خواهش کنید پول تاکسیتون رو حساب کنه و وقتی پیاده شدید بهش بدید.
۱۰- با یک نفر دِیت بذارید و با مامانتون سر دِیت برید.
فرزاد بیان
97/6/30
@bayanz
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی روزگاری خطی بود... (Once Upon a Line)
مردی خسته از زندگی، راه تازهای برای زندگی پیدا میکند.
🏆 نامزد نهایی اسکار ۲۰۱۶
💬 بدون دیالوگ
@bayanz
مردی خسته از زندگی، راه تازهای برای زندگی پیدا میکند.
🏆 نامزد نهایی اسکار ۲۰۱۶
💬 بدون دیالوگ
@bayanz
- جمعیت تهران چقدره؟
- ۸-۹ میلیون.
- چندتا دوست صمیمی داری؟
- کمتر از بندای انگشتای یک دست.
- یه جای کار نمیلنگه؟
- به این که از روبرو داره میاد نگاه کن.
- کدوم؟
- همین که بارونی آبی پوشیده.
- خب؟
- قبلاً دیده بودیش؟
- نه.
- احتمالاً این اولین و آخرین باریه که میبینیش. شاید اگه تو یه شهر کوچیک زندگی میکردی، امشب دوباره میدیدیش و به هم لبخند میزدید، ولی اینجا تقریباً هیچ شانسی وجود نداره که دوباره ببینیش. برای صمیمی شدن با یه آدم، وقتگذرونی با اون آدم لازمه، دقیقاً همون چیزی که تو شهرای شلوغ کمتر پیدا میشه. توی شلوغی، آدمای زیادی میبینی، ولی وقت کمی با هرکس میگذرونی. پارادوکسی در کار نیست، جمعیت بیشتر؛ شانس ملاقات آدمای آشنا کمتر؛ شانس صمیمی شدن کمتر؛ آدمها تنهاتر. حالا شاید بپرسی پس اینا که با همن از کجا همدیگرو پیدا کردن؟ مدرسه، دانشگاه، محیط کار و هرجا که آدمای یکسانی واسه ساعات مشخصی از روز دور هم جمع بشن؛ در اینجور جاها شانس ملاقات چندین و چندبارهی چهرههای آشنا وجود داره؛ پس همینطور شانس دوستی و صمیمیت.
- میدونی چرا من و تو هیچوقت صمیمی نمیشیم؟
- تو بگو.
- چون آدما معلم نمیخوان، دوست میخوان.
فرزاد بیان
گرافیک از Daniel Spacek.
97/7/19
@bayanz
- ۸-۹ میلیون.
- چندتا دوست صمیمی داری؟
- کمتر از بندای انگشتای یک دست.
- یه جای کار نمیلنگه؟
- به این که از روبرو داره میاد نگاه کن.
- کدوم؟
- همین که بارونی آبی پوشیده.
- خب؟
- قبلاً دیده بودیش؟
- نه.
- احتمالاً این اولین و آخرین باریه که میبینیش. شاید اگه تو یه شهر کوچیک زندگی میکردی، امشب دوباره میدیدیش و به هم لبخند میزدید، ولی اینجا تقریباً هیچ شانسی وجود نداره که دوباره ببینیش. برای صمیمی شدن با یه آدم، وقتگذرونی با اون آدم لازمه، دقیقاً همون چیزی که تو شهرای شلوغ کمتر پیدا میشه. توی شلوغی، آدمای زیادی میبینی، ولی وقت کمی با هرکس میگذرونی. پارادوکسی در کار نیست، جمعیت بیشتر؛ شانس ملاقات آدمای آشنا کمتر؛ شانس صمیمی شدن کمتر؛ آدمها تنهاتر. حالا شاید بپرسی پس اینا که با همن از کجا همدیگرو پیدا کردن؟ مدرسه، دانشگاه، محیط کار و هرجا که آدمای یکسانی واسه ساعات مشخصی از روز دور هم جمع بشن؛ در اینجور جاها شانس ملاقات چندین و چندبارهی چهرههای آشنا وجود داره؛ پس همینطور شانس دوستی و صمیمیت.
- میدونی چرا من و تو هیچوقت صمیمی نمیشیم؟
- تو بگو.
- چون آدما معلم نمیخوان، دوست میخوان.
فرزاد بیان
گرافیک از Daniel Spacek.
97/7/19
@bayanz
❤1
کیسهی زندگی
کیسهای بود. دست کردم داخلش. خاری فرو رفت توی دستم. دردم آمد. داد زدم. کیسه را پس زدم. مدتی بعد، باز نزدیک کیسه شدم. دستم داغ شد. سوخت. کیسه را پرت کردم. دستم را فوت کردم. این صد و دومین باری بود که دستم را داخل کیسه برده بودم؛ اما هنوز چیزی در درونم میگفت که باز سمتش بروم؛ همان چیزی که هایده خوب ارزشش را فهمیده که گفته «امیدم را مگیر از من خدایا!».
این بار که دستم را داخل کیسه کردم، چیزی به دستم خورد که هم داغ بود و هم خار داشت؛ اما نه پرتش کردم و نه داد زدم. نفس عمیقی کشیدم و بیرون آوردمش. هنوز داغ بود و خاردار، اما درد دیگر معنای همیشگیاش را نداشت. موراکامی گفته: «من میتوانم درد را تحمل کنم، تا زمانی که معنایی داشته باشد».
اینبار درد، معنا داشت.
فرزاد بیان
انیمیشن از Petko Modev.
97/7/20 (سالروز خروج از شکم مادری! 🎂)
@bayanz
کیسهای بود. دست کردم داخلش. خاری فرو رفت توی دستم. دردم آمد. داد زدم. کیسه را پس زدم. مدتی بعد، باز نزدیک کیسه شدم. دستم داغ شد. سوخت. کیسه را پرت کردم. دستم را فوت کردم. این صد و دومین باری بود که دستم را داخل کیسه برده بودم؛ اما هنوز چیزی در درونم میگفت که باز سمتش بروم؛ همان چیزی که هایده خوب ارزشش را فهمیده که گفته «امیدم را مگیر از من خدایا!».
این بار که دستم را داخل کیسه کردم، چیزی به دستم خورد که هم داغ بود و هم خار داشت؛ اما نه پرتش کردم و نه داد زدم. نفس عمیقی کشیدم و بیرون آوردمش. هنوز داغ بود و خاردار، اما درد دیگر معنای همیشگیاش را نداشت. موراکامی گفته: «من میتوانم درد را تحمل کنم، تا زمانی که معنایی داشته باشد».
اینبار درد، معنا داشت.
فرزاد بیان
انیمیشن از Petko Modev.
97/7/20 (سالروز خروج از شکم مادری! 🎂)
@bayanz
فراغت بهقدر کفایت
در دوران دانشآموزی، یک روز رفتم پای تخته و این تقسیمبندی ۲۴ ساعته را نوشتم:
خواب: ۸ ساعت
مدرسه: ۷ ساعت
رفتوآمد: ۲ ساعت
غذا خوردن: ۲ ساعت
حمام و توالت: ۱ ساعت
ورزش: ۱ ساعت
بازی: ۳ ساعت
مجموع: ۲۴ ساعت
این آخری (بازی: ۳ ساعت) را که نوشتم، فریاد اعتراض کل کلاس بلند شد و معلم ازم خواست که برگردم سر جایم بشینم. تقسیمبندی مرا پاک کرد و به درس دادنش – خرامان بهسوی بازنشستگی – ادامه داد. تمام طول زنگ در این فکر بودم که چطور میشود که آدمی (همکلاسیهایم) خودش با دست خودش گور خودش را بکند. البته به هیچ نتیجهای نرسیدم.
ایدهی این زمانبندی را اولینبار پدرم در خانه مطرح کرده بود، برای این که به من نشان دهد در یک زندگی سالم دانشآموزی، در عمل هیچ وقتی برای درس خواندن در خانه وجود ندارد و آدم بهتر است زور زیادی نزند. البته که زمانبندیاش جز من، هیچکس را قانع نکرد.
سالها بعد، مدرسه جای خودش را به دانشگاه و بعد هم به محیط کار داد و بازیها، از بازیهای کامپیوتری، به بازیهای اجتماعی تغییر شکل دادند. امروز، همانقدر که کار را مهم میدانم، برای هیچ کاری نکردن اهمیت قائلم. همانقدر که خودم را مشغول میکنم، در جستوجوی فراغتم. در تلاشم ساعاتم را نفروشم، خودم خرجشان کنم؛ و تا جای ممکن، به بدنم نگاه کنم بیشتر تا به ساعت مچیام.
فرزاد بیان
انیمیشن از Philip Nordström.
97/7/26
@bayanz
در دوران دانشآموزی، یک روز رفتم پای تخته و این تقسیمبندی ۲۴ ساعته را نوشتم:
خواب: ۸ ساعت
مدرسه: ۷ ساعت
رفتوآمد: ۲ ساعت
غذا خوردن: ۲ ساعت
حمام و توالت: ۱ ساعت
ورزش: ۱ ساعت
بازی: ۳ ساعت
مجموع: ۲۴ ساعت
این آخری (بازی: ۳ ساعت) را که نوشتم، فریاد اعتراض کل کلاس بلند شد و معلم ازم خواست که برگردم سر جایم بشینم. تقسیمبندی مرا پاک کرد و به درس دادنش – خرامان بهسوی بازنشستگی – ادامه داد. تمام طول زنگ در این فکر بودم که چطور میشود که آدمی (همکلاسیهایم) خودش با دست خودش گور خودش را بکند. البته به هیچ نتیجهای نرسیدم.
ایدهی این زمانبندی را اولینبار پدرم در خانه مطرح کرده بود، برای این که به من نشان دهد در یک زندگی سالم دانشآموزی، در عمل هیچ وقتی برای درس خواندن در خانه وجود ندارد و آدم بهتر است زور زیادی نزند. البته که زمانبندیاش جز من، هیچکس را قانع نکرد.
سالها بعد، مدرسه جای خودش را به دانشگاه و بعد هم به محیط کار داد و بازیها، از بازیهای کامپیوتری، به بازیهای اجتماعی تغییر شکل دادند. امروز، همانقدر که کار را مهم میدانم، برای هیچ کاری نکردن اهمیت قائلم. همانقدر که خودم را مشغول میکنم، در جستوجوی فراغتم. در تلاشم ساعاتم را نفروشم، خودم خرجشان کنم؛ و تا جای ممکن، به بدنم نگاه کنم بیشتر تا به ساعت مچیام.
فرزاد بیان
انیمیشن از Philip Nordström.
97/7/26
@bayanz
سفر دردی از ذهن دوا نمیکند
مدتی پیش با نوشتهای در اینترنت مواجه شدم که همینطور که میخواندم توی دلم به نویسندهاش باریکلا میگفتم. به نویسنده ایمیل زدم و اجازه گرفتم نوشتهاش را فارسی کنم. نویسنده خیلی استقبال کرد و خوب، من هم کلی خوشحال شدم!
نوشتهای پرمغز است با نقاشیهای بامزهی فراوان، دربارهی سفر و زندگی.
از همین زیر میتوانید دانلود کنید 👇👇
مدتی پیش با نوشتهای در اینترنت مواجه شدم که همینطور که میخواندم توی دلم به نویسندهاش باریکلا میگفتم. به نویسنده ایمیل زدم و اجازه گرفتم نوشتهاش را فارسی کنم. نویسنده خیلی استقبال کرد و خوب، من هم کلی خوشحال شدم!
نوشتهای پرمغز است با نقاشیهای بامزهی فراوان، دربارهی سفر و زندگی.
از همین زیر میتوانید دانلود کنید 👇👇
❤2
آلبوم و قناری
بسیاری از ما روزی کسی را دوست داشتهایم، و شاید هنوز هم دوستش بداریم. او نیز ما را دوست داشته و شاید هم نداشته؛ فرقی نمیکند؛ هرچه بوده، آن روز دیگر گذشته است.
مدتها به این موضوع فکر کردم که چه چیز در جدایی وجود دارد که تا اینحد دردآور است؛ چنانکه نبودن دیگری در زندگی ما، گاهی حتی از نبودن او در این جهان نیز بیشتر درد دارد. دو فکر به خاطرم رسید:
۱- سالها پیش، خانهی ما را دزد زد؛ اما نه پول برد و نه اسباب و اثاثیه. تنها آلبوم عکسهای یادگاری و قناریمان را برد. خندهدار بود و دردناک.
اسکناسهای از دست رفته را با ماهها و یا سالها کار کردن میتوان دوباره جمع کرد و اسباب و اثاثیه را میتوان از نو خرید (همان کلیشهی معروف کتابهای موفقیت که با داستان شکست نویسنده شروع میشوند)؛ اما برای جبران آلبوم عکسهای یادگاری و قناری، چند ماه و یا چند سال کار کردن لازم است؟ با چقدر پول میشود عکس رنگارنگ لبخند جوانی مادر را دوباره ثبت کرد؟
جبرانناپذیر بودن روابط، از دست دادنشان را دردناکتر میکند. میتوانیم پولدار شویم و تمام پیتزاهای دنیا را بخریم، میتوانیم رُمانی بنویسیم و تمام آدم بزرگها را شیفتهی خود کنیم، میتوانیم برویم فضا، سیاره کشف کنیم، سیاره را به اسم آن کسی که دوستش داشتیم بزنیم؛ ولی هر که باشیم و به هرجا برسیم، آن رابطه دیگر برگشتنی نیست.
۲- سالها بعد، برحسب اتفاق و یا خوب بُر نخوردن ورقهای روزگار، دزد را شناختیم. فهمیدیم کار کی بوده؛ اما پس گرفتن قناری (اگر زنده بود) و آلبوم عکسها، مثل صاف کردن حساب با همکاری جدیدی است که همین که همدیگر را شناختید، یادت بیوفتد که این همانی است که در مهدکودک یک سیلی در گوش تو زده. پس بیخیال عکسها و قناری (و سیلی) میشویم و سوتزنان از کنار هم میگذریم؛ اما فکر این که آن عکسها همین الان روی طاقچهای یا توی کمدی دارند خاک میخورند و منتظرند تا تو نگاهشان کنی و بهت لبخند بزنند، نمیگذارد شب بدون عذاب وجدان بخوابی.
«اگه بشه چی میشه»، چاشنی درد جداییست. میدانیم که آن رابطه دیگر تمام شده، میدانیم که ادامهای در کار نیست، و حتی شاید در سطح منطقی اصلاً دیگر علاقهای هم به ادامه نداشته باشیم؛ اما در سطح احساسی، حس این که سوژهی ما الان آنجاست، الان دارد میخندد، الان دارد میگرید، الان دست کسی را گرفته، الان تنهاست، الان زنده است و... تهِ دلمان را قلقلک میدهد که «کاش با هم باشیم»... «کاش دوباره آلبوم عکسها را ببینم».
اینجا تفاوتی هست بین آلبوم و رابطه. آلبوم مال من است؛ حتی اگر سالها از دزدیده شدنش گذشته باشد؛ اما دیگری مال من نیست. دیگری مال خودش است. من دیدهام که هرگاه منِ خودم را کنار میگذارم، درد جدایی کمتر میشود. هرگاه خودم را در میان نمیبینم (هرچند برای لحظهای)، تجربهی جدایی از «آه! دیگری اینجا نیست.» به «اوه! دیگری اینجا نیست» بدل میشود.
گرچه بهقول منتقدان روانکاوی، «بینش مساوی با درمان نیست»، اما خیلی از ایشان هم قبول دارند که بینش، اغلب مقدمهی درمان است. برای درمان درد جدایی، باید ریشهی درد را جست؛ اما نه در دیگری، که در خود؛ نه در آینده، که در حال.
فرزاد بیان
97/7/30
@bayanz
بسیاری از ما روزی کسی را دوست داشتهایم، و شاید هنوز هم دوستش بداریم. او نیز ما را دوست داشته و شاید هم نداشته؛ فرقی نمیکند؛ هرچه بوده، آن روز دیگر گذشته است.
مدتها به این موضوع فکر کردم که چه چیز در جدایی وجود دارد که تا اینحد دردآور است؛ چنانکه نبودن دیگری در زندگی ما، گاهی حتی از نبودن او در این جهان نیز بیشتر درد دارد. دو فکر به خاطرم رسید:
۱- سالها پیش، خانهی ما را دزد زد؛ اما نه پول برد و نه اسباب و اثاثیه. تنها آلبوم عکسهای یادگاری و قناریمان را برد. خندهدار بود و دردناک.
اسکناسهای از دست رفته را با ماهها و یا سالها کار کردن میتوان دوباره جمع کرد و اسباب و اثاثیه را میتوان از نو خرید (همان کلیشهی معروف کتابهای موفقیت که با داستان شکست نویسنده شروع میشوند)؛ اما برای جبران آلبوم عکسهای یادگاری و قناری، چند ماه و یا چند سال کار کردن لازم است؟ با چقدر پول میشود عکس رنگارنگ لبخند جوانی مادر را دوباره ثبت کرد؟
جبرانناپذیر بودن روابط، از دست دادنشان را دردناکتر میکند. میتوانیم پولدار شویم و تمام پیتزاهای دنیا را بخریم، میتوانیم رُمانی بنویسیم و تمام آدم بزرگها را شیفتهی خود کنیم، میتوانیم برویم فضا، سیاره کشف کنیم، سیاره را به اسم آن کسی که دوستش داشتیم بزنیم؛ ولی هر که باشیم و به هرجا برسیم، آن رابطه دیگر برگشتنی نیست.
۲- سالها بعد، برحسب اتفاق و یا خوب بُر نخوردن ورقهای روزگار، دزد را شناختیم. فهمیدیم کار کی بوده؛ اما پس گرفتن قناری (اگر زنده بود) و آلبوم عکسها، مثل صاف کردن حساب با همکاری جدیدی است که همین که همدیگر را شناختید، یادت بیوفتد که این همانی است که در مهدکودک یک سیلی در گوش تو زده. پس بیخیال عکسها و قناری (و سیلی) میشویم و سوتزنان از کنار هم میگذریم؛ اما فکر این که آن عکسها همین الان روی طاقچهای یا توی کمدی دارند خاک میخورند و منتظرند تا تو نگاهشان کنی و بهت لبخند بزنند، نمیگذارد شب بدون عذاب وجدان بخوابی.
«اگه بشه چی میشه»، چاشنی درد جداییست. میدانیم که آن رابطه دیگر تمام شده، میدانیم که ادامهای در کار نیست، و حتی شاید در سطح منطقی اصلاً دیگر علاقهای هم به ادامه نداشته باشیم؛ اما در سطح احساسی، حس این که سوژهی ما الان آنجاست، الان دارد میخندد، الان دارد میگرید، الان دست کسی را گرفته، الان تنهاست، الان زنده است و... تهِ دلمان را قلقلک میدهد که «کاش با هم باشیم»... «کاش دوباره آلبوم عکسها را ببینم».
اینجا تفاوتی هست بین آلبوم و رابطه. آلبوم مال من است؛ حتی اگر سالها از دزدیده شدنش گذشته باشد؛ اما دیگری مال من نیست. دیگری مال خودش است. من دیدهام که هرگاه منِ خودم را کنار میگذارم، درد جدایی کمتر میشود. هرگاه خودم را در میان نمیبینم (هرچند برای لحظهای)، تجربهی جدایی از «آه! دیگری اینجا نیست.» به «اوه! دیگری اینجا نیست» بدل میشود.
گرچه بهقول منتقدان روانکاوی، «بینش مساوی با درمان نیست»، اما خیلی از ایشان هم قبول دارند که بینش، اغلب مقدمهی درمان است. برای درمان درد جدایی، باید ریشهی درد را جست؛ اما نه در دیگری، که در خود؛ نه در آینده، که در حال.
فرزاد بیان
97/7/30
@bayanz
❤1
📝 اریک برن
«... هنگام نوشتن این کلمات، یک خرِ خاکی از روی میزم میگذرد. اگر او را به پشت بخوابانم، باید تلاشی جانکاه صورت دهد تا دوباره بتواند روی پاهایش قرار گیرد. در طی این تلاش، او در زندگیاش «مقصودی» دارد. وقتی موفق شد، میتوان پیروزی را در او دید. فوری از یک سو فرار میکند و آن وقت میتوان حدس زد چه داستانی در جمع خرِ خاکیها تعریف خواهد کرد، و نسل جوان خرِ خاکی با چه احترامی به او، که حشرهای موفق است، خواهد نگریست. اما توأم با این پیروزی، شرنگ یأسی نیز وجود دارد. حال که در رأس قرار گرفته، زندگیاش دیگر بی «هدف» بهنظر میرسد. شاید بد نباشد به امید موفقیت، دوباره بازگردد و همه چیز را تکرار کند. شاید بهتر باشد پشتش را با مرکب علامتگذاری کنم تا در شناسایی او تردیدی نباشد. جانور دلیری است این خرِ خاکی. بیخود نیست که میلیونها سال است در این دنیا دوام آورده.»
بازیها: روانشناسی روابط انسانی؛ نوشتهی اریک برن؛ برگردان اسماعیل فصیح؛ صفحهی ۹۲.
تصویر از Laura Caballero Mondéjar.
@bayanz
«... هنگام نوشتن این کلمات، یک خرِ خاکی از روی میزم میگذرد. اگر او را به پشت بخوابانم، باید تلاشی جانکاه صورت دهد تا دوباره بتواند روی پاهایش قرار گیرد. در طی این تلاش، او در زندگیاش «مقصودی» دارد. وقتی موفق شد، میتوان پیروزی را در او دید. فوری از یک سو فرار میکند و آن وقت میتوان حدس زد چه داستانی در جمع خرِ خاکیها تعریف خواهد کرد، و نسل جوان خرِ خاکی با چه احترامی به او، که حشرهای موفق است، خواهد نگریست. اما توأم با این پیروزی، شرنگ یأسی نیز وجود دارد. حال که در رأس قرار گرفته، زندگیاش دیگر بی «هدف» بهنظر میرسد. شاید بد نباشد به امید موفقیت، دوباره بازگردد و همه چیز را تکرار کند. شاید بهتر باشد پشتش را با مرکب علامتگذاری کنم تا در شناسایی او تردیدی نباشد. جانور دلیری است این خرِ خاکی. بیخود نیست که میلیونها سال است در این دنیا دوام آورده.»
بازیها: روانشناسی روابط انسانی؛ نوشتهی اریک برن؛ برگردان اسماعیل فصیح؛ صفحهی ۹۲.
تصویر از Laura Caballero Mondéjar.
@bayanz