بَیان
8.47K subscribers
171 photos
112 videos
5 files
214 links
می‌خوانم. می‌نویسم.

ایکس (توییتر سابق):
https://x.com/farzad_bayan

اینستاگرام:
https://instagram.com/farzad.bayan
Download Telegram
نویسندگان مشهور ساعت چند از خواب بیدار می‌شوند؟

@bayanz
بَیان
نویسندگان مشهور ساعت چند از خواب بیدار می‌شوند؟ @bayanz
این تصویرسازی را سایت Brainpickings انجام داده: https://goo.gl/jbKUkM

فهرست به ترتیب ساعت بیدار شدن، از بالزاک (۱ صبح) شروع می‌شود و به بوکوفسکی (۱۲ ظهر) ختم می‌شود.

جوایزی که نویسنده برای خودش کرده، با هاله‌هایی رنگی در اطراف عکسش مشخص شده. کنار اسم آنهایی که قبل از جایزه‌ی نوبل زندگی می‌کرده‌اند یک ستاره خورده (*).

تعداد و ژانر آثار هر نویسنده هم با خط‌چین‌هایی در کنار اسمش آمده.

ماریا پوپوا، نویسنده و بلاگر ۳۳ ساله‌ و ایده‌پرداز این تصویرسازی می‌گوید:

"فاکتورهای زیادی در خروجی کار نویسنده تاثیرگذار است، که خواب فقط یکی از آن‌هاست؛ بنابراین نمی‌توان انتظار یک رابطه‌ی علت و معلولی داشت؛ با این حال همبستگی‌های جالبی دیده می‌شود: مثلاً کسانی که دیر بیدار می‌شدند (به استثنای بردبری و تولستوی)، آثار بیشتری تولید کردند اما جوایز کمتری نسبت به آنهایی که زود بیدار می‌شدند، بردند.

شاید مهم‌ترین درس این تصویرسازی این است که هیچ روتین مشخصی موفقیت را تضمین نمی‌کند و تنها چیز مهم، «داشتن» یک روتین و نگه داشتن آن است."

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طبیعت بی‌جان (still life)

بار اولی که این انیمیشن را دیدم، میزانی که تحت تاثیر قرار گرفتم قابل وصف نیست. در یک عبارت اگر بخواهم خلاصه کنم: جادوی تصاویر و خاطرات.

کاری از مهدی شیری.

@bayanz
⁣هزینه‌ی نقادی

آزمایش کردند دیدند وقتی کسی به یک قطعه‌ی موسیقی گوش می‌دهد، تغییرات فیزیولوژیک مثل تغییر در تعداد ضربان قلب و تنفس در بدنش به وجود می‌آید؛ اما اگر کسی به طور نقادانه به موسیقی گوش کند، هیچ‌کدام از این تغییرات اتفاق نمی‌افتند.

در یک آزمایش از یک گروه خواسته شد فیلم طنزی را صرفاً تماشا کنند و از یک گروه دیگر خواسته شد همین فیلم را برای ارزیابی کیفیتش تماشا کنند. گروهی که فیلم را با نگاه نقادانه تماشا کرده بودند، در طول فیلم کمتر خندیدند و نمره‌ی پایین‌تری نسبت به گروه اول به فیلم دادند.

آزمایشی در مورد تاثیر نگاه نقادانه در روابط بین‌ فردی سراغ ندارم، اما به‌طور تجربی حدس می‌زنم ارتباط گرفتن با دیگری از زاویه‌ای نقادانه، اولاً واکنش‌های طبیعی فیزیولوژیک را ناممکن کند و دوم، تصویر پرعیب و ایرادتری از طرف مقابل در ذهن بسازد.

آزمایش اول در کتاب «موسیقی و ذهن» نوشته‌ی آنتونی استور آمده و به آزمایش دوم در کتاب Originals: How Non-Conformists Move the World نوشته‌ی آدام گرنت اشاره شده است.

گرافیک از Art Amrit

فرزاد بیان

@bayanz
ابتدایی بودم. دوستم برای جمعه ظهر منو ناهار دعوت کرد خونشون. صبح پا شدم. دیدم حسش نیست. لش کردم رو تخت نرفتم خونشون. فرداش تو مدرسه بهم گفت: چرا نیومدی؟ من حتی نوشابه رو توی لیوان ریخته بودم... 💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مستند تهران. این قسمت: در یک صبح بارانی.

این مستند را تکه‌تکه و آرام‌آرام دارم می‌سازم. شاید اگر ده‌ها قسمتش سرهم شود شاید بتواند حسم را نسبت به تهران بازگو کند.

موسیقی: مرگ - محسن نامجو.

@bayanz
تنها چیزی که می‌خواهم!

📖 برگرفته از کتاب مدرسه‌ی رویایی، توتوچان دختر کوچکی پشت پنجره؛ تتسوکو کورویاناگی؛ سوسن فیروزی.
--

توتوچان برای اولین‌بار به یک نمایشگاه در معبد می‌رفت. هنگامی که او با پدر و مادرش در طول جاده قدم می‌زد تا به نمایشگاه برسد، ناگهان شب با نورهایی روشن می‌شد. او به داخل تمام دکه‌های کوچک چوبی سرک می‌کشید. صداهای عجیبی از همه‌جا شنیده می‌شد – جیغ، جلزوولز و انفجار – و انواع بوهای اغواکننده به مشام می‌رسید. همه‌چیز تازه و عجیب بود.

هم‌چنان که توتوچان راه می‌رفت و چشمانش را به‌سرعت به این سو و آن سو می‌گرداند، ناگهان ایستاد. درحالی که به جعبه‌ای پر از جوجه‌های زرد پر سروصدا خیره شده بود، فریاد زد: «اوه، نگاه کنید!». پدر و مادرش را به‌سوی آن‌ها کشید و گفت: «من یکی می‌خواهم! خواهش می‌کنم یکی برایم بخرید! خواهش می‌کنم!»

همه‌ی جوجه‌ها به سوی توتوچان چرخیدند و برای این که او را ببینند، سرهای کوچکشان را بالا گرفتند، درحالی که دم‌های کوچکشان را به این سو و آن سو تکان می‌دادند، بلندتر جیک‌جیک کردند.

توتوچان گفت: «ناز نیستند؟» او فکر می‌کرد که تا آن موقع در تمام زندگی‌اش چیزی ندیده بود که آن‌قدر خواهان آن باشد و جلو آن‌ها نشست. به پدر و مادر نگاه کرد و با التماس گفت: «خواهش می‌کنم.» اما در کمال تعجب والدینش بلافاصله سعی کردند که او را از آنجا دور کنند.

«اما شما گفتید که چیزی برای من خواهید خرید و این تنها چیزی است که من می‌خواهم!»

مادر به آرامی گفت: «نه عزیزم، این جوجه‌های بیچاره به‌زودی خواهند مرد.»

توتوچان درحالی که گریه‌اش گرفته بود پرسید: «چرا؟»

پدر او را کنار کشید تا فروشنده نشنود و توضیح داد: «توتوچان آن‌ها الان زیبا هستند اما خیلی ضعیفند و مدت زیادی زنده نخواهند ماند. تو هم وقتی جوجه بمیرد، فقط گریه خواهی کرد. به این دلیل ما نمی‌خواهیم تو جوجه داشته باشی.»

اما توتوچان عزمش را جزم کرده بود که یک جوجه داشته باشد و گوش نمی‌کرد: «من نمی‌گذارم بمیرد! از او مراقبت می‌کنم.»

پدر و مادر هم‌چنان سعی می‌کردند او را از جعبه دور کنند، اما او با علاقه‌ی بسیاری به جوجه‌ها نگاه می‌کرد. جوجه‌ها هم بسیار با علاقه به او نگاه می‌کردند و هنوز خیلی بلند جیک‌جیک می‌کردند. توتوچان تصمیمش را گرفته بود و تنها چیزی که می‌خواست یک جوجه بود. به والدینش التماس می‌کرد: «خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم یکی برای من بخرید.»

«ما نمی‌خواهیم تو جوجه داشته باشی، زیرا بالاخره فقط به گریه‌ی تو می‌انجامد.»

توتوچان گریه را سرداد و درحالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر بود به‌سوی خانه به راه افتاد. هنگامی که در جاده‌ی تاریک به سوی خانه برمی‌گشتند، او با صدای متشنجی گفت: «من در تمام عمرم هرگز چیزی را تا این اندازه نخواسته‌ام. من دیگر از شما نخواهم خواست که چیزی برایم بخرید. خواهش می‌کنم یکی از آن جوجه‌ها را برایم بخرید!»

بالاخره پدر و مادر تسیلم شدند. تمام صورت توتوچان مثل آفتاب بعد از باران لبخند می‌زد، چرا که درحالی به خانه می‌رفت که یک جعبه‌ی کوچک حاوی دو جوجه در دست داشت.

روز بعد مادر از نجار خواست که یک قفس پرنده بسازد و یک لامپ در آن کار بگذارد تا جوجه‌ها را گرم نگه دارد. توتوچان تمام روز جوجه‌ها را نگاه کرد. جوجه‌های زرد کوچولو خیلی ناز بودند، اما افسوس، روز چهارم یکی از آن‌ها از حرکت ایستاد. و روز پنجم دیگری نیز حرکتی نکرد. توتوچان آن‌ها را صدا زد و تکان داد، اما آن‌ها کوچکترین صدایی ندادند. او صبر کرد و صبر کرد. اما آن‌ها هرگز دوباره چشم‌هایشان را باز نکردند. درست همان چیزی که پدر و مادر گفته بودند، اتفاق افتاد. او درحالی که گریه می‌کرد چاله‌ای در باغچه کند و دو پرنده‌ی کوچک را دفن کرد و یک گل کوچک در آن محل گذارد. قفسی که آن‌ها در آن بودند، اکنون به‌طور زننده‌ای بزرگ و خالی به‌نظر می‌رسید. با دیدن یک پر کوچک زرد در گوشه‌ی قفس، او به خاطر آورد که آن دو جوجه‌ی کوچک در نمایشگاه هنگامی که او را دیدند چگونه جیک‌جیک می‌کردند و درحالی که بی‌صدا گریه می‌کرد، دندان‌هایش را به هم می‌فشرد.

او هرگز در عمرش چیزی را به این اندازه نخواسته بود که حالا به این زودی از دستش رفته بود. این اولین تجربه‌ی او از جدایی و از دست دادن بود...

-- مدرسه‌ی رویایی، توتوچان دختر کوچکی پشت پنجره؛ تتسوکو کورویاناگی؛ سوسن فیروزی

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از توریست‌ها پرسیدم جالب‌ترین چیز و آزاردهنده‌ترین چیز در مورد ایران چی بود؟ پاسخشون رو بشنوید.

@bayanz
Forwarded from بَیان
«تمام بدبختی‌های آدم از وقتی شروع می‌شه که این تیپ رو می‌گیره... پاشو برو بخواب!»

— آتشکار، محسن امیریوسفی، ۱۳۸۶.

@bayanz
بَیان
Simeon ten Holt – Canto Ostinato - Section 74 (Theme I)
برشی از آهنگی که زندگی کسانی رو تغییر داده 🎴
⁣توییترنویسی

قبلاً در همین کانال یادداشتی نوشتم با عنوان «هرزگاه احساس» که با این پاراگراف شروع می‌شد:

«شکی نیست که شبکه‌های اجتماعی، پرمخاطب‌ترین ابزار ارتباطی در ایران امروز است. این ابزار پرمخاطب، به‌شدت دم دست است و به سبب همین ویژگی دم دستی بودنش گاهی عرصه‌ی بروز درلحظه‌ی احساسات می‌شود؛ احساساتی که در صورت پرورده شدن می‌توانند هنر به بار بیاورند، اما در شبکه‌های اجتماعی ممکن است نارس عرضه ‌شوند و به‌هرز بروند.»
https://t.me/Bayanz/183

حالا اعتراف می‌کنم که خودم در اعماق این هرزگاهم. از وقتی در توییتر می‌نویسم، فکرهایم را در ۲۸۰ کاراکتر جمع‌وجور می‌کنم و بیرون می‌دهم. دیگر برای توصیف فکر یا احساسم به کوتاه‌ترین جمله‌ای که مطلب را برساند اکتفا می‌کنم.

توییتر از ۲ جهت برایم نگران‌کننده است:

۱- به‌قول حافظ: «کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت». زیاده‌گویی نکوهیده است و کم‌گویی با خطر بدفهمی همراه است.

۲- توییتر خیلی دم است. دقیق‌تر بگویم: زیادی دم دست است. وقتی در ایستگاه اتوبوس فکری به ذهنم می‌رسد، می‌توانم بلافاصله توییتش کنم و بلافاصله بازخوردش را ببینم. هیچ ایده‌ای ندارم که چقدر خودآگاه و چقدر ناخودآگاه از بازخوردها تاثیر می‌پذیرم، فقط مطمئنم که تاثیر می‌پذیرم. همین که گاهی مقاومت می‌کنم که تاثیر نپذیرم، همین مقاومت نشانه‌ی واضحی ا‌ست از این که دارم تاثیر می‌پذیرم.

توییتر گالری‌ای آشفته از حرف‌هایی در سبک‌های گوناگون است. توییتی خودافشاگرانه از حال و روز کسی که احساس هم‌دردی آدم را برمی‌انگیزد، ممکن است در کنار یک توییت رئالیستی درباره‌ی تصمیم اخیر دونالد ترامپ قرار بگیرد. نمی‌دانم اگر قرار بود آثار موزه‌ی لوور را با آثار موزه‌ی یادمان نسل‌کشی ارمنی‌ها در یک‌جا کنار هم نمایش دهند، اصلاً حس هیچ‌کدام منتقل می‌شد یا نه. توییتر چنین جایی‌ست.

مدت‌ها پیش تکلیف خودم را با اینستاگرام روشن کردم. در مورد توییتر تا حالا در مرحله‌ی آزمایش بودم. کم‌کم وقت نتیجه‌گیری است.

فرزاد بیان

— گرافیک از Yondr Studio
97/6/30
@bayanz
معلم اول ابتدایی عزیزم!

حتماً می‌دانی که روز اول مدرسه بچه‌ها چقدر می‌ترسند و برای همین از مامان‌ بچه‌ها خواستی همراه بچه‌ها داخل کلاس بیایند؛ اما آن روز نیمکت‌ها زود پر شد و مامان من پشت در ماند. من همه‌جا را نگاه کردم ولی فقط مامان بقیه را دیدم. من کنار مامان یک بچه‌ی دیگر که خیلی چاق‌تر از مامان خودم بودم نشستم. شاید ندانی آن روز در بین آن بچه‌های مامان‌دار چقدر احساس بی‌کسی کردم.

...اما خیلی زود عاشقت شدم. روزی که حرف «آ» را درس دادی و بعد سر کلاس آش خوردیم خیلی به من خوش گذشت. بعد تمرین آی کلاه‌دار کردیم و من کلاه آ را وارونه می‌کشیدم و وقتی که زنگ خورد و به من گفتی که کلاه را باید درست بکشم من ترسیدم که الان همه‌ی بچه‌ها می‌روند خانه و من می‌مانم؛ اما تو گفتی که بروم و در خانه تمرین کنم و من خیالم راحت شد.

از این که چون دانشجوی بابای من بودی - و من این را می‌دانستم – به‌جای یک مهر آفرین که برای همه می‌زدی برای من ۱۰ تا می‌زدی و وقت‌هایی که مشق نمی‌نوشتم به من مثل بقیه غر نمی‌زدی هم لذت می‌بردم و هم از این فرق رنجور می‌شدم. آن روز که من برای چندمین بار مشق ننوشته بودم و گفتی چند دقیقه پای تخته رو به کلاس بایستم خیلی مضطرب شدم. هنوز یک دقیقه نشده بود که گفتی بشینم، اما همان یک دقیقه تا مدت‌ها جلوی چشمم بود. شاید نمی‌دانستی که رونویسی برایم چقدر کار سختی بود.

من عاشق دفتر حروفم بودم که هر حرفی که یاد می‌گرفتیم یک عکس – مثلاً عکس گاو برای حرف «گ» - توی دفترمان می‌چسباندی. هنوز هم این دفتر را دارم.

شاید اگر می‌توانستم آینده را ببینم، بیشتر قَدْرت را می‌دانستم.

پی‌نوشت: این اولین ۱ مهری است که نه مدرسه و نه دانشگاه داشتم. به‌عبارت دیگر این اولین ۱ مهری بود که ساعت را کوک نکردم. اعتراف می‌کنم که هرگز دلم برای این نظام آموزشی ورشکسته و فروریخته تنگ نخواهد شد.

فرزاد بیان

۱ مهر ۱۳۹۷

@bayanz
داشتم بی‌هدف توی فولدرهای کامپیوتر چرخ می‌زدم که به این عکس برخوردم. برشی از «هاگاکوره: کتاب سامورایی».

@bayanz
بَیان
داشتم بی‌هدف توی فولدرهای کامپیوتر چرخ می‌زدم که به این عکس برخوردم. برشی از «هاگاکوره: کتاب سامورایی». @bayanz
مترجم این کتاب، آقای سیدرضا حسینی مقدمه‌ای برای این کتاب نوشته که از خواندنش حظ می‌کنم. قبلاً در همین کانال منتشرش کردم. اینجا را نگاهی بیاندازید:

https://t.me/Bayanz/127

@bayanz
Forwarded from دیدما
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن «فیلیپینگ فیلیپ: چُرت ناخوشایند»

محصول استودیوی دیدما ✌️

🔗 اطلاعات بیشتر در مورد بازی: flippingfilip.com

@deedema
دیدما
انیمیشن «فیلیپینگ فیلیپ: چُرت ناخوشایند» محصول استودیوی دیدما ✌️ 🔗 اطلاعات بیشتر در مورد بازی: flippingfilip.com @deedema
انیمیشن «فیلیپینگ فیلیپ: چُرت ناخوشایند» کار انیماتورهای کاردرست استودیوی «دیدما»ست. من هم یک گوشه‌ای همان زیر میرها کنار این بچه‌های این‌کاره کار می‌کنم. دیدما یک استودیوی بازی‌سازی است و این انیمیشن هم برای یکی از بازی های ما به اسم Flipping Filip ساخته شده. کارهای بچه‌های این استودیو به نظر من بسی مایه‌ی فخر و امید به زندگی و ارضای ایگو و تقویت اعتماد به نفس و در یک کلام مصداق زنده‌ی «ما می‌توانیم» است.

@bayanz
۱۰ تمرین ضد خجالت

۱- از داروخانه کاندوم بخرید.
۲- در پیاده‌روی شلوغ با صدای بلند آواز بخونید.
۳- پابرهنه تا سر کوچه برید.
۴- از ظاهر یک غریبه صادقانه تعریف کنید.
۵- از مردم خیابون عکاسی کنید.
۶- یک لباس انتخاب کنید. این‌قدر چونه بزنید تا نصف قیمت بده. اگه نداد نخرید.
۷- با لباس تو خونه برید عروسی.
۸- با عابربانک خالی خرید کنید و وقتی گفت «موجودی کافی نیست» خواهش کنید که پولش رو فردا بیارید.
۹- از یک مسافر خواهش کنید پول تاکسی‌تون رو حساب کنه و وقتی پیاده شدید بهش بدید.
۱۰- با یک نفر دِیت بذارید و با مامانتون سر دِیت برید.

فرزاد بیان

97/6/30
@bayanz
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی پشتت می‌خاره ولی کسی نیست پشتتو بخارونه

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی روزگاری خطی بود... (Once Upon a Line)

مردی خسته از زندگی، راه تازه‌ای برای زندگی پیدا می‌کند.

🏆 نامزد نهایی اسکار ۲۰۱۶

💬 بدون دیالوگ

@bayanz
⁣- جمعیت تهران چقدره؟

- ۸-۹ میلیون.

- چندتا دوست صمیمی داری؟

- کمتر از بندای انگشتای یک دست.

- یه جای کار نمی‌لنگه؟

- به این که از روبرو داره میاد نگاه کن.

- کدوم؟

- همین که بارونی آبی پوشیده.

- خب؟

- قبلاً دیده بودیش؟

- نه.

- احتمالاً این اولین و آخرین باریه که می‌بینیش. شاید اگه تو یه شهر کوچیک زندگی می‌کردی، امشب دوباره می‌دیدیش و به هم لبخند می‌زدید، ولی اینجا تقریباً هیچ شانسی وجود نداره که دوباره ببینیش. برای صمیمی شدن با یه آدم، وقت‌گذرونی با اون آدم لازمه، دقیقاً‌ همون چیزی که تو شهرای شلوغ کمتر پیدا می‌شه. توی شلوغی، آدمای زیادی می‌بینی، ولی وقت کمی با هرکس می‌گذرونی. پارادوکسی در کار نیست، جمعیت بیشتر؛ شانس ملاقات آدمای آشنا کمتر؛ شانس صمیمی شدن کمتر؛ آدم‌ها تنهاتر. حالا شاید بپرسی پس اینا که با همن از کجا همدیگرو پیدا کردن؟ مدرسه، دانشگاه، محیط کار و هرجا که آدمای یکسانی واسه ساعات مشخصی از روز دور هم جمع بشن؛ در این‌جور جاها شانس ملاقات چندین و چندباره‌ی چهره‌های آشنا وجود داره؛ پس همینطور شانس دوستی و صمیمیت.

- می‌دونی چرا من و تو هیچ‌وقت صمیمی نمی‌شیم؟

- تو بگو.

- چون آدما معلم نمی‌خوان، دوست می‌خوان.


فرزاد بیان

گرافیک از Daniel Spacek.

97/7/19
@bayanz
1