بَیان
8.47K subscribers
171 photos
112 videos
5 files
214 links
می‌خوانم. می‌نویسم.

ایکس (توییتر سابق):
https://x.com/farzad_bayan

اینستاگرام:
https://instagram.com/farzad.bayan
Download Telegram
Audio
«میسر»
1
⁠⁣⁣در یک نظرسنجی که توسط NBCNews از ۱۷ هزار شرکت‌کننده‌ی مجرد در مورد «دنگی حساب کردن» صورت گرفت نتایج زیر حاصل شد:

⁣⁣📍 ۵۷٪ زن‌ها به مردها پیشنهاد می‌دن که آقا بذار ما دنگ خودمون رو حساب کنیم، اما ۳۹٪ درصد اون‌ها امیدوارن که مرد پیشنهادشون رو رد کنه.

📍 ۶۴٪ مردها معتقند که حساب، حسابه و زن باید در رابطه پول خرج کنه.

📍 ۷۶٪ مردها پس از این که زن دنگ خودش رو حساب کرد احساس عذاب وجدان می‌کنن.

(لینک پژوهش: ⁣https://www.scribd.com/doc/160036991/AM-2013-Frederick-Study)

یک جمع‌بندی سرسریِ غیرقابل تعمیم: بیشتر مردها دوست دارن که زن‌ها دنگ خودشون رو حساب کنن، و در عین حال از این که زن دنگ خودش رو حساب کنه احساس عذاب وجدان می‌کنن و همچنین بیشتر زن‌ها پیشنهاد حساب کردن دنگ خودشون رو می‌دن اما ته دلشون از مردی که پیشنهادشون رو قبول کنه چندششون می‌شه. — جدی نگیرید.

فرزاد بیان | @bayanz
1
⁣⁣در حومه‌ی شرقی پاریس، به سال ۱۸۰۹، لوییس بریل متولد می‌شود. شغل پدرش لگام‌سازی اسب است. در سه سالگی، بازی در کارگاه پدر، کار دست لوییس می‌دهد. یک شیء تیز در چشمش فرو می‌رود. بریدگی عفونی می‌شود و به چشم دیگرش سرایت می‌کند و او را کاملاً نابینا می‌سازد.

اگرچه در آن روزگار، زندگی برای نابینایان مشقت‌بار بود، اما ذکاوت لوییس جوان و اشتیاقش برای یادگیری به زودی شناخته می‌شود. با پادرمیانی کشیش روستا و یک معلم مدرسه، او به همراه سایر بچه‌های روستا به مدرسه می‌رود و سپس در سن ۱۰ سالگی به انستیتوی سلطنتی جوانان نابینا در پاریس اعزام می‌شود.

یکی از موانع اصلی پیش روی نابینایان، به طور قطع ناتوانی آنها در خواندن متون چاپ شده است. در آن زمان، ویلیام هاوی (۱۷۴۵ – ۱۸۲۲) بنیان‌گذار مدرسه‌ی پاریس، یک سیستم حروف برجسته‌ی روی کاغذ ابداع کرده بود که امکان خوانش آنها با لامسه وجود داشت. اما استفاده از این سیستم به قدری مشکل بود که تنها کتب انگشت‌شماری با این روش تولید شدند.

در واقع، به نظر می‌رسد که هاوی مسئله را از دید خودش حل کرده بود. در نظر او یک حرف A، یک حرف A بود و اکنون برای این که یک نابینا بتواند آن را بخواند، یک حرف A برجسته ایجاد کرده بود. شاید هرگز به فکر هاوی نرسید که برای افراد نابینا مناسب‌تر آن است که کدی متفاوت از حروف الفبا ایجاد شود.

سرآغاز یک سیستم کد جایگزین به ماجرایی مربوط می‌شود که هیچ انتظارش را نداریم. چارلز باربیر، ناخدای ارتش فرانسه سیستمی موسوم به «نوشتار شب» ابداع کرد. این سیستم از کاغذهایی ضخیم با برجستگی‌های نقطه و خط تشکیل شده بود. سربازان در سکوت شب این کاغذها را برای انتقال پیام دست به دست می‌کردند. نقاط برجسته با انگشت قابل خواندن بود و سربازان با نوعی قلم نوک‌تیز می‌توانستند روی این کاغذها بنویسند.

مشکل سیستم باربیر در این بود که پیچیدگی نسبتاً زیادی داشت. به جای آن که الگوی نقطه‌ها و خط‌ها نشانگر حروف الفبا باشند، باربیر سیستمی وضع کرده بود که الگوها نشانگر صداها بودند و بنابراین هر کلمه معمولا از تعداد زیادی کد تشکیل می‌شد. این سیستم برای پیام‌های کوتاه مناسب بود، اما برای متون بلند به هیچ‌وجه به کار نمی‌آمد؛ کتاب که دیگر بماند.

لوییس بریل در ۱۲ سالگی با سیستم باربیر آشنا شد. او حسابی از ایده‌ی نقاط برجسته خوشش آمد. از طرفی از این که با انگشت به آسانی می‌توانست نقاط را بخواند لذت می‌برد و از طرف دیگر با این سیستم می‌توانست بنویسد. یک دانش‌آموز در کلاس، با کاغذ و قلمی نوک‌تیز می‌توانست یادداشت‌برداری کند و بعدا یادداشت‌هایش را بخواند.

لوییس بریل برای بهبود این سیستم سخت کوشید و سه سال بعد (در سن ۱۵ سالگی) سیستم خودش را ابداع کرد، پایه‌های چیزی که امروز نیز مورد استفاده است. تا سال‌ها، این سیستم تنها در مدرسه شناخته شده بود، اما کم‌کم راهش را به سراسر دنیا باز کرد. در ۱۸۳۵ بریل به بیماری سل مبتلا شد و در ۱۸۵۲ در ۴۳ سالگی درگذشت.

امروزه، نسخه‌های بهبود یافته‌ای از سیستم بریل، و همچنین کتاب‌های صوتی، امکان خواندن کلمات چاپی را برای نابینایان فراهم کرده است. و برای آنان که به طور همزمان نابینا و ناشنوایند، سیستم ارزشمند بریل تنها راه مطالعه است.

‍~ برگردانی فارسی از سرگذشت لوییس بریل در کتاب Code: Hidden Language of Computer Hardware and Software


فرزاد بیان | @bayanz
1
زندگی خیلی کوتاهه.
از سیب‌زمینی سرخ‌کرده لذت ببرید.
دسر رو اول بخورید.
دل رو به دریا بزنید.
— اسکات ابیش
⁣⁣⁣«اگر واقعاً قصد کمک کردن دارید، فرمان را از دست دیگران نگیرید»

"سلام سلام بچه‌ها / بیایید به مدرسه‌ها
مدرسه‌ها وا شده / سنبلا بیدار شده
مدرسه‌ها چه زیباست / جنگل و دشت و صحراست" 🐥

این شعری بود که در ۱۰ سالگی سرودم. ته دلم از بی‌قافیگی بیت آخر راضی نبودم ولی به هر حال به نظر خودم بهترین شعر من تا آن زمان بود. یک دفتر شعر داشتم که همه جا با خودم می‌بردم. تا سرم خلوت می‌شد دفتر و دستک را پهن می‌کردم و مشغول شعرسازی می‌شدم. گاهی از بین حرف‌های آدم‌ها قافیه‌ها را شکار می‌کردم و یک گوشه توی دفترم می‌نوشتم که بعدا باهاشان شعر بسازم.

هر جا فرصتش بود شعرم را رو می‌کردم و می‌خواندم. دیگران تشویقم می‌کردند و من حسابی به خودم مفتخر شده بودم. همیشه هم تعریف نبود. گاهی نقدهایی فرهیخته در مورد شعرهایم می‌گرفتم که مثلا «باید روی فلان چیز شعرت بیشتر کار کنی». زیاد اهمیت نمی‌دادم. چون هیچ‌وقت نفهمیدم منظورشان از «بیشتر کار کردن» چیست (این یکی را هنوز هم نمی‌فهمم: “باید روی خودت بیشتر کار کنی!”).

یکی از شعرهای مورد علاقه‌ام این بود:

💭 فرزاد بیان در کوچه بودش / یهو دید پرنده هستش / هی دور خودش، دور خودش چرخیدش!"

اما طبع شاعری‌ام زیاد دوام نیاورد. یک روز دفتر شعرهایم را داده بودم دست مادرم که نشان همکارش بدهد. همکار مامان، یکی از شعرهایم را اصلاح کرد و با یک پیغام «موفق باشی عزیزم!» دفتر را برایم فرستاد. مامان می‌گفت که همه‌ی این چیزها را ظرف ده دقیقه برایت نوشت.

یکی از ابیاتی که توی دفترم نوشته بود این بود:

"اواخر اسفنده، زمین داره می‌خنده! / وقت درخت‌کاریه، بَه بَه عجب کاریه!"

شعر او برای من زیاد بود.”من روزها وقت صرف جور کردن قافیه‌های شعر «سلام سلام بچه‌ها، بیایید به مدرسه‌ها» کرده بودم. در بین فامیل و دوست و آشنا دنبال قافیه گشته بودم و تازه آخرش هم چندان از توازن قافیه‌ها راضی نبودم. آن‌وقت این خانم ده دقیقه‌ای این همه شعر گفته بود؟ حتما یک جای کار من لنگ می‌زند”. این احتمالا آخرین فکری بود که با خودم کردم.

حقیقت این است که کار من لنگ نمی‌زد. درست است که شاعر نبودم، اما از شعر گفتن لذت می‌بردم. وقتی اصلاح شدم، حس خراب بودن به‌ام دست داد. آن هم خرابی که نه بلد بودم و نه در توانم می‌دیدم که تعمیرش کنم. پس این شد که دست از شعر گفتن کشیدم.

این روزها وقتی نظرم را راجع‌به چیزی می‌پرسند، تمایل بی‌حد و اندازه‌ای دارم که قلم را از دست طراح بگیرم و خودم خط‌خطی کنم، یا کیبورد را از برنامه‌نویس بقاپم و به کدها ور بروم؛ اما به خودم یادآوری می‌کنم که راه‌های زیباتری هم برای کمک کردن وجود دارد. دیگران را راهنمایی کنید، هر طور که دوست دارید؛ اما فرمان را از دستشان نگیرید. شما به جای آنها رانندگی نکنید.

⁣~ عکس از اطلس شهامتی

فرزاد بیان | @bayanz
10
⁣«دردسر تعهد»

فرض کنید یک مأموریت به شما واگذار شده است: از الان به مدت یک هفته فرصت دارید که ۲۰ حشره‌ی گوناگون شکار کنید. حالا خودتان را در حال انجام این مأموریت تصور کنید. حواستان به کوچک‌ترین جنبنده‌‌ای که در تیررأستان قرار بگیرد جمع می‌شود. فرقی نمی‌کند دمر روی فرش دراز کشیده باشید یا روی چمن‌های پارک در حال معاشرت با یک دوست باشید؛ حشرات دیگر برایتان صرفاً متحرک‌هایی در پس‌زمینه نیستند، آنها اکنون دقیقاً در ناحیه‌ی تمرکز، در جلوی زمینه قرار دارند. حتی ممکن است گاهی خودتان فعالانه در زیر سنگ‌ها و لای درزها به جست‌وجویشان بپردازید.

عالی است! به نظر می‌رسد که حواس شما کرانه‌ی بزرگ‌تری از محیط پیرامونتان را مورد توجه قرار داده است. اما هر چیزی هزینه‌ای دارد. اگر به سختی روی صدای دوستتان تمرکز کرده باشید، ممکن است اصلاً متوجه صدای موتوری که از خیابان کناری گذر کرد نشوید. به طرز مشابهی وقتی حواستان حسابی در پی رصد و شکار حشرات است، بعید نیست که دست کم در همین لحظات، کمتر یا شاید هیچ به مدارهای الکترونیکی پشت چراغ‌های راهنمایی فکر کرده باشید. می‌توانید تصور کنید که اگر به جای حشره‌گیری متعهد شده بودید که اوضاع ترافیک چهارراه محله‌تان را به مدت یک هفته زیر نظر بگیرید، با شانس خوبی می‌توان مطمئن بود که مدارهای الکترونیکی چراغ‌ها مورد توجه‌تان قرار می‌گرفت.

تعهد، توجه می‌آورد و توجه اگر امکان پیدا کند به تمرکز منجر می‌شود و تمرکز، با توجه به محدودیت‌های ذهن ما در عمل به نفعمان است.
اما دردسر زمانی آغاز می‌شود که توجه از محدوده‌اش خارج شود. فکر کردن به حشرات در حال صرف شام با آدم رویاهایمان بعید است کاربردی باشد. در اینجاست که تعهد اگرچه برایمان توجه به همراه آورده، اما این توجه منجر به تمرکز روی فرعیات شده است. ما به جای تمرکز روی عملِ گرفتن حشره – با این توضیح که سر میز شام حشره‌ای پیدا نمی‌شود – روی فکرهای پیرامون این عمل تمرکز کرده‌ایم: «امروز چندتا حشره گرفتم؟».. «آیا تا آخر هفته موفق می‌شوم به تعداد کافی حشرات جمع کنم؟».. یا گاهی مرور خاطرات می‌کنیم و به تکرار سناریوهای دست‌کاری‌شده‌ی گذشته در ذهنمان می‌پردازیم.

البته که این ماجرا همیشه هم به ضررمان نیست؛ ممکن است وسط این فکرهای پراکنده‌ی سر میز شام، به نظرمان برسد که «بَه! چه فکر خوبی‌ست که اگر با این آدم رویاها بروم حشره‌گیری!» یا مثلاً به این فکر کنیم که چرا در این کشور غذای حشرات سرو نمی‌شود و بعد کسب و کار خودمان را راه بیاندازیم. سبک و سنگین کردن ترازوی فایده‌ها و دردسرهای فکرهای پراکنده، بماند با شما. برای من همین بس کل راسته‌ی این بلوار را که تا همین چند دقیقه‌ی پیش که بنشینم و این‌ها را بنویسم، در حال قدم زدن بودم، با فکر به یادداشتی که خواندید گذرندم.

فرزاد بیان | @bayanz
2
⁣هر چیز خاصّی را که در خودم می‌بینم، وقتی در مقیاس زمانی و مکانی نظاره می‌کنم، خاصّی‌اش می‌پرد. در بی‌کرانگی زمان و مکان، آن ویژگی خاصّ من هیچ می‌شود. و ⁣آرام گرفتم، از آن روزی که عمیقاً باور کردم که هیچ چیز «خاصّی» ندارم و نیستم.
@bayanz
1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حلقه‌ی فیلم زندگی، هیچ تدوینی نمی‌خواهد. دست‌نخورده خودش خوب است.
🎵 Nils Frahm > Screws > Sol
سایز معقول برای دانلود یک ویدئوی ۲ دقیقه‌ای (با کیفیت قابل قبول) به نظر شما کدام است؟
anonymous poll

کمتر از ۱۰ مگابایت – 29
👍👍👍👍👍👍👍 57%

بین ۱۰ تا ۲۰ مگابایت – 21
👍👍👍👍👍 41%

۲۰ مگابایت به بالا – 1
▫️ 2%

👥 51 people voted so far.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«واقعی» آن است که فهم‌پذیر باشد، نه مشاهده‌پذیر.
— ایان باربور، علم و دین

🎵 Salvador Araguaya > Mantiqueira
1
در این روزها که گفت‌وگو با مردم برای قانع کردن آنها برای رأی دادن یا رأی دادن به یک کاندیدای خاص رایج است، توصیفی از آلن دوباتن خاطرم آمد.

آلن دوباتن در یک سخنرانی ویژگی‌های معلم خوب را برمی‌شمارد. می‌گوید که او فردی آرام است و چندان روی یادگیری شاگردش حساس نیست. اما مشکل وقتی آغاز می‌شود که پای منافع شخصی معلم وسط باشد. اینجاست که معلم از عدم یادگیری شاگرد خشم‌گین می‌شود و او را مورد سرزنش و تحقیر قرار می‌دهد.
«آنجا که تحقیر آغاز می‌شود، درس تمام می‌شود».

تشویق یک شخص به رأی دادن، یا رأی دادن به یک کاندیدای خاص، برای کمک به خود شخص است. اگر خودمان را از جایگاه کسی که منافعش بسته به رأی دادن طرف مقابل است کنار بکشیم، و صرفاً به منافع شخص مقابل توجه کنیم، یادگیری آسان‌تر می‌شود.

آلن دوباتن این‌ها را در یک سخنرانی با موضوع عشق بیان می‌کند: https://www.youtube.com/watch?v=jJ6K_f7oSdg
1
⁣«احوال‌پرسی پرسرعت» 🕺💭🏃

مفهومی به اسم «الگوی عمل ثابت» وجود دارد که طبق تعریف به یک توالی رفتاری غریزی گفته می‌شود که با یک محرکت شروع می‌شود و به طور کامل تا پایان پیش می‌رود و همواره به یک شکل انجام می‌گیرد.

یک مثال معروف آن در خیلی از پرنده‌هایی که روی زمین لانه می‌سازند، مثل غاز، مشاهده می‌شود. وقتی تخم از لانه بیرون می‌افتد، غاز بلند می‌شود می‌رود دنبال تخم و با حرکات زیگ‌زاگی منقارش تخم را به لانه برمی‌گرداند.

اگر یک محقق کوشا یا یک بچه‌ی چموش در حین این که غاز با حرکات زیگ‌زاگی منقارش مشغول بازگرداندن تخم به لانه است، تخم را از جلوی منقار غاز بردارد، غاز به کار خودش ادامه می‌دهد. یعنی علی‌رغم این که دیگر تخمی جلوی منقارش نیست، حیوان بیخیال نمی‌شود و تا لانه زیگ‌زاگی می‌زند.

به نظر می‌رسد بر احوال‌پرسی‌های انسانی نیز الگوی مشابهی حاکم است. بعضی از ما یک الگوی «سلام. چطوری؟ خوبی؟» داریم که طبق تعریف، با یک محرک شروع می‌شود (دیدن یک رفیق) و وقتی به راه افتاد، به طور کامل تا پایان پیش می‌رود و همیشه هم به یک شکل انجام می‌گیرد.

مثلا حتما پیش آمده که دوستی به سرعت موتورسیکلتی که خیابان یک‌طرفه را خلاف می‌رود از جلویمان گذشته و در همین حین شتابان پرسیده «سلام. چطوری؟ خوبی؟». احتمالاً او پیش خودش حساب‌کتاب نکرده که پاسخ دادن به این سوال‌ها اگر نگوییم چند دقیقه، لااقل چند ثانیه زمان لازم دارد. مثل تخمی که از جلوی منقار غاز برداشته باشند، یک ثانیه‌ی بعد دیگر کسی جلوی شخص نیست که جوابش را بدهد، اما الگوی عمل ثابت توجهی به این موضوع ندارد و احوال‌پرسی‌اش را می‌کند.

در این احوال‌پرسی‌ها، بعید است واقعاً نگران حال ما باشند.


فرزاد بیان | @bayanz
1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مستند «لطفا به من رای بده»
بچه‌های کلاس سومی یک مدرسه در چین برای انتخاب مبصر کلاس یک انتخابات نفس‌گیر به راه انداخته‌اند. 🇨🇳
انتخابات را از کودکان بیاموزیم!
🎬 ۳۳ دقیقه 🙅‍♂️ زیرنویس انگلیسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برش کوتاهی از مستند «لطفا به من رای بده» ✂️
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🦋💜
A Winged Victory For The Sullen – Requiem For The Static King Part One (Official Video)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی سر کلاس داری از خواب می‌میری ولی واسه بیدار موندن می‌جنگی 😳
«⁣کلاس بعدازظهر» فیلمی از ⁣Seoro Oh

@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«فکر کنم عاشقتم» ❣️ فیلمی از ⁣Xiya Lan
👆👆👆
توضیح فیلمساز: «ما آدم‌ها به اشکال گوناگونی عاشق می‌شویم. شکل‌هایی که شاید دوستشان داشته و یا نداشته باشیم. اما عشق یک کلِّ به‌هم‌ پیوسته است. ما تکه‌های آنیم.⁣ عشق درباره‌ی رنج، رشد و تغییر است. پس از آن که همه‌اش را با هم بپذیرید، خواهید دید که چه چیز زیبا و آرامی‌ست.» — Xiya Lan
⁣من ساده هستم.

تازگی‌ها تصمیم گرفتم که این‌قدر ساده نباشم. گوشت و قارچ شدم. ولی دوستان گیاه‌خوارم از دورم پراکنده شدند.

تصمیم گرفتم پپرونی شوم. دوستان اشاره کردند که خیلی تند شده‌ام. و قطع رابطه کردند.

تصمیم گرفتم سبزیجات باشم. از این هم ایراد گرفتند. گفتند دانه‌های ذرتت لای دندان گیر می‌کند.

مرغ و سبزیجات شدم. گفتند مرغت هورمونی است. رفتند.

تصمیم گرفتم همان ساده بمانم. سادگی خیلی هم خوب است.

فرزاد بیان | @bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎵 Tony Orlando & Dawn - Tie a Yellow Ribbon Round the Ole Oak Tree (1973) 🍂
👆 «عزیزم. پس از سال‌ها دارم به خانه بازمی‌گردم. اگر نامه‌ام را می‌خوانی بدان که به زودی آزاد می‌شوم. سه سال آزگار گذشته است، آیا هنوز هم مرا می‌خواهی؟ اگر می‌خواهی‌ام، روبان زردی به دور آن درخت بلوط قدیمی بپیچ. من از پنجره‌ی اتوبوس نگاه می‌کنم. اگر روبانی ندیدم، همه چیز را فراموش می‌کنم، تقصیرها را گردن خودم می‌اندازم و به راهم ادامه می‌دهم.» 🍂
مرد که پس از سه سال به زودی از زندان آزاد می‌شود، نامه را برای عشق دیرینه‌اش می‌فرستد.
از راننده‌ی اتوبوس می‌خواهد که مراقبش باشد، چرا که شاید تاب دیدن صحنه‌ی پیش روی چشمش را نداشته باشد.
وقتی به خانه می‌رسد درخت با روبان‌های زردرنگ، روبان‌پیچ است. 🍃