آنچه کردم
من روی کاغذ مینویسم. بعد تایپ میکنم. دیشب متنی نوشتم و با خودم آوردم تا امروز تایپش کنم. بین راه، نمیدانم چطور امّا گم شد. حالا مطمئنم که اگر پیرامون آن موضوع، دوباره بنویسم، دیگر بهخوبی قبلی نمیشود.
وقتی نوشتهی دیشب گم شد، روی منِ گذشتهام بیشتر حساب میکردم. از نتیجهی کار راضی بودم و بهتر انجام دادنش را تقریباً محال میدانستم.
امّا وقتهایی که از گذشته راضی نیستم، این احساسم دقیقاً وارونه است. وقتی فکر میکنم که گندی بهبار آوردهام، وقتی فکر میکنم که چه فرصت بکری را سوزاندهام، به خودم اطمینان میدهم که اگر میشد به گذشته برگردم، اینبار حتماً نتیجهی عالی میگرفتم.
اما یک چیزی اینجا جور در نمیآید.
اگر منِ گذشته کارش را بهدرستی انجام میدهد، باید بپذیرم آنچه در گذشته کردهام و امروز نامش را افتضاح میگذارم، بهترین عملکرد گذشتهام بوده است.
منِ امروز، اگر به دیروز برود، منِ دیروز میشود، و منِ دیروز، جز آنچه دیروز کرده است، نمیتوانست و نمیتواند بکند.
با این فکر، نه به توجیه کارخرابیها، که به پذیرفتن گذشته، در ظرف زمانی و مکانی خودش میپردازم.
فرزاد بیان
96/9/26
@bayanz
من روی کاغذ مینویسم. بعد تایپ میکنم. دیشب متنی نوشتم و با خودم آوردم تا امروز تایپش کنم. بین راه، نمیدانم چطور امّا گم شد. حالا مطمئنم که اگر پیرامون آن موضوع، دوباره بنویسم، دیگر بهخوبی قبلی نمیشود.
وقتی نوشتهی دیشب گم شد، روی منِ گذشتهام بیشتر حساب میکردم. از نتیجهی کار راضی بودم و بهتر انجام دادنش را تقریباً محال میدانستم.
امّا وقتهایی که از گذشته راضی نیستم، این احساسم دقیقاً وارونه است. وقتی فکر میکنم که گندی بهبار آوردهام، وقتی فکر میکنم که چه فرصت بکری را سوزاندهام، به خودم اطمینان میدهم که اگر میشد به گذشته برگردم، اینبار حتماً نتیجهی عالی میگرفتم.
اما یک چیزی اینجا جور در نمیآید.
اگر منِ گذشته کارش را بهدرستی انجام میدهد، باید بپذیرم آنچه در گذشته کردهام و امروز نامش را افتضاح میگذارم، بهترین عملکرد گذشتهام بوده است.
منِ امروز، اگر به دیروز برود، منِ دیروز میشود، و منِ دیروز، جز آنچه دیروز کرده است، نمیتوانست و نمیتواند بکند.
با این فکر، نه به توجیه کارخرابیها، که به پذیرفتن گذشته، در ظرف زمانی و مکانی خودش میپردازم.
فرزاد بیان
96/9/26
@bayanz
تکنولوژی هنر
الان که خودکار را برداشتهام تا فکرهای چند دقیقهی پیشم را بنویسم، کسی چه میداند که فکرهای من در مسیر عصب > عضله > خودکار چقدر عوض شدهاند. فاصلهی بین فکر تا اثر، ایده تا محصول، سوژه تا اُبژه، هیچگاه صفر نیست و هنوز هیچ ابزاری نتوانسته آن را به صفر برساند؛ امّا ابزار بیانی نقش تعیینکنندهای در اندازهی این فاصله دارد.
بهنظرم یک دستاورد تکنولوژی، کاستن از این فاصله بوده است. اگر ثبت لحظهی فوت کردن شمعهای کیک تولد، تا دیروز نیازمند کسی بود که سرش را داخل چادر سیاه دوربین عکاسی ببرد و یک نگاتیو خرج کند، امروز با لمس شیشهی موبایل ممکن شده است و شاید فردا تنها فکر کردن به کلمهی «عکس» کافی باشد تا عکسی گرفته شود.
موبایل دوربیندار، هنر عکاسی را همگانی نکرد؛ موبایل فقط ابزار این هنر را دست همه داد. بیشترین استفادهای که از دوربین موبایل میشود صرفاً ثبت لحظات است. البته وقتی یک ابزار همگانی شد، هنرمندانش هم افزون میشوند. هنوز هم خیلیها چون پولشان به خرید پیانو نمیرسد، پیانیست نمیشوند. وقتی مردم هنوز با درشکه جابهجا میشدند، کسی شانس قهرمان فرمولیک شدن نداشت. اگر یک روزی در تهران هزار دوربین عکاسی پیدا میشد و چند عکاس (بهمعنی هنرمند عکاس) وجود داشت، تعجبی ندارد که امروز بین چند میلیون مردم موبایل بهدست، چندهزار نفری واقعاً عکاسی هنری بکنند.
دنیای فیلم کوتاه هم بیشوکم به همین سرنوشت، که بهنظر من سرنوشت مبارکی هم است دچار شده. امروز، یک نوجوان عراقی بهلطف یک دوربین تلفن همراه و استعداد کارگردانی ذاتیای که دارد، بدبختیهایی را که داعش سر خانوادهاش آورده چنان هنرمندانه بهتصویر میکشد که آدم اشکش درمیآید.
ابزارهای ساخت فیلم کوتاه البته هنوز تا همگانی شدن فاصله دارد و در مورد فیلم بلند، اگر بهطور خاص سینمای بدنه را مدنظر قرار دهیم، کلاً در دست خواص است. برای ساختن فیلم بلندی که در پردیس سینمایی کوروش تهران روی پرده برود، شانس یک فیلمساز دستتنها با موبایل یا دوربین تکلنز دیجیتالیاش فعلاً نزدیک به صفر است. (هرچند در بیرون از سینمای بدنه، در همین سینمای هنر و تجربهی خودمان، شاهد تجربههای اینچنینی بودهایم؛ بنگرید به روغنِ مار، ساختهی علیرضا داوودنژاد)
به هر ترتیب، سینمای بدنه هنوز نیازمند یک کامیون تجهیزات و یک قوشون آدم پشت صحنه است. پیشبینی میکنم که این وضع هم در آیندهای نهچندان دور دگرگون شود.
شما هم حتماً گاهی سوتزنان قدم میزنید. بعضی وقتها ملودی خوبی در بین این سوتها شنیده میشود. امروز باید کمی موسیقی بلد باشید تا به یک قطعهی شنیدنی تبدیلش کنید. شاید فردا لازم نباشد؛ همین که به ملودی دلخواهتان فکر کنید، ساخته میشود.
چند مسئله، از جمله این که ابزار یک هنر، چقدر در ذات آن هنر دخیل است وجود دارد. مثلاً آیا اگر شرایطی فراهم شود که شما تصویری را در ذهنتان مجسم کنید و کامپیوتر بلافاصله آن تصویر را ترسیم کند، اسم این را میشود خلق اثر هنری گذاشت یا نه؟ فکر میکنم پرداختن به این موضوعات زیادی موضوع را فلسفهی هنری میکند. برای این نوشته، همین بس که اگر دستگاهی بود که فکرهای مرا از ذهنم میخواند و مکتوب میکرد، غذای روی گاز نمیسوخت و من یک ساعت پیش بهخواب میرفتم، گرچه شاید بهلطف همین دستگاه مغزم تنبلتر از آنی شده بود که اصلاً ایدهی این نوشته به مخیلهام برسد!
فرزاد بیان
- گرافیک از Maryanne Nguyen
96/10/06
@bayanz
الان که خودکار را برداشتهام تا فکرهای چند دقیقهی پیشم را بنویسم، کسی چه میداند که فکرهای من در مسیر عصب > عضله > خودکار چقدر عوض شدهاند. فاصلهی بین فکر تا اثر، ایده تا محصول، سوژه تا اُبژه، هیچگاه صفر نیست و هنوز هیچ ابزاری نتوانسته آن را به صفر برساند؛ امّا ابزار بیانی نقش تعیینکنندهای در اندازهی این فاصله دارد.
بهنظرم یک دستاورد تکنولوژی، کاستن از این فاصله بوده است. اگر ثبت لحظهی فوت کردن شمعهای کیک تولد، تا دیروز نیازمند کسی بود که سرش را داخل چادر سیاه دوربین عکاسی ببرد و یک نگاتیو خرج کند، امروز با لمس شیشهی موبایل ممکن شده است و شاید فردا تنها فکر کردن به کلمهی «عکس» کافی باشد تا عکسی گرفته شود.
موبایل دوربیندار، هنر عکاسی را همگانی نکرد؛ موبایل فقط ابزار این هنر را دست همه داد. بیشترین استفادهای که از دوربین موبایل میشود صرفاً ثبت لحظات است. البته وقتی یک ابزار همگانی شد، هنرمندانش هم افزون میشوند. هنوز هم خیلیها چون پولشان به خرید پیانو نمیرسد، پیانیست نمیشوند. وقتی مردم هنوز با درشکه جابهجا میشدند، کسی شانس قهرمان فرمولیک شدن نداشت. اگر یک روزی در تهران هزار دوربین عکاسی پیدا میشد و چند عکاس (بهمعنی هنرمند عکاس) وجود داشت، تعجبی ندارد که امروز بین چند میلیون مردم موبایل بهدست، چندهزار نفری واقعاً عکاسی هنری بکنند.
دنیای فیلم کوتاه هم بیشوکم به همین سرنوشت، که بهنظر من سرنوشت مبارکی هم است دچار شده. امروز، یک نوجوان عراقی بهلطف یک دوربین تلفن همراه و استعداد کارگردانی ذاتیای که دارد، بدبختیهایی را که داعش سر خانوادهاش آورده چنان هنرمندانه بهتصویر میکشد که آدم اشکش درمیآید.
ابزارهای ساخت فیلم کوتاه البته هنوز تا همگانی شدن فاصله دارد و در مورد فیلم بلند، اگر بهطور خاص سینمای بدنه را مدنظر قرار دهیم، کلاً در دست خواص است. برای ساختن فیلم بلندی که در پردیس سینمایی کوروش تهران روی پرده برود، شانس یک فیلمساز دستتنها با موبایل یا دوربین تکلنز دیجیتالیاش فعلاً نزدیک به صفر است. (هرچند در بیرون از سینمای بدنه، در همین سینمای هنر و تجربهی خودمان، شاهد تجربههای اینچنینی بودهایم؛ بنگرید به روغنِ مار، ساختهی علیرضا داوودنژاد)
به هر ترتیب، سینمای بدنه هنوز نیازمند یک کامیون تجهیزات و یک قوشون آدم پشت صحنه است. پیشبینی میکنم که این وضع هم در آیندهای نهچندان دور دگرگون شود.
شما هم حتماً گاهی سوتزنان قدم میزنید. بعضی وقتها ملودی خوبی در بین این سوتها شنیده میشود. امروز باید کمی موسیقی بلد باشید تا به یک قطعهی شنیدنی تبدیلش کنید. شاید فردا لازم نباشد؛ همین که به ملودی دلخواهتان فکر کنید، ساخته میشود.
چند مسئله، از جمله این که ابزار یک هنر، چقدر در ذات آن هنر دخیل است وجود دارد. مثلاً آیا اگر شرایطی فراهم شود که شما تصویری را در ذهنتان مجسم کنید و کامپیوتر بلافاصله آن تصویر را ترسیم کند، اسم این را میشود خلق اثر هنری گذاشت یا نه؟ فکر میکنم پرداختن به این موضوعات زیادی موضوع را فلسفهی هنری میکند. برای این نوشته، همین بس که اگر دستگاهی بود که فکرهای مرا از ذهنم میخواند و مکتوب میکرد، غذای روی گاز نمیسوخت و من یک ساعت پیش بهخواب میرفتم، گرچه شاید بهلطف همین دستگاه مغزم تنبلتر از آنی شده بود که اصلاً ایدهی این نوشته به مخیلهام برسد!
فرزاد بیان
- گرافیک از Maryanne Nguyen
96/10/06
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کهن راهها - سفری به شمال غربی ویتنام؛ فیلمی از Nhi Dang
با حضور تعداد زیادی خردسال و نوزاد 👶 تماشا خوش بگذره :}
@bayanz
با حضور تعداد زیادی خردسال و نوزاد 👶 تماشا خوش بگذره :}
@bayanz
هرزگاه احساس
۱- برای همیشه و آخرینبار خداحافظی میکنیم و من به خانه برمیگردم و غصهاش را میخورم و شب برای تسکین حالم یک عکس از او را با شعری عاشقانه که رویش مینویسم، استوری اینستاگرامم میکنم. در چند دقیقهی بعدی، چند پاسخ از دیگران روی استوری میگیرم که حالم را بهتر نمیکند، اما برای ساعتی سرگرمم میکند تا وقت خواب بشود.
۲- شکی نیست که شبکههای اجتماعی، پرمخاطبترین ابزار ارتباطی در ایران امروز است. این ابزار پرمخاطب، بهشدت دم دست است و به سبب همین ویژگی دم دستی بودنش گاهی عرصهی بروز درلحظهی احساسات میشود؛ احساساتی که در صورت پرورده شدن میتوانند هنر به بار بیاورند، اما در شبکههای اجتماعی ممکن است نارس عرضه شوند و بههرز بروند.
۳- تراژدی پایان یک رابطه، میتواند مادهخام یک اثر یا جرقهی یک تغییر را فراهم کند و یا انرژیاش در چند استوری گرفته بشود. انتخاب این مسیر با خود شخص است، اما شبکههای اجتماعی هم ابزارهایی خنثی نیستند؛ اینستاگرام، علاوه بر این که عکسهای مرا در خود جای میدهد، به انتخابهای من هم شکل میدهد.
۴- تنها تراژدی و تنها هنر نیست که فدایی امکانات درلحظهی شبکههای اجتماعی میشود. عصبانیت من از دست کارفرما که میتوانست مرا به فکر کردن دربارهی ماهیت کارم وادارد، بهلطف توییتر، با چندصد کاراکتر تسکین داده میشود. شادیها، ملالها و سایر حالات نیز میتوانند چنین سرنوشتی داشته باشند.
۵- در این که شبکههای اجتماعی میتوانند آثار هنری و متون ادبی را در خود جای بدهند شکی نیست. آنچه اینجا مدنظر است، بروز درلحظه (instant) احساسات در شبکههای اجتماعی است. بروز درلحظهی احساسات، ضرورتاً بهمعنای ناپرورده بودن آن احساسات نیست؛ یک عکس هنری یا یک متن ادبی ممکن است در اوج غلیان احساسات با گوشی موبایل گرفته و نوشته شود و در همان حال در شبکههای اجتماعی بهاشتراک گذاشته بشود. اما بهطور کلی، تکنولوژی گسترهی بیانی محدودی دارد که بهطور خاص در مورد گوشی موبایل (که غالب کاربری شبکههای اجتماعی روی آن انجام میشود)، معمولاً از حد عکس، فیلم و نوشتههای کوتاه فراتر نمیرود. این محدودیت است که زمینهی پرورش و بروز رضایتبخش احساسات را از کاربر تکنولوژی سلب میکند.
فرزاد بیان
- گرافیک از Marco Zani
96/11/05
@bayanz
۱- برای همیشه و آخرینبار خداحافظی میکنیم و من به خانه برمیگردم و غصهاش را میخورم و شب برای تسکین حالم یک عکس از او را با شعری عاشقانه که رویش مینویسم، استوری اینستاگرامم میکنم. در چند دقیقهی بعدی، چند پاسخ از دیگران روی استوری میگیرم که حالم را بهتر نمیکند، اما برای ساعتی سرگرمم میکند تا وقت خواب بشود.
۲- شکی نیست که شبکههای اجتماعی، پرمخاطبترین ابزار ارتباطی در ایران امروز است. این ابزار پرمخاطب، بهشدت دم دست است و به سبب همین ویژگی دم دستی بودنش گاهی عرصهی بروز درلحظهی احساسات میشود؛ احساساتی که در صورت پرورده شدن میتوانند هنر به بار بیاورند، اما در شبکههای اجتماعی ممکن است نارس عرضه شوند و بههرز بروند.
۳- تراژدی پایان یک رابطه، میتواند مادهخام یک اثر یا جرقهی یک تغییر را فراهم کند و یا انرژیاش در چند استوری گرفته بشود. انتخاب این مسیر با خود شخص است، اما شبکههای اجتماعی هم ابزارهایی خنثی نیستند؛ اینستاگرام، علاوه بر این که عکسهای مرا در خود جای میدهد، به انتخابهای من هم شکل میدهد.
۴- تنها تراژدی و تنها هنر نیست که فدایی امکانات درلحظهی شبکههای اجتماعی میشود. عصبانیت من از دست کارفرما که میتوانست مرا به فکر کردن دربارهی ماهیت کارم وادارد، بهلطف توییتر، با چندصد کاراکتر تسکین داده میشود. شادیها، ملالها و سایر حالات نیز میتوانند چنین سرنوشتی داشته باشند.
۵- در این که شبکههای اجتماعی میتوانند آثار هنری و متون ادبی را در خود جای بدهند شکی نیست. آنچه اینجا مدنظر است، بروز درلحظه (instant) احساسات در شبکههای اجتماعی است. بروز درلحظهی احساسات، ضرورتاً بهمعنای ناپرورده بودن آن احساسات نیست؛ یک عکس هنری یا یک متن ادبی ممکن است در اوج غلیان احساسات با گوشی موبایل گرفته و نوشته شود و در همان حال در شبکههای اجتماعی بهاشتراک گذاشته بشود. اما بهطور کلی، تکنولوژی گسترهی بیانی محدودی دارد که بهطور خاص در مورد گوشی موبایل (که غالب کاربری شبکههای اجتماعی روی آن انجام میشود)، معمولاً از حد عکس، فیلم و نوشتههای کوتاه فراتر نمیرود. این محدودیت است که زمینهی پرورش و بروز رضایتبخش احساسات را از کاربر تکنولوژی سلب میکند.
فرزاد بیان
- گرافیک از Marco Zani
96/11/05
@bayanz
بنبست صراحت
تو از عدم صراحت من رنجوری. من از عدم صراحت تو رنجورم. ما از عدم صراحت هم رنجوریم. فکر نمیکنم دسیسهی کسی باشد، هرچه هست کار خودمان است. ولی با این که این را میدانیم، چرا در این وضع ماندهایم؟ من به خودم و به تو نگاه کردم که پاسخی بیابم. متوجه وضعی شدم. همانطور که من مژهی روی گونهام را نمیبینم، بسیاری از ویژگیهای رفتاری من هم به چشم خودم نمیآید. این تویی که میتوانی مژهی افتادهی مرا به من نشان بدهی و این تویی که میتوانی مرا از رفتارم آگاه کنی. اما ما صریح نیستیم، پس هرگز عدم صراحتی را که در هم میبینیم، به روی هم نمیآوریم، پس در این بنبست میمانیم. ولی نه، یکی از ما باید زودتر بیرون بپرد و دیگری را هم بیرون بکشد.
96/11/06
@bayanz
تو از عدم صراحت من رنجوری. من از عدم صراحت تو رنجورم. ما از عدم صراحت هم رنجوریم. فکر نمیکنم دسیسهی کسی باشد، هرچه هست کار خودمان است. ولی با این که این را میدانیم، چرا در این وضع ماندهایم؟ من به خودم و به تو نگاه کردم که پاسخی بیابم. متوجه وضعی شدم. همانطور که من مژهی روی گونهام را نمیبینم، بسیاری از ویژگیهای رفتاری من هم به چشم خودم نمیآید. این تویی که میتوانی مژهی افتادهی مرا به من نشان بدهی و این تویی که میتوانی مرا از رفتارم آگاه کنی. اما ما صریح نیستیم، پس هرگز عدم صراحتی را که در هم میبینیم، به روی هم نمیآوریم، پس در این بنبست میمانیم. ولی نه، یکی از ما باید زودتر بیرون بپرد و دیگری را هم بیرون بکشد.
96/11/06
@bayanz
بنیان ناجور آموزش
من سالها گمان میکردم راهحل معضل عقبماندگی نظام آموزشی، در تکنولوژی پیدا میشود. حالا فکر میکنم مسئلهی اصلی، مسئلهی چراهاست نه چگونگیها. معنای عقبماندگی نظام آموزشی عصر حاضر، عقب ماندن از تکنولوژی نیست، عقب ماندن از نیازهای انسان امروز است. آن نیازهایی که انسان عصر انقلاب صنعتی را به برپا کردن نظام آموزشی کنونی واداشت، امروز دگرگون شدهاند؛ اما، بنیانهای این نظام در طول سالیان دستنخورده باقی مانده است. دستیابی به یک نظام آموزشی که به قد و قوارهی نیازهای امروز ما بخورد، تنها از راه بازنگری در بنیانهای آن ممکن میشود. فلسفهی تعلیم و تربیت، متصدی مهجور این بازنگری است.
فرزاد بیان
96/11/09
@bayanz
من سالها گمان میکردم راهحل معضل عقبماندگی نظام آموزشی، در تکنولوژی پیدا میشود. حالا فکر میکنم مسئلهی اصلی، مسئلهی چراهاست نه چگونگیها. معنای عقبماندگی نظام آموزشی عصر حاضر، عقب ماندن از تکنولوژی نیست، عقب ماندن از نیازهای انسان امروز است. آن نیازهایی که انسان عصر انقلاب صنعتی را به برپا کردن نظام آموزشی کنونی واداشت، امروز دگرگون شدهاند؛ اما، بنیانهای این نظام در طول سالیان دستنخورده باقی مانده است. دستیابی به یک نظام آموزشی که به قد و قوارهی نیازهای امروز ما بخورد، تنها از راه بازنگری در بنیانهای آن ممکن میشود. فلسفهی تعلیم و تربیت، متصدی مهجور این بازنگری است.
فرزاد بیان
96/11/09
@bayanz
کلید درهای بسته
من فکر میکردم کلید حل مشکلات در تعلیم و تربیت پیدا میشود. دیگری فکر میکند چرخ همه چیز با کسبوکار میچرخد. کسی پیروی از فلان دستگاه نظری جامعهشناسانه را راه رسیدن به آرمانشهر میداند. کس دیگر معتقد است دین نجاتبخش همهی انسانهاست. و دیگری آینده را ازان تحقیقات عملی مغز میبیند.
از قرار معلوم یا شاید هم نامعلوم، نه کلیدی هست که به همهی قفلها بخورد و نه آرمانشهری که همهی آدمهایش خوشبخت باشند و نه نسخهای که به درد همهی انسانها بخورد و نه لباسی که به تن همهی آدمها برود.
آنچه هست، کلیدهایی است، نسخههایی است، راهکارهایی است که به درد بعضی آدمها میخورد، رنج بعضی آدمها را کمتر میکند، رفاه بعضی آدمها را بیشتر میکند؛ در عین حال ممکن است رنج بعضی دیگر را هم بیشتر کند، رفاه بعضی دیگر را هم بگیرد. چنانچه نتیجهی راهکارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی همیشه آنقدر که دیدهایم، اینطور بوده.
فرزاد بیان
- گرافیک از Daniel Haire
96/11/10
@bayanz
من فکر میکردم کلید حل مشکلات در تعلیم و تربیت پیدا میشود. دیگری فکر میکند چرخ همه چیز با کسبوکار میچرخد. کسی پیروی از فلان دستگاه نظری جامعهشناسانه را راه رسیدن به آرمانشهر میداند. کس دیگر معتقد است دین نجاتبخش همهی انسانهاست. و دیگری آینده را ازان تحقیقات عملی مغز میبیند.
از قرار معلوم یا شاید هم نامعلوم، نه کلیدی هست که به همهی قفلها بخورد و نه آرمانشهری که همهی آدمهایش خوشبخت باشند و نه نسخهای که به درد همهی انسانها بخورد و نه لباسی که به تن همهی آدمها برود.
آنچه هست، کلیدهایی است، نسخههایی است، راهکارهایی است که به درد بعضی آدمها میخورد، رنج بعضی آدمها را کمتر میکند، رفاه بعضی آدمها را بیشتر میکند؛ در عین حال ممکن است رنج بعضی دیگر را هم بیشتر کند، رفاه بعضی دیگر را هم بگیرد. چنانچه نتیجهی راهکارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی همیشه آنقدر که دیدهایم، اینطور بوده.
فرزاد بیان
- گرافیک از Daniel Haire
96/11/10
@bayanz
❤1
چرخش
دهسالهای. سیزدهبهدر است. بچهها توی پارک دارند وسطی بازی میکنند، تو داری پیک نوروزی حل میکنی.
بیستسالهای. پنجشنبه صبح است و باران میبارد. مشغول حل مسئلهی ریاضی، داری ایکس را پیدا میکنی، تا تو ایکس را بیابی، باران بند آمده.
سیسالهای. پشت میز کار در اداره، بچهات پیام میدهد داری میای بستنی بخر. تازه یکربع به یازده است، تا پنج باید بمانی.
چهلسالهای. غروب است و داری فوتبال میبینی. جلوی تلویزیون خوابت میبرد. خودت را وسط استادیوم میبینی. توپ زیر پای توست. بهسمت دروازه میدوی. پدرت دروازهبان است. میشوتی. میگیرد. توپ را جر میدهد. میگوید برو سر درس و مشقت. از خواب میپری. هوا روشن شده. مشقی نداری و پدرت سالهاست که مرده. ساعت زنگ میزند تا از اداره جا نمانی. زنگ را قطع میکنی. به خوابی که دیدی فکر میکنی.
پنجاهسالهای. از تصمیمی که در چهلسالگی گرفتی، راضی بهنظر میرسی.
فرزاد بیان
96/11/11
@bayanz
دهسالهای. سیزدهبهدر است. بچهها توی پارک دارند وسطی بازی میکنند، تو داری پیک نوروزی حل میکنی.
بیستسالهای. پنجشنبه صبح است و باران میبارد. مشغول حل مسئلهی ریاضی، داری ایکس را پیدا میکنی، تا تو ایکس را بیابی، باران بند آمده.
سیسالهای. پشت میز کار در اداره، بچهات پیام میدهد داری میای بستنی بخر. تازه یکربع به یازده است، تا پنج باید بمانی.
چهلسالهای. غروب است و داری فوتبال میبینی. جلوی تلویزیون خوابت میبرد. خودت را وسط استادیوم میبینی. توپ زیر پای توست. بهسمت دروازه میدوی. پدرت دروازهبان است. میشوتی. میگیرد. توپ را جر میدهد. میگوید برو سر درس و مشقت. از خواب میپری. هوا روشن شده. مشقی نداری و پدرت سالهاست که مرده. ساعت زنگ میزند تا از اداره جا نمانی. زنگ را قطع میکنی. به خوابی که دیدی فکر میکنی.
پنجاهسالهای. از تصمیمی که در چهلسالگی گرفتی، راضی بهنظر میرسی.
فرزاد بیان
96/11/11
@bayanz
Forwarded from بَیان
۱۰ لحظهی شجاعانه
۱- خودتو نگه داری وقتی بقیه پست زدن
۲- اول بگی دوستت دارم
۳- مامانتو وقتی داره ازت انتقاد میکنه تحمل کنی (نه این که ادای تحمل رو درآری)
۴- به کسی که بهت نیاز داره نه بگی (وقتی میدونی که نمیتونی)
۵- نظرت رو راجعبه زندگی عوض کنی
۶- یکم دیگه بمونی، حتی وقتی هیچ عشقی در خودت حس نمیکنی
۷- به مسیجبازی بعدی نه بگی و بری بخوابی
۸- بچهدار بشی یا تصمیم بگیری بچهدار نشی
۹- یه روز قبل (یا بعد) عروسی بههم بزنی
۱۰ - به رئیست بگی که چه آدم بیخودیه و کارت رو از دست بدی
▫️از Jessica Semaan
@bayanz
۱- خودتو نگه داری وقتی بقیه پست زدن
۲- اول بگی دوستت دارم
۳- مامانتو وقتی داره ازت انتقاد میکنه تحمل کنی (نه این که ادای تحمل رو درآری)
۴- به کسی که بهت نیاز داره نه بگی (وقتی میدونی که نمیتونی)
۵- نظرت رو راجعبه زندگی عوض کنی
۶- یکم دیگه بمونی، حتی وقتی هیچ عشقی در خودت حس نمیکنی
۷- به مسیجبازی بعدی نه بگی و بری بخوابی
۸- بچهدار بشی یا تصمیم بگیری بچهدار نشی
۹- یه روز قبل (یا بعد) عروسی بههم بزنی
۱۰ - به رئیست بگی که چه آدم بیخودیه و کارت رو از دست بدی
▫️از Jessica Semaan
@bayanz
تو خیلی دوری
در این سالها، همهی جایگشتهای ممکن ارتباطی را امتحان کردیم.
با هم چت کردیم.
برای هم وویس فرستادیم.
تلفنی حرف زدیم.
اسکایپ کردیم؛ من تصویرت را داشتم، تو تصویرم را نداشتی.
تو تصویرم را داشتی، من نمیدیدمت.
هر دو تصویر هم را داشتیم، صدا نداشتیم.
صدا داشتیم، تصویر هم داشتیم.
...ولی یکبار، حتی یکبار، نشد که لمست کنم.
فرزاد بیان
گرافیک از Adrian Fernandez
96/12/1
@bayanz
در این سالها، همهی جایگشتهای ممکن ارتباطی را امتحان کردیم.
با هم چت کردیم.
برای هم وویس فرستادیم.
تلفنی حرف زدیم.
اسکایپ کردیم؛ من تصویرت را داشتم، تو تصویرم را نداشتی.
تو تصویرم را داشتی، من نمیدیدمت.
هر دو تصویر هم را داشتیم، صدا نداشتیم.
صدا داشتیم، تصویر هم داشتیم.
...ولی یکبار، حتی یکبار، نشد که لمست کنم.
فرزاد بیان
گرافیک از Adrian Fernandez
96/12/1
@bayanz
برای خودم
فرزادی!
صبح که از خانه بیرون میروی، سطل زبالهای سر راهت میبینی. غرورت را در آن بیانداز.
در خیابان که قدم میزنی، انسانها را نگاه کن، چرا که در آن لحظه، هیچچیزی شگفتتر از انسانی دیگر در مقابل تو قرار ندارد. انسانی که شاید هرگز او را پیش از آن ندیده باشی، و دیگر نبینی. و از این که نگاهت نمیکنند، غمگین نشو. تو، خودت را نبین.
وقتی با دیگری حرف میزنی، یادت نرود که دیگری در جهان خودش میزید. او انسانیست با تجربهها، ارزشها، امیدها و آرزوهای خودش. کلمات چیز زیادی به تو نمیگویند. سعی کن او را بفهمی، اما بدان همهی آنچه از او میدانی، شنیست از بیابان وجودش. و یادت نرود که انسانها اغلب از آنچه بهنظر میرسند، غمگین و تنهاترند.
فرزادی، بدان که هیچ بایدی روی زندگی سوار نمیشود. هیچ جور خاصی قرار نیست که باشد. و تو، هیچ کس خاصی و هیچ جای خاصی لازم نیست که باشی. قلهای در کار نیست، همهاش راه است. تو روندهای و هر قدم که برمیداری کس دیگری میشوی. و تو همیشه برای خودت کافی هستی.
فرزاد بیان
96/12/29
@bayanz
فرزادی!
صبح که از خانه بیرون میروی، سطل زبالهای سر راهت میبینی. غرورت را در آن بیانداز.
در خیابان که قدم میزنی، انسانها را نگاه کن، چرا که در آن لحظه، هیچچیزی شگفتتر از انسانی دیگر در مقابل تو قرار ندارد. انسانی که شاید هرگز او را پیش از آن ندیده باشی، و دیگر نبینی. و از این که نگاهت نمیکنند، غمگین نشو. تو، خودت را نبین.
وقتی با دیگری حرف میزنی، یادت نرود که دیگری در جهان خودش میزید. او انسانیست با تجربهها، ارزشها، امیدها و آرزوهای خودش. کلمات چیز زیادی به تو نمیگویند. سعی کن او را بفهمی، اما بدان همهی آنچه از او میدانی، شنیست از بیابان وجودش. و یادت نرود که انسانها اغلب از آنچه بهنظر میرسند، غمگین و تنهاترند.
فرزادی، بدان که هیچ بایدی روی زندگی سوار نمیشود. هیچ جور خاصی قرار نیست که باشد. و تو، هیچ کس خاصی و هیچ جای خاصی لازم نیست که باشی. قلهای در کار نیست، همهاش راه است. تو روندهای و هر قدم که برمیداری کس دیگری میشوی. و تو همیشه برای خودت کافی هستی.
فرزاد بیان
96/12/29
@bayanz
پشمک حاج عبدالله
حاج عبدالله وقتی جوان بود از ابرها پشمک درست میکرد. او یک چوب بلند را بهسرعت داخل ابرها میکشید و ابرهای شیرین و خوشمزه به چوب میچسبیدند. برای این که ابرها به چوب بچسبند، تمرکز خیلی زیادی لازم بود و این کاری بود که فقط حاج عبدالله از پسش برمیآمد. بچهها سکه به دست، برای خریدن پشمک صف میکشیدند و زندگی حاجی از این راه میگذشت.
تا این که آدمها بیشتر شدند و ماشینها زیادتر شدند و هوا کثیفتر شد و ابرها سیاهتر. کمکم پشمکهای حاج عبدالله طعم دود گرفت و از روزی که یکی از بچهها با خوردنش راهی بیمارستان شد، حاج عبدالله بساط پشمکفروشیاش را جمع کرد.
حالا حاج عبدالله در یک ساختمان بلند، کارمند ادارهی آبوهواشناسی است. او با تمرکز خیلی زیاد، آمپول باروری را در ابرها فرو میکند تا ابرها بارور بشوند و باران بیاید و کمی کثافتهای هوا شسته بشود.
فرزاد بیان
گرافیک از Studio Ładne Halo
97/1/1
@bayanz
حاج عبدالله وقتی جوان بود از ابرها پشمک درست میکرد. او یک چوب بلند را بهسرعت داخل ابرها میکشید و ابرهای شیرین و خوشمزه به چوب میچسبیدند. برای این که ابرها به چوب بچسبند، تمرکز خیلی زیادی لازم بود و این کاری بود که فقط حاج عبدالله از پسش برمیآمد. بچهها سکه به دست، برای خریدن پشمک صف میکشیدند و زندگی حاجی از این راه میگذشت.
تا این که آدمها بیشتر شدند و ماشینها زیادتر شدند و هوا کثیفتر شد و ابرها سیاهتر. کمکم پشمکهای حاج عبدالله طعم دود گرفت و از روزی که یکی از بچهها با خوردنش راهی بیمارستان شد، حاج عبدالله بساط پشمکفروشیاش را جمع کرد.
حالا حاج عبدالله در یک ساختمان بلند، کارمند ادارهی آبوهواشناسی است. او با تمرکز خیلی زیاد، آمپول باروری را در ابرها فرو میکند تا ابرها بارور بشوند و باران بیاید و کمی کثافتهای هوا شسته بشود.
فرزاد بیان
گرافیک از Studio Ładne Halo
97/1/1
@bayanz
❤1
آه آدم!
فردای سال نوست و تو زیر عهدت زدی. همهی ارادهای که بهخرج دادی، حتی یک روز دوام نیاورد. میخواستی کلهی صبح بلند شوی؛ به ظهر خوردی. میخواستی دیگر نکشی؛ دود کردی. میخواستی دیگر نبینی؛ بازش کردی. میخواستی نخوری؛ برنامه شکست خورد؛ رفت تو شکمت؛ قولت به باد رفت.
شکست خورد، چون تو تقویم نیستی؛ تو آدمی.
تقویم را بکن؛ روز از نو، بازی از نو.
فرزاد بیان*
▫
*برای من دقیقاً یک روز و هشت ساعت و بیست دقیقه از لحظهی تحویل سال گذشت تا زیر تعهد سال جدیدم زدم.
گرافیک از Milko Marinov
97/1/2
@bayanz
فردای سال نوست و تو زیر عهدت زدی. همهی ارادهای که بهخرج دادی، حتی یک روز دوام نیاورد. میخواستی کلهی صبح بلند شوی؛ به ظهر خوردی. میخواستی دیگر نکشی؛ دود کردی. میخواستی دیگر نبینی؛ بازش کردی. میخواستی نخوری؛ برنامه شکست خورد؛ رفت تو شکمت؛ قولت به باد رفت.
شکست خورد، چون تو تقویم نیستی؛ تو آدمی.
تقویم را بکن؛ روز از نو، بازی از نو.
فرزاد بیان*
▫
*برای من دقیقاً یک روز و هشت ساعت و بیست دقیقه از لحظهی تحویل سال گذشت تا زیر تعهد سال جدیدم زدم.
گرافیک از Milko Marinov
97/1/2
@bayanz
آکادمی ترانه
#داستان_کوتاه
ترانه دختری بود که همیشه دلش میخواست توی خیابان گیتار بزند و بخواند. او هر موقع این فکرش را با مادر و پدرش درمیان میگذاشت، آنها نهتنها منصرفش نمیکردند، که تشویش هم میکردند. مادرش میگفت: «دخترم، یادت باشه مردم عاشق سلطان قلبهان» و پدرش اضافه میکرد: «و همینطور اگه یه روز بری سفر».
اما ترانه با خودش فکر میکرد که این آهنگها دیگر خیلی تکراری و خستهکننده شدهاند و دلش یک اجرای حرفهای موسیقی کلاسیک میخواست. او هر روز ساعتها با سازش تمرین میکرد و در کنار این کار کتابهای جامعهشناسی، روانشناسی و حتی اقتصاد میخواند.
در اولین اجرای ترانه در چهارراه ولیعصر، صدها نفر جمع شدند و او میلیونها تومان پول به جیب زد. ترانه با اجراهای مختلف در نقاط مختلف تهران هر روز پولدارتر و مشهورتر میشد و دائم در شبکههای مختلف نشانش میدادند و عکسش روی جلد مجلهها میرفت.
ترانه حالا یک آکادمی موسیقی خیابانی راهاندازی کرده که به هنرجوها مهارت و فوتوفنهای اجرای خیابانی را یاد میدهد. هنرجوهای این آکادمی بهزودی قرار است سمفونی شمارهی ۹ بتهوون را در میدان ونک اجرا کنند.
فرزاد بیان
گرافیک از Igor Zackshevsky
97/1/3
@bayanz
#داستان_کوتاه
ترانه دختری بود که همیشه دلش میخواست توی خیابان گیتار بزند و بخواند. او هر موقع این فکرش را با مادر و پدرش درمیان میگذاشت، آنها نهتنها منصرفش نمیکردند، که تشویش هم میکردند. مادرش میگفت: «دخترم، یادت باشه مردم عاشق سلطان قلبهان» و پدرش اضافه میکرد: «و همینطور اگه یه روز بری سفر».
اما ترانه با خودش فکر میکرد که این آهنگها دیگر خیلی تکراری و خستهکننده شدهاند و دلش یک اجرای حرفهای موسیقی کلاسیک میخواست. او هر روز ساعتها با سازش تمرین میکرد و در کنار این کار کتابهای جامعهشناسی، روانشناسی و حتی اقتصاد میخواند.
در اولین اجرای ترانه در چهارراه ولیعصر، صدها نفر جمع شدند و او میلیونها تومان پول به جیب زد. ترانه با اجراهای مختلف در نقاط مختلف تهران هر روز پولدارتر و مشهورتر میشد و دائم در شبکههای مختلف نشانش میدادند و عکسش روی جلد مجلهها میرفت.
ترانه حالا یک آکادمی موسیقی خیابانی راهاندازی کرده که به هنرجوها مهارت و فوتوفنهای اجرای خیابانی را یاد میدهد. هنرجوهای این آکادمی بهزودی قرار است سمفونی شمارهی ۹ بتهوون را در میدان ونک اجرا کنند.
فرزاد بیان
گرافیک از Igor Zackshevsky
97/1/3
@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
میپری یا عقب میکشی؟
🎬 مستند HOPPTORNET (برج ده متری)
🏅نامزد خرس طلای بهترین فیلم کوتاه جشنوارهی برلین ۲۰۱۶
@bayanz
🎬 مستند HOPPTORNET (برج ده متری)
🏅نامزد خرس طلای بهترین فیلم کوتاه جشنوارهی برلین ۲۰۱۶
@bayanz
بَیان
میپری یا عقب میکشی؟ 🎬 مستند HOPPTORNET (برج ده متری) 🏅نامزد خرس طلای بهترین فیلم کوتاه جشنوارهی برلین ۲۰۱۶ @bayanz
توضیحات فیلمساز:
هدف ما در ساخت این فیلم شبیه یک آزمایش روانشناسی بود: ما میخواستیم افراد را در یک موقعیت سخت بهتصویر بکشیم، تا تصویری از انسان مردد ترسیم کنیم. همهی ما در فیلمهای غیرمستند بازیگران را در حالت شک و تردید دیدهایم، اما کمتر تصاویری واقعی از این احساس در فیلمهای مستند داریم. برای این منظور، ما تصمیم گرفتیم افراد را در موقعیتی چنان قوی قرار بدهیم که دیگر نیازی به هیچنوع چارچوب روایتی کلاسیکی نباشد.
بهکمک یک تبلیغ آنلاین، ما ۶۷ نفر را که قبلاً تجربهی پرش از سکوی ۱۰ متری را نداشتند پیدا کردیم و به هریک از شرکتکنندگان ۳۰ دلار پرداخت کردیم – فقط برای این که از پلهها بالا بروند و به لبهی سکو برسند. افرادی که عقب کشیدند، همانقدر برای ما جالب بودند که افرادی که حاضر شدند بپرند.
ما با ۶ دوربین و چندین میکروفون فیلمبرداری کردیم. برای ما مهم بود که مخفی نکنیم که موقعیت از قبل چیده شده است، و بنابراین تصمیم گرفتیم میکروفونها را در صحنه نشان بدهیم. در نهایت، ۷۰ درصد کسانی که بالا رفتند، پریدند. ما متوجه شدیم که وجود دوربین و همچنین فشار اجتماعی (ناشی از کسانی که پشت استخر در صف منتظر نوبتشان بودند) بعضی از شرکتکنندگان را به سمت پریدن هل میداد، که این موضوع رفتارشان را حتی جالبتر میکرد.
ما در فیلمهایمان، که معمولاً به آنها مطالعه میگوییم، میخواهیم رفتار انسان را بهتصویر بکشیم، بهجای این که داستان خودمان را بگوییم. امیدواریم محصول کار، یک سلسله مرجع بامعنا در قالب تصاویر متحرک بشود. «برج دهمتری» در سوئد اتفاق افتاد، اما فکر میکنیم چیزی فرای فرهنگ و نژاد در مورد انسان نشان میدهد. غلبه کردن بر محتاطانهترین تکانهها با شجاعت، بشریت را متحد میکند. این آن چیزیست که ما را در طول نسلها شکل داده است.
کارگردانان: Maximilien Van Aertryck و Axel Danielson
@bayanz
هدف ما در ساخت این فیلم شبیه یک آزمایش روانشناسی بود: ما میخواستیم افراد را در یک موقعیت سخت بهتصویر بکشیم، تا تصویری از انسان مردد ترسیم کنیم. همهی ما در فیلمهای غیرمستند بازیگران را در حالت شک و تردید دیدهایم، اما کمتر تصاویری واقعی از این احساس در فیلمهای مستند داریم. برای این منظور، ما تصمیم گرفتیم افراد را در موقعیتی چنان قوی قرار بدهیم که دیگر نیازی به هیچنوع چارچوب روایتی کلاسیکی نباشد.
بهکمک یک تبلیغ آنلاین، ما ۶۷ نفر را که قبلاً تجربهی پرش از سکوی ۱۰ متری را نداشتند پیدا کردیم و به هریک از شرکتکنندگان ۳۰ دلار پرداخت کردیم – فقط برای این که از پلهها بالا بروند و به لبهی سکو برسند. افرادی که عقب کشیدند، همانقدر برای ما جالب بودند که افرادی که حاضر شدند بپرند.
ما با ۶ دوربین و چندین میکروفون فیلمبرداری کردیم. برای ما مهم بود که مخفی نکنیم که موقعیت از قبل چیده شده است، و بنابراین تصمیم گرفتیم میکروفونها را در صحنه نشان بدهیم. در نهایت، ۷۰ درصد کسانی که بالا رفتند، پریدند. ما متوجه شدیم که وجود دوربین و همچنین فشار اجتماعی (ناشی از کسانی که پشت استخر در صف منتظر نوبتشان بودند) بعضی از شرکتکنندگان را به سمت پریدن هل میداد، که این موضوع رفتارشان را حتی جالبتر میکرد.
ما در فیلمهایمان، که معمولاً به آنها مطالعه میگوییم، میخواهیم رفتار انسان را بهتصویر بکشیم، بهجای این که داستان خودمان را بگوییم. امیدواریم محصول کار، یک سلسله مرجع بامعنا در قالب تصاویر متحرک بشود. «برج دهمتری» در سوئد اتفاق افتاد، اما فکر میکنیم چیزی فرای فرهنگ و نژاد در مورد انسان نشان میدهد. غلبه کردن بر محتاطانهترین تکانهها با شجاعت، بشریت را متحد میکند. این آن چیزیست که ما را در طول نسلها شکل داده است.
کارگردانان: Maximilien Van Aertryck و Axel Danielson
@bayanz
مسئلهمحوری در مقابل روشمحوری در علم*
۱- شخصی کیف پولش را در خیابان گم کرده بود. او بهجای گشتن محلی که کیف را گم کرده بود، زیر نور چراغ را میگشت، چون آنجا تنها جایی بود که روشن بود.
پزشکی همهی بیمارانش را سرماخورده تشخیص میداد، چون فقط سرماخوردگی را بلد بود درمان کند.
۲- آبراهام مزلو، مسئلهمحوری را در مقابل روشمحوری در علم قرار میدهد. به زعم او، اگر اساس فعالیت علمی را بر دستگاهها، تکنیکها، دستورالعملها و ابزارها و روشهای بهکارگیری آنها قرار دهیم، روشمحور عمل کردهایم -- مثل مردی که زیر نور چراغ را میگشت. در مقابل، مسئلهمحوری در علم یعنی تمرکز بر مسائل، سوالات، کارکردها و اهداف.
۳- دانشمند (scientist) روشمحور مسئله را با تکنیک جور میکند، و نه بالعکس. او بهجای این که ابتدا مسئلهای مهم را انتخاب کند و سپس دنبال تکنیک مناسب برای حل آن مسئله بگردد، با این سوال آغاز میکند که با تکنیکها و روشهایی که در دست دارم، چه مشکلی را میتوانم حل کنم؟
۴- مذمت روشمحوری، نباید با نفی اهمیت روش یکی گرفته شود. دانشمند باید حواسش به تکنیکها باشد، اما فقط به این دلیل که تکنیک به او در حل مسئله کمک میکند. بهبود تکنیک، وقتی در خدمت حل مسئله نباشد، مثل تمیز کردن عینکی است که هرگز آن را به چشم نمیزنیم.
۵- بهنظر میرسد که مدارس، بیشتر از آن که دانشمند تربیت کنند، از دانشآموزان تکنسین میسازند. «تکنسین کسی است که همه چیز را دربارهی کارش میداند، بجز هدف نهایی و جایگاه آن در نظم جهان». آموزش دانش در مدارس، محدود به تکرار دستاوردهای گذشتگان است. بهعبارت دیگر، مدارس روشمحوری در علم را ترویج میکنند.
۶- وقتی از ژاک لوب پرسیدند که شما نورولوژیست هستید یا شیمیدان یا فیزیکدان یا روانشناس یا فیلسوف؛ او پاسخ داد: «من مسائل را حل میکنم». روشمحوری بین علوم دیوار میکشد، حال آنکه در مسئلهمحوری، بین علوم دیواری نیست.
۷- روشمحوری، علم را سلسلهمراتبی میکند. اینجاست که فیزیک از شیمی، و شیمی از زیستشناسی، و زیستشناسی از روانشناسی، و روانشناسی از جامعهشناسی «علمیتر» فرض میشود، چون هر یک از قبلی خود روشمندتر است. از نگاه دانشمند مسئلهمحور، این سلسلهمراتب بیمعناست. چه کسی میتواند بگوید مسائل بیکاری، حقوق زنان یا عشق کمتر از جرم ستارگان، عنصر سدیم یا عملکرد قلب، مسئلهاند؟
۸- «سراسر روز، قلاب در دست در کنار تالاب مینشینند و خود را ژرف میانگارند. امّا من کسی را که در جای بی ماهی ماهیگیری کند، سطحی نیز نمینامم.» -- فردریش نیچه، چنین گفت زرتشت. (۱)
محققان تکنیک به دست در محافل آکادمیک کم نیستند. تمرکز بر تکنیک بهجای مسئله، معنای عمل، اصل موضوع و بهطور کلی خلاقیت و آفرینندگی را به دست فراموشی میدهد.
۸- دانشمند روشمحور، در بند تکنیک، اصول و ابزار است، در حالی که حل مسائل، خلاقیت و آفرینندگی را طلب میکند. ایان باربور میگوید: «برای آزمون نظریهها، منطق و مبنائی وجود دارد، ولی برای آفرینش آنها وجود ندارد. برای کشف اصیل علمی، نسخهای در کار نیست.» (۲)
*ایدهی مسئلهمحوری در برابر روشمحوری در علم توسط آبراهام مزلو روانشناس انسانگرای قرن بیستمی مطرح شده است و مثالها و موارد مطرح شده در این نوشته، عمدتاً برگرفته از کتاب اوست:
(*) Motivation and Personality, Abraham Maslow, 1954, P. 11-18
(۱) چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، ترجمهی داریوش عاشوری، صفحهی ۱۹۷.
(۲) علم و دین، ایان باربور، ترجمهی بهاءالدین خرمشاهی، صفحهی ۱۷۵
گرافیک: «مرد ماهیگیر» اثر Mustafa Kural
فرزاد بیان
97/1/13
@bayanz
۱- شخصی کیف پولش را در خیابان گم کرده بود. او بهجای گشتن محلی که کیف را گم کرده بود، زیر نور چراغ را میگشت، چون آنجا تنها جایی بود که روشن بود.
پزشکی همهی بیمارانش را سرماخورده تشخیص میداد، چون فقط سرماخوردگی را بلد بود درمان کند.
۲- آبراهام مزلو، مسئلهمحوری را در مقابل روشمحوری در علم قرار میدهد. به زعم او، اگر اساس فعالیت علمی را بر دستگاهها، تکنیکها، دستورالعملها و ابزارها و روشهای بهکارگیری آنها قرار دهیم، روشمحور عمل کردهایم -- مثل مردی که زیر نور چراغ را میگشت. در مقابل، مسئلهمحوری در علم یعنی تمرکز بر مسائل، سوالات، کارکردها و اهداف.
۳- دانشمند (scientist) روشمحور مسئله را با تکنیک جور میکند، و نه بالعکس. او بهجای این که ابتدا مسئلهای مهم را انتخاب کند و سپس دنبال تکنیک مناسب برای حل آن مسئله بگردد، با این سوال آغاز میکند که با تکنیکها و روشهایی که در دست دارم، چه مشکلی را میتوانم حل کنم؟
۴- مذمت روشمحوری، نباید با نفی اهمیت روش یکی گرفته شود. دانشمند باید حواسش به تکنیکها باشد، اما فقط به این دلیل که تکنیک به او در حل مسئله کمک میکند. بهبود تکنیک، وقتی در خدمت حل مسئله نباشد، مثل تمیز کردن عینکی است که هرگز آن را به چشم نمیزنیم.
۵- بهنظر میرسد که مدارس، بیشتر از آن که دانشمند تربیت کنند، از دانشآموزان تکنسین میسازند. «تکنسین کسی است که همه چیز را دربارهی کارش میداند، بجز هدف نهایی و جایگاه آن در نظم جهان». آموزش دانش در مدارس، محدود به تکرار دستاوردهای گذشتگان است. بهعبارت دیگر، مدارس روشمحوری در علم را ترویج میکنند.
۶- وقتی از ژاک لوب پرسیدند که شما نورولوژیست هستید یا شیمیدان یا فیزیکدان یا روانشناس یا فیلسوف؛ او پاسخ داد: «من مسائل را حل میکنم». روشمحوری بین علوم دیوار میکشد، حال آنکه در مسئلهمحوری، بین علوم دیواری نیست.
۷- روشمحوری، علم را سلسلهمراتبی میکند. اینجاست که فیزیک از شیمی، و شیمی از زیستشناسی، و زیستشناسی از روانشناسی، و روانشناسی از جامعهشناسی «علمیتر» فرض میشود، چون هر یک از قبلی خود روشمندتر است. از نگاه دانشمند مسئلهمحور، این سلسلهمراتب بیمعناست. چه کسی میتواند بگوید مسائل بیکاری، حقوق زنان یا عشق کمتر از جرم ستارگان، عنصر سدیم یا عملکرد قلب، مسئلهاند؟
۸- «سراسر روز، قلاب در دست در کنار تالاب مینشینند و خود را ژرف میانگارند. امّا من کسی را که در جای بی ماهی ماهیگیری کند، سطحی نیز نمینامم.» -- فردریش نیچه، چنین گفت زرتشت. (۱)
محققان تکنیک به دست در محافل آکادمیک کم نیستند. تمرکز بر تکنیک بهجای مسئله، معنای عمل، اصل موضوع و بهطور کلی خلاقیت و آفرینندگی را به دست فراموشی میدهد.
۸- دانشمند روشمحور، در بند تکنیک، اصول و ابزار است، در حالی که حل مسائل، خلاقیت و آفرینندگی را طلب میکند. ایان باربور میگوید: «برای آزمون نظریهها، منطق و مبنائی وجود دارد، ولی برای آفرینش آنها وجود ندارد. برای کشف اصیل علمی، نسخهای در کار نیست.» (۲)
*ایدهی مسئلهمحوری در برابر روشمحوری در علم توسط آبراهام مزلو روانشناس انسانگرای قرن بیستمی مطرح شده است و مثالها و موارد مطرح شده در این نوشته، عمدتاً برگرفته از کتاب اوست:
(*) Motivation and Personality, Abraham Maslow, 1954, P. 11-18
(۱) چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، ترجمهی داریوش عاشوری، صفحهی ۱۹۷.
(۲) علم و دین، ایان باربور، ترجمهی بهاءالدین خرمشاهی، صفحهی ۱۷۵
گرافیک: «مرد ماهیگیر» اثر Mustafa Kural
فرزاد بیان
97/1/13
@bayanz
❤8