قطار امروز خلوت بود. کنار پنجره ایستادم و مجله را از کیفم درآوردم. شروع کردم به خواندن. نوشته بود:
"این بار یکی از آن سه سپیدار خودش آمد جلو و رفاقت کرد. باور میکنید شما؟ یعنی اصلاً من کار خاصی برایش نکردم. نه سلامی، نه حال و احوالی، نه شاخهی مزاحمی را چیدم و نه به آفتاب توصیهاش را کردم […] هیچ، هیچ کاری نکردم این بار. خودش آمد جلو و گفت میخواهم با هم رفیق شویم."
غرق خواندن بودم که دختر بچهی هشت-نه سالهای با موهای بلندی که به زانویش میرسید، سرش را که تاج گل داشت، داخل راهرو کرد و نگاهی به من انداخت و گفت: در باز نشه بیوفتی بیرون!
تکیه داده بودم به در خروجی. برای این که خیالش را راحت کنم گفتم: نه در قفله! گفت که چرا نمیری سرجات بشینی؟ گفتم اینجا رو بیشتر دوس دارم تو خودت چرا نمیری سرجات بشینی؟ گفت حوصلم سر رفته بود. منم اینجا رو بیشتر دوس دارم.
نزدیکتر آمد و تکیه داد به دیوار کنار من. دست گذاشت روی حجم سمت چپیِ کاغذهای مجله – یعنی صفحاتی که هنوز نخوانده بودم – و گفت:اینها رو خوندی؟ گفتم نه و دست کجاست روی راستیها و گفت اینهارو خوندی؟
گفتم مامان من مدیره. با هر حرفی که میشنید یا هر حرفی که خودش میزد، بلند از ته دل میخندید. گفت که خالهی من معلم کلاس سومه و من سال دیگه شاگردش میشم و کلی خوشحالم چون بهم کلی کارت امتیاز میده! ولی خالهام میگه چون من خالهتم دلیل نمیشه که آخه بهت کلی کارت امتیاز بدم!
دائم سرش را از راهرو بیرون میکرد و نگاهی به سالن میانداخت، طوری که بخواهد مطمئن شود که همه چیز مرتب است. انگار که دلش بازی بخواهد، دنبال چیزی میگشت که خوش بگذرد. تندتند چیزهای مختلف را امتحان میکرد.
یک مجله در آورد و عکسهایش را نشانم داد و هر چیزی میگفتم بلند میخندید. حتی به چیزهایی که به نظر خودم بامزه هم نبودند، بلند میخندید. بعد مجله را گذاشت کنار. دستم را سفت گرفت و گفت بیا بریم پیش مامان بابام بشینیم. سعی کردم که بگویم همینجا جای خوبیست. دلم نمیخواست برایش توضیح بدهم که چرا نمیتوانم بیایم پیش مامان بابایش بنشینم. انگار دلم میخواست همیشه بچه بماند و هیچوقت از مناسبات آدمبزرگها هیچ یاد نگیرد. یاد نگیرد که نباید با منِ غریبه حرف بزند. باورم نمیشد. هیچ، هیچ کاری نکردم این بار. خودش آمد جلو و گفت میخواهم با هم رفیق شویم.
مجله را دادم تا تماشا کند. صفحهی آخر را باز کرد و تبلیغ رایتل را نگاه کرد. تنها صفحهای که هرگز نگاهش نکرده بودم. تبلیغ رایتل، عکسی ماهوارهای ایران است. انگشتش را گذاشت روی آبهای خلیج فارس و پرسید اینجا کجاست؟ گفتم اینجا کیشه. گفت عه! به خونهی ما نزدیکه، ما خونهمون بوشهره. گفتم پس اومدید مسافرت. مثل همیشه با خندهی زیاد گفت آره با مامان بابام و خالهم اومدیم.
گفتم میخوای یه داستانش رو بلند برام بخونی؟ کمی ورق زد، یکی را انتخاب کرد و چند ثانیه مکث کرد، بعد مجله را بست و داد دستم. با ذوق و شوق گفت وایسا وایسا. دوتا دستش را مشت کرد و پرسید تو کدومه؟. انتخاب کردم. بلند بلند خندید و دستش را باز کرد. یک تکه کاغذ مچالهی ریز توی دست عرق کردهاش بود. داد بهم گفت نوبت تو. منم دستهایم را مشت میکردم میگفتم تو کدومه. و همیشه اشتباه میگفت. هر بار که اشتباه میگفت پایش را میکوبید زمین و نههههه میگفت. بالاخره بعد از هفت-هشت دور، درست انتخاب کرد. قطعا از احتمالات فراتر رفته بودیم. بهش پیشنهاد دادم که مطمئنی که نمیخوای انتخابت رو عوض کنی؟ کمی فکر کرد و انتخابش را عوض کرد و باز پوچ درآورد! بالاخره درست گفت و نوبتش شد. کاغذ را گرفت که نوبت خودش را شروع کند، کاغذ از دستش افتاد توی کفشش. دوید توی سالن که یک تکهی کاغذ دیگر بیارود. که دیگر برنگشت.
مدتی ایستادم. پایم خسته شد و برگشتم و نشستم سرجایم. نیم ساعت بعد قطار به مقصد رسید. موقع پیاده شدن در سالن چشمم افتاد به چشمش. از چهرهاش میبارید که میخواست چیزی بگوید اما هیچ نمیگفت. کنار مادر و خالهاش بود و مادرش دستش را گرفته بود. لبخند کوچکی زدم که فقط خودش ببیند و رد شدم. بیرون راهآهن، از دور دیدم که بغل پدرش است و دور شدند.
"این بار یکی از آن سه سپیدار خودش آمد جلو و رفاقت کرد. باور میکنید شما؟ یعنی اصلاً من کار خاصی برایش نکردم. نه سلامی، نه حال و احوالی، نه شاخهی مزاحمی را چیدم و نه به آفتاب توصیهاش را کردم […] هیچ، هیچ کاری نکردم این بار. خودش آمد جلو و گفت میخواهم با هم رفیق شویم."
غرق خواندن بودم که دختر بچهی هشت-نه سالهای با موهای بلندی که به زانویش میرسید، سرش را که تاج گل داشت، داخل راهرو کرد و نگاهی به من انداخت و گفت: در باز نشه بیوفتی بیرون!
تکیه داده بودم به در خروجی. برای این که خیالش را راحت کنم گفتم: نه در قفله! گفت که چرا نمیری سرجات بشینی؟ گفتم اینجا رو بیشتر دوس دارم تو خودت چرا نمیری سرجات بشینی؟ گفت حوصلم سر رفته بود. منم اینجا رو بیشتر دوس دارم.
نزدیکتر آمد و تکیه داد به دیوار کنار من. دست گذاشت روی حجم سمت چپیِ کاغذهای مجله – یعنی صفحاتی که هنوز نخوانده بودم – و گفت:اینها رو خوندی؟ گفتم نه و دست کجاست روی راستیها و گفت اینهارو خوندی؟
گفتم مامان من مدیره. با هر حرفی که میشنید یا هر حرفی که خودش میزد، بلند از ته دل میخندید. گفت که خالهی من معلم کلاس سومه و من سال دیگه شاگردش میشم و کلی خوشحالم چون بهم کلی کارت امتیاز میده! ولی خالهام میگه چون من خالهتم دلیل نمیشه که آخه بهت کلی کارت امتیاز بدم!
دائم سرش را از راهرو بیرون میکرد و نگاهی به سالن میانداخت، طوری که بخواهد مطمئن شود که همه چیز مرتب است. انگار که دلش بازی بخواهد، دنبال چیزی میگشت که خوش بگذرد. تندتند چیزهای مختلف را امتحان میکرد.
یک مجله در آورد و عکسهایش را نشانم داد و هر چیزی میگفتم بلند میخندید. حتی به چیزهایی که به نظر خودم بامزه هم نبودند، بلند میخندید. بعد مجله را گذاشت کنار. دستم را سفت گرفت و گفت بیا بریم پیش مامان بابام بشینیم. سعی کردم که بگویم همینجا جای خوبیست. دلم نمیخواست برایش توضیح بدهم که چرا نمیتوانم بیایم پیش مامان بابایش بنشینم. انگار دلم میخواست همیشه بچه بماند و هیچوقت از مناسبات آدمبزرگها هیچ یاد نگیرد. یاد نگیرد که نباید با منِ غریبه حرف بزند. باورم نمیشد. هیچ، هیچ کاری نکردم این بار. خودش آمد جلو و گفت میخواهم با هم رفیق شویم.
مجله را دادم تا تماشا کند. صفحهی آخر را باز کرد و تبلیغ رایتل را نگاه کرد. تنها صفحهای که هرگز نگاهش نکرده بودم. تبلیغ رایتل، عکسی ماهوارهای ایران است. انگشتش را گذاشت روی آبهای خلیج فارس و پرسید اینجا کجاست؟ گفتم اینجا کیشه. گفت عه! به خونهی ما نزدیکه، ما خونهمون بوشهره. گفتم پس اومدید مسافرت. مثل همیشه با خندهی زیاد گفت آره با مامان بابام و خالهم اومدیم.
گفتم میخوای یه داستانش رو بلند برام بخونی؟ کمی ورق زد، یکی را انتخاب کرد و چند ثانیه مکث کرد، بعد مجله را بست و داد دستم. با ذوق و شوق گفت وایسا وایسا. دوتا دستش را مشت کرد و پرسید تو کدومه؟. انتخاب کردم. بلند بلند خندید و دستش را باز کرد. یک تکه کاغذ مچالهی ریز توی دست عرق کردهاش بود. داد بهم گفت نوبت تو. منم دستهایم را مشت میکردم میگفتم تو کدومه. و همیشه اشتباه میگفت. هر بار که اشتباه میگفت پایش را میکوبید زمین و نههههه میگفت. بالاخره بعد از هفت-هشت دور، درست انتخاب کرد. قطعا از احتمالات فراتر رفته بودیم. بهش پیشنهاد دادم که مطمئنی که نمیخوای انتخابت رو عوض کنی؟ کمی فکر کرد و انتخابش را عوض کرد و باز پوچ درآورد! بالاخره درست گفت و نوبتش شد. کاغذ را گرفت که نوبت خودش را شروع کند، کاغذ از دستش افتاد توی کفشش. دوید توی سالن که یک تکهی کاغذ دیگر بیارود. که دیگر برنگشت.
مدتی ایستادم. پایم خسته شد و برگشتم و نشستم سرجایم. نیم ساعت بعد قطار به مقصد رسید. موقع پیاده شدن در سالن چشمم افتاد به چشمش. از چهرهاش میبارید که میخواست چیزی بگوید اما هیچ نمیگفت. کنار مادر و خالهاش بود و مادرش دستش را گرفته بود. لبخند کوچکی زدم که فقط خودش ببیند و رد شدم. بیرون راهآهن، از دور دیدم که بغل پدرش است و دور شدند.
❤13
«شهر خوشحالها»
در نقطهای پرت در کرهی زمین، شهری بود که مردمانی بس خوشحال داشت. در این شهر هیچ چیز ارزشمندتر از خوشحالی نبود. آدمهای این شهر هر کاری که از دستشان برمیآمد میکردند تا خوشحال بمانند و همه را نیز خوشحال نگاه دارند.
جای جای شهر پر از مغازههای خوشحال فروشی بود. در بلندای شهر حتی، معبدی برای الههی خوشحالی برپا ساخته بودند.
آدمها اگر کسی را میدیدند که خوشحال نبود، سعی میکردند فوراً خوشحالش کنند، اما حقهشان همیشه کارگر نمیافتاد و خوشحالی حاصل نمیشد. در حقیقت اغلب از تحمل ناخوشحالها به تنگ میآمدند.
تعداد خوشحالها بیشمار بود، پس قانونگذاران خوشحال، قوانینی تصویب کردند که ناخوشحالی را ممنوع اعلام میکرد. همهجا پر از تابلوهای «ناخوشحالی ممنوع» شد. عبور و مرور افراد ناخوشحال محدود گردید و حتی برای درمان ناخوشحالی کمکهزینهای درنظر گرفته شد.
خوشحالها میخواستند کلک ناخوشحالها به کلی کنده شود؛ پس هر خوشحالی که به چشم میآمد گزارش، دستگیر و به مراکز ناخوشحالدرمانی تحویل داده میشد. در این مراکز چهرهی ناخوشحالها را به زور شکل میدادند تا ظاهراً شبیه خوشحالها شوند.
پاکسازی انجام شده بود، همه جا فقط خوشحال بود. برای نسل جدید، ناخوشحالی بیگانه بود. عکس آدمهای ناخوشحال از کتابها حذف شده بود و به بچهها فقط خوشحالی میآموختند. قدیمیترها هم ترجیح میدادند سکوت کنند.
〰〰〰
با این همه اما، شب هنوز مرموز مینمود. آنگاه که مردم از هیاهوی روز فارغ میشدند و دل در لحاف شب میپیچیدند، به ناگه سنگینی عجیبی را بر سینه حس میکردند که یادآور ناخوشحالی بود. این برآشفتگی شبانه را از دیرباز به اهرمن نسبت میدادند. برخی از متجدّدین در یافتن توضیحی واقعبینانهتر برای آن کوشیدند و چند چیزی ارائه دادند، اما گویا ذات وجودش در پسِ پردهی راز ماند و هرگز برملا نشد.
بچههایی که بویی از ناخوشحالی نبرده بودند، حالا به جوانی میرسیدند. این نسل جسور، بزرگترها را به چالش میکشید و تسلیم فلسفهی الهه و اهرمن نمیشد.
نوزاد آدم عجیبترین مخلوق بود. شبیه آدمبزرگهای خوشحال نبود. صداهایی غریب سر میداد و از چشمهایش قطراتی شور میبارید. برای این نسل که کمکم داشت مادر و پدر میشد، حیرانکننده بود.
این نسل، فلسفهی وجودی تابلوهای «ناخوشحالی ممنوع» را که ارمغان نامبارک نسل قبل بود، درک نمیکرد و مراکز ناخوشحال درمانی را زمخت و خشن ارزیابی میکرد. کمکم بیمعنی مینمود که چرا باید دسترنجش را در خوشحالفروشیها صرف کند. و حتی خبرهایی از خارج مرزهای این شهر دورافتاده به گوشش رسیده بود که ندا میداد گویی آن بیرون وضع به کلی به سانی دگر است.
〰〰〰
این نسل رفتهرفته با رویی کمتر گشاده بیرون میزد. امر و نهیها را کمتر آویزهی گوش میکرد و هر کجا که چشم «محافظان خوشحالی» به دور میدید، چهرهی خوشحالی به کلّی از خویش فرو میشست.
اینها انگار به کشفی نائل آمده بودند. چنانچه خوشحالی نامطلع را میدیدند، آرام درْ گوشش چیزهایی نجوا میکردند. این عمل گاهی با مقاومت همراه بود و خطرآفرین میشد و گاهی هم به بار مینشست و یکی به جمع ناخوشحالان میافزود. شمارشان رو به فزونی بود و گویی سر به بیشمار میگذاشتند.
یک صبح آفتابی خیابانهای شهر از انبوه ناخوشحالها سنگینی میکرد. صدای شعارهایشان تا فرسنگها دور از شهر به گوش میرسید و «محافظان خوشحالی» در مقابل اتحادشان، هیچ و هیچکاره بودند. جمعیت بیش و بیشتر میشد و ناخوشحالها عملاً شهر را گرفته بودند.
نمایندگان خوشحال برکنار شدند و قوانین خوشحالی اجباری لغو شد.
حالا دیگر کسی مجبور به خوشحالی نبود؛ هرکسی میتوانست «خوشحال» باشد.
فرزاد بیان | @bayanz
«شهر خوشحالها»
در نقطهای پرت در کرهی زمین، شهری بود که مردمانی بس خوشحال داشت. در این شهر هیچ چیز ارزشمندتر از خوشحالی نبود. آدمهای این شهر هر کاری که از دستشان برمیآمد میکردند تا خوشحال بمانند و همه را نیز خوشحال نگاه دارند.
جای جای شهر پر از مغازههای خوشحال فروشی بود. در بلندای شهر حتی، معبدی برای الههی خوشحالی برپا ساخته بودند.
آدمها اگر کسی را میدیدند که خوشحال نبود، سعی میکردند فوراً خوشحالش کنند، اما حقهشان همیشه کارگر نمیافتاد و خوشحالی حاصل نمیشد. در حقیقت اغلب از تحمل ناخوشحالها به تنگ میآمدند.
تعداد خوشحالها بیشمار بود، پس قانونگذاران خوشحال، قوانینی تصویب کردند که ناخوشحالی را ممنوع اعلام میکرد. همهجا پر از تابلوهای «ناخوشحالی ممنوع» شد. عبور و مرور افراد ناخوشحال محدود گردید و حتی برای درمان ناخوشحالی کمکهزینهای درنظر گرفته شد.
خوشحالها میخواستند کلک ناخوشحالها به کلی کنده شود؛ پس هر خوشحالی که به چشم میآمد گزارش، دستگیر و به مراکز ناخوشحالدرمانی تحویل داده میشد. در این مراکز چهرهی ناخوشحالها را به زور شکل میدادند تا ظاهراً شبیه خوشحالها شوند.
پاکسازی انجام شده بود، همه جا فقط خوشحال بود. برای نسل جدید، ناخوشحالی بیگانه بود. عکس آدمهای ناخوشحال از کتابها حذف شده بود و به بچهها فقط خوشحالی میآموختند. قدیمیترها هم ترجیح میدادند سکوت کنند.
〰〰〰
با این همه اما، شب هنوز مرموز مینمود. آنگاه که مردم از هیاهوی روز فارغ میشدند و دل در لحاف شب میپیچیدند، به ناگه سنگینی عجیبی را بر سینه حس میکردند که یادآور ناخوشحالی بود. این برآشفتگی شبانه را از دیرباز به اهرمن نسبت میدادند. برخی از متجدّدین در یافتن توضیحی واقعبینانهتر برای آن کوشیدند و چند چیزی ارائه دادند، اما گویا ذات وجودش در پسِ پردهی راز ماند و هرگز برملا نشد.
بچههایی که بویی از ناخوشحالی نبرده بودند، حالا به جوانی میرسیدند. این نسل جسور، بزرگترها را به چالش میکشید و تسلیم فلسفهی الهه و اهرمن نمیشد.
نوزاد آدم عجیبترین مخلوق بود. شبیه آدمبزرگهای خوشحال نبود. صداهایی غریب سر میداد و از چشمهایش قطراتی شور میبارید. برای این نسل که کمکم داشت مادر و پدر میشد، حیرانکننده بود.
این نسل، فلسفهی وجودی تابلوهای «ناخوشحالی ممنوع» را که ارمغان نامبارک نسل قبل بود، درک نمیکرد و مراکز ناخوشحال درمانی را زمخت و خشن ارزیابی میکرد. کمکم بیمعنی مینمود که چرا باید دسترنجش را در خوشحالفروشیها صرف کند. و حتی خبرهایی از خارج مرزهای این شهر دورافتاده به گوشش رسیده بود که ندا میداد گویی آن بیرون وضع به کلی به سانی دگر است.
〰〰〰
این نسل رفتهرفته با رویی کمتر گشاده بیرون میزد. امر و نهیها را کمتر آویزهی گوش میکرد و هر کجا که چشم «محافظان خوشحالی» به دور میدید، چهرهی خوشحالی به کلّی از خویش فرو میشست.
اینها انگار به کشفی نائل آمده بودند. چنانچه خوشحالی نامطلع را میدیدند، آرام درْ گوشش چیزهایی نجوا میکردند. این عمل گاهی با مقاومت همراه بود و خطرآفرین میشد و گاهی هم به بار مینشست و یکی به جمع ناخوشحالان میافزود. شمارشان رو به فزونی بود و گویی سر به بیشمار میگذاشتند.
یک صبح آفتابی خیابانهای شهر از انبوه ناخوشحالها سنگینی میکرد. صدای شعارهایشان تا فرسنگها دور از شهر به گوش میرسید و «محافظان خوشحالی» در مقابل اتحادشان، هیچ و هیچکاره بودند. جمعیت بیش و بیشتر میشد و ناخوشحالها عملاً شهر را گرفته بودند.
نمایندگان خوشحال برکنار شدند و قوانین خوشحالی اجباری لغو شد.
حالا دیگر کسی مجبور به خوشحالی نبود؛ هرکسی میتوانست «خوشحال» باشد.
فرزاد بیان | @bayanz
❤4
نشستم تهِ ون. دو جا رو بیشتر از همه دوس دارم: یکی صندلی جلو، یکی تهِ ته.
ون پر شد و راه افتاد. یک خانم همسن و سال کنار من نشسته. موضوع اینه که من به معاشرت با آدمهای غریبه علاقهمندم. علاقهام هم از روی کنجکاوی نیست. یعنی زیاد دغدغهام نیست که بدونم این آدم از کجا و با چه زندگیای داره میاد و به کجا داره میره یا چیها رو توی زندگی تجربه کرده. این چیزها لااقل اولویتم نیست. اون چیزی که من رو بیش از هر چیز به این معاشرت علاقهمند میکنه، چالش کنار زدن لحاف غریبگیه. لحافی که فرقی نمیکنه زمستون باشه یا تابستون، همه هر اول صبح قبل این که بیرون بزنیم دور خودمون میپیچیم. در طول روز گاهی سفت و گاهی شلش میکنیم، ولی خوب حواسمون هست که هرگز نیوفته.
من با لحاف دیگران کاری ندارم. لحاف هرکس به خودش مربوطه. اونی که به من مربوطه، لحاف خودمه. چالش کنار زدن لحاف غریبگی، یه بازی با خودمه. آیا من میتونم خودخواسته و با آگاهی، گاهی لحافمو شل کنم؟ چی میشه اگه فکر کنم این آدم غریبهی صندلی کناری، که قراره یک ربع، بیست دقیقهای کنار هم باشیم، اونقدرها هم غریبه نیست؟ وقتی شلوار نارنجیش رو میبینم، و به این فکر میکنم که این آدم یک روز رفته توی مغازهی لباسفروشی، از بین همهی شلوارها، این رو انتخاب کرده، توی اتاق پروو امتحانش کرده، خوشحال شده که اندازشه، بعد با خودش شاید دودوتا چهارتا کرده که میارزه که بخره یا نه، چون تو این مدت کلی لباس خریده ولی هنوز نمیدونه چرا موقع بیرون رفتن هیچی نداره که بپوشه، بعد که مطمئن شده کارتش رو داده مغازهدار که بکشه، از این که رمز رو با صدای بلند توی مغازه باید میگفته عصبانی شده.. بعد مرور همهی این داستانهای ساختگی، آدم شلوار نارنجی کناری، دیگه برام زیاد هم غریبه نیست.
غرق در این بازیهای خودساختهام که دست میکنه توی کیفش یه کاغذ رنگی نارنجی درمیآره. کاغذ نارنجی رو میگذاره روی شلوار نارنجیاش و یک تای صاف میزنه. تکهی اضافیاش رو میبره تا کاغذش مربعی بشه. با چند تا یه درنا میسازه.
دارم از این نمایش لذت میبرم که یادم میافته اوه لعنتی..! وقتی میشستم این تَه، فکرش رو نکرده بودم که باید زودتر از بقیه پیاده بشم. با یه نفس عمیق: «آقا بیزحمت نگه دارید من پیاده میشم». حس شرم دارم. کاش میشد از پنجره بپرم بیرون.
کلید میاندازم به در خونه و کیفو پرت میکنم روی تخت که چشمم میافته به زیپ باز کیف. کاش جزوههام نریخته باشه. نگاه که میاندازم، ته کیف یه چیزی بهم چشمک میزنه. یه درنای نارنجیه...
انگار این فقط من نبودم که سرگرم چالش کنار زدن لحاف غریبگی بوده.
فرزاد بیان | @bayanz
ون پر شد و راه افتاد. یک خانم همسن و سال کنار من نشسته. موضوع اینه که من به معاشرت با آدمهای غریبه علاقهمندم. علاقهام هم از روی کنجکاوی نیست. یعنی زیاد دغدغهام نیست که بدونم این آدم از کجا و با چه زندگیای داره میاد و به کجا داره میره یا چیها رو توی زندگی تجربه کرده. این چیزها لااقل اولویتم نیست. اون چیزی که من رو بیش از هر چیز به این معاشرت علاقهمند میکنه، چالش کنار زدن لحاف غریبگیه. لحافی که فرقی نمیکنه زمستون باشه یا تابستون، همه هر اول صبح قبل این که بیرون بزنیم دور خودمون میپیچیم. در طول روز گاهی سفت و گاهی شلش میکنیم، ولی خوب حواسمون هست که هرگز نیوفته.
من با لحاف دیگران کاری ندارم. لحاف هرکس به خودش مربوطه. اونی که به من مربوطه، لحاف خودمه. چالش کنار زدن لحاف غریبگی، یه بازی با خودمه. آیا من میتونم خودخواسته و با آگاهی، گاهی لحافمو شل کنم؟ چی میشه اگه فکر کنم این آدم غریبهی صندلی کناری، که قراره یک ربع، بیست دقیقهای کنار هم باشیم، اونقدرها هم غریبه نیست؟ وقتی شلوار نارنجیش رو میبینم، و به این فکر میکنم که این آدم یک روز رفته توی مغازهی لباسفروشی، از بین همهی شلوارها، این رو انتخاب کرده، توی اتاق پروو امتحانش کرده، خوشحال شده که اندازشه، بعد با خودش شاید دودوتا چهارتا کرده که میارزه که بخره یا نه، چون تو این مدت کلی لباس خریده ولی هنوز نمیدونه چرا موقع بیرون رفتن هیچی نداره که بپوشه، بعد که مطمئن شده کارتش رو داده مغازهدار که بکشه، از این که رمز رو با صدای بلند توی مغازه باید میگفته عصبانی شده.. بعد مرور همهی این داستانهای ساختگی، آدم شلوار نارنجی کناری، دیگه برام زیاد هم غریبه نیست.
غرق در این بازیهای خودساختهام که دست میکنه توی کیفش یه کاغذ رنگی نارنجی درمیآره. کاغذ نارنجی رو میگذاره روی شلوار نارنجیاش و یک تای صاف میزنه. تکهی اضافیاش رو میبره تا کاغذش مربعی بشه. با چند تا یه درنا میسازه.
دارم از این نمایش لذت میبرم که یادم میافته اوه لعنتی..! وقتی میشستم این تَه، فکرش رو نکرده بودم که باید زودتر از بقیه پیاده بشم. با یه نفس عمیق: «آقا بیزحمت نگه دارید من پیاده میشم». حس شرم دارم. کاش میشد از پنجره بپرم بیرون.
کلید میاندازم به در خونه و کیفو پرت میکنم روی تخت که چشمم میافته به زیپ باز کیف. کاش جزوههام نریخته باشه. نگاه که میاندازم، ته کیف یه چیزی بهم چشمک میزنه. یه درنای نارنجیه...
انگار این فقط من نبودم که سرگرم چالش کنار زدن لحاف غریبگی بوده.
فرزاد بیان | @bayanz
❤8
«میّسر»
اگر آن روز که شد بستنیام پخش زمین در اثر فرط حرارت
بزد بر سر من هرکه که رد شد یکی دو چوب ملامت
امروز میّسر نه تعجب که نباشد لیس زدن توام با خیال راحت
که به هر لیس چو زنم در دل من زنده شود خاطر آن روز ندامت
زان که دیروز اسم ما را نقش بر بستند بر تن تخته سیاه
چون که انگشت رفته بود توی دماغ تا که کند باز این راه
سمت بدها، سمت چپها، تهدید اخراج از کلاس واسه یه ماه
این که امروز در برت بنشستهام، ساکن، چو موزیکِ رو پاز
این که از صبح تا به شبم من دنبالِ کارت امتیاز
چوبها بس خوردهایم آخر عزیز با ما بساز
فرزاد بیان | @bayanz
اگر آن روز که شد بستنیام پخش زمین در اثر فرط حرارت
بزد بر سر من هرکه که رد شد یکی دو چوب ملامت
امروز میّسر نه تعجب که نباشد لیس زدن توام با خیال راحت
که به هر لیس چو زنم در دل من زنده شود خاطر آن روز ندامت
زان که دیروز اسم ما را نقش بر بستند بر تن تخته سیاه
چون که انگشت رفته بود توی دماغ تا که کند باز این راه
سمت بدها، سمت چپها، تهدید اخراج از کلاس واسه یه ماه
این که امروز در برت بنشستهام، ساکن، چو موزیکِ رو پاز
این که از صبح تا به شبم من دنبالِ کارت امتیاز
چوبها بس خوردهایم آخر عزیز با ما بساز
فرزاد بیان | @bayanz
❤5
در یک نظرسنجی که توسط NBCNews از ۱۷ هزار شرکتکنندهی مجرد در مورد «دنگی حساب کردن» صورت گرفت نتایج زیر حاصل شد:
📍 ۵۷٪ زنها به مردها پیشنهاد میدن که آقا بذار ما دنگ خودمون رو حساب کنیم، اما ۳۹٪ درصد اونها امیدوارن که مرد پیشنهادشون رو رد کنه.
📍 ۶۴٪ مردها معتقند که حساب، حسابه و زن باید در رابطه پول خرج کنه.
📍 ۷۶٪ مردها پس از این که زن دنگ خودش رو حساب کرد احساس عذاب وجدان میکنن.
(لینک پژوهش: https://www.scribd.com/doc/160036991/AM-2013-Frederick-Study)
یک جمعبندی سرسریِ غیرقابل تعمیم: بیشتر مردها دوست دارن که زنها دنگ خودشون رو حساب کنن، و در عین حال از این که زن دنگ خودش رو حساب کنه احساس عذاب وجدان میکنن و همچنین بیشتر زنها پیشنهاد حساب کردن دنگ خودشون رو میدن اما ته دلشون از مردی که پیشنهادشون رو قبول کنه چندششون میشه. — جدی نگیرید.
فرزاد بیان | @bayanz
📍 ۵۷٪ زنها به مردها پیشنهاد میدن که آقا بذار ما دنگ خودمون رو حساب کنیم، اما ۳۹٪ درصد اونها امیدوارن که مرد پیشنهادشون رو رد کنه.
📍 ۶۴٪ مردها معتقند که حساب، حسابه و زن باید در رابطه پول خرج کنه.
📍 ۷۶٪ مردها پس از این که زن دنگ خودش رو حساب کرد احساس عذاب وجدان میکنن.
(لینک پژوهش: https://www.scribd.com/doc/160036991/AM-2013-Frederick-Study)
یک جمعبندی سرسریِ غیرقابل تعمیم: بیشتر مردها دوست دارن که زنها دنگ خودشون رو حساب کنن، و در عین حال از این که زن دنگ خودش رو حساب کنه احساس عذاب وجدان میکنن و همچنین بیشتر زنها پیشنهاد حساب کردن دنگ خودشون رو میدن اما ته دلشون از مردی که پیشنهادشون رو قبول کنه چندششون میشه. — جدی نگیرید.
فرزاد بیان | @bayanz
Scribd
AM 2013 Frederick Study
The document discusses a study that examined attitudes and behaviors around who pays for dates according to conventional gender norms. It found that most men and women reported that men pay for most dating expenses, consistent with norms. However, over time…
❤1
در حومهی شرقی پاریس، به سال ۱۸۰۹، لوییس بریل متولد میشود. شغل پدرش لگامسازی اسب است. در سه سالگی، بازی در کارگاه پدر، کار دست لوییس میدهد. یک شیء تیز در چشمش فرو میرود. بریدگی عفونی میشود و به چشم دیگرش سرایت میکند و او را کاملاً نابینا میسازد.
اگرچه در آن روزگار، زندگی برای نابینایان مشقتبار بود، اما ذکاوت لوییس جوان و اشتیاقش برای یادگیری به زودی شناخته میشود. با پادرمیانی کشیش روستا و یک معلم مدرسه، او به همراه سایر بچههای روستا به مدرسه میرود و سپس در سن ۱۰ سالگی به انستیتوی سلطنتی جوانان نابینا در پاریس اعزام میشود.
یکی از موانع اصلی پیش روی نابینایان، به طور قطع ناتوانی آنها در خواندن متون چاپ شده است. در آن زمان، ویلیام هاوی (۱۷۴۵ – ۱۸۲۲) بنیانگذار مدرسهی پاریس، یک سیستم حروف برجستهی روی کاغذ ابداع کرده بود که امکان خوانش آنها با لامسه وجود داشت. اما استفاده از این سیستم به قدری مشکل بود که تنها کتب انگشتشماری با این روش تولید شدند.
در واقع، به نظر میرسد که هاوی مسئله را از دید خودش حل کرده بود. در نظر او یک حرف A، یک حرف A بود و اکنون برای این که یک نابینا بتواند آن را بخواند، یک حرف A برجسته ایجاد کرده بود. شاید هرگز به فکر هاوی نرسید که برای افراد نابینا مناسبتر آن است که کدی متفاوت از حروف الفبا ایجاد شود.
سرآغاز یک سیستم کد جایگزین به ماجرایی مربوط میشود که هیچ انتظارش را نداریم. چارلز باربیر، ناخدای ارتش فرانسه سیستمی موسوم به «نوشتار شب» ابداع کرد. این سیستم از کاغذهایی ضخیم با برجستگیهای نقطه و خط تشکیل شده بود. سربازان در سکوت شب این کاغذها را برای انتقال پیام دست به دست میکردند. نقاط برجسته با انگشت قابل خواندن بود و سربازان با نوعی قلم نوکتیز میتوانستند روی این کاغذها بنویسند.
مشکل سیستم باربیر در این بود که پیچیدگی نسبتاً زیادی داشت. به جای آن که الگوی نقطهها و خطها نشانگر حروف الفبا باشند، باربیر سیستمی وضع کرده بود که الگوها نشانگر صداها بودند و بنابراین هر کلمه معمولا از تعداد زیادی کد تشکیل میشد. این سیستم برای پیامهای کوتاه مناسب بود، اما برای متون بلند به هیچوجه به کار نمیآمد؛ کتاب که دیگر بماند.
لوییس بریل در ۱۲ سالگی با سیستم باربیر آشنا شد. او حسابی از ایدهی نقاط برجسته خوشش آمد. از طرفی از این که با انگشت به آسانی میتوانست نقاط را بخواند لذت میبرد و از طرف دیگر با این سیستم میتوانست بنویسد. یک دانشآموز در کلاس، با کاغذ و قلمی نوکتیز میتوانست یادداشتبرداری کند و بعدا یادداشتهایش را بخواند.
لوییس بریل برای بهبود این سیستم سخت کوشید و سه سال بعد (در سن ۱۵ سالگی) سیستم خودش را ابداع کرد، پایههای چیزی که امروز نیز مورد استفاده است. تا سالها، این سیستم تنها در مدرسه شناخته شده بود، اما کمکم راهش را به سراسر دنیا باز کرد. در ۱۸۳۵ بریل به بیماری سل مبتلا شد و در ۱۸۵۲ در ۴۳ سالگی درگذشت.
امروزه، نسخههای بهبود یافتهای از سیستم بریل، و همچنین کتابهای صوتی، امکان خواندن کلمات چاپی را برای نابینایان فراهم کرده است. و برای آنان که به طور همزمان نابینا و ناشنوایند، سیستم ارزشمند بریل تنها راه مطالعه است.
~ برگردانی فارسی از سرگذشت لوییس بریل در کتاب Code: Hidden Language of Computer Hardware and Software
فرزاد بیان | @bayanz
اگرچه در آن روزگار، زندگی برای نابینایان مشقتبار بود، اما ذکاوت لوییس جوان و اشتیاقش برای یادگیری به زودی شناخته میشود. با پادرمیانی کشیش روستا و یک معلم مدرسه، او به همراه سایر بچههای روستا به مدرسه میرود و سپس در سن ۱۰ سالگی به انستیتوی سلطنتی جوانان نابینا در پاریس اعزام میشود.
یکی از موانع اصلی پیش روی نابینایان، به طور قطع ناتوانی آنها در خواندن متون چاپ شده است. در آن زمان، ویلیام هاوی (۱۷۴۵ – ۱۸۲۲) بنیانگذار مدرسهی پاریس، یک سیستم حروف برجستهی روی کاغذ ابداع کرده بود که امکان خوانش آنها با لامسه وجود داشت. اما استفاده از این سیستم به قدری مشکل بود که تنها کتب انگشتشماری با این روش تولید شدند.
در واقع، به نظر میرسد که هاوی مسئله را از دید خودش حل کرده بود. در نظر او یک حرف A، یک حرف A بود و اکنون برای این که یک نابینا بتواند آن را بخواند، یک حرف A برجسته ایجاد کرده بود. شاید هرگز به فکر هاوی نرسید که برای افراد نابینا مناسبتر آن است که کدی متفاوت از حروف الفبا ایجاد شود.
سرآغاز یک سیستم کد جایگزین به ماجرایی مربوط میشود که هیچ انتظارش را نداریم. چارلز باربیر، ناخدای ارتش فرانسه سیستمی موسوم به «نوشتار شب» ابداع کرد. این سیستم از کاغذهایی ضخیم با برجستگیهای نقطه و خط تشکیل شده بود. سربازان در سکوت شب این کاغذها را برای انتقال پیام دست به دست میکردند. نقاط برجسته با انگشت قابل خواندن بود و سربازان با نوعی قلم نوکتیز میتوانستند روی این کاغذها بنویسند.
مشکل سیستم باربیر در این بود که پیچیدگی نسبتاً زیادی داشت. به جای آن که الگوی نقطهها و خطها نشانگر حروف الفبا باشند، باربیر سیستمی وضع کرده بود که الگوها نشانگر صداها بودند و بنابراین هر کلمه معمولا از تعداد زیادی کد تشکیل میشد. این سیستم برای پیامهای کوتاه مناسب بود، اما برای متون بلند به هیچوجه به کار نمیآمد؛ کتاب که دیگر بماند.
لوییس بریل در ۱۲ سالگی با سیستم باربیر آشنا شد. او حسابی از ایدهی نقاط برجسته خوشش آمد. از طرفی از این که با انگشت به آسانی میتوانست نقاط را بخواند لذت میبرد و از طرف دیگر با این سیستم میتوانست بنویسد. یک دانشآموز در کلاس، با کاغذ و قلمی نوکتیز میتوانست یادداشتبرداری کند و بعدا یادداشتهایش را بخواند.
لوییس بریل برای بهبود این سیستم سخت کوشید و سه سال بعد (در سن ۱۵ سالگی) سیستم خودش را ابداع کرد، پایههای چیزی که امروز نیز مورد استفاده است. تا سالها، این سیستم تنها در مدرسه شناخته شده بود، اما کمکم راهش را به سراسر دنیا باز کرد. در ۱۸۳۵ بریل به بیماری سل مبتلا شد و در ۱۸۵۲ در ۴۳ سالگی درگذشت.
امروزه، نسخههای بهبود یافتهای از سیستم بریل، و همچنین کتابهای صوتی، امکان خواندن کلمات چاپی را برای نابینایان فراهم کرده است. و برای آنان که به طور همزمان نابینا و ناشنوایند، سیستم ارزشمند بریل تنها راه مطالعه است.
~ برگردانی فارسی از سرگذشت لوییس بریل در کتاب Code: Hidden Language of Computer Hardware and Software
فرزاد بیان | @bayanz
❤1
«اگر واقعاً قصد کمک کردن دارید، فرمان را از دست دیگران نگیرید»
"سلام سلام بچهها / بیایید به مدرسهها
مدرسهها وا شده / سنبلا بیدار شده
مدرسهها چه زیباست / جنگل و دشت و صحراست" 🐥
این شعری بود که در ۱۰ سالگی سرودم. ته دلم از بیقافیگی بیت آخر راضی نبودم ولی به هر حال به نظر خودم بهترین شعر من تا آن زمان بود. یک دفتر شعر داشتم که همه جا با خودم میبردم. تا سرم خلوت میشد دفتر و دستک را پهن میکردم و مشغول شعرسازی میشدم. گاهی از بین حرفهای آدمها قافیهها را شکار میکردم و یک گوشه توی دفترم مینوشتم که بعدا باهاشان شعر بسازم.
هر جا فرصتش بود شعرم را رو میکردم و میخواندم. دیگران تشویقم میکردند و من حسابی به خودم مفتخر شده بودم. همیشه هم تعریف نبود. گاهی نقدهایی فرهیخته در مورد شعرهایم میگرفتم که مثلا «باید روی فلان چیز شعرت بیشتر کار کنی». زیاد اهمیت نمیدادم. چون هیچوقت نفهمیدم منظورشان از «بیشتر کار کردن» چیست (این یکی را هنوز هم نمیفهمم: “باید روی خودت بیشتر کار کنی!”).
یکی از شعرهای مورد علاقهام این بود:
💭 فرزاد بیان در کوچه بودش / یهو دید پرنده هستش / هی دور خودش، دور خودش چرخیدش!"
اما طبع شاعریام زیاد دوام نیاورد. یک روز دفتر شعرهایم را داده بودم دست مادرم که نشان همکارش بدهد. همکار مامان، یکی از شعرهایم را اصلاح کرد و با یک پیغام «موفق باشی عزیزم!» دفتر را برایم فرستاد. مامان میگفت که همهی این چیزها را ظرف ده دقیقه برایت نوشت.
یکی از ابیاتی که توی دفترم نوشته بود این بود:
"اواخر اسفنده، زمین داره میخنده! / وقت درختکاریه، بَه بَه عجب کاریه!"
شعر او برای من زیاد بود.”من روزها وقت صرف جور کردن قافیههای شعر «سلام سلام بچهها، بیایید به مدرسهها» کرده بودم. در بین فامیل و دوست و آشنا دنبال قافیه گشته بودم و تازه آخرش هم چندان از توازن قافیهها راضی نبودم. آنوقت این خانم ده دقیقهای این همه شعر گفته بود؟ حتما یک جای کار من لنگ میزند”. این احتمالا آخرین فکری بود که با خودم کردم.
حقیقت این است که کار من لنگ نمیزد. درست است که شاعر نبودم، اما از شعر گفتن لذت میبردم. وقتی اصلاح شدم، حس خراب بودن بهام دست داد. آن هم خرابی که نه بلد بودم و نه در توانم میدیدم که تعمیرش کنم. پس این شد که دست از شعر گفتن کشیدم.
این روزها وقتی نظرم را راجعبه چیزی میپرسند، تمایل بیحد و اندازهای دارم که قلم را از دست طراح بگیرم و خودم خطخطی کنم، یا کیبورد را از برنامهنویس بقاپم و به کدها ور بروم؛ اما به خودم یادآوری میکنم که راههای زیباتری هم برای کمک کردن وجود دارد. دیگران را راهنمایی کنید، هر طور که دوست دارید؛ اما فرمان را از دستشان نگیرید. شما به جای آنها رانندگی نکنید.
~ عکس از اطلس شهامتی
فرزاد بیان | @bayanz
"سلام سلام بچهها / بیایید به مدرسهها
مدرسهها وا شده / سنبلا بیدار شده
مدرسهها چه زیباست / جنگل و دشت و صحراست" 🐥
این شعری بود که در ۱۰ سالگی سرودم. ته دلم از بیقافیگی بیت آخر راضی نبودم ولی به هر حال به نظر خودم بهترین شعر من تا آن زمان بود. یک دفتر شعر داشتم که همه جا با خودم میبردم. تا سرم خلوت میشد دفتر و دستک را پهن میکردم و مشغول شعرسازی میشدم. گاهی از بین حرفهای آدمها قافیهها را شکار میکردم و یک گوشه توی دفترم مینوشتم که بعدا باهاشان شعر بسازم.
هر جا فرصتش بود شعرم را رو میکردم و میخواندم. دیگران تشویقم میکردند و من حسابی به خودم مفتخر شده بودم. همیشه هم تعریف نبود. گاهی نقدهایی فرهیخته در مورد شعرهایم میگرفتم که مثلا «باید روی فلان چیز شعرت بیشتر کار کنی». زیاد اهمیت نمیدادم. چون هیچوقت نفهمیدم منظورشان از «بیشتر کار کردن» چیست (این یکی را هنوز هم نمیفهمم: “باید روی خودت بیشتر کار کنی!”).
یکی از شعرهای مورد علاقهام این بود:
💭 فرزاد بیان در کوچه بودش / یهو دید پرنده هستش / هی دور خودش، دور خودش چرخیدش!"
اما طبع شاعریام زیاد دوام نیاورد. یک روز دفتر شعرهایم را داده بودم دست مادرم که نشان همکارش بدهد. همکار مامان، یکی از شعرهایم را اصلاح کرد و با یک پیغام «موفق باشی عزیزم!» دفتر را برایم فرستاد. مامان میگفت که همهی این چیزها را ظرف ده دقیقه برایت نوشت.
یکی از ابیاتی که توی دفترم نوشته بود این بود:
"اواخر اسفنده، زمین داره میخنده! / وقت درختکاریه، بَه بَه عجب کاریه!"
شعر او برای من زیاد بود.”من روزها وقت صرف جور کردن قافیههای شعر «سلام سلام بچهها، بیایید به مدرسهها» کرده بودم. در بین فامیل و دوست و آشنا دنبال قافیه گشته بودم و تازه آخرش هم چندان از توازن قافیهها راضی نبودم. آنوقت این خانم ده دقیقهای این همه شعر گفته بود؟ حتما یک جای کار من لنگ میزند”. این احتمالا آخرین فکری بود که با خودم کردم.
حقیقت این است که کار من لنگ نمیزد. درست است که شاعر نبودم، اما از شعر گفتن لذت میبردم. وقتی اصلاح شدم، حس خراب بودن بهام دست داد. آن هم خرابی که نه بلد بودم و نه در توانم میدیدم که تعمیرش کنم. پس این شد که دست از شعر گفتن کشیدم.
این روزها وقتی نظرم را راجعبه چیزی میپرسند، تمایل بیحد و اندازهای دارم که قلم را از دست طراح بگیرم و خودم خطخطی کنم، یا کیبورد را از برنامهنویس بقاپم و به کدها ور بروم؛ اما به خودم یادآوری میکنم که راههای زیباتری هم برای کمک کردن وجود دارد. دیگران را راهنمایی کنید، هر طور که دوست دارید؛ اما فرمان را از دستشان نگیرید. شما به جای آنها رانندگی نکنید.
~ عکس از اطلس شهامتی
فرزاد بیان | @bayanz
❤10
«دردسر تعهد»
فرض کنید یک مأموریت به شما واگذار شده است: از الان به مدت یک هفته فرصت دارید که ۲۰ حشرهی گوناگون شکار کنید. حالا خودتان را در حال انجام این مأموریت تصور کنید. حواستان به کوچکترین جنبندهای که در تیررأستان قرار بگیرد جمع میشود. فرقی نمیکند دمر روی فرش دراز کشیده باشید یا روی چمنهای پارک در حال معاشرت با یک دوست باشید؛ حشرات دیگر برایتان صرفاً متحرکهایی در پسزمینه نیستند، آنها اکنون دقیقاً در ناحیهی تمرکز، در جلوی زمینه قرار دارند. حتی ممکن است گاهی خودتان فعالانه در زیر سنگها و لای درزها به جستوجویشان بپردازید.
عالی است! به نظر میرسد که حواس شما کرانهی بزرگتری از محیط پیرامونتان را مورد توجه قرار داده است. اما هر چیزی هزینهای دارد. اگر به سختی روی صدای دوستتان تمرکز کرده باشید، ممکن است اصلاً متوجه صدای موتوری که از خیابان کناری گذر کرد نشوید. به طرز مشابهی وقتی حواستان حسابی در پی رصد و شکار حشرات است، بعید نیست که دست کم در همین لحظات، کمتر یا شاید هیچ به مدارهای الکترونیکی پشت چراغهای راهنمایی فکر کرده باشید. میتوانید تصور کنید که اگر به جای حشرهگیری متعهد شده بودید که اوضاع ترافیک چهارراه محلهتان را به مدت یک هفته زیر نظر بگیرید، با شانس خوبی میتوان مطمئن بود که مدارهای الکترونیکی چراغها مورد توجهتان قرار میگرفت.
تعهد، توجه میآورد و توجه اگر امکان پیدا کند به تمرکز منجر میشود و تمرکز، با توجه به محدودیتهای ذهن ما در عمل به نفعمان است.
اما دردسر زمانی آغاز میشود که توجه از محدودهاش خارج شود. فکر کردن به حشرات در حال صرف شام با آدم رویاهایمان بعید است کاربردی باشد. در اینجاست که تعهد اگرچه برایمان توجه به همراه آورده، اما این توجه منجر به تمرکز روی فرعیات شده است. ما به جای تمرکز روی عملِ گرفتن حشره – با این توضیح که سر میز شام حشرهای پیدا نمیشود – روی فکرهای پیرامون این عمل تمرکز کردهایم: «امروز چندتا حشره گرفتم؟».. «آیا تا آخر هفته موفق میشوم به تعداد کافی حشرات جمع کنم؟».. یا گاهی مرور خاطرات میکنیم و به تکرار سناریوهای دستکاریشدهی گذشته در ذهنمان میپردازیم.
البته که این ماجرا همیشه هم به ضررمان نیست؛ ممکن است وسط این فکرهای پراکندهی سر میز شام، به نظرمان برسد که «بَه! چه فکر خوبیست که اگر با این آدم رویاها بروم حشرهگیری!» یا مثلاً به این فکر کنیم که چرا در این کشور غذای حشرات سرو نمیشود و بعد کسب و کار خودمان را راه بیاندازیم. سبک و سنگین کردن ترازوی فایدهها و دردسرهای فکرهای پراکنده، بماند با شما. برای من همین بس کل راستهی این بلوار را که تا همین چند دقیقهی پیش که بنشینم و اینها را بنویسم، در حال قدم زدن بودم، با فکر به یادداشتی که خواندید گذرندم.
فرزاد بیان | @bayanz
فرض کنید یک مأموریت به شما واگذار شده است: از الان به مدت یک هفته فرصت دارید که ۲۰ حشرهی گوناگون شکار کنید. حالا خودتان را در حال انجام این مأموریت تصور کنید. حواستان به کوچکترین جنبندهای که در تیررأستان قرار بگیرد جمع میشود. فرقی نمیکند دمر روی فرش دراز کشیده باشید یا روی چمنهای پارک در حال معاشرت با یک دوست باشید؛ حشرات دیگر برایتان صرفاً متحرکهایی در پسزمینه نیستند، آنها اکنون دقیقاً در ناحیهی تمرکز، در جلوی زمینه قرار دارند. حتی ممکن است گاهی خودتان فعالانه در زیر سنگها و لای درزها به جستوجویشان بپردازید.
عالی است! به نظر میرسد که حواس شما کرانهی بزرگتری از محیط پیرامونتان را مورد توجه قرار داده است. اما هر چیزی هزینهای دارد. اگر به سختی روی صدای دوستتان تمرکز کرده باشید، ممکن است اصلاً متوجه صدای موتوری که از خیابان کناری گذر کرد نشوید. به طرز مشابهی وقتی حواستان حسابی در پی رصد و شکار حشرات است، بعید نیست که دست کم در همین لحظات، کمتر یا شاید هیچ به مدارهای الکترونیکی پشت چراغهای راهنمایی فکر کرده باشید. میتوانید تصور کنید که اگر به جای حشرهگیری متعهد شده بودید که اوضاع ترافیک چهارراه محلهتان را به مدت یک هفته زیر نظر بگیرید، با شانس خوبی میتوان مطمئن بود که مدارهای الکترونیکی چراغها مورد توجهتان قرار میگرفت.
تعهد، توجه میآورد و توجه اگر امکان پیدا کند به تمرکز منجر میشود و تمرکز، با توجه به محدودیتهای ذهن ما در عمل به نفعمان است.
اما دردسر زمانی آغاز میشود که توجه از محدودهاش خارج شود. فکر کردن به حشرات در حال صرف شام با آدم رویاهایمان بعید است کاربردی باشد. در اینجاست که تعهد اگرچه برایمان توجه به همراه آورده، اما این توجه منجر به تمرکز روی فرعیات شده است. ما به جای تمرکز روی عملِ گرفتن حشره – با این توضیح که سر میز شام حشرهای پیدا نمیشود – روی فکرهای پیرامون این عمل تمرکز کردهایم: «امروز چندتا حشره گرفتم؟».. «آیا تا آخر هفته موفق میشوم به تعداد کافی حشرات جمع کنم؟».. یا گاهی مرور خاطرات میکنیم و به تکرار سناریوهای دستکاریشدهی گذشته در ذهنمان میپردازیم.
البته که این ماجرا همیشه هم به ضررمان نیست؛ ممکن است وسط این فکرهای پراکندهی سر میز شام، به نظرمان برسد که «بَه! چه فکر خوبیست که اگر با این آدم رویاها بروم حشرهگیری!» یا مثلاً به این فکر کنیم که چرا در این کشور غذای حشرات سرو نمیشود و بعد کسب و کار خودمان را راه بیاندازیم. سبک و سنگین کردن ترازوی فایدهها و دردسرهای فکرهای پراکنده، بماند با شما. برای من همین بس کل راستهی این بلوار را که تا همین چند دقیقهی پیش که بنشینم و اینها را بنویسم، در حال قدم زدن بودم، با فکر به یادداشتی که خواندید گذرندم.
فرزاد بیان | @bayanz
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حلقهی فیلم زندگی، هیچ تدوینی نمیخواهد. دستنخورده خودش خوب است.
🎵 Nils Frahm > Screws > Sol
🎵 Nils Frahm > Screws > Sol
سایز معقول برای دانلود یک ویدئوی ۲ دقیقهای (با کیفیت قابل قبول) به نظر شما کدام است؟
anonymous poll
کمتر از ۱۰ مگابایت – 29
👍👍👍👍👍👍👍 57%
بین ۱۰ تا ۲۰ مگابایت – 21
👍👍👍👍👍 41%
۲۰ مگابایت به بالا – 1
▫️ 2%
👥 51 people voted so far.
anonymous poll
کمتر از ۱۰ مگابایت – 29
👍👍👍👍👍👍👍 57%
بین ۱۰ تا ۲۰ مگابایت – 21
👍👍👍👍👍 41%
۲۰ مگابایت به بالا – 1
▫️ 2%
👥 51 people voted so far.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«واقعی» آن است که فهمپذیر باشد، نه مشاهدهپذیر.
— ایان باربور، علم و دین
🎵 Salvador Araguaya > Mantiqueira
— ایان باربور، علم و دین
🎵 Salvador Araguaya > Mantiqueira
❤1
در این روزها که گفتوگو با مردم برای قانع کردن آنها برای رأی دادن یا رأی دادن به یک کاندیدای خاص رایج است، توصیفی از آلن دوباتن خاطرم آمد.
آلن دوباتن در یک سخنرانی ویژگیهای معلم خوب را برمیشمارد. میگوید که او فردی آرام است و چندان روی یادگیری شاگردش حساس نیست. اما مشکل وقتی آغاز میشود که پای منافع شخصی معلم وسط باشد. اینجاست که معلم از عدم یادگیری شاگرد خشمگین میشود و او را مورد سرزنش و تحقیر قرار میدهد.
«آنجا که تحقیر آغاز میشود، درس تمام میشود».
تشویق یک شخص به رأی دادن، یا رأی دادن به یک کاندیدای خاص، برای کمک به خود شخص است. اگر خودمان را از جایگاه کسی که منافعش بسته به رأی دادن طرف مقابل است کنار بکشیم، و صرفاً به منافع شخص مقابل توجه کنیم، یادگیری آسانتر میشود.
آلن دوباتن اینها را در یک سخنرانی با موضوع عشق بیان میکند: https://www.youtube.com/watch?v=jJ6K_f7oSdg
آلن دوباتن در یک سخنرانی ویژگیهای معلم خوب را برمیشمارد. میگوید که او فردی آرام است و چندان روی یادگیری شاگردش حساس نیست. اما مشکل وقتی آغاز میشود که پای منافع شخصی معلم وسط باشد. اینجاست که معلم از عدم یادگیری شاگرد خشمگین میشود و او را مورد سرزنش و تحقیر قرار میدهد.
«آنجا که تحقیر آغاز میشود، درس تمام میشود».
تشویق یک شخص به رأی دادن، یا رأی دادن به یک کاندیدای خاص، برای کمک به خود شخص است. اگر خودمان را از جایگاه کسی که منافعش بسته به رأی دادن طرف مقابل است کنار بکشیم، و صرفاً به منافع شخص مقابل توجه کنیم، یادگیری آسانتر میشود.
آلن دوباتن اینها را در یک سخنرانی با موضوع عشق بیان میکند: https://www.youtube.com/watch?v=jJ6K_f7oSdg
❤1
«احوالپرسی پرسرعت» 🕺💭🏃
مفهومی به اسم «الگوی عمل ثابت» وجود دارد که طبق تعریف به یک توالی رفتاری غریزی گفته میشود که با یک محرکت شروع میشود و به طور کامل تا پایان پیش میرود و همواره به یک شکل انجام میگیرد.
یک مثال معروف آن در خیلی از پرندههایی که روی زمین لانه میسازند، مثل غاز، مشاهده میشود. وقتی تخم از لانه بیرون میافتد، غاز بلند میشود میرود دنبال تخم و با حرکات زیگزاگی منقارش تخم را به لانه برمیگرداند.
اگر یک محقق کوشا یا یک بچهی چموش در حین این که غاز با حرکات زیگزاگی منقارش مشغول بازگرداندن تخم به لانه است، تخم را از جلوی منقار غاز بردارد، غاز به کار خودش ادامه میدهد. یعنی علیرغم این که دیگر تخمی جلوی منقارش نیست، حیوان بیخیال نمیشود و تا لانه زیگزاگی میزند.
به نظر میرسد بر احوالپرسیهای انسانی نیز الگوی مشابهی حاکم است. بعضی از ما یک الگوی «سلام. چطوری؟ خوبی؟» داریم که طبق تعریف، با یک محرک شروع میشود (دیدن یک رفیق) و وقتی به راه افتاد، به طور کامل تا پایان پیش میرود و همیشه هم به یک شکل انجام میگیرد.
مثلا حتما پیش آمده که دوستی به سرعت موتورسیکلتی که خیابان یکطرفه را خلاف میرود از جلویمان گذشته و در همین حین شتابان پرسیده «سلام. چطوری؟ خوبی؟». احتمالاً او پیش خودش حسابکتاب نکرده که پاسخ دادن به این سوالها اگر نگوییم چند دقیقه، لااقل چند ثانیه زمان لازم دارد. مثل تخمی که از جلوی منقار غاز برداشته باشند، یک ثانیهی بعد دیگر کسی جلوی شخص نیست که جوابش را بدهد، اما الگوی عمل ثابت توجهی به این موضوع ندارد و احوالپرسیاش را میکند.
در این احوالپرسیها، بعید است واقعاً نگران حال ما باشند.
فرزاد بیان | @bayanz
مفهومی به اسم «الگوی عمل ثابت» وجود دارد که طبق تعریف به یک توالی رفتاری غریزی گفته میشود که با یک محرکت شروع میشود و به طور کامل تا پایان پیش میرود و همواره به یک شکل انجام میگیرد.
یک مثال معروف آن در خیلی از پرندههایی که روی زمین لانه میسازند، مثل غاز، مشاهده میشود. وقتی تخم از لانه بیرون میافتد، غاز بلند میشود میرود دنبال تخم و با حرکات زیگزاگی منقارش تخم را به لانه برمیگرداند.
اگر یک محقق کوشا یا یک بچهی چموش در حین این که غاز با حرکات زیگزاگی منقارش مشغول بازگرداندن تخم به لانه است، تخم را از جلوی منقار غاز بردارد، غاز به کار خودش ادامه میدهد. یعنی علیرغم این که دیگر تخمی جلوی منقارش نیست، حیوان بیخیال نمیشود و تا لانه زیگزاگی میزند.
به نظر میرسد بر احوالپرسیهای انسانی نیز الگوی مشابهی حاکم است. بعضی از ما یک الگوی «سلام. چطوری؟ خوبی؟» داریم که طبق تعریف، با یک محرک شروع میشود (دیدن یک رفیق) و وقتی به راه افتاد، به طور کامل تا پایان پیش میرود و همیشه هم به یک شکل انجام میگیرد.
مثلا حتما پیش آمده که دوستی به سرعت موتورسیکلتی که خیابان یکطرفه را خلاف میرود از جلویمان گذشته و در همین حین شتابان پرسیده «سلام. چطوری؟ خوبی؟». احتمالاً او پیش خودش حسابکتاب نکرده که پاسخ دادن به این سوالها اگر نگوییم چند دقیقه، لااقل چند ثانیه زمان لازم دارد. مثل تخمی که از جلوی منقار غاز برداشته باشند، یک ثانیهی بعد دیگر کسی جلوی شخص نیست که جوابش را بدهد، اما الگوی عمل ثابت توجهی به این موضوع ندارد و احوالپرسیاش را میکند.
در این احوالپرسیها، بعید است واقعاً نگران حال ما باشند.
فرزاد بیان | @bayanz
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مستند «لطفا به من رای بده»
بچههای کلاس سومی یک مدرسه در چین برای انتخاب مبصر کلاس یک انتخابات نفسگیر به راه انداختهاند. 🇨🇳
انتخابات را از کودکان بیاموزیم!
🎬 ۳۳ دقیقه 🙅♂️ زیرنویس انگلیسی
بچههای کلاس سومی یک مدرسه در چین برای انتخاب مبصر کلاس یک انتخابات نفسگیر به راه انداختهاند. 🇨🇳
انتخابات را از کودکان بیاموزیم!
🎬 ۳۳ دقیقه 🙅♂️ زیرنویس انگلیسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برش کوتاهی از مستند «لطفا به من رای بده» ✂️
