بَیان
8.47K subscribers
171 photos
112 videos
5 files
214 links
می‌خوانم. می‌نویسم.

ایکس (توییتر سابق):
https://x.com/farzad_bayan

اینستاگرام:
https://instagram.com/farzad.bayan
Download Telegram
ناگفته‌های فروید!

«پیش از آنکه تشخیص دهید دچار افسردگی هستید یا اعتماد به نفس پایینی دارید، اطمینان حاصل کنید که توسط یک مشت عوضی محاصره نشده‌اید — فروید»

این نقل‌قول که به فروید منسوب شده است این روزها دارد در توییتر فارسی دست‌به‌دست می‌شود؛ ولی آیا فروید هرگز همچین حرفی زده؟

ماجرا از این قرار است: ۸ سال پیش کاربری در توییتر این توییت را منتشر کرد:

Before you diagnose yourself with depression or low self esteem, first make sure you are not, in fact, just surrounded by assholes.

لینک توییت: https://twitter.com/debihope/status/8154179378

این جمله در اینترنت پخش شد و از آنجایی که مردم فتیش سخن بزرگان دارند، به فروید منسوب شد.

کاربری که توییت اصلی را ارسال کرده، بعدها اعلام کرد که این توییت کاملاً ساخته و پرداخته‌ی ذهن خودش بوده و آن را درباره‌ی دوست‌پسر قبلی‌اش نوشته.

برگردیم به ایران. بعد از گذشت ۸ سال از توییت اصلی، حالا کاربری در توییتر، جمله را به فارسی برگردان کرده و به انضمام نام فروید منتشر ساخته.

لینک توییت: https://twitter.com/izabelle333/status/1010762136648372224

هزار و چندی نفر هم لایک زده‌اند و حتماً تا الان سر از کانال‌های تلگرامی درآورده و دارد توی گروه‌های فامیلی دست‌به‌دست می‌شود.

این بود ماجرای فروید و حرفی که هرگز نزده!

دفع سوءظن: هدف این یادداشت، انداختن تقصیر گردن کسی نبود؛ چون در شرایط قاراشمیش فعلی، اصلاً اگر کسی حوصله‌ی چک کردن صحت نقل‌قول‌ها را داشته باشد باید ازش تعجب کرد. هدفم تنها این بود که تخم شک را نسبت به نقل‌قول‌هایی که فله‌ای در اینترنت دست‌به‌دست می‌شود در دل‌ها بکارم؛ که اگر کاشته شد، آبیاری‌اش با شما.

ته و توی قضیه‌ای را که تعریف کردم، سایت Quote Investigator در آورده: https://goo.gl/doihc1

فرزاد بیان

97/4/4
@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا رفتم ایتالیا؟

امین آزاد از دلایلش برای مهاجرت می‌گوید.

قضیه مربوط به ۵ سال پیش است، یعنی شروع دولت آقای روحانی؛ غم‌انگیز است که ماجرا هنوز، مثل روز اول بوی تازگی می‌دهد.

@bayanz
بَیان
چرا رفتم ایتالیا؟ امین آزاد از دلایلش برای مهاجرت می‌گوید. قضیه مربوط به ۵ سال پیش است، یعنی شروع دولت آقای روحانی؛ غم‌انگیز است که ماجرا هنوز، مثل روز اول بوی تازگی می‌دهد. @bayanz
توضیحات امین آزاد درباره‌ی این مستند:

درس خواندن در یک دانشگاه که سطح علمی‌اش از تمام دانشگاه‌های ایران بالاتراست یا وارد شدن به کشوری با فرهنگ و هنر غنی و یا جهش برای وارد شدن به دنیایی جدید که سقف پیشرفتش مثل ایران محدود نباشه شاید می‌تونست دلایل اصلی من برای رفتن به ایتالیا باشه اما این دلایل نبود که من را روانه سفر کرد.

حتی دغدغه برخی از ایرانی‌ها برای رسیدن به آزادی بیشتر و سطح زندگی بالا‌تر هم دلیل اصلی رفتن من نبود…

البته نمی‌توانم بگویم هیچ کدام از این دلایل موتور محرک برای رفتنم نبود که اگر این را بگویم، دروغ گفته‌ام. ولی دلیل اصلی این حرف‌ها نیست، دلیلش این بود که بعد از ۱۲ سال کار در ایران دیگر به بن بست رسیده وعملا بیکار شده بودم. از طرفی فضای سیاسی هر روز بسته‌تر می‌شد. کار به جایی رسیده بود که قبل از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۲ فکر می‌کردم جلیلی یا ‌‌نهایت قالیباف رئیس جمهورخواهند بود و این کافی بود تا حدس بزنم شرایط قرار است یا به همان شکل ادامه پیدا کند و یا حتی بد‌تر بشود. تحریم‌ها هم عملا زندگی من را که در طبقه متوسط زندگی می‌کردم، ویران کرده بود. با این اوصاف از اواسط سال ۹۱ تصمیمم برای خواندن زبان ایتالیایی جدی شده بود؛ اما چرا از کشورهای مختلف ایتالیا را انتخاب کردم؟

علت این انتخاب رایگان بودن تحصیل در ایتالیا، بورس‌های خوب دانشجویی این کشور و رتبه خوب دانشگاه‌های ایتالیا بود. رتبه بالا کمک می‌کند تا در مقاطع بالا‌تر بتوانم به کشور بهتری مثل کانادا یا آمریکا بروم.

در سال ۸۹ با توجه به تعطیل شدن روزنامه‌های مختلف و نداشتن امنیت شغلی مطمئن شده بودم نمی‌توانم دیگر به شغل روزنامه نگاری به عنوان شغل اصلیم بپردازم و این دردناک بود.

تا قبل از آن مهندسی شغل دومم بود. کم کم به شرایط جدید عادت می‌کردم و در کار مهندسیم هم پیشرفت می‌کردم که از اواسط سال ۹۰ تحریم کمر صنعت را شکست. هر روز هم اوضاع بد‌تر می‌شد تا اینکه شرکتی که در آن کار می‌کردم عملا ورشکست شد.

شرایط سیاسی قبل از انتخابات و فضای بسته مطبوعات هم طوری بود که به خودم ‌گفتم باید از ایران بروم. زمانی که پذیرش و ویزای تحصیلیم قطعی شده بود، ناگهان روحانی برنده انتخابات شد و فضای کشور تغییر کرد. تغییر فضا به حدی بود که دو هفته آخر اقامتم درایران، دو پیشنهاد دبیری و سردبیری در روزنامه ها داشتم. با همۀ دو دلی‌ام، تصمیم گرفتم بروم.

چند ماه اول هنوز می‌خواستم برگردم و درس را نیمه کاره رها کنم اما تعطیل شدن روزنامه‌هایی مثل بهار و آسمان و جلوگیری از انتشار مجدد روزنامه نشاط باعث شد بمانم تا درسم را ادامه بدهم. هنوز نمی‌دانم که در خارج از ایران ماندنی می‌شوم یا نه؟ ولی می‌دانم که بخشی از وجودم برای همیشه در ایران باقی مانده است.

امین آزاد - فرودین ۹۳

@bayanz
Forwarded from بَیان
⁣مصایب رفتن

۱- سالن ترمینال پر است از جوان‌هایی که با کوله‌ای بر پشت در جست‌وجوی اتوبوس شهر محل تحصیل‌شان‌اند. دختری پدرش را بغل می‌کند و صورتش را می‌بوسد. بغل و بوسه‌ای که از این فاصله‌ی دوری که قرار است بینشان بیافتد،‌ شاید تا چند ماه آینده تکرار ‌نشود. پدر برای دلگرمی یادآوری می‌کند که «هر کاری داشتی به خودم زنگ بزن» و شاید ته دلش خوب می‌داند که چند دقیقه‌ی دیگر، که فرزندش کیلومترها از او دور شده، محدوده‌ی عملکرد و کمک‌رسانی‌اش چقدر محدود خواهد بود. آن طرف‌تر پسری کلافه از مادری‌ست که آخرین تیرهای خدنگ به نصیحت ‌آغشته‌اش را پرتاب می‌کند تا شاید از دل پسر بگذرد و جایی به کارش بیاید.

۲- کنار صف مسافران پروازهای خارجی نشسته‌ام و به صداها گوش می‌کنم. کنار من درب ورود است که همراهان مسافر جلوتر از آن نمی‌توانند بروند. این طرف در، پدر و مادر و چند نفر از خویشاوندان جمع شده‌اند. پدر جلوتر می‌رود و با متانتی که بیشتر عاجزانه به‌نظر می‌رسد تا قاطعانه می‌گوید: «قوی باش دخترم». دختر آن طرف در است و من که نشسته‌ام تصویرش را نمی‌بینم، فقط صدای اشک می‌آید. یاد داستان گرگ و ماه می‌افتم. خدایان از سر حسادت به آوازخواندن ماه، صدایش را از او گرفتند. از آن پس ماه، فقط گریست و از اشک‌هایش ستاره‌ها پدید آمدند.

۳- نلسون ماندلا در ۹ سالگی پدرش را از دست داد و مادرش او را به قیومیت خانواده‌ای نایب‌السلطنه درآورد. پس از آن، ماندلا دیگر برای سال‌ها مادر و خویشانش را ندید. به مبارزه با آپارتاید برخواست، ۲۷ سال زندانی کشید، رهبر کنگره‌ی ملی آفریقا و رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی شد. با وجود همه‌ی این کرده‌ها، ماندلا همواره تضاد عمیقی میان مسئولیتش در قبال خانواده و مسئولیتش در قبال اجتماع احساس می‌کرد. چنانچه در خاطرش می‌نویسد: «تعهد من نسبت به مردمم، به میلیون‌ها مردم آفریقای جنوبی که شاید هرگز نبینم و نشناسمشان، به هزینه‌ی کسانی بود که بیش از همه می‌شناختم و عاشقشان بودم. این موضوع به‌سان لحظه‌ای که کودکی از پدرش می‌پرسد: «چرا نمی‌تونی پیش ما بمونی؟» ساده و غیرقابل فهم است. و پدر باید کلمات دردناکی به زبان بیاورد: «مثل تو بچه‌های دیگه‌ای هم هستند، خیلی خیلی هستند...» و آنگاه خاموش می‌شود.» (۱)

۴- از مصایب رفتن، نه ماندلا در امان است و نه آنان که هر هفته اسکایپ می‌کنند، و نه آنان که پدری دارند که هر وقت کار داشتند به خودش زنگ بزنند، و نه هیچ انسان خودساخته یا نساخته‌ی دیگری. بریدن ریشه‌ها محال است؛ حتی آنگاه که کاملاً فراموشمان شده‌ است، در خوابمان سربر می‌آورند و به ما یادآوری می‌کنند که چه بودیم و چه داشتیم. رفتن نه بهتر است، نه بدتر؛ رفتن هزینه‌ی به‌دست آوردن چیزی‌ست که اینجا نیست. هزینه‌ای که می‌تواند برابر ندیدن عزیزانمان باشد.

فرزاد بیان

(۱) Mandela, Nelson (1994). Long Walk to Freedom, p. 543
عکس: بازگشت فرزند متلف. رمبرانت. حدود ۱۶۶۵. برگرفته از خلاصه‌ی تاریخ هنر، نوشته‌ی پرویز مرزبان، صفحه‌ی ۱۸۶.

96/6/11
@bayanz
آیا مدیتیشن می‌کنید؟
anonymous poll

تابه‌حال مدیتیشن نکرده‌ام – 112
👍👍👍👍👍👍👍 53%

قبلاً امتحان کردم ولی ادامه ندادم – 51
👍👍👍 24%

هر از گاهی مدیتیشن می‌کنم – 37
👍👍 18%

به‌طور مداوم مدیتیشن می‌کنم – 11
👍 5%

👥 211 people voted so far.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چای و رضایت در رابطه‌ی جنسی: یک تشبیه ساده

@bayanz
بَیان
چای و رضایت در رابطه‌ی جنسی: یک تشبیه ساده @bayanz
به‌طور خاص آنجایش را خیلی دوست دارم که می‌گوید اگر کسی امروز چایی خواست، دلیل نمی‌شود که فردا و پس‌فردا و همه‌ی روزهای هفته هم چایی بخواهد.
نویسندگان مشهور ساعت چند از خواب بیدار می‌شوند؟

@bayanz
بَیان
نویسندگان مشهور ساعت چند از خواب بیدار می‌شوند؟ @bayanz
این تصویرسازی را سایت Brainpickings انجام داده: https://goo.gl/jbKUkM

فهرست به ترتیب ساعت بیدار شدن، از بالزاک (۱ صبح) شروع می‌شود و به بوکوفسکی (۱۲ ظهر) ختم می‌شود.

جوایزی که نویسنده برای خودش کرده، با هاله‌هایی رنگی در اطراف عکسش مشخص شده. کنار اسم آنهایی که قبل از جایزه‌ی نوبل زندگی می‌کرده‌اند یک ستاره خورده (*).

تعداد و ژانر آثار هر نویسنده هم با خط‌چین‌هایی در کنار اسمش آمده.

ماریا پوپوا، نویسنده و بلاگر ۳۳ ساله‌ و ایده‌پرداز این تصویرسازی می‌گوید:

"فاکتورهای زیادی در خروجی کار نویسنده تاثیرگذار است، که خواب فقط یکی از آن‌هاست؛ بنابراین نمی‌توان انتظار یک رابطه‌ی علت و معلولی داشت؛ با این حال همبستگی‌های جالبی دیده می‌شود: مثلاً کسانی که دیر بیدار می‌شدند (به استثنای بردبری و تولستوی)، آثار بیشتری تولید کردند اما جوایز کمتری نسبت به آنهایی که زود بیدار می‌شدند، بردند.

شاید مهم‌ترین درس این تصویرسازی این است که هیچ روتین مشخصی موفقیت را تضمین نمی‌کند و تنها چیز مهم، «داشتن» یک روتین و نگه داشتن آن است."

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طبیعت بی‌جان (still life)

بار اولی که این انیمیشن را دیدم، میزانی که تحت تاثیر قرار گرفتم قابل وصف نیست. در یک عبارت اگر بخواهم خلاصه کنم: جادوی تصاویر و خاطرات.

کاری از مهدی شیری.

@bayanz
⁣هزینه‌ی نقادی

آزمایش کردند دیدند وقتی کسی به یک قطعه‌ی موسیقی گوش می‌دهد، تغییرات فیزیولوژیک مثل تغییر در تعداد ضربان قلب و تنفس در بدنش به وجود می‌آید؛ اما اگر کسی به طور نقادانه به موسیقی گوش کند، هیچ‌کدام از این تغییرات اتفاق نمی‌افتند.

در یک آزمایش از یک گروه خواسته شد فیلم طنزی را صرفاً تماشا کنند و از یک گروه دیگر خواسته شد همین فیلم را برای ارزیابی کیفیتش تماشا کنند. گروهی که فیلم را با نگاه نقادانه تماشا کرده بودند، در طول فیلم کمتر خندیدند و نمره‌ی پایین‌تری نسبت به گروه اول به فیلم دادند.

آزمایشی در مورد تاثیر نگاه نقادانه در روابط بین‌ فردی سراغ ندارم، اما به‌طور تجربی حدس می‌زنم ارتباط گرفتن با دیگری از زاویه‌ای نقادانه، اولاً واکنش‌های طبیعی فیزیولوژیک را ناممکن کند و دوم، تصویر پرعیب و ایرادتری از طرف مقابل در ذهن بسازد.

آزمایش اول در کتاب «موسیقی و ذهن» نوشته‌ی آنتونی استور آمده و به آزمایش دوم در کتاب Originals: How Non-Conformists Move the World نوشته‌ی آدام گرنت اشاره شده است.

گرافیک از Art Amrit

فرزاد بیان

@bayanz
ابتدایی بودم. دوستم برای جمعه ظهر منو ناهار دعوت کرد خونشون. صبح پا شدم. دیدم حسش نیست. لش کردم رو تخت نرفتم خونشون. فرداش تو مدرسه بهم گفت: چرا نیومدی؟ من حتی نوشابه رو توی لیوان ریخته بودم... 💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مستند تهران. این قسمت: در یک صبح بارانی.

این مستند را تکه‌تکه و آرام‌آرام دارم می‌سازم. شاید اگر ده‌ها قسمتش سرهم شود شاید بتواند حسم را نسبت به تهران بازگو کند.

موسیقی: مرگ - محسن نامجو.

@bayanz
تنها چیزی که می‌خواهم!

📖 برگرفته از کتاب مدرسه‌ی رویایی، توتوچان دختر کوچکی پشت پنجره؛ تتسوکو کورویاناگی؛ سوسن فیروزی.
--

توتوچان برای اولین‌بار به یک نمایشگاه در معبد می‌رفت. هنگامی که او با پدر و مادرش در طول جاده قدم می‌زد تا به نمایشگاه برسد، ناگهان شب با نورهایی روشن می‌شد. او به داخل تمام دکه‌های کوچک چوبی سرک می‌کشید. صداهای عجیبی از همه‌جا شنیده می‌شد – جیغ، جلزوولز و انفجار – و انواع بوهای اغواکننده به مشام می‌رسید. همه‌چیز تازه و عجیب بود.

هم‌چنان که توتوچان راه می‌رفت و چشمانش را به‌سرعت به این سو و آن سو می‌گرداند، ناگهان ایستاد. درحالی که به جعبه‌ای پر از جوجه‌های زرد پر سروصدا خیره شده بود، فریاد زد: «اوه، نگاه کنید!». پدر و مادرش را به‌سوی آن‌ها کشید و گفت: «من یکی می‌خواهم! خواهش می‌کنم یکی برایم بخرید! خواهش می‌کنم!»

همه‌ی جوجه‌ها به سوی توتوچان چرخیدند و برای این که او را ببینند، سرهای کوچکشان را بالا گرفتند، درحالی که دم‌های کوچکشان را به این سو و آن سو تکان می‌دادند، بلندتر جیک‌جیک کردند.

توتوچان گفت: «ناز نیستند؟» او فکر می‌کرد که تا آن موقع در تمام زندگی‌اش چیزی ندیده بود که آن‌قدر خواهان آن باشد و جلو آن‌ها نشست. به پدر و مادر نگاه کرد و با التماس گفت: «خواهش می‌کنم.» اما در کمال تعجب والدینش بلافاصله سعی کردند که او را از آنجا دور کنند.

«اما شما گفتید که چیزی برای من خواهید خرید و این تنها چیزی است که من می‌خواهم!»

مادر به آرامی گفت: «نه عزیزم، این جوجه‌های بیچاره به‌زودی خواهند مرد.»

توتوچان درحالی که گریه‌اش گرفته بود پرسید: «چرا؟»

پدر او را کنار کشید تا فروشنده نشنود و توضیح داد: «توتوچان آن‌ها الان زیبا هستند اما خیلی ضعیفند و مدت زیادی زنده نخواهند ماند. تو هم وقتی جوجه بمیرد، فقط گریه خواهی کرد. به این دلیل ما نمی‌خواهیم تو جوجه داشته باشی.»

اما توتوچان عزمش را جزم کرده بود که یک جوجه داشته باشد و گوش نمی‌کرد: «من نمی‌گذارم بمیرد! از او مراقبت می‌کنم.»

پدر و مادر هم‌چنان سعی می‌کردند او را از جعبه دور کنند، اما او با علاقه‌ی بسیاری به جوجه‌ها نگاه می‌کرد. جوجه‌ها هم بسیار با علاقه به او نگاه می‌کردند و هنوز خیلی بلند جیک‌جیک می‌کردند. توتوچان تصمیمش را گرفته بود و تنها چیزی که می‌خواست یک جوجه بود. به والدینش التماس می‌کرد: «خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم یکی برای من بخرید.»

«ما نمی‌خواهیم تو جوجه داشته باشی، زیرا بالاخره فقط به گریه‌ی تو می‌انجامد.»

توتوچان گریه را سرداد و درحالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر بود به‌سوی خانه به راه افتاد. هنگامی که در جاده‌ی تاریک به سوی خانه برمی‌گشتند، او با صدای متشنجی گفت: «من در تمام عمرم هرگز چیزی را تا این اندازه نخواسته‌ام. من دیگر از شما نخواهم خواست که چیزی برایم بخرید. خواهش می‌کنم یکی از آن جوجه‌ها را برایم بخرید!»

بالاخره پدر و مادر تسیلم شدند. تمام صورت توتوچان مثل آفتاب بعد از باران لبخند می‌زد، چرا که درحالی به خانه می‌رفت که یک جعبه‌ی کوچک حاوی دو جوجه در دست داشت.

روز بعد مادر از نجار خواست که یک قفس پرنده بسازد و یک لامپ در آن کار بگذارد تا جوجه‌ها را گرم نگه دارد. توتوچان تمام روز جوجه‌ها را نگاه کرد. جوجه‌های زرد کوچولو خیلی ناز بودند، اما افسوس، روز چهارم یکی از آن‌ها از حرکت ایستاد. و روز پنجم دیگری نیز حرکتی نکرد. توتوچان آن‌ها را صدا زد و تکان داد، اما آن‌ها کوچکترین صدایی ندادند. او صبر کرد و صبر کرد. اما آن‌ها هرگز دوباره چشم‌هایشان را باز نکردند. درست همان چیزی که پدر و مادر گفته بودند، اتفاق افتاد. او درحالی که گریه می‌کرد چاله‌ای در باغچه کند و دو پرنده‌ی کوچک را دفن کرد و یک گل کوچک در آن محل گذارد. قفسی که آن‌ها در آن بودند، اکنون به‌طور زننده‌ای بزرگ و خالی به‌نظر می‌رسید. با دیدن یک پر کوچک زرد در گوشه‌ی قفس، او به خاطر آورد که آن دو جوجه‌ی کوچک در نمایشگاه هنگامی که او را دیدند چگونه جیک‌جیک می‌کردند و درحالی که بی‌صدا گریه می‌کرد، دندان‌هایش را به هم می‌فشرد.

او هرگز در عمرش چیزی را به این اندازه نخواسته بود که حالا به این زودی از دستش رفته بود. این اولین تجربه‌ی او از جدایی و از دست دادن بود...

-- مدرسه‌ی رویایی، توتوچان دختر کوچکی پشت پنجره؛ تتسوکو کورویاناگی؛ سوسن فیروزی

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از توریست‌ها پرسیدم جالب‌ترین چیز و آزاردهنده‌ترین چیز در مورد ایران چی بود؟ پاسخشون رو بشنوید.

@bayanz