بَیان
فیلم «من تو را از یکجایی میشناسم» I Know You from Somewhere دختری جوان ناخواسته سوژهی یک ویدیوی اینترنتی میشود و موجی از خشم و نفرت برمیانگیزد. ⚠️ زبان فیلم انگلیسی است با دیالوگ زیاد. @bayanz
۱- فیلم «من تو را از یکجایی میشناسم» داستان دختر جوانی به نام کاترین است که در لسآنجلس بهدنبال عشق میگردد. کاترین با کمک اپلیکیشن Tinder بعد از چندین تلاش نافرجام، بالاخره با یک مرد عادی که حرفها و سر و وضعش توی ذوق نمیزند وارد رابطه میشود؛ اما بهزودی شک و تردید سراغش میآید و بالاخره ترسش تبدیل به واقعیت میشود: از طریق شبکههای اجتماعی میفهمد که به او خیانت شده. کاترین تصمیم میگیرد در یک رستوران با دوستپسر و این دختر جدید ملاقات کند. متاسفانه کسی از حرفهای کاترین در این گفتوگوی محرمانه فیلمبرداری میکند و در اثر یک بدفهمی، معنای حرفها عوض میشود. این فیلم در اینترنت دستبهدست میشود و بقیهی ماجرا معلوم است: موجی از تمسخر، سرزنش و تنفر بهسمت کاترین یا دقیقتر بگویم، تصویر اشتباهی که از کاترین پخش شده، روانه میشود. خودتان بهتر میدانید دیگر، مقدسنمایی در اینترنت ارزان بهدست میآید.
۲- فمنیستها در اواخر قرن ۲۰ بحث اخلاق مراقبت (ethics of care) را مطرح کردند. یکی از مؤلفههای این تئوری میگوید در قضاوت اخلاقی، شخص را فقط برمبنای کاری که کرده قضاوت نکنید؛ بلکه همدلانه شخص را درک کنید و موقعیت را هم درنظر بگیرید. چنین رویکردی چقدر در رفتار ما در شبکههای اجتماعی وجود دارد؟ وقتی در شبکههای اجتماعی با صدای بلند کسی را متهم میکنیم چقدر ما همدلانه، شخص را درک میکنیم و با توجه به موقعیت دست به این کار میزنیم؟ غیر از این است که اغلب فقط برمبنای چندخط نوشته یا چند ثانیه فیلم، به کسی میتوپیم؟
۳- فیلم «من تو را از یک جایی میشناسم» از آن پایانهای هالیوودی ندارد، در عوض مختصر و مفید میگوید: «گند بزنن به این زندگی». هنر آندری فیتزجرالد، کارگردان فیلم، این است که کاری کرده که این قرص تلخ را، با لبی خندان میبلعیم.
https://vimeo.com/blog/post/i-know-you-from-somewhere
@bayanz
۲- فمنیستها در اواخر قرن ۲۰ بحث اخلاق مراقبت (ethics of care) را مطرح کردند. یکی از مؤلفههای این تئوری میگوید در قضاوت اخلاقی، شخص را فقط برمبنای کاری که کرده قضاوت نکنید؛ بلکه همدلانه شخص را درک کنید و موقعیت را هم درنظر بگیرید. چنین رویکردی چقدر در رفتار ما در شبکههای اجتماعی وجود دارد؟ وقتی در شبکههای اجتماعی با صدای بلند کسی را متهم میکنیم چقدر ما همدلانه، شخص را درک میکنیم و با توجه به موقعیت دست به این کار میزنیم؟ غیر از این است که اغلب فقط برمبنای چندخط نوشته یا چند ثانیه فیلم، به کسی میتوپیم؟
۳- فیلم «من تو را از یک جایی میشناسم» از آن پایانهای هالیوودی ندارد، در عوض مختصر و مفید میگوید: «گند بزنن به این زندگی». هنر آندری فیتزجرالد، کارگردان فیلم، این است که کاری کرده که این قرص تلخ را، با لبی خندان میبلعیم.
https://vimeo.com/blog/post/i-know-you-from-somewhere
@bayanz
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لایی تاریخی ورژن قِری
@bayanz
@bayanz
Forwarded from توییتر فارسی - دیتاماینر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توییتر فارسی - دیتاماینر
آقا این چقدر خووووووووووبه :)))) کی ساخته لعنتی؟ :)))))))))) علی عالی🇮🇷 @Twitter_Farsi
از دیشب تا حالا، چندین و چندجا ویدیوی من را بدون اسم من بازنشر کردند. خوب، بهسلامتی. خوشحالم که استقبال شده. فدای سرشان که اسم من نیست. فقط راستش نگران شدم: آقایانی که ویدیو را در توییتر بدون ذکر منبع بازنشر کردند، یکیشان خبرنگار است و دیگری روزنامهنگار. این عزیزان اگر نمیتوانند منبع یک ویدیو را در اینترنت پیدا کنند (که به هیچوجه کار سختی نیست)، چطور از صحت و سقم اخباری که دریافت میکنند اطمینان حاصل میکنند؟ لابد فلهای هرچی دستشان میرسد بازنشر میکنند دیگر؛ ما هم که گوش شنوای اخباریم!
@bayanz
@bayanz
در مصاحبهای که عباس کیارستمی دربارهی فیلم «کپی برابر اصل» که در ایتالیا ساخته انجام میدهد، مصاحبهگر (نازی بگلری) میپرسد:
آیا محدودیتهایی که همیشه در طول این سالها در ایران در ساختن فیلم حس میکردی در این فیلم هم در ضمیرت بود یا نه؟
کیارستمی در پاسخ میگوید:
من به هر حال آدم سرزمین محدودیتم. من با محدودیت واقعاً مشکلی ندارم. برای این که من با محدودیت بزرگ شدم. با محدودیتهای اقتصادی و اجتماعی بیش از همهچیز. از خونمون حق نداشتم برم بیرون. میرفتم مدرسه مستقیم برمیگشتم خونه. بههرحال با محدودیت من مشکلی در کل ندارم.
ولی این فیلم خیلی آزادتر بود. و باید بگم در فیلمهایی هم که در تهران کار کردم محدودیتهای دولتی هیچکدوم تاثیری روی فیلمهای من نذاشتن. من ۳۰ ساله دارم کار میکنم، هرگز زنی رو با روسری توی خونه نشون ندادم. به دلیل این که باور نمیکردم. یعنی با محدودیتهایی که خارج از منطق منه سازگاری نداشتم. ولی بعضی از محدودیتها رو یککاریش کردم. محدودیتهای اقتصادی رو کنار میام. محدودیتهای اجتماعی رو کنار میام؛ اما محدودیتهایی که به باور من نزدیک نشه و نتونم باورش کنم، باهاش کنار نمیام.
توی این فیلم خیلی آزادتر بودم. تمام امکانات رو داشتم. ژولیت رو داشتم. ویلیام رو داشتم. داستان عاشقانه رو داشتم. یه اتاق خواب با نور خیلی خوب داشتم. همهی امکانات نزدیکی رو داشتم. ولی عملاً هیچکدوم رو استفاده نکردم. فقط برای این که اعتقادی بیش از این نداشتم. درواقع محدودیتها در ذهن من ساخته شده. کاریش نمیتونم بکنم. مربوط به این سالها هم نیست. مربوط به این ۳۰ سال هم نیست. مربوط به قبلتر و قبلتره. تمام محدودیتهای من از کودکی میاد...
@bayanz
آیا محدودیتهایی که همیشه در طول این سالها در ایران در ساختن فیلم حس میکردی در این فیلم هم در ضمیرت بود یا نه؟
کیارستمی در پاسخ میگوید:
من به هر حال آدم سرزمین محدودیتم. من با محدودیت واقعاً مشکلی ندارم. برای این که من با محدودیت بزرگ شدم. با محدودیتهای اقتصادی و اجتماعی بیش از همهچیز. از خونمون حق نداشتم برم بیرون. میرفتم مدرسه مستقیم برمیگشتم خونه. بههرحال با محدودیت من مشکلی در کل ندارم.
ولی این فیلم خیلی آزادتر بود. و باید بگم در فیلمهایی هم که در تهران کار کردم محدودیتهای دولتی هیچکدوم تاثیری روی فیلمهای من نذاشتن. من ۳۰ ساله دارم کار میکنم، هرگز زنی رو با روسری توی خونه نشون ندادم. به دلیل این که باور نمیکردم. یعنی با محدودیتهایی که خارج از منطق منه سازگاری نداشتم. ولی بعضی از محدودیتها رو یککاریش کردم. محدودیتهای اقتصادی رو کنار میام. محدودیتهای اجتماعی رو کنار میام؛ اما محدودیتهایی که به باور من نزدیک نشه و نتونم باورش کنم، باهاش کنار نمیام.
توی این فیلم خیلی آزادتر بودم. تمام امکانات رو داشتم. ژولیت رو داشتم. ویلیام رو داشتم. داستان عاشقانه رو داشتم. یه اتاق خواب با نور خیلی خوب داشتم. همهی امکانات نزدیکی رو داشتم. ولی عملاً هیچکدوم رو استفاده نکردم. فقط برای این که اعتقادی بیش از این نداشتم. درواقع محدودیتها در ذهن من ساخته شده. کاریش نمیتونم بکنم. مربوط به این سالها هم نیست. مربوط به این ۳۰ سال هم نیست. مربوط به قبلتر و قبلتره. تمام محدودیتهای من از کودکی میاد...
@bayanz
❤1
امید زیستن
در فیلم «زندگی پای»، مرد جوان با یک ببر در قایق همسفر میشود. ابتدا سعی میکند ببر را از بین ببرد اما بعد دلش به رحم میآید و ازش مراقبت میکند. با ببر حرف میزند، برای ببر ماهی میگیرد و آب دریا را برایش تصفیه میکند؛ اما بعد میفهمد که درواقع این ببر است که دارد از او مراقب میکند:
«بدون اون من تا حالا مرده بودم. ترس من از اون، منو هوشیار نگه داشت. توجه به نیازهای اون به زندگی من جهت داد.»
امید به زندگی خیلی از ما هم، همینشکلی است. همسفر یکدیگر بودن و توجه به نیازهای دیگری است که به زندگی ما جهت میدهد و به زیستن امیدوارمان میکند.
فرزاد بیان
97/4/3
@bayanz
در فیلم «زندگی پای»، مرد جوان با یک ببر در قایق همسفر میشود. ابتدا سعی میکند ببر را از بین ببرد اما بعد دلش به رحم میآید و ازش مراقبت میکند. با ببر حرف میزند، برای ببر ماهی میگیرد و آب دریا را برایش تصفیه میکند؛ اما بعد میفهمد که درواقع این ببر است که دارد از او مراقب میکند:
«بدون اون من تا حالا مرده بودم. ترس من از اون، منو هوشیار نگه داشت. توجه به نیازهای اون به زندگی من جهت داد.»
امید به زندگی خیلی از ما هم، همینشکلی است. همسفر یکدیگر بودن و توجه به نیازهای دیگری است که به زندگی ما جهت میدهد و به زیستن امیدوارمان میکند.
فرزاد بیان
97/4/3
@bayanz
❤2
ناگفتههای فروید!
«پیش از آنکه تشخیص دهید دچار افسردگی هستید یا اعتماد به نفس پایینی دارید، اطمینان حاصل کنید که توسط یک مشت عوضی محاصره نشدهاید — فروید»
این نقلقول که به فروید منسوب شده است این روزها دارد در توییتر فارسی دستبهدست میشود؛ ولی آیا فروید هرگز همچین حرفی زده؟
ماجرا از این قرار است: ۸ سال پیش کاربری در توییتر این توییت را منتشر کرد:
Before you diagnose yourself with depression or low self esteem, first make sure you are not, in fact, just surrounded by assholes.
لینک توییت: https://twitter.com/debihope/status/8154179378
این جمله در اینترنت پخش شد و از آنجایی که مردم فتیش سخن بزرگان دارند، به فروید منسوب شد.
کاربری که توییت اصلی را ارسال کرده، بعدها اعلام کرد که این توییت کاملاً ساخته و پرداختهی ذهن خودش بوده و آن را دربارهی دوستپسر قبلیاش نوشته.
برگردیم به ایران. بعد از گذشت ۸ سال از توییت اصلی، حالا کاربری در توییتر، جمله را به فارسی برگردان کرده و به انضمام نام فروید منتشر ساخته.
لینک توییت: https://twitter.com/izabelle333/status/1010762136648372224
هزار و چندی نفر هم لایک زدهاند و حتماً تا الان سر از کانالهای تلگرامی درآورده و دارد توی گروههای فامیلی دستبهدست میشود.
این بود ماجرای فروید و حرفی که هرگز نزده!
دفع سوءظن: هدف این یادداشت، انداختن تقصیر گردن کسی نبود؛ چون در شرایط قاراشمیش فعلی، اصلاً اگر کسی حوصلهی چک کردن صحت نقلقولها را داشته باشد باید ازش تعجب کرد. هدفم تنها این بود که تخم شک را نسبت به نقلقولهایی که فلهای در اینترنت دستبهدست میشود در دلها بکارم؛ که اگر کاشته شد، آبیاریاش با شما.
ته و توی قضیهای را که تعریف کردم، سایت Quote Investigator در آورده: https://goo.gl/doihc1
فرزاد بیان
97/4/4
@bayanz
«پیش از آنکه تشخیص دهید دچار افسردگی هستید یا اعتماد به نفس پایینی دارید، اطمینان حاصل کنید که توسط یک مشت عوضی محاصره نشدهاید — فروید»
این نقلقول که به فروید منسوب شده است این روزها دارد در توییتر فارسی دستبهدست میشود؛ ولی آیا فروید هرگز همچین حرفی زده؟
ماجرا از این قرار است: ۸ سال پیش کاربری در توییتر این توییت را منتشر کرد:
Before you diagnose yourself with depression or low self esteem, first make sure you are not, in fact, just surrounded by assholes.
لینک توییت: https://twitter.com/debihope/status/8154179378
این جمله در اینترنت پخش شد و از آنجایی که مردم فتیش سخن بزرگان دارند، به فروید منسوب شد.
کاربری که توییت اصلی را ارسال کرده، بعدها اعلام کرد که این توییت کاملاً ساخته و پرداختهی ذهن خودش بوده و آن را دربارهی دوستپسر قبلیاش نوشته.
برگردیم به ایران. بعد از گذشت ۸ سال از توییت اصلی، حالا کاربری در توییتر، جمله را به فارسی برگردان کرده و به انضمام نام فروید منتشر ساخته.
لینک توییت: https://twitter.com/izabelle333/status/1010762136648372224
هزار و چندی نفر هم لایک زدهاند و حتماً تا الان سر از کانالهای تلگرامی درآورده و دارد توی گروههای فامیلی دستبهدست میشود.
این بود ماجرای فروید و حرفی که هرگز نزده!
دفع سوءظن: هدف این یادداشت، انداختن تقصیر گردن کسی نبود؛ چون در شرایط قاراشمیش فعلی، اصلاً اگر کسی حوصلهی چک کردن صحت نقلقولها را داشته باشد باید ازش تعجب کرد. هدفم تنها این بود که تخم شک را نسبت به نقلقولهایی که فلهای در اینترنت دستبهدست میشود در دلها بکارم؛ که اگر کاشته شد، آبیاریاش با شما.
ته و توی قضیهای را که تعریف کردم، سایت Quote Investigator در آورده: https://goo.gl/doihc1
فرزاد بیان
97/4/4
@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا رفتم ایتالیا؟
امین آزاد از دلایلش برای مهاجرت میگوید.
قضیه مربوط به ۵ سال پیش است، یعنی شروع دولت آقای روحانی؛ غمانگیز است که ماجرا هنوز، مثل روز اول بوی تازگی میدهد.
@bayanz
امین آزاد از دلایلش برای مهاجرت میگوید.
قضیه مربوط به ۵ سال پیش است، یعنی شروع دولت آقای روحانی؛ غمانگیز است که ماجرا هنوز، مثل روز اول بوی تازگی میدهد.
@bayanz
بَیان
چرا رفتم ایتالیا؟ امین آزاد از دلایلش برای مهاجرت میگوید. قضیه مربوط به ۵ سال پیش است، یعنی شروع دولت آقای روحانی؛ غمانگیز است که ماجرا هنوز، مثل روز اول بوی تازگی میدهد. @bayanz
توضیحات امین آزاد دربارهی این مستند:
درس خواندن در یک دانشگاه که سطح علمیاش از تمام دانشگاههای ایران بالاتراست یا وارد شدن به کشوری با فرهنگ و هنر غنی و یا جهش برای وارد شدن به دنیایی جدید که سقف پیشرفتش مثل ایران محدود نباشه شاید میتونست دلایل اصلی من برای رفتن به ایتالیا باشه اما این دلایل نبود که من را روانه سفر کرد.
حتی دغدغه برخی از ایرانیها برای رسیدن به آزادی بیشتر و سطح زندگی بالاتر هم دلیل اصلی رفتن من نبود…
البته نمیتوانم بگویم هیچ کدام از این دلایل موتور محرک برای رفتنم نبود که اگر این را بگویم، دروغ گفتهام. ولی دلیل اصلی این حرفها نیست، دلیلش این بود که بعد از ۱۲ سال کار در ایران دیگر به بن بست رسیده وعملا بیکار شده بودم. از طرفی فضای سیاسی هر روز بستهتر میشد. کار به جایی رسیده بود که قبل از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۲ فکر میکردم جلیلی یا نهایت قالیباف رئیس جمهورخواهند بود و این کافی بود تا حدس بزنم شرایط قرار است یا به همان شکل ادامه پیدا کند و یا حتی بدتر بشود. تحریمها هم عملا زندگی من را که در طبقه متوسط زندگی میکردم، ویران کرده بود. با این اوصاف از اواسط سال ۹۱ تصمیمم برای خواندن زبان ایتالیایی جدی شده بود؛ اما چرا از کشورهای مختلف ایتالیا را انتخاب کردم؟
علت این انتخاب رایگان بودن تحصیل در ایتالیا، بورسهای خوب دانشجویی این کشور و رتبه خوب دانشگاههای ایتالیا بود. رتبه بالا کمک میکند تا در مقاطع بالاتر بتوانم به کشور بهتری مثل کانادا یا آمریکا بروم.
در سال ۸۹ با توجه به تعطیل شدن روزنامههای مختلف و نداشتن امنیت شغلی مطمئن شده بودم نمیتوانم دیگر به شغل روزنامه نگاری به عنوان شغل اصلیم بپردازم و این دردناک بود.
تا قبل از آن مهندسی شغل دومم بود. کم کم به شرایط جدید عادت میکردم و در کار مهندسیم هم پیشرفت میکردم که از اواسط سال ۹۰ تحریم کمر صنعت را شکست. هر روز هم اوضاع بدتر میشد تا اینکه شرکتی که در آن کار میکردم عملا ورشکست شد.
شرایط سیاسی قبل از انتخابات و فضای بسته مطبوعات هم طوری بود که به خودم گفتم باید از ایران بروم. زمانی که پذیرش و ویزای تحصیلیم قطعی شده بود، ناگهان روحانی برنده انتخابات شد و فضای کشور تغییر کرد. تغییر فضا به حدی بود که دو هفته آخر اقامتم درایران، دو پیشنهاد دبیری و سردبیری در روزنامه ها داشتم. با همۀ دو دلیام، تصمیم گرفتم بروم.
چند ماه اول هنوز میخواستم برگردم و درس را نیمه کاره رها کنم اما تعطیل شدن روزنامههایی مثل بهار و آسمان و جلوگیری از انتشار مجدد روزنامه نشاط باعث شد بمانم تا درسم را ادامه بدهم. هنوز نمیدانم که در خارج از ایران ماندنی میشوم یا نه؟ ولی میدانم که بخشی از وجودم برای همیشه در ایران باقی مانده است.
امین آزاد - فرودین ۹۳
@bayanz
درس خواندن در یک دانشگاه که سطح علمیاش از تمام دانشگاههای ایران بالاتراست یا وارد شدن به کشوری با فرهنگ و هنر غنی و یا جهش برای وارد شدن به دنیایی جدید که سقف پیشرفتش مثل ایران محدود نباشه شاید میتونست دلایل اصلی من برای رفتن به ایتالیا باشه اما این دلایل نبود که من را روانه سفر کرد.
حتی دغدغه برخی از ایرانیها برای رسیدن به آزادی بیشتر و سطح زندگی بالاتر هم دلیل اصلی رفتن من نبود…
البته نمیتوانم بگویم هیچ کدام از این دلایل موتور محرک برای رفتنم نبود که اگر این را بگویم، دروغ گفتهام. ولی دلیل اصلی این حرفها نیست، دلیلش این بود که بعد از ۱۲ سال کار در ایران دیگر به بن بست رسیده وعملا بیکار شده بودم. از طرفی فضای سیاسی هر روز بستهتر میشد. کار به جایی رسیده بود که قبل از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۲ فکر میکردم جلیلی یا نهایت قالیباف رئیس جمهورخواهند بود و این کافی بود تا حدس بزنم شرایط قرار است یا به همان شکل ادامه پیدا کند و یا حتی بدتر بشود. تحریمها هم عملا زندگی من را که در طبقه متوسط زندگی میکردم، ویران کرده بود. با این اوصاف از اواسط سال ۹۱ تصمیمم برای خواندن زبان ایتالیایی جدی شده بود؛ اما چرا از کشورهای مختلف ایتالیا را انتخاب کردم؟
علت این انتخاب رایگان بودن تحصیل در ایتالیا، بورسهای خوب دانشجویی این کشور و رتبه خوب دانشگاههای ایتالیا بود. رتبه بالا کمک میکند تا در مقاطع بالاتر بتوانم به کشور بهتری مثل کانادا یا آمریکا بروم.
در سال ۸۹ با توجه به تعطیل شدن روزنامههای مختلف و نداشتن امنیت شغلی مطمئن شده بودم نمیتوانم دیگر به شغل روزنامه نگاری به عنوان شغل اصلیم بپردازم و این دردناک بود.
تا قبل از آن مهندسی شغل دومم بود. کم کم به شرایط جدید عادت میکردم و در کار مهندسیم هم پیشرفت میکردم که از اواسط سال ۹۰ تحریم کمر صنعت را شکست. هر روز هم اوضاع بدتر میشد تا اینکه شرکتی که در آن کار میکردم عملا ورشکست شد.
شرایط سیاسی قبل از انتخابات و فضای بسته مطبوعات هم طوری بود که به خودم گفتم باید از ایران بروم. زمانی که پذیرش و ویزای تحصیلیم قطعی شده بود، ناگهان روحانی برنده انتخابات شد و فضای کشور تغییر کرد. تغییر فضا به حدی بود که دو هفته آخر اقامتم درایران، دو پیشنهاد دبیری و سردبیری در روزنامه ها داشتم. با همۀ دو دلیام، تصمیم گرفتم بروم.
چند ماه اول هنوز میخواستم برگردم و درس را نیمه کاره رها کنم اما تعطیل شدن روزنامههایی مثل بهار و آسمان و جلوگیری از انتشار مجدد روزنامه نشاط باعث شد بمانم تا درسم را ادامه بدهم. هنوز نمیدانم که در خارج از ایران ماندنی میشوم یا نه؟ ولی میدانم که بخشی از وجودم برای همیشه در ایران باقی مانده است.
امین آزاد - فرودین ۹۳
@bayanz
Forwarded from بَیان
مصایب رفتن
۱- سالن ترمینال پر است از جوانهایی که با کولهای بر پشت در جستوجوی اتوبوس شهر محل تحصیلشاناند. دختری پدرش را بغل میکند و صورتش را میبوسد. بغل و بوسهای که از این فاصلهی دوری که قرار است بینشان بیافتد، شاید تا چند ماه آینده تکرار نشود. پدر برای دلگرمی یادآوری میکند که «هر کاری داشتی به خودم زنگ بزن» و شاید ته دلش خوب میداند که چند دقیقهی دیگر، که فرزندش کیلومترها از او دور شده، محدودهی عملکرد و کمکرسانیاش چقدر محدود خواهد بود. آن طرفتر پسری کلافه از مادریست که آخرین تیرهای خدنگ به نصیحت آغشتهاش را پرتاب میکند تا شاید از دل پسر بگذرد و جایی به کارش بیاید.
۲- کنار صف مسافران پروازهای خارجی نشستهام و به صداها گوش میکنم. کنار من درب ورود است که همراهان مسافر جلوتر از آن نمیتوانند بروند. این طرف در، پدر و مادر و چند نفر از خویشاوندان جمع شدهاند. پدر جلوتر میرود و با متانتی که بیشتر عاجزانه بهنظر میرسد تا قاطعانه میگوید: «قوی باش دخترم». دختر آن طرف در است و من که نشستهام تصویرش را نمیبینم، فقط صدای اشک میآید. یاد داستان گرگ و ماه میافتم. خدایان از سر حسادت به آوازخواندن ماه، صدایش را از او گرفتند. از آن پس ماه، فقط گریست و از اشکهایش ستارهها پدید آمدند.
۳- نلسون ماندلا در ۹ سالگی پدرش را از دست داد و مادرش او را به قیومیت خانوادهای نایبالسلطنه درآورد. پس از آن، ماندلا دیگر برای سالها مادر و خویشانش را ندید. به مبارزه با آپارتاید برخواست، ۲۷ سال زندانی کشید، رهبر کنگرهی ملی آفریقا و رئیسجمهور آفریقای جنوبی شد. با وجود همهی این کردهها، ماندلا همواره تضاد عمیقی میان مسئولیتش در قبال خانواده و مسئولیتش در قبال اجتماع احساس میکرد. چنانچه در خاطرش مینویسد: «تعهد من نسبت به مردمم، به میلیونها مردم آفریقای جنوبی که شاید هرگز نبینم و نشناسمشان، به هزینهی کسانی بود که بیش از همه میشناختم و عاشقشان بودم. این موضوع بهسان لحظهای که کودکی از پدرش میپرسد: «چرا نمیتونی پیش ما بمونی؟» ساده و غیرقابل فهم است. و پدر باید کلمات دردناکی به زبان بیاورد: «مثل تو بچههای دیگهای هم هستند، خیلی خیلی هستند...» و آنگاه خاموش میشود.» (۱)
۴- از مصایب رفتن، نه ماندلا در امان است و نه آنان که هر هفته اسکایپ میکنند، و نه آنان که پدری دارند که هر وقت کار داشتند به خودش زنگ بزنند، و نه هیچ انسان خودساخته یا نساختهی دیگری. بریدن ریشهها محال است؛ حتی آنگاه که کاملاً فراموشمان شده است، در خوابمان سربر میآورند و به ما یادآوری میکنند که چه بودیم و چه داشتیم. رفتن نه بهتر است، نه بدتر؛ رفتن هزینهی بهدست آوردن چیزیست که اینجا نیست. هزینهای که میتواند برابر ندیدن عزیزانمان باشد.
فرزاد بیان
(۱) Mandela, Nelson (1994). Long Walk to Freedom, p. 543
عکس: بازگشت فرزند متلف. رمبرانت. حدود ۱۶۶۵. برگرفته از خلاصهی تاریخ هنر، نوشتهی پرویز مرزبان، صفحهی ۱۸۶.
96/6/11
@bayanz
۱- سالن ترمینال پر است از جوانهایی که با کولهای بر پشت در جستوجوی اتوبوس شهر محل تحصیلشاناند. دختری پدرش را بغل میکند و صورتش را میبوسد. بغل و بوسهای که از این فاصلهی دوری که قرار است بینشان بیافتد، شاید تا چند ماه آینده تکرار نشود. پدر برای دلگرمی یادآوری میکند که «هر کاری داشتی به خودم زنگ بزن» و شاید ته دلش خوب میداند که چند دقیقهی دیگر، که فرزندش کیلومترها از او دور شده، محدودهی عملکرد و کمکرسانیاش چقدر محدود خواهد بود. آن طرفتر پسری کلافه از مادریست که آخرین تیرهای خدنگ به نصیحت آغشتهاش را پرتاب میکند تا شاید از دل پسر بگذرد و جایی به کارش بیاید.
۲- کنار صف مسافران پروازهای خارجی نشستهام و به صداها گوش میکنم. کنار من درب ورود است که همراهان مسافر جلوتر از آن نمیتوانند بروند. این طرف در، پدر و مادر و چند نفر از خویشاوندان جمع شدهاند. پدر جلوتر میرود و با متانتی که بیشتر عاجزانه بهنظر میرسد تا قاطعانه میگوید: «قوی باش دخترم». دختر آن طرف در است و من که نشستهام تصویرش را نمیبینم، فقط صدای اشک میآید. یاد داستان گرگ و ماه میافتم. خدایان از سر حسادت به آوازخواندن ماه، صدایش را از او گرفتند. از آن پس ماه، فقط گریست و از اشکهایش ستارهها پدید آمدند.
۳- نلسون ماندلا در ۹ سالگی پدرش را از دست داد و مادرش او را به قیومیت خانوادهای نایبالسلطنه درآورد. پس از آن، ماندلا دیگر برای سالها مادر و خویشانش را ندید. به مبارزه با آپارتاید برخواست، ۲۷ سال زندانی کشید، رهبر کنگرهی ملی آفریقا و رئیسجمهور آفریقای جنوبی شد. با وجود همهی این کردهها، ماندلا همواره تضاد عمیقی میان مسئولیتش در قبال خانواده و مسئولیتش در قبال اجتماع احساس میکرد. چنانچه در خاطرش مینویسد: «تعهد من نسبت به مردمم، به میلیونها مردم آفریقای جنوبی که شاید هرگز نبینم و نشناسمشان، به هزینهی کسانی بود که بیش از همه میشناختم و عاشقشان بودم. این موضوع بهسان لحظهای که کودکی از پدرش میپرسد: «چرا نمیتونی پیش ما بمونی؟» ساده و غیرقابل فهم است. و پدر باید کلمات دردناکی به زبان بیاورد: «مثل تو بچههای دیگهای هم هستند، خیلی خیلی هستند...» و آنگاه خاموش میشود.» (۱)
۴- از مصایب رفتن، نه ماندلا در امان است و نه آنان که هر هفته اسکایپ میکنند، و نه آنان که پدری دارند که هر وقت کار داشتند به خودش زنگ بزنند، و نه هیچ انسان خودساخته یا نساختهی دیگری. بریدن ریشهها محال است؛ حتی آنگاه که کاملاً فراموشمان شده است، در خوابمان سربر میآورند و به ما یادآوری میکنند که چه بودیم و چه داشتیم. رفتن نه بهتر است، نه بدتر؛ رفتن هزینهی بهدست آوردن چیزیست که اینجا نیست. هزینهای که میتواند برابر ندیدن عزیزانمان باشد.
فرزاد بیان
(۱) Mandela, Nelson (1994). Long Walk to Freedom, p. 543
عکس: بازگشت فرزند متلف. رمبرانت. حدود ۱۶۶۵. برگرفته از خلاصهی تاریخ هنر، نوشتهی پرویز مرزبان، صفحهی ۱۸۶.
96/6/11
@bayanz
آیا مدیتیشن میکنید؟
anonymous poll
تابهحال مدیتیشن نکردهام – 112
👍👍👍👍👍👍👍 53%
قبلاً امتحان کردم ولی ادامه ندادم – 51
👍👍👍 24%
هر از گاهی مدیتیشن میکنم – 37
👍👍 18%
بهطور مداوم مدیتیشن میکنم – 11
👍 5%
👥 211 people voted so far.
anonymous poll
تابهحال مدیتیشن نکردهام – 112
👍👍👍👍👍👍👍 53%
قبلاً امتحان کردم ولی ادامه ندادم – 51
👍👍👍 24%
هر از گاهی مدیتیشن میکنم – 37
👍👍 18%
بهطور مداوم مدیتیشن میکنم – 11
👍 5%
👥 211 people voted so far.
بَیان
چای و رضایت در رابطهی جنسی: یک تشبیه ساده @bayanz
بهطور خاص آنجایش را خیلی دوست دارم که میگوید اگر کسی امروز چایی خواست، دلیل نمیشود که فردا و پسفردا و همهی روزهای هفته هم چایی بخواهد.